دلي كه غيب نماي است و جام جم دارد /  ز خاتمي كه دمي گم شود چه غم دارد  

به خط و خال گدايان، مده خزينه ي دل / به دست شاه وشي ده، كه محترم دارد

اين روزها خشمي عجيب و شگفت بر جان و روان انسانيت سايه افكنده است، اين خشم روبه فزوني ست و اگر بازنگري درستي به آن نشود، همچون غده اي بدخيم و چركين در وجود جامعه ريشه مي دواند، هميشه نقد كردن و گفتمان چاره گر بوده است. بايد تك تك افرادي كه فكر مي كنند،ميل به خشونت به هر شكلي مانند: نفرت ورزيدن، دشمني، عصبانيت، ميل تهاجم و پرخاشگري و نظير اينها را در خود مي بينند با روراستي خود را در آينه ببينند، و خود را بدانگونه كه بايد به تماشا بنشينند، ببينند زماني كه خشمگين هستند، توانايي براي بد بودن در وجودشان چند برابر مي شود،دندان هاي نيششان رشد كرده و آماده ي پاره كردن و دريدن مي شود، بايد فكر كنند، آيا آنقدر خشمگين شده اند، كه خرخره ي كسي را بجوند و يا ناخن هاي بلند و تيزشان آنقدر توانايي دارد كه بر روي كسي چنگ بزند؟ آيا تنين صداي شان به نعره هاي دهشتناكي مبدل شده است، كه بتواند نفرت بيافريند؟

بسياري اشخاص از خشم ورزيدن لذت مي برند، از احساس انزجار نسبت به يك شخص، يا نفرت ورزيدن به يك قوم و يا يك نژاد، فرقه يا گروه ويژه، از احساس دشمني و كينه به ديگران لذت مي برند، برخي از روانشناسان عقيده بر اين دارند، كه در نفرت ورزيدن و آزار دادن ديگران لذت ويژه اي نهفته است اما هيچ لذت و شادماني بالاتر از اين نيست كه ما حالت و كيفيت ذهني اي را تجربه كنيم كه در آن كمترين اثري از خشم به هيچ شكلي وجود نداشته باشد. در چنين حالتي شعف و شادماني وجود دارد كه قابل مقايسه با لذت برگرفته از خشونت ورزيدن و ترس ها و نفرت ها و تضادهاي نهفته در آن نيست.

ایلیاد اثر ادبی بنیانی غرب که به هومر نسبت داده می شود با یک کلمه آغاز می گردد : خشم (μῆνιν  یا Wrath) . در واقع تمام داستان ایلیاد هومر چیزی بیش از خشم آشیل نیست. صحنه خشم آشیل مشهورترین قسمت ایلیاد بشمار می رود. اولین جمله حماسه ایلیاد اینگونه است :

 خشم ... بخوان الهه هنر از خشم آشیل،  فرزند پلوس ، خشم ویرانگری که رنجهای بسیاری رابر مردمان یونان نازل کرد...

تنها احساسي كه مانند خشم پر از انرژيست،پر از نيرو و توان است، عشق است،اما چرا و به چه دليل از تعداد انسان هاي عاشق كاسته مي شود و روز بروز بر تعداد انسان هاي خشمگين افزوده مي گردد؟ خشم همچون ديو نكبت باري بر روان انسانييت فرمانروايي مي كند و ما همچون انسان هاي بي اراده اي تن به خواست هاي شومش مي دهيم. آيا تا به حال به اين انديشيده ايم كه چرا اين چنين خشمگينيم؟ برخي دليل آن را نابساماني اوضاع جهان، جمعيت بيش از حد شهرها،وراثت و... مي دانند.بياييد ديدگاه ها را كنار بگذاريم و روراست به اين موضوع(خشم و خشونت) بنگريم. هنگامي كه با تمامي آسوده گي از اين ديدگاه ها به خشونت مي نگريم تنها راستي كه مي ماند اين است كه: ما انسان هايي پر از خشميم. از كودكي بدين گونه بار آمده ايم، نسبت به يكديگر احساس رقابت داريم، نسبت به يكديگر سنگ دل و بي رحميم...و تمامي اين ها از نسلي به نسل ديگر نا خواسته به صورت ارثيه اي شومي منتقل مي شود.

تمامي احساس ما در گذشته زندگي مي كند و ريشه در گذشته دارد، زيرا گذشته تنها چيزيست كه ما مي شناسيم. تمام انديشه هاي ما پاسخ گذشته است،پاسخ حافظه، دانش و تجربه است. در اين صورت انديشه هرگز نو نيست،هرگز آزاد نيست.هنگامي كه ما در خشونت به سر مي بريم آيا مي توانيم بدون دخالت يادمان ها، بدون توجيه، به خشونت نگاه كنيم.آيا ما مي توانيم به رنگ لباس كسي بنگريم، بدون اينكه با خود بگوييم آن را دوست داريم و يا از اين رنگ بيزاريم. اينكه ما خود احساس گرسنگي كنيم، بسيار واكنش منطقي تر و راهكار مناسبتري در برابر احساسمان داريم تا اينكه به ما بگويند تو گرسنه هستي.اما اين گذشته آن گذشته ي بسيار دوري نيست، كه ما سنگ نگاره هايش را در پرسپوليس مي بينيم به آن صورت كه، اقوام و گروه ها در آرامش و شادي دست در دست يكديگر بدون خشم و نفرت به نقش درآمده اند.

و حتا در گذشته اي نزديكتر هم نيست، زماني كه عرفان سخن مي گويد، ممكن است برخي اينگونه بينديشيم كه چنين در لفافه سخن گفتنش همه از ترس محتسب است، اما من اينگونه مي انديشم كه عرفان نمي تواند بجز آميختن با عشق به راه و روش ديگري سخن گويد و مگر نه اين است زماني كه خشم از دري وارد شود مهر و خرد از در ديگر بايد خارج گردد؟ و مگر نه اين است كه عشق زميني پيش درآمديست براي عشق آسماني، بنابر اين عرفان ايراني جز با مهر نمي آميزد و چكامه هاي ايراني همه لبريز از مهر است.

تمام خشم هايي كه امروزه  در سرزمين ما وجود دارد، ريشه در تلقينات و باورها ي نا خواسته ايست، كه در اثر تجربه و باورهاي ديگران به نسل امروز تلقين شده است. چنان به خشم عادت كرده ايم كه شادي و خوشبختي را دست نيافتني و دور از دسترس مي پنداريم، در روابط بين اعضاي خانواده، اين خشم است كه فرمانروايي مي كند، و شگفت انگيز كه چگونه مي توان عشق را با خشم پيوند زد و فرزند نا خواسته اي از اين پيوند بدست آورد و نامش را انقلاب گذاشت؟!!كافيست به ترانه هاي به ظاهر عاشقانه بنگريم، و يا به سروده هاي بيشتر شاعران شعر نو و يا به نقاشي و ساختن تنديس، هيچ آرامشي نيست، ديگر روح و روان انسان با هنر به آرامش نمي رسد، جز خشم و ترويج خشونت، عشقي ديده نمي شود.موسيقي وهنر امروز آكنده از خشم است،خشمي كه به ظاهر گريزي از آن نيست، آيا يك عاشق مي تواند با فرياد و خشمي اينگونه افسار گسيخته سخن گويد؟

تنها يك دگرگوني بنياني در ساختار رواني انسان مي تواند آرامش بيافريند و تا زماني كه انديشه به طور كامل از ترس آزاد نگشته است چنين چيزي روي نخواهد داد.چنين جهشي تنها از راه آزادي كامل مي تواند امكان پذير باشد، واژه ي « آزادي » واژه ايست بسيار گمراه كننده و خطرناك، مگر اين كه مفهوم و نتايج نهفته در آن به گونه اي راستين نه آنگونه كه در واژه نامه ها تعريف شده است كاملن درك و روشن گردد. بسياري از ما اين واژه را بر اساس تمايلات، هوا و هوس ها يا عقايد سياسي ويژه خود تعبير مي كنيم.و پيش از آنكه بتوانيم به مفهوم چنين آزادي پي ببريم بايد واژه ي «يادگيري» را درك كنيم.

يادگيري مستلزم آزادي است، مستلزم فروتني است، مستلزم شور و شوق فراوان است، مستلزم عدم وابستگي به ديگري و نگاه روراست و بدون ميانجيگري ست.اگر اسير پيش داوري باشيم، اگر نسبت به موضوعي تعصب داشته باشيم و بگوييم به آن ميل دارم يا بي ميلم، يا اگر آن را نكوهش و يا رد كنيم امكان يادگيري وجود ندارد.

ترس يكي از موضوعات بسيار پيچيده ايست كه سد راه آزادي و يادگيريست، تا زماني كه انديشه از ترس آسوده نگشته است هر نوع عملي منجر به فتنه و شرارت بيشتر، بدبختي بيشتر و آشفتگي و تيرگي بيشتر خواهد شد.ترس هاي رواني بسيار پيچيده تر از ترس هاي فيزيكي اند. ترس از خداوندي خشمگين كه در يك آن مي تواند زمين و زمان را به هم بپيچد و نابود سازد، و اينكه اگر خلاف خواسته اش گامي بگذاري، به چنان درد و رنجي دچار مي شوي كه راه گريزي از آن نيست،و يا ترس از اقليت بودن، تنها ماندن، روشن است كه در برابر چنين ترس هاي رواني ما واكنش هاي خردمندانه اي نخواهيم داشت، زيرا كه نخست يادگيري اشتباه بوده است و اين به دليل نداشتن آزادي ست پس همه ي كنش ها و واكنش هاي ما از نخست اشتباه است.

بسياري با آويختن به نيروهاي نظامي و يا سلاح هاي كشتار جمعي، يا آويزان شدن از مكتب هاي سياسي، تلاش بر اين دارند كه بر ترس خود چيره گردند، و عده ي بسياري ديگر با دستاويز قرار دادن دين و مذهب چنين تلاش فاجعه آميزي را دارند، به ويژه كه اين مذهب، ديني خشونت بار و هراس انگيز باشد، امروزه ، اسلام گرايان  با ترور و خودكشي هاي جنايت بارشان، خشونت و وحشت را بر جهان حاكم ساخته اند.

تعدادي از گروه هاي افراطي فكر مي كنند كه با اعمال خشونت پرسروصدا مي توانند اين بن بست را بشكنند. در دهه هفتاد نيز گروه هاي تروريستي اروپا به همين توهم دچار بودند.كمونيسم پي در پي ديوار سرخ مي كشيد و با جدايي خواهي بر جهان حكمت مي كرد و امروزه هم مي بينيم كه به اشكال گوناگون در پي ايجاد وحشت بزرگ هستند. زماني اسلام گراها با ماركسيست ها دست در دست هم انقلاب مي ساختند و زماني ديگر  به جاي چشم براه انقلاب ماندن مي خواهند با اقدامات خشونت آميز پرجاروجنجال ، مانند قوم گرايي و ايجاد خشم در ترك زبانها و كردها و عرب ها و تفكيك آن ها از ساير مردم ايران، و يا بزرگ نمايي حق و حقوق گروهي ويژه مانند طبقه كارگرو كشاورز، خشم مضاعفي را در آنها بوجود بيآورند كه بهره اي جز اعمال خشونت در برابر آنها نيست.اين شيوه فكر و عمل ريشه در احساسي از زوال و انحطاط داشته كه شكست افكاري چون كمونيسم و اسلام گرايي را در پيش خواهد داشت.. جنبش اسلامي تا كنون شكست دوگانه اي را تجربه كرده است، يكي در تلاش درازمدت و مسالمت آميز خود براي تغيير نظام ها و ديگري در كوشش (خشونت آميز) براي سرنگون كردن رژيم  ها.

«يکي از رهبران شيعي ، آيت الله العظمي حاج شيخ محمد فاضل لنكراني در فتوائي حکم قتل يک روزنامه نگار را به نام رافق تقي صادر کرد. جرم اين روزنامه نگار اهل جمهوري آذربايجان اهانت به اسلام بوده است. آيت الله العظمي در فتواي خود مي نويسد: «چنين شخصي چنانچه مسلمان زاده باشد، با اعترافاتي كه كرده است مرتد است و چنانچه كافر بوده، از مصاديق ساب النبي است و در هر صورت برفرض چنين اعترافاتي قتل او بر هر كسي كه دسترسي داشته باشد لازم است و مسئول روزنامه مذكور كه چنين افكار و عقائدي را با علم و توجه منتشر مي كند همين حكم را دارد. خداوند اسلام و مسلمين را از شر دشمنان حفظ فرمايد.»

نخستين نشانه ي حضور مفهوميِ خشونت در دين آن چيزي است که «سلاح تکفير» نام دارد. همه ي اديان ابراهيمي در تاريخ از اين سلاح به وفور استفاده کرده اند ، اما در دوره ي جديد تنها يک دين همچنان برآن پا مي فشارد. براي آنکه سلاح تکفير توجيه شود ، ما مفهوم ديگري داريم که «خون مباح» است. در جهان افراد و گروه هائي وجود دارند که به تشخيص رهبران دين خون شان مباح است. به عبارت ديگر ريختن خون آنها روا و جايز است.  براي شخص مؤمن ريختن خون مباح ، لازم الاجراست.

درکتابي به نام «تحريرالوسيله» به نقل از امام خميني آمده است که «هرکسي پيامبر اسلام را ، دشنام دهد واجب است برشنونده که او را بکشد.» برهمين اساس خميني فرمان قتل نويسنده ي هندي ـ بريتانيائي سلمان رشدي را صادر کرد. فهرست کساني که در جهان ، از جمله در کشورما  با فتواي تکفير به قتل رسيده اند ، يا حکم شان صادر شده اما آنها در خفا به سرمي برند ، فهرستي طولاني است. روشنگري در کشورما از مشروطيت تاکنون ، از جمله به دليل زنده نگهداشتن چنين فهرست هائي ناکام مانده است.

متفکر مسلمان مصري نصرحامد ابوزيد عقيده دارد که «تکفير» نمايانگر ناتواني در استدلال عقلي است. او مي نويسد ، تکفير «نشان از ناتواني کامل صاحبان آن از روبرويي دليل با دليل ، منطق با منطق و نقد در نقد است.» مي توان نتيجه گرفت تازماني که «سلاح تکفير» بخش جدائي ناپذيري از يک نظام فکري باشد ، خشونت هم ذاتيِ اين نظام باقي خواهد ماند.

 تقليد

هيچيک از رهبران اديان ديگر ، در دوران جديد ،  با چنين روشني فرمان قتل نداده است و در هيچ دين ديگري روشنفکران ديني در برابر اين احکام چنين ساکت و پذيرا نبوده اند. سلاح تکفير بدون شک بدون اثر مي بود اگر هرفرد ، جداگانه و به روش خردمندانه، خود به سنجشِ چنين فتواهائي مي پرداخت. اما مخاتب حکم تکفير ، شهروندان مستقل نيستند بلکه «گروه مقلد» است. آنکه حکم  مي دهد مرجع تقليد است و آنکه حکم را به اجرا مي گذارد پاره اي جدا ناشدني از يک کليت است به نام گروه مقلد. اين پاره موجوديت مستقل ندارد بلکه بخشي از يک دسته است. «دسته» نمي انديشد. «دسته»  ، بدور از خرد گرايي است. چنين به نظر مي رسد که در دوران نو، برخلاف مسيحيت يا يهوديت ، عامل اجرائي در اخلاق و سياستِ مدني در کشورهاي اسلامي ، «دستجات»  بوده اند نه افراد مستقل. خارج از سياست مدني نيز، عملِ فرديِ «جهاد» در سرچشمه و در مقصد نهائي اش وابسته به پيوستن به «اصلي» بزرگتر از فرد است.

نقد

نخستين شرطِ فاصله گرفتن از تقليد ،  تکيه برنيروي سنجش فردي است؛  يا عقلي که خود را برمي کشد و درجايگاهي بالاتر از «نص» يا کلام قرار مي دهد. سنجش مستقل عقلي را در اينجا نقد مي ناميم. عقل يک قواي بيولوژيک نيست. ساختمان مغزي و عصبي انسانِ بالغ به خودي خود ضمانت نمي کند که عقل يا روال عقلي نيز در ذهنيت او خانه کرده باشد. عقل يک فراورده فرهنگي و تاريخي است. تفکر عقلي يک ابداع تمدني است. فرهنگ هاي مختلف ، از جمله فرهنگ هاي ديني در حوزه هاي تمدني مختلف ، هريک در تاريخ خود رودررويي متفاوتي با پديده ي خردگرايي داشته اند.  بايد از خود پرسيد در روبرو شدن با عنصرخردگرايي ، اديان ابراهيمي از بدو تاريخ شان تا امروز، به ويژه در دوران نوين يا دوره مدرنيته ، هريک چگونه برخوردي داشته اند. براي روشنفکران ، اين نکته روشن است که رهبران ديني و مراجع تقليد بايد به «سلاح نقد» با سو ظن بنگرند. دليل ، آن است که ما چيزي به نام «برهان عقلي در اثبات وحي» نداريم. بدون شک ، تفکري که به سلاح نقد مجهز شود مفهوم وحي را ويران خواهد کرد. عقل ، کلام را پيش روي خود مي نهد و هربخش آن را که نخواهد و نتواند بپذيرد ، بدون کوچکترين درنگي به دور مي ريزد.

 وانمود کردن اینکه اسلام دین صلح و دوست داشتن است، یکخودفریبى است. اسلام که معنى اش تسلیم شدن به خداست، همواره دین خشونت وغضب بوده است: یا به این دین بپیوند یا مرگ در انتظار توست. تروریسم،فناتیسم و خشونت در ذات اسلام است.

                                                                                   « روى براون»

 

 

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
آریا

درود به شما دوست گرامی در سالهای اخیر ایران ستز مذهبی پان ترک یا کمونیست از تحقیقات برخی ایران شناسان در جهت ضربه زدن به بن مایه های فرهنگ ایران بهر ه ها بردند که یکی از آنان ازدواج با محارم هست که بعضا برخودر متعصبانه و غیر علمی موبدان زرتشتی چیزی جز محکوم شدن به ساده لوحی در بر نداشت تارنگار فرهنگ و هنر ایرانی با موضوعی با عنوان بررسی ازدواج با محارم در ایران باستان همراه با مقاله ای مفصل از هخامنشی شناس بزرگ ایرانی دکتر علیرضا شاهپورشهبازی (با نام افسانه ازدواج با محارم ) به روز شد از دیدن نظرات ارزشمند شما شادمان میشوم

فرید شولیزاده

روزگار نیک،سرزمین پارسیان با جستاری پیرامون ریشه ومبداء تصاویر نقاشی شده از اشو زرتشت بروز رسانی شد.شاد زیوید

آريانام

سلام. مرا ببخشيد که در بازديد از تارنگارتان ديرکرد داشتم. حال و هوای آنرا نداشتم تا چيزی بخوانم. اما شما مانند هميشه خوب می نگاريد و نظرتان را باز می کنيد. اين خشنونت گراها و ملاها را ول کنيد اگر بايست آدم بشوند تا حالا می شدند.

نازنين متين

دوست گرامی آريانام:ايکاش تنها بين ملاها بود خشونت بگونه ای با روح و روان همه ی ما درآميخته و مانند بيماری واگيردار اپيدمی پيدا کرده است... ترس و حشت من از عادت به آن است با سپاس

نازنين متين

پارسا گرامی: دير زماني بود که از تو هيچ خبری نداشتم چنان از ديدگاه هاييت محروم ساختی که خود نيز پی نبردم دليلش چيست و به جرم کدامين گناه مرا از انديشه ات پاک کردی تا اينکه برايم نوشتی که نوشتارهايم را پی گيری می کنی اما قلمت را شکسته ای اين برای من بسيار رنج آور است و چنان افسروده ام کرد که توان نوشتن از من گريخت دوست گرامی باور کن که می دانم اشتباهات من زياد پس تمنا می کنم بگو ختای من چه بوده که تو قلمت را که بسيار تواناست به حدی که مرا به حيرت وا می داشت چنين بی رحمانه شکسته ای شايد خواسته ای قلم مرا که تکه نی ای بيش نبود به سخره بگيری تا پس از اين از نفيرم مرد و زن به ناله بيفتند مرا اينچنين با بی مهری از نيستان جدا مساز...

نازنين متين

ميدانم که تو برای تمامی کارهايت دليلی منطقی داری و کاری را بدون خرد انجام نمی دهی پس به من بگو که من چه کرده ام که تو قلمت را شکسته ای هنوز هم ايران و دوستان برايم بزرگتريم گنجينه ی جهان هستند با من سخن بگو و اشتباهاتم را به صورتم بکوب اما با قلمت چنين مکن چشم براهم

عليرضا سپهرآرا

با درود خشم در پيوند دينی زمانی است که دينی دربرابر زيرپرسش رفتنهای فلسفه خود پاسخگو نيست.در اينجا با دو گروه سروکار داريم.يکی از دين کاسبی ميکنند که با زير پرسش رفتنهای انديشه هايشان نونشان آجر ميشود.خوب روشن است که‌ آنها خشمگين شده و کس يا چيزی که با زير پرسش گذاشتن دينشان کسابی آنها را از بين ميبرند خواهند ايستاد.گروه ديگر مردمی هستند که يک گون انديشه را بخشی از تنشان ميدانند که شما ميخواهيد از بين ببريد مانند اينکه شما ميخواهيد دستشان يا پايشان يا سرشان را ببريد.به حتم آنها خشمگين خواهند شد و ميخواهند سر به تن شما نباشد که ميخواهيد سر آنها ببريد!و البته گروه های ديگری هستند که از تهمت بهشان خشمگين ميشوند ولی بحث ما درباره آنها نيست.

عليرضا سپهرآرا

ولی بروز اين خشم بستگی به پروانه دين دارد که آيا دين پروانه ميدهد که به بهانه خشم خودشان را بروز دهند.دين مسيحيت و کليسای آن اين اجازه را ميداد که با آمدن دولتهای بی دين اين پروانه ازش گرفته شد و يا آنجام آن ديگر شدنی نبود. ولی در جهان اسلام هم پروانه اينگونه بيرون ريختن خشم داده ميشود و دولت از آن جلوگيری نميکند. اگر دولتی سکولار يا بيدين داشته باشيم پرخاش و خشونت اسلام نيز از بين ميرود زيرا ديگر توانی برای بروز اينگونه خشم نخواهد بود. با سپاس عليرضا سپهرآرا

فرامرز

درود بر شما جشن چله، جشن زايش مهر و پيروزي روشني بر تيرگي و يكي ديگر از نمادهاي يكپارچگي فرهنگي سرزمين كهن ايرانشهر را بر شما دوست گرانقدر شادباش گفته و آرزو دارم آسمان زندگي‌تان همواره سرشار از روشنايي و مهر باشد. شادي‌هايتان به بلنداي اين شب.