کاوه یا ضحاک؟ هیچکدام؟

کاوه یا ضحاک؟ هیچکدام؟از" جمشید تا آخرین شاه  " نگرشی نوین بر شاهنامه چه شد که شهرزاد قصه گوی ما قلم را شکست و زبان در کام گرفت،او که هرشب با چشمان مخمور و فتنه انگیز خود بر بالین پادشاه غوغایی بپا می کرد، تا در دل پادشاه توفان بپا کند و چنان اوضاع و احوال این سرزمین را پیش چشمان نگران پادشاه نشان می داد تو گویی جام جهان نما در دست دارد، او که افکار و اندیشه های پادشاه را به پرواز در می آورد تا چاره ی کار را پیش از رسیدن به چارراه ها بیابد. شاه هر بار جام آرزوهای دستان شهرزاد را سر می کشید آنچنانکه چشمانش در برابر نیرنگ ها و نیرنگ بازان همیشه بیدار و همیشه هشیار بود.اما بناگاه شهرزاد ما درست در شب هزارام زبان بکام گرفت، و دیگر هیچ شهرزادی قصه نگفت، و پادشاهان نگران را با قرص های دیازپام به سرزمین خواب های هولناک فرستاند و مردم همه قصه ها را فراموش کردند دیگر نه دیو بود نه پری، جن بود و بسم الله... مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز    سخن با ماه می گویم پری در خواب می بینمتا نا گاه تلنگری بر خرد و جان مردی بزرگ زده شد، و او را واداشت تا فرهنگ فراموش شده ی ایرانی را از نو برویاند.او پارسی گفت و پارسی سرود، اما چه شد که در درازای زمان از سخنان او پوسته برداشته شد و هسته و بن سخنان او را به گناه گفتن از شاه و میهن بدور ریختند، فردوسی قلبش برای ایران می تپید، او در شاهنامه 720 بار نام «ایران» و حدود 350بار نام «ایرانی» و «ایرانیان» را آورده است اما آنطور که انتظار می رفت و دلشان می خواست بن سخن فردوسی گم نشد، فراموش شد اما گم نشد آنها درون گنجینه ها پنهان شدند چرا که بر روی هر گنجی ماری خوابیده است تا هر نامحرمی نتواند به آن گنج دسترسی یابد، تا هر آنکه را شهامت دریافت راستیست و شیله پیله ای در کا رش نیست دست در کیسه برده و به رازو رمز ها دست یابد. فردوسی استوره و تاریخ و حماسه را در هم می آمیزد، تا بتواند فرهنگ ایران را از نو به یادها و در یادها بباوراند.و حماسه  یعنی «کاری نشدنی» مانند آرمان و آرزو، از برای همین است که شاهان و پهلوانان آرمانی پی در پی از واقعیت شکست می خورند. بسیاری فراموش کرده اند که شاهنامه با ضحاک آغاز نمی شود، چرا که او ایرانی نبوده و اصلن شاه نیست اوفرزند مردیست به نام مرداس که سرکرده ی قبیله ی تازیان است که در آنسوی اروند رود زندگی می کرده اند، ضحاک بسیار تندخو، کینه جو، عجول و بی رحم است. همان "جبار" معروفست،او کاری بجز اسب سواری انجام نمی دهد که آن هم برای جنگاوری و دفع دشمن نیست بلکه برای خودنماییست تا بتواند پس از آن بر گرده ی مرمان ظاهرنگر خوب سواری گیرد. او با بی رحمی پدر را می کشد و بر جایگاه او تکیه می زند.

اما اینکه چگونه پای او به تاریخ حماسی ایران باز می شود، از آن موضوعاتی ایست که هر کس با هر مرام و مسلکی به قصه پردازی های گوناگون و شگفت انگیز اما با نتایج مشابه به آن پرداخته است و کمتر کسی به ژرفای سخن فردوسی اندیشیده است،بارها سخنی کوتاه و گزیده را شنیده ایم :«که یکی برای همه و همه برای یکی»اما کسانی عقیده بر این دارند که در تاریخ ایران،یا یکی برای همه است و یا همه برای یکی هستند.کسانی هم عقیده بر این دارند، تاریخ ایران از دو بخش(البته بگذریم که شریعتی سه بخشش کرده بود:قاستین، مارقین و ناکثین) درست شده:« شاهان و مردمها»،« شاهان» همیشه ستمگرند(مستکبرین) و جز خوردن و خوابیدن(عیاشی) و سر بریدن و چشم درآوردن کاری انجام نمی دهند و حکومت آنها هم بدست مردم نیست و «مردمها» که انسان هایی مظلوم و ستمدیده(مستضعفین) که هیچگاه اشتباه نمی کنند چون جمعند و هیچگاه ستم نمی کنند باز چون جمعند و این موضوع  از آغاز تاریخ ایران وجود داشته و ادامه خواهد داشت یعنی همه برای یکی هستند.و موضوعی که برای من بسیار شگفتی برانگیز است اینکه تاریخ را شاهان و پهلوانان می سازند، یا تاریخ نگاران و مورخان!!در اساتیر یونانی می بینیم که پرومته خدازاده ای گستاخ آتش(هنرها، دانش، و نوشتن و خانه سازی و..) از بارگاه خدایان می رباید، و به نزد انسان می آورد، پرومته به همین گناه در کوه ها به بند کشیده می شود تا عقابی جگر او را از هم بدرد.اما در شاهنامه شاه و خدا و آدمی در هم آمیخته و درهم و با همند و بار دانایی بر دوش یکنفر نیست،تمام کردار و رفتار انسان های شاهنامه در هاله ای از اخلاق پیچیده شده است و انسان تمام سعی و تلاشش رسیدن به آسمان است. شاهنامه همچون پلی زمین و آسمان را به هم پیوند می زند، اما پله پله...شاهنامه با چهار پادشاه آغاز می گردد:«کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید». این چهار تن هستند که با یکدیگر بنیان دانش و خرد و فرهنگ را در ایران می گذارند، نشانی آشکار از اندیشه های والای انسانی در فرهنگ باستانی که برآمده از ژرفای دانایی پیر توس دارد.اما چگونه است که مورخین پی در پی نام ضحاک را به عنوان پادشاه می برند و پس از آن کاوه و نه فریدون؟!در شاهنامه ضحاک این استوره ی پلشت کژاندیش یک انیرانیست که بود و نبود ایران  و سرافرازی و شوکت و اقتدار مردم ایران برایش بی ارزش است، او در چنگال اهریمن شهوت قدرت و نخوت گرفتار است و در این راه از خوردن مغزها و تباهی اندیشه های ایرانی واهمه ای ندارد، او حتا از کاوه که 18پسر دارد، یعنی 18 اندیشه و نیروی کارآمد جوان هراسی ندارد چرا که 17 تا از پسرها را نابود ساخته است، تنها هراس او از خواب های پریشان است، همان خواب هایی که در درازای تاریخ خواب های آسوده بسیاری از دشمنان ایران را به هم ریخته است، او پی در پی در خواب می بیند که فریدون نامی از تبار جمشید روزگارش را سیاه و تباه می سازد و نه کاوه که 17 پسر از او کشته است، او می داند تختی که بر آن تکیه زده است، غصب شده است و همچنین می داند که هیچگونه شایستگی از برای تکیه زدن به این تخت در نظر ایرانیان ندارد.چرا او از مردم و کاوه هراسی ندارد؟ چون مردم خود و با دستان خود او را یاری کردند که جمشید شاه این مرد استوره ای که 700سال فرمان می راند. جمشید که تخت جمشید، این بهشت زمینی با درختان سنگی را بر زمین نهاد. جمشید که جام جم داشت و با جام خویش اساتیر و ادبیات ایران و جهان را در نوردید. جمشید که نام نخستین انسان از اوست: جم یا یم که با یمه از داخل گلی روییدند. یم و یمه یا همان مشی و مشیانه، جم همان دوقلوی یگانه، همان نیمه ی روشن و تاریک هستی، همان نیمه مرد نیمه زن اساتیر ماست. چنان که در یسنای 9 اینگونه آمده است:زرتشت از هوم پرسید که ترا در میان مردمان، نخستین بار در این جهان مادی بیفشرد و چه پاداشی نسیب آن کس گردید. هوم در پاسخ گفت:"نخستین بشری که مرا در این جهان مادی بیفشرد ویونگهان است، در پاداش پسری مثل جمشید که دارنده ی رمه خوب و در میان مردمان دارای بلندترین مرتبه است و مانند خورشید درخشان است به او داده شد."تخت جمشید نماد باغ بهشت است. به جای درختان بهشتی، ستون های سنگی از دل گل های نیلوفر که زهدان آفرینش است روییده اند و حیوانات بهشتی چون گاو و اسب و شیر، بر این درختان سنگی روییده اند و آن را آرایش می دهند. جمشید آفریننده ی نوروز و آتش است و نام این کاخ ها که برای برگزاری نوروز و گرامی داشت آتش و نور و تبرک بخشیدن به گیاهان و حیوانات ملل مختلف جهان بر پا شده بود، نیز تخت جمشید است. این بنا نه برای پایتختی و نه مقاصد نظامی بر پا شده بود، بلکه باغی بود برای پذیرایی و تبرک.ابن بلخی در فارس نامه در باره ی تخت جمشید می نویسد:"هر کجا صورت جمشید به کنده گرد کرده اند، مردی بوده است قوی، کشیده ریش و نیکو روی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است که روی در آفتاب دارد."از اینروست که می بینیم بسیاری از انیرانی ها و ضحاکان تاریخ چشم دیدن تخت جمشید را ندارند. منوچهری در قصیده ای شراب را دختر جمشید نامیده و جمشید در شاهنامه نخست خانه سازی را می آموزد و می آموزاند و همچنین گوهرها و یاقوت و نقره و زر را کشف می کند. آنگاه مشک و عنبر و کافور و گلاب می آورد.پس از آن بنیان پزشکی و درمان دردها و داروسازی را می نهد و همچنین راهسازی و پل سازی از ابداعات اوست. چنین است که مردم روز بر تخت نشستن جمشید و روز شکوفایی طبیعت و انسان را با هم جشن می گیرند.آرامش و آزادی و شادی با جمشید و نوروز شکل می گیرد.اما زمانی که آرزوهای بزرگتری می کند مانند پرواز به آسمان مردم نادان و گمراه که از درک و توان تصور کارهای او عاجز بودند سر به شورش بر می دارند و برای نابودی جمشید رو به بیگانگان می نهند:سواران ایران همه شاهجوی / نهادند یکسر به ضحاک روی به شاهی بر او آفرین خواندند / ورا شاه ایران زمین خواندندضحاک را به ایران می آورند و تاج بر سرش می گذارند و شاه نیک نهاد و مردم دوست را آواره ی جهانش می سازند و پس از آواره گی بسیار سرانجام ضحاک ناپاک او را کنار دریای چین به چنگ می آورد و امانش نمی دهد:«به اره او را به دو نیم کرد»و ضحاک این را بخوبی می داند ، که این تخت را مردم به او داده اند و از برای همین هم هست که کاوه برای گرفتن انتقام پسرانش به فریدون متوسل می شود. و در شاهنامه بارها تکرار می شود که شاه یا پهلوان های آرمانی فردوسی بارها در روبرو شدن با واقعیت ها شکست می خورند و بدست یک خودی از پا در می آیند رستم را برادر میکشد و ایرج را برادران و ...اینکه فردوسی از کورش و داریوش در شاهنامه نامی نمی برد تنها بدلیل وجود سلطانهای جبار و زورگوی زمانه بوده است و همچنین تیغ تیز شریعت که گلوی او را نشانه رفته بود، اما در تمامی شاهنامه بارها نام فریدون و جمشید و کیخسرو و...و همچنین رستم و کاوه و سایر پهلوانان که از شاهان و تخت شاهی نگهداری می کردند و شاهان را یاری داده اند نام می برد.فردوسی هم در زمانه ی خود همچون زمانه ی ما با کسانی سروکار داشته است که از سرفرازی ایران و ایرانی بیم داشته اند و آخر شاهنامه را با موزی گری خوش دانسته اند، و منظورشان از آخر شاهنامه همان زمان است که یزدگرد سوم به دست یک آسیابان خودی جلوی چشم بیگانگان به خاک و خون می غلتد.شاید اگر امروز هم فردوسی در میان ما بود و می دید که چگونه بار دیگر و بار دیگر و بار دیگر داستان جمشید را تکرار و تکرار می کنیم، هزار بار تلخ تر فریاد بر می داشت:دلم سیر شد زین سرای سپنج / خدایا مرا زود برهان ز رنج منابع:گفتاری در شاهنامه «دکتر میرفطروس» / با جمشید در شاهنامه «محمود کویر»/ضحاک ماردوش «سعیدی سیرجانی»/تن پهلوان و روان خردمند«شاهرخ مسکوب»  

/ 4 نظر / 68 بازدید
OMID

سلام دوست عزیز ما یه سایت راه اندازی کردیم که جمع وبلاگ نویس ها توش جمع است ما به کمک شما عزیز احتیاج داریم خواستم اگر افتخار می دید به این سایت سر بزنید و همین فعالیتی را که اینجا انجام می دهید به طور حرفه ای تر و بهتر در این سایت انجام بدید امیدواریم این سایت رضایت شما را جلب نماید منتظر حضور سبز و فعال شما در سایت انرژی هستیم www.enerzhi.com با تشکر

afshin, germany

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد. اما واسه اينكه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه ... [گل] پاينده ايران ,, بدرود .. [گل]

آرش جهانشاهی

نمیرمزین پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

تلخ

سلام دوست نادیده به اتفاق به اینجا رسیدم و سه لینک از خودم برجای بود. با سپاس فراوان از افتخاری که به‌من دادی سرفراز باشی، ایرانی فرزند فروهر و اورمزد