خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان

تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد

زمان بسيار كمي براي پايان يك روز پاييزي مانده بود، خورشيد در حال غروب بود و من در همه ي اين سال ها چقدر كم به تماشاي برآمدن آن نشسته بودم، بوي پاييز، شهر را پر كرده بود و شگفت انگيز بود كه پاييز امسال چه زود به شيراز رسيده بود، اينجا پاييز زودتر از 15 آبان آغاز نمي گردد، هر سال  برگ هاي سرخ و زرد و نارنجي چناران را مي ديدم كه چشمانم را به ميهماني رنگ ها مي بردند، و يا آن باراني  كه با آذرخش مي آمد و مي باريد و تمام گرد و غبار و آلودگي را مي زدود و با خود مي برد. پس چرا امسال همه چيز دگرگون شده است؟! چرا پاييز زودرس به شيراز آمده در حالي كه هيچكس چشم براهش نيست،چنان شناور در افكارم بودم كه گذر زمان را احساس نمي كردم، دلم مي خواست تمام توانايي هايم را در خود جمع مي كردم و و زمان را حتا براي اندكي از حركت باز مي ايستاندم.

 چشمانم را بسته بودم و انديشه را رها ساختم تا با نواي آشنايي درهم آميخت و مرا از زمان و مكان جدا ساخت:

در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز

حافظ را

تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود

ما اينك از اعماق آن گرداب

از ژرفای آن غرقاب

چنگال توفان بر گلو

هر دم نهنگی روبرو

هر لحظه در چاهی فرو

تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته

در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپاريخته

صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته

با ماتم اين كشتی بی ناخدای بخت برگشته

هر چند اميد رهايی مرده در دل ها

سر می دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را

 « ... آه، ای سبكباران ساحل ها ... »

مرا چه شده بود،چه چيز مرا چنين دگرگون ساخته است؟ چنان آشفته و هراسان بودم كه آرزوي خلوت گهي بسيار دور را داشتم، ميعادگاهي كه آرامش درون بيافزايد، اين احساس از جنس ديگري بود، از آن نوع نبود كه نيازمند شهامتي باشد، از آنجاييكه بيشتر نيازمند شجاعت بودم تا بتوانم واقعيت تلخي را بپذيرم، بايد غرورم را زير پا مي گذاشتم و فرياد مي زدم، كه من وحشت زده ام كه من ترسيده ام، اما آنچنان چهره ها را در آسودگي و بي خيالي مي ديدم كه با خود مي گفتم آيا من ديوانه اي بيش نيستم؟ و شايد دختركي ساده دل كه مي خواهد همه را ديوانه ببيند؟

بيشتر دلخوش بودم به آن چند دانه ي انگوري كه مي فروشان خلوت كده ها در درازاي آن سال ها در دستانم گذارده بودند، تا آن را در خمخانه ي عشق نگاه دارم و 7سال بر آنها بردباري نشان دهم، و پند مادربزرگ را به كار گيرم كه نخست پيروي كنم از سه پند آيينم و ديگر اينكه چشمان ناپاك و نامحرم بر آنها نيفتد، بردباري كنم تا آنها با مهر درآميزند، پس از 7سال اكسيري از آنها ساخته مي شود كه مستي و هوشياري با هم درآميزد، و با نوشيدن آن ديگر هيچگاه نمي هراسم چه در تاريكي و چه در تنهايي .

اما آن اكسير تا به امروز بدست نيامده است، چون نه من توانايي و نه تجربه ي مادربزرگ را داشتم، از كجا بايد مي فهميدم كه چه كسي محرم است چه كسي نيست چگونه بايد به اسرار چشمان آگاه مي شدم، البته نه آنكه هر كه از راه رسيد توانست به خمخانه راه يابد،اما زماني كه فاصله ي ميان كژي و راستي به باريكي مويي مي رسد، من حتا مو را هم نمي بينم چه رسد به پيچش مو.

امكان دارد  تمام دشواري ها از زمان بوده باشد، مگر نه اين است كه هر جا كم مي آوريم، هرگاه شكست مي خوريم گناهش را بر گردن زمان مي اندازيم، خوب من هم مشكل زمان داشتم، شن هاي ساعتم به پايان نمي رسيد، و پس از اين زمان دراز هنوز 7 ساعت هم نگذشته بود، چه رسد به 7 سال، كه پس از آن بتوانم با 7 هزار سالگان رودرو شوم.شايد اگر در رودخانه اي همانند رود پولوار كه در دشت تنگه بلاغي گذر مي كند و بكر و دست نخورده است هفت بار در آب فرو روم و جامه هاي آلوده ام را بركنم و بدور بياندازم، سدره پوشيده و كشتي ببندم و از آنجا با پاي برهنه به آذرگشنسب بروم، بتوانم هراس و ترس را در خود نابود سازم.

در پاييز چشمانم، به دنبال رنگي مي گشتم كه نه سياه باشد و نه سفيد، به دنبال رنگ، به مهرگان رسيدم، و ديدم بهترين رنگ مهر، ارغوانيست، از زماني كه چشمانم ارغواني را كشف كرد، ديگر به هيچ رنگي خو نكرد، حتا رنگ خاكستري كه سرد بود و بي روح و راه را بر تمامي رنگ ها مي بست.

به ياد زماني نه چندان دور افتادم ديدم امسال بزرگداشت حافظ نيز با سال هاي پيش بس شگفت و متفاوت بود،رند شيراز را ديدم، پياله بر دست، بدور از آن جمع براي خود مستانه مي خواند، به او نزديك شدم و پيش او نشستم در يك لحظه ي ناب، پر از شعر، شور، شراب، شب و شميم شدم به يك معني، پر از شيراز شدم. گفتم اي پير خردمند همچون هميشه پندي ده كه در زمانه ايي كه تاريكي پيرامونم را گرفته و سنگ آتش زنه  ها را ديوان به يغما برده اند، برايم آتشي افروزد، او سر در گوشم نهاد و گفت:

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

شيراز شهر سرونازها، كه با هر نسيم از دوردست ها برايم درود مي فرستند و هيچگاه سر خم كردن و كژي را نياموخته اند، تمام ديوارهاي تخت جمشيد پر است از نقش اين سروان سرافراز، كه با غرور جلوي توفان ها و تند بادها ايستاده اند.چه كسي خواست كه اين سروان سرشكسته باشند. با انديشه هايم در سير و سفري شگرف بودم كه ناگهان صداي ناهنجار بوق كاميوني مرا از جا پراند و به يكباره به يادم افتاد كه اين روزها چقدر ترسيده بودم، همان ترس هولناكي كه چنگ بر دلم انداخته بود و آن را مي فشرد، تاريخ جداي از سياست بكر و زيباست، مي توان با اندوه مردمانم بگريم و با شاديهايشان شادمان شوم، اما زماني كه پاي سياست مي آيد ميان، تو نمي داني بگريي يا بخندي، همان سياستي كه به تاريخ حكم كرد مرزهاي سرزمينم چنين باشد، مرزهاي كشورم را مانند پنير بريد و نخجوان و ايروان و باكوو تاشكند و سمرقند و بخارا و... را پشت مرزها گذاشت،و هنگامي كه از تاريخ پرسيديم چرا؟ سياست پاسخ داد كه براي قرار دادهاي ننگين! و من بارها از خودم پرسيدم اگر قرار دادها ننگين است چرا تاريخ تكرار مي شود و تاريخ ما سرتاسر ننگ شده است؟ اكنون سياست است كه بر سر درياچه ي كاسپين به تاخت زدن مي پردازد و با كمك سياست تا خليج فارس به پيش مي تازد، وسياست است كه حكم مي كند بايد بجنگيد، همه ي اينها كار سياست است نه تاريخ.

زماني مردان بزرگ سرزمينم تاريخ مي ساختند، و اكنون مردان كوچكي بر جاي بزرگ مردانم تكيه زده اند آن هم به گزاف، و كارشان بازي با سياست است، كساني كه مي گفتند اگر ما بوديم قرار داد نگين تركمانچاي بسته نمي شد اكنون محك تجربه به ميان آمده است تا سيه روي شوند، بايد كاري كرد پيش از آنكه صداي جنگ به داخل مرزها كشيده شود و پيش از آنكه دوباره پاره اي از اين سرزمين زخمي را از تن جدا سازند، چگونه مي توان تاريخ را از سياست جدا ساخت؟

شهر ياران بود و خاك  مهربانان اين ديار

مهرباني  كي سرآمد  شهرياران را چه شد

 

 

/ 27 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميترا

رازی که بر غير نگفتيم و نگوييم/با دوست بگوييم که او محرم راز است ....... صبر کن حافظ به سختی روز و شب/ عاقبت روزی بيابی کام را......

روزبه

بدرود یاران قلمتان همیشه استوار باد

ايراندخت

اجازه خانم ! درياي مازندرانمان كو ؟؟؟ اين فرياد يكي از همشاگرديهايم در سال اول راهنمايي بود.. آخر دختر بيچاره به جاي درياي مازندران يا كاسپين با عبارت: درياي خزر! بر روي نقشه ي جعرافيا روبرو شده بود !.... با نوشتاري پيرامون به‌آفريد به روزم .. نشاني تارنگارم نيز تغيير كرده ..

ّّهرمز ممیزی

سلام دوست عزيز فرصتها را نبايد از دست داد انديشه سبزتان را در باره دريای مازندران ارج مينهم

فرید شولیزاده

دوستان من از سال ۱۳۸۰ و بنا به پیشنهاد موبد روانشاد جهانگیر اوشیدری و سپس حمایت های دکتر خورشیدیان تحقیقی گسترده روی شخصیت دینی و نه تاریخی کرتیر را آغاز کردم که نتیجه گرد اوری کتابی در بیش از ۳۸۰ صحفه بود که بیشتر به روانکابی شخصیت دینی و ماهیت فکری کرتیر می پرداخت کاری که تا امروز کسی بدان دست نزده بود کتاب در تیر ماه سال ۸۵ به وزترت ارشاد ارسال شد و در شهریور ماه همان سال پاسخ داده شد که چون این کتاب کلا و نفسن اصول اساسی حکومت دینی و پایه های فکری آن را زیر سوال می برد چاپ آن غیر ممکن است

ساسان

بدرودبر شما بانوی آریایی آگاه. بنده نیز بروز بگشتم. به تارکده من قدم رنجه نماييد.

فرید شولیزاده

و تنها شاید با تعقیراتی اساسی در بنیاد و نگرش حاکم بر کتاب امکان برسی مجدد آن وجود داشته باشد؟!!! یعنی... همزمان از سال ۱۳۸۳ من کار بر روی کیسی که فکر می کردم خلاء آن مشاهده می شود یعنی تفسیر عمیق از عرفان و اندیشه و گوهره فکری زرتشت را آغاز کردم اما این کار هم بر گشت خورد زیرا آقای الهام و همفکرانشان اصولا؛ با هر حرکتی که بانی فقه و رحوانیت دینی را زیر سوال ببرد مخالفند... در این کتاب سعی بر آن بود تا با کنار زدن موهومات تراشی های وندیداد نویسان به گوهره و مغز فکری گاتها نزدیک شد...این درست مثل این می ماند که شما محمد باقر مجلسی طراح بزرگ آخوندیسم را رد کنید زیرا سعی در نجات شخصیت فکری محمد دارید...

فرید شولیزاده

در تورات هست که نوح ۴۰ سال با پسر خویش لواط می کرد و چون پسر دیگر تن به این کار نداد او را از خود راند و سوار بر کشتی نکرد... پسر از نوح گسست و با گروهی که تورات نویسان آنان را بدان معرفی کرده اند نشست... ما همان بدانیم که خرد ورزی پیشه کرده ایم و نیک اندیشیم...معلم ما زرتشت است و هدف ما تعالی تا معبود انغز روشن... همان به که ابلهان بر کشتی نشینند و بروند و ما به راه خویش...

afshin,germani

,, روز جهاني كوروش ,, ۷ آبان ماه مطابق با بيست و نهم اكتبر روز جهاني كوروش (سایرس دی) نام گذاري شده است ..... سالروز ورد تاریخی کوروش بزرگ به بابل و نگاشته شدن نخستین بیانیه حقوق بشر شاد باد ,,, ,,, ايراني به خود آ ,, گر به خود آيي , به خدايي رسي ,, پاينده ايران