كورش بزرگ تنهاست

                 كورش بزرگ تنهاست

امسا ل در حالي به پيشباز جشن سده مي رويم، كه دلي پر آژنگ داريم،سرما تا مغز استخوان را مي سوزاند چه آتشي با چه شكوهي بايد بر پا كرد تا چنين سرمايي را براند ما همگونه سرمايي را در طول تاريخ تاب آورديم جز سرماي ناداني ،نابخردي، گژانديشي .بارها گفته ايم اين ديگر از تاب و توانمان بدور ست اما بازهم روزها را سپري كرديم ،براي چه؟براي آمدن روزهاي بهتر،روزهايي روشن كه سوشيانتي بيايد وروزهاي خاكستري را آبي كند آبي ،آبي. ديگر نه سرمايي باشد نه  سخن زوري، دروغ و خشكسالي و ناداني از اين سرزمين رخت بربندد نمي دانم اينچنين بردباري بي سرانجامي را چه كسي به اين مردم تحميل كرد چگونه سوشيانت به اين راحتي مي آيد ؟!او كه سوپرمن نيست،سوشيانت من هستم و تو ونه تو هستي ونه من ،سوشيانت ماهستيم و تمامي مردم اين سرزمين، چگونه مي توان بدون برپا كردن آتش ديو سرما را در غار ي پشت كوه غاف اسير كرد؟امروز ناداني برتاريخ ايران حكم مي راند،چگونه مي توانيم چنين آتشي را در شهرهاي ديگر بپا كنيم زماني كه كورش بزرگ تنهاست؟! 2hq9cid.jpgآري كورش از هرزمان ديگري تنهاترست، و تنهايي كورش يعني تنهايي ايران. فرزندان ايران هيزم هايتان را به كجاي اين سرزمين مي بريد؟هيزم هاي خوشبو و خوش سوز، هيزم هايي كه دود نمي كند و چشم را نمي سوزاند، بلكه بيناتر و هوشيارتر مي كند. پاسارگاد تنهاست، و تنگه بلاغي ،راه شاهي، راه كورش و داريوش تا چند روز ديگر به زير خروارها آب خواهد رفت، آنها دل و جان مرا به زير آب مدفون خواهند ساخت،در بهمن ماه، آنها به منش نيك دهن كجي مي كنند، به كورش بزرگ، به ايران و ايراني دهن كجي مي كنند.امروز آنها به همه ي ما ثابت كردند، كه تاريخ ايران بدون احمق ها ،چه تاريخ زيبا و بدون نقصي مي شد.اما از روي ديگر اگر نادان ها در تاريخ نمي بودند چگونه ما به شكوه و بزرگي انديشمنداني چون كورش بزرگ پي مي برديم كه بربيش از نيمي از جهان فرمانروايي مي كرد اما هيچگاه بردل و جان مردم آب نبست و ريشه هاي كسي را با تبر دروغ نيانداخت.آخر اين نادانان در دامان كدامين مادر بزرگ شده اند كه بويي از عشق نبرده اند؟! انرژي هسته اي بدون عشق  و همراه ناداني يعني بمب اتمي ، يعني ويراني ميهن عزيزم ايران. و ايران بيشتر از هميشه به سوشيانت ها نيازمند ست.

خانه تاريك بود ما ...

در انتظار كسي كه چراغ  مي آورد

 به دست هاي جاده چشم دوخته بوديم

قرن ها گذشته است و ما همچنان

 پشت پنجره، خاك مي خورديم

 پاهامان خواب رفته بود-چشمهامان آب

 اما من ،ديگر باورم شده

 جاده هيچگاه، طعم قدم هايت را نخواهد چشيد

 تو نيامدي و من...

 خود از شانه هاي جاده بالا خواهم رفت

 حضور خواهم داشت!

 ظهورخواهم كرد!

 خدا خواهم شد      « شيرين ملك محمدي» 

/ 0 نظر / 13 بازدید