استوره هاي ايراني، در رويارويي با فرهنگ دروغ، و خرد ستيزي تازيان، و همجنس بازي تركان...

(نگرشي نوين بر استوره هاي ايراني)بخش پاياني

صوفي مجلس كه دي جام و قدح مي شكست / باز به يك جرعه مي عاقل و فرزانه شد

رقابت‌ شديدي‌ كه‌ در دربار معتصم‌ بين‌ نژاد «ترك‌» و «عرب‌» و «ايراني‌» پديد آمده‌ بود سرداران‌ خليفه‌ را سخت‌ به‌ دشمني‌ يكديگر واداشته‌ بود. دربار معتصم‌ كانون‌ توطئه‌ و دسيسه‌هاي‌ سرداران‌ وي‌ گشته‌ بود. اين‌ اختلافات‌ بين‌ سرداران‌ براي‌ معتصم‌ پناهگاه‌ خوبي‌ بود. از اين‌ رو خليفه‌ نيز گاه‌ آتش‌ اين‌ اختلافات‌ را دامن زد. از آغاز دوره‌ي‌ معتصم‌، بغداد شاهد جنب‌ و جوش‌ تركان‌ گشته‌ بود. اينها را در واقع‌ بدين‌ جهت‌ به‌ خدمت‌ درآورده‌ بودند كه‌ در مقابل‌ نيروي‌ سپاهيان‌ خراسان‌، موازنه‌ و تعادلي‌ ايجاد كنند. هزاران‌ بنده‌ي‌ مملوك‌ در هر سال‌ از آن‌ سوي‌ جيحون‌ به‌ بغداد مي‌آوردند. اين‌ بندگان‌ با تندي‌ و بي‌پروايي‌ كه‌ داشتند، در دست‌ خليفه‌ به‌ مثابه‌ي‌ «حربه‌اي‌» به‌ كار مي‌افتادند. از اين رو در بيشتر مواقع مورد توجه قرار مي گرفتند. و به‌ سرعت‌، فرماندهي‌ مي‌يافتند. هر چه‌ نفوذ تركان‌ در دستگاه‌ خليفه‌ افزون‌تر مي‌شد عربان‌ دلسردتر و مأيوس‌تر مي‌شدند.

ايرانيان‌ كه‌ نفوذ معنوي‌ و فرهنگي‌ داشتند، در برابر تركان‌ هرگز جاي‌ خالي‌ نمي‌كردند. اما تازيان‌ خواه‌ ناخواه‌ جاي‌ خود را به‌ تركان‌ دادند و از آن‌ پس‌ به‌ جاي‌ آنكه‌ مانند پيش‌، از ستون هاي خلافت‌ باشند مايه‌ي‌ تهديد آنان‌ بودند. تركان‌ معتصم‌ كه‌ جامه‌هاي‌ ديبا و كمرهاي‌ زرين‌ داشتند به‌ وسيله‌ي‌ لباس‌ خويش‌ از ساير سپاهيان‌ شناخته‌ مي‌شدند. رفتار ناهنجار و خشونت‌آميز آنان‌ نيز مردم‌ بغداد را به‌ ستوه‌ مي‌آورد. در بازارها و كوچه‌هاي‌ تنگ‌، اسب‌ مي‌تاختند و كودكان‌ و ضعيفان‌ را آزار مي‌دادند.

« روزي معتصم‌ بر زني‌ گذشت‌ كه‌ مي‌گريست‌ و مي‌گفت‌: پسرم‌ پسرم‌! يكي‌ از لشكريان‌ كودك‌ او را برده‌ بود. معتصم‌ آن‌ مرد را فرا خواند و فرمود: پسر زن‌ را بدو باز دهد مرد ابا كرد. معتصم‌ او را پيش‌ خواند و دستش‌ به‌ دست‌ گرفت‌ صداي‌ استخوان‌ دستش‌ شنيده‌ شد و مرد بيفتاد. پس‌ بفرمود تا پسر را به‌ مادر باز دهند». اين‌ رفتار تركان‌، مردم‌ بغداد را سخت‌ به‌ ستوه‌ آورده‌ بود. غالباً وقتي‌ يكي‌ از تركان‌ زني‌ يا كودكي‌، يا پيري‌ يا كوري‌ را گزندي‌ مي‌رسانيد مردم‌ در او مي‌افتادند و هلاكش‌ مي‌كردند. سرانجام‌ مردم‌ از تركان‌ سخت‌ به‌ ستوه‌ آمدند. نزد معتصم‌ رفتند و گفتند اگر لشكر خود را از بغداد بيرون‌ نبري‌ با تو جنگ‌ كنيم‌ پرسيد چگونه‌ با من‌ جنگ‌ كنيد گفتند با تير آه‌ سحرگاه‌، معتصم‌ گفت‌ مرا طاقت‌ آن‌ نيست‌ و همين‌ موجب‌ شد كه‌ خليفه‌ شهر سرّمن‌ راي‌ را بنا كند»10000755.jpg

و چنين شد كه اين مهمانان ناخوانده، پايشان به ايران باز شد، تركان همچون مغولان از دير باز هميشه در حال جنگ و ستيز بودند، و بجاي خانواده در پادگان ها و با همجنسانشان بسر مي بردند، از اين رو به همجنس خود بيشتر متمايل بودند، هنگامي كه همجنس بازي تركان و فرهنگ اسلامي مانند آهن و آهن ربا همديگر را چنان جذب كردند كه چون بتوني سخت و محكم در هم آميخته شد، ديگر مهار شدني نبود.

در فرهنگ ايراني،بسياري از ايزدان و امشاسپندان زن بودند،و هر كدام با گلهايي اينهماني داشته اند، آشكار است كه بوييدن همه ي اين گل ها باهم بود، كه سرمستي مي آورد، و آنچنان بود كه مرد را به آسمان مي برد و به جايگاه خداوند نزديك مي ساخت چنان كه انسان به همآغوشي آسمان مي رفت. به طور كلي واژه« بوي» در فرهنگ ايران، نه تنها به همه، بلكه به كل شناخت گفته مي شود. بوئیدن، که اصل جستن و « یوزیدن » و پژوهش کردن است ، به شناخت می رسد . دانشمندان ، امروزه کشف کرده اند که بینی انسان ، ده هزار بو را می تواند از هم تمیز بدهد .  نیاکان ما در آغاز  متوجه توانائی و حساسیت  فوق العاده  بویائی شده بودند که خود واژه « بو» را به کلیه اندامهای شناخت و همچنین گویائی داده اند . اینست که در داستان كاوس، اهریمن به کاوس ، یک دسته گل میدهد تا ببوید ، و با این بوی گل است که اهریمن اورا میانگیزد، تا آسمانها را بپیماید و راز آنها را بیابد.

در فرهنگ ایران ، ضمیر انسان، همان سیمرغ چهار پر است . چنانکه رد پای آن در اندیشه های مولوی باقی مانده است:

 تومرغ چهار پری تا بر آسمان پری / تو از کجا و ره بام و نردبان زکجا

پس ضمیر، دارای چهار نیروست که جان + روان و بوی + آئینه + فروهر باشند ،  و درست فرهنگ ایران ، بینش و اندیشیدن را، همین پرواز مرغ چهار پر می دانست، که به آسمان نزد خداي خود می رود ، و با اومی آمیزد . و بینش انسان ، درست همین وصال با خداست . از اینرو بینش ، همیشه شادی و سرخوشی آور است. و این سرخوشی بینش را « دیوانگی » می خواندند .

در فرهنگ ايران، در همه ي پديده ها به بن و تخم و ريشه ي آن اهميت مي دادند.بايد بن و تخم هر چيزي را شنا خت و دانست، تا بتوان آن را شناخت. هنگامي كه تخم چيزي را داريم، مي توانيم به همه ي آن برسيم. اگر انسان تخم و بن هر بينشي را در خود داشته باشد، كافيست تا به آن برسد.چون تخم آن را در زمين خود كه همان «آرميتي» است مي كارد، و آن تخم مي رويد و مي شكوفد، و درختي پر شاخ و تنومند مي شود، به انسان ها بايد تخم و بذر بينش را داد، تا آن را در هستي خود بكارد. اينست تئوري معرفت انساني در فرهنگ ايران، از كوچكترين و ظريفترين چيزهايي كه «حس» مي كنيم آغاز مي شود، بنابر اين با يك بو و يا يك مزه و يا يك نگاه، كافيست كه انسان برانگيخته شود همان مفهوم عشقي شورانگيز كه تنها با يك نگاه معشوق را چنان برمي انگيزاند كه تا كوه قاف به دنبال معشوق پركشد و از رنج ها و سختي ها و سرزنش ها نهراسد.

يك پيام كافيست از سوي خدا كه انسان برانگيخته شود همچنانكه كيكاوس با شنيدن يك ترانه از رامشگر مازندراني انگيخته مي شود كه كاري انجام دهد كه از تمام پيشينيانش فراتر بتازد:

من از جم و زهاك و از كيقباد / فزونم ببخت و بفر و نژاد                     فزون بايدم نيز از ايشان هنر / جهانجوي بايد سر تاج ور

اين همان پيام يا ترانه ي ناي است كه چنين جنبشي پديد مي آورد. اين است كه بايد از برابر نهادن واژه پيامبر با واژه رسول، پرهيز كرد. پيامبر در فرهنگ ايران، كسي نبوده است كه از خدا، پيامي، محتواي امر و نهي و شريعت بياورد. بلكه پيامبر كسي بوده كه با يك ترانه ي ناي، در خرد و جان انسان ها، انديشه ي نو مي انگيخته است. اینست که زرتشت نیز گاتا یا « گاهان» را می آورد که « سرودهای نی » هستند ، چون گاتا ، جزو یسناها ، یا سرودهای نی و جشن ( یسنا­) قرارداده شده اند . ویژگی این سرودهای زرتشت ، آنست که انسانها را میانگیزد، تا خود بیندیشند . پیامش ، فقط انگیزه و تلنگر است.

با تماس اهریمنست که در بُندهش ، جنبش در آفرینش ، آغاز میشود .و با يك بوسه ي اهريمن بر كتف زهاك مارها  بيرون مي آيند تا مغز و خرد جوان ها را بخورند.گل مرزنگوش، گل اردیبهشت ( ارتا واهیشت)       می باشد . یا در شکل دیگرش که « انجرک » باشد باز همین گل است . این گیاهیست که از دید پیشینیان ، انسان را به عشق ورزی میانگیزد . از این گذشته در سانسکریت به روز هشتم ماه که که روزخرم( دی ) و یا اهورامزداباشد ، انگیرا میگویند، که همان انگره است . اینها همه چهره های گوناگون همان ارتا میباشند . پس اهورا مزدا نیز ، « انگیز نده ، آتش فروز ، زند ، آتش زنه  » هست . یعنی با « تلنگر»، هر چیزی را به پیدایش میانگیزد . او چیزها را معین نمیسازد . در فرهنگ ایران ، حتی بن کیهان ، « علت » نیست که همه چیزهارا معلوم سازد ، بلکه هر چیزی را به پیدایش گوهرش میانگیزد . خدای ایران در آفریدن ، میانگیزد . او خلق نمی کند ، معین نمی کند ، علت نمی شود.هرکسی را با یک تلنگر بدان میانگیزد که گوهرش را پدیدار سازد.

 اهریمن هنگامي كه، کتف زهاک را میبوسد انگیزنده است. بوسه ، تخمیست که در آن ، « کُل » هست . اساسا در زبان پهلوی ، « همبوسی » به معنای « آبستن شدن + ایجاد کردن و تکوین یاک یافتن » است . ازهمان یک بوسه اهریمن ، مار که کل اهریمنست، پیدایش می یابد . چرا اهریمن ، کتف زهاک را میبوسد؟ چرا هنوز صوفیها ، کتف همدیگر را میبوسند ؟

چون کتف و گردن و سر ، همان سه کت  یا سه کات یا سه کهت هستند ،که در  فرهنگ ایران ، سه منزل آخر ماه شمرده می شوند . واین سه منزل آخر ماه  ، عبارتند از رام ( رام جیت ) + خرّم ( مار اسپند ) و بهرام ( روزبه ) . بوسیدنِ  کتف ، انگیختن خوشه وجود، یا بن کیهان و انسان ، به پیدایش است . بوسه ، همان تلنگر و آتش افروز یا آتش زنه  یا زند برای نوشوی وجود انسان است . از یک بسودن لب ، گوهر زهاک که خونخواری و خوردن خردهای جوان است ، پدیدار می شود . سروکتف و گردن، که سقف تن و خوشه فراز درخت انسانند، مانند سقف زمان ، نیاز به یک آتش زنه ، یک آتش افروز، یک تلنگر دارد، تا بروید و بجوشد و فوران کند . این فلسفه تلنگر، یا انگیزندگی ، فلسفه بنیادی ایران بوده است ، به عبارت دیگر، خدا در ژرفای هر انسانی هست ، و نیاز به یک تلنگر دارد، تا زاده شود ، تا پیدایش یابد.

زن ايراني ، از پيش ازرتشت به عنوان زنخدا و پس از او در نماد ايزدان با تمام نشانه هايش يك انگيزنده بوده است، با ورود تازيان و اسلام اين تاج از سر او برداشته مي شود و اين انگيزندگي گناه و شيطاني مي شود. وجود او را به تحقير مي كشند« هارون‌ بوزينه‌اي‌ را مقام‌ امارت‌ داد. چنان‌ كه‌ سي‌ مرد از درباريان‌ وي‌ ملتزم‌ركاب‌ آن‌ بوزينه‌ بودند. و به‌ امر خليفه‌ او را كمر شمشير بر ميان‌ بستندي‌ وسواران‌ با او برنشستندي‌. هر كس‌ كه‌ به‌ خدمت‌ درگاه‌ او رفتي‌ فرمودندي‌ تا آن‌بوزينه‌ را دست‌بوس‌ كند و خدمت‌ و...آن‌ بوزينه‌ چند دختر بكر را بكارت‌ برداشته‌بود»و يا او را لخت و عريان براي فروش به يكديگر نشان دادند، چنان تحقير شد كه به گوشه اي خزيد تا رو پنهان كند، و در هزار توي تاريخ به فراموشي سپرده شود و مرد ايراني كه انگيزه هايش را در خطر مي ديد، شرم و اندوه زن در او نيز اثر گذارد و در پنهان ساختنش با او تباني كرد، از براي همين ديوارها بلند و بلندتر گشت و خانه ها بدون پنجره...

مرد ايراني در فراسوي تاريخ هميشه و همه گاه ناله اش از اين دوري به گونه اي بلند گشته است، كه تا از نيستان بريده اش ساختند از نفيرش مرد و زن ناليده اند. ديگر انديشه ي زن ايراني در آن تاريكخانه ها رشد نيافت و وارون بر آن مردان بدون زنان در پي يافتن گم كرده اي بودند كه در درازاي زمان بيشتر گمش مي كردند چرا كه آنچنان زناني با پسرانشان چنان بي مهر و انگيزه برخورد مي كردند كه پسران هيچگاه بزرگ نمي شدند و انديشه شان در همان كودكي خود مي ماند و مردان بزرگ در بزرگسالي نيز بدنبال مادر گمشده ي خويش مي گشتند.

استوره هاي زن ايراني كه با ورود تازيان در پشت پرده رفته بود و پر از اسرار و رمز گشته بود، با آمدن تركان به شكل پسركاني درآمد با ابرواني باريك و گونه هايي سرخ،كه نه مرد بودند و نه زن، وجودي خنثا كه باز هم تحقير مي شدند، چون در بازار همجنس بازي آنها و ميداني كه اسلام به آنها مي داد،ترك و تازي چنان سياستي را به كار بستند كه اين پسران مادر گم كرده، فاعل نبودند، بلكه مفعولي بودند كه پي در پي غرور و اعتبارش خرد مي شد.

اينجاست كه كار بزرگ فردوسي آشكار مي شود او چنان ماهرانه، استوره ي زن را به ذهن بخواب رفته ي مرد ايراني باز مي گرداند، كه در نوع خود بي نظير است، خواه در شكل گردآفريد و يا رودابه و يا تهمينه و خواه به شكل منيژه و ... و يا شاعر توانمندي چون حافظ  خط و خال استوره ي زن ايراني را به يادها مي آورد و برخلاف تمام كوششهاي اسلام گرايان، تمام افكارش همان زن گمشده ايست كه مي ستايد و وصفش مي كند و در انديشه و خيال براي دسترسي بدو چنان ديوانگان از دل خروش بر مي دارد و به مهر و خرد مرد ايراني سمت و سو مي دهد:

منعم مكن ز عشق وي، اي مفتي زمان /  معذور دارمت كه تو او را نديده اي

در جايي ديگر مي گويد:

آرام و خواب خلق جهانرا سبب تويي / زان شد كنار ديده و دل تكيه گاه تو

با هر ستاره اي سر و كار است هر شبم / از حسرت فروغ و رخ همچو ماه تو

ياران همنشين همه از هم جدا شدند / مائيم و آستانه ي دولت پناه تو

و حتا آنجا كه از شاهد نام مي برد نه همجنس بازيست بلكه همجنس گرايي عارفانه ايست كه انديشه ي گمشده ي مرد ايراني را كه اكنون استوره هايش را از او گرفته اند، در همجنس بجويد: 

حافظ چه نالي گر وصل خواهي / خون بايدت خورد در گاه و بيگاه

مرد ايراني با يك بو يا يك نگاه و يا يك پيام يا ترانه ي ني  و يا ديدن يك پر در منطق الطير عطار در پي سيمرغ  برمي آيد.تمام اشعار مردان ايراني پس از ورود ترك و تازي پر است از سوز و گدازهاي عاشقانه كه بر گرفته از دوري و جدايي از زن ايرانيست، همان استوره اي را كه در هزار توي تاريخ گم كرده است، و حتا با آمدن سبك هاي ادبي و سياسي از كمونيست و فمنيست، باز هم پيدا نشد كه نشد، و پيدا نمي شود مگر اينكه ايراني بازگشتي داشته باشد به خويشتن خويش...

در شعر نو نمونه ي بسياري را مي بينيم كه اين سرگرداني و سر گشتگي بيشتر و بيشتر مي شود چرا كه ديد مردان اروپايي هم وارد نگاه مردان ما مي شود نمونه ي آن در شعرهاي نيما و يا احمدشاملو خود را آشكار مي كند، آنها نه تنها مفهوم سروده هاي حافظ و فردوسي را در نمي يابند بلكه هچون خر در گل مي مانندنيما مي گويد:

حافظا اين چه كيد و دروغي‌ست

كز زبان مي و جام و ساقي‌ست

نالي ار تا ابد باورم نيست

كه بر آن عشق بازي كه باقي‌ست

من بر آن عاشقم كه رونده است!

و يا شاملو كه مي توان شعرهاي عاشقانه ي او را به دو دوره ي، ركسانا و آيدا تقسيم كرد، او از ركسانا كه گونه اي ايراني دارد و باستاني آغاز مي كند و به آيد مي رسد او در تمامي اين مراحل به دنبال مادر ستمگر دوران كودكيش مي گردد:

در شعر "غزل آخرين انزوا" رابطه شاعر با معشوقه خياليش به رابطه كودكي نيازمند محبت مادري ستمگر مانده مي‌شود:

چيزي عظيم‌تر از تمام ستاره‌ها، تمام خدايان: قلب زني كه مرا كودك دست نواز دامن خود كند! چرا كه من ديرگاهيست جز اين هيبت تنهايي كه به دندان سرد بيگانگي جويده شده است نبوده‌ام

او چنان افسروده و نا كام مي ماند كه حتا با آيدا هم، نمي تواند گمگشده ي خود را بيابد، و سرانجام خسته و فرسوده از افكار چپ خواهانه، با چيزي كه تمام عمر ناتوان از درك آن بوده، به شاهنامه و فردوسي چنگ و دندان نشان مي دهد،و آخرين زوزه هاي مأيوسانه خود را سر مي كشد:

من اما در زنان چيزي نمي‌يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش (كيفر 1334)

 

 

 

/ 41 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنين

شما دوستان گراميم از من مي خواهيد كه پي در پي با سندها و مدارك روبرو شوم و از آنها ياري بخواهم كتاب هاي استادان را بخوانم وسپس كتاب را ببندم و انديشه ي آن ها را بنويسم با خود گفتم نازنين اين كه بسيار راحت تر و آسوده تر است تو كه بهر صورت كتاب هاي زيادي را مي خواني خوب از انديشه ي آن بزرگان بهره ببر و همان ها را بيان كن هم دوستانت را راضي مي كني هم كم نمي آوري چون مي تواني اشتباهاتت را به گردن آن بزرگ بياندازي اما اين كار يك اشكال بزرگ دارد چون فكر مي كنم هنگامي كه به كهن سالي برسم نه تنها مانند آن بزرگان نخواهم شد بلكه يك نمونه ي جهش يافته ي نامرغوب مي شوم درست مانند اين است كه من سيبي درجه يك باشم و شما از من بخواهيد گلابي شوم ممكن است در آينده گلابي شوم اما يك گلابي در جه سه كه هر كس يك گاز به آن مي زند روي در هم كشد ...

نازنين

بنابر اين بگذاريد درون جزيره بمانم و انديشه ي خود را با شما در ميان بگذارم و بايد بگويم براي نخستين بار است كه اين انديشه ام را باز گو مي كنم و شهامت اينكه آن را در تارنگارم بگذارم ندارم چون تا به حال يكنفر را نيافته ام كه در ضمير خود به چنين نتيجه اي رسيده باشد اكنون شادمانم كه اين سخن را براي تو بازگو مي كنم چون مدت ها بود اين راز جانم را مي سوزاند...

نازنين

ديگر از اينكه چنين نتيجه اي از نام زنانه ي ايران گرفتم چون در برابر آن واژه ي ملت مردانه است البته سوريه و فلسطين نيز نامي عربي نيستند و به فرهنگ ايران مربوط مي شوند بايد كشورهاي ديگر با فرهنگ هاي متفاوت را مثال زد مانند يونان يا رم يا عربستان با سپاس

سوما آريايی

درود بر دوست گرامي نازنين بانو... از ايران دوستي شما بسيار خوشم آمد و خرسند از اينکه تارنگار من خوانندگان فرهيخته ای چون شما دارد...ميبخشيد که اين اندازه دير پاسخ شما را دادم...سوما هست و هزار کار نکرده... بگذريم...گستاخی مرا ميبخشيد ولی...واژه«استوره»که در فرنام(عنوان)نوشته های تان آورده ايد نادرست است.اين واژه تازيست و«اسطوره»نوشته ميشود.برابر پارسی درست آن«ميتخت»است که گويا واژه«mithology»از اين واژه پهلوی گرفته شده است. يادمان باشد دبيره(خط)ای که با آن مينويسم خود دبيره ای تازيست پس با نادرست نويسی نادرستترش نکنيم... در پناه اورمزد...مهر افزون...شادزی و دو سد(صد)بدرود

فرامرز

فراز جشن آتش، سده‌ي بزرگ، جشن گرما و جان گرفتن دوباره‌ي زمين را در در آبان روز از ماه بهمن (وهومن) که آنرا اندیشه و خرد نيك مي‌خوانيم، به شما شادباش گفته برایتان آرزوی شادکامی دارم.

امیدعطایی فرد

اسطوره معرب استوره storyمیباشد و خط ما نیز تازی نیست و عرب سوسمارخور الفبا نداشته. بنگرید به آثاز استاد ذبیح بهروز.

مزدک

پاینده ایران درودبر شما با سخنان سید روح الله خیمنی 12 بهمن 1357 در بهشت زهرا بروز هستیم. در دهه زجر از تارنمای ما بازدید کنید با تصاویر و صداها و نوشته های خواندنی در باره فتنه 57 بروز می گردیم. به امید ایرانی آباد و آزاد در سایه حاکمیت ملی پاینده ایران

نازنين

سومای آريايی دوست گراميم نخست سپاسگزارم از حضور سبزت و مهری که اينچنين به من روا داشتی ديگر اينکه واژه ی «استوره» واژه ای ست که از واژه ی يونانی هيستوريا به چم «کنکاشَ و آگاهی و داستان» گرفته شده است. برای بيان مفهوم استوره در زبان های اروپايی از بازمانده ی واژه ی يونانی ميتوس به معني«شرح و خبر و قصه» بهره گرفته می شود.به هر روی ما تا می توانيم نبايد از «تا-دسته دار بهره ببريم پيروز و سربلند باشيد

نازنين

اميد عطايی گرامی از حضور شما و آگاهی های نيکتان سپاسگزارم

اميد عطايی فرد

با درود پيشنهاد ميکنم سال ۲۵۶۷ شاهنشاهی/ ۱۳۸۷خورشيدی را سال داريوش بزرگ (سال پیکار با تجزیه طلبان) بخوانيم.// پاينده ايران بزرگ