هی مرد...

میخوام یه حقیقت تلخ و بهت بگم

خوب گوش کن

یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساش و می شماره

می خواد امتحان کنه که داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونه اشون گم میشه توش

اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم می کنه ولی پولشو نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصر ولی

اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش می گه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه همه میان

یکی هم تقویم واسه خط زدن روزها نداره

یکی هفته ای یه روز پزشکشون میاد خونه اش

یه جا دیگه یکی داره می میره خرج مداوا نداره

 بعضی  قلب ها دنیایی واسه خودش دارهیه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزارتا عالم

اما یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن

یکی میپرسه آخه چرا بابای ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا

یکی هم اینقدر دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه

یکی حتی خونشون اتاق بالا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

یکی هم طاقت واسه صدور ویزا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره

اما اون یکی چیزی واسه نقاشی کردن نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه

یکی از بس که شب و روز نخورده نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

یکی هم برای گرمای دستاش پا نداره

دخترک می گه خدا چرا ما

ماماش می گه عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش هیچ فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمی ره

می گه نزدیکیای ما آزمایشگاه نداره

بچه که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و

مگه درس و مشق و شور و  شوق و رویا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا

اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

با نمی شه با نمی خوام با نشد با نداره

 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
alireza

اما حيف که هميشه حق پيروز نميشود و عدالت را رويايی بيش نميدانند

Mehdi707

با درود. اين چکامه مرا به ياد چکامه ای از نيما يوشيج انداخت که فرمود: می تراود مهتاب /// می درخشد شب تاب /// نيست يک دم شکند خواب به چشم کس و ليک /// غم اين خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند. ... از ديد من بايد به چشمان تر نيمايان نيز نگاه کرد. همان گونه که نبايد به چشمان بسته ی کامروايان نامهربان مهربانانه نگریست.