گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردمثروتمند نیستند»، «اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی میکنند»، «اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همهبا چهره پیری مواجه می شوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توانزندگی کرد»، «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری كورش بزرگ، از يونانيان بيزار بود و از آنان به دكاندارن ياد مي كرد، زيرا كه براي منافع خود بسيار دروغ مي گفتند.ساليان دراز است كه از آن زمان مي گذرد،فرهنگ يوناني فرهنگي رايج گشته است، ديگر دروغ و كژانديشي، وجدان كسي را به درد نمي آورد، در سرزمين ما دروغ و نابكاري دست در دست هم چه بي رحمانه مي تازند. مارهايي سر از خاك به درآورده اند، كه اگر سرشان را به سنگ خرد نكوبي، مغز سدها جوان ايراني را خواهند خورد. اين كژانديشان فرهنگ و تمدن و تاريخ ايران را در يك كفه ي ترازو ريخته اند، و با نيرنگ و فريب بر سر آن تاخت مي زنند، كساني كه با نام شاعر و نويسنده وارد مي شوند و پس از ربودن تاج فريدون و نگين كيخسرو و جام جمشيد، نا جوانمردانه منكر وجود آن ها مي گردند، آن ها غيرت و هميت جوان ايراني را به سخره مي گيرند و با شعور و خرد پيران ما به لاس زدن هاي سياسي مي پردازند. و در اين ميانه چه خوشبختند كساني كه خرد و وجدان خود را دودستي چسبيده اند و تن به چنين خودفروشي هايي نمي دهند. شاملويي كه عمري را به شعر گفتن مي پرداخت در اواخر عمر، به يكباره استخوان مي تركاند، و به معر گفتن روي مي آورد، چرا كه در جوشش مرگ و پيري هاي مزخرف است كه انسان به ياد بده بستان هاي گذشته مي افتد، او به ياد آورد كه چگونه عمري را از خلق و توده گفت و هيچيك از اين توده ها ي زحمتكش نه تنها  به سخنانش گوش فرا ندادند بلكه به ريشخند و استهزايش پرداختند، او هميشه حسرت بر دل بود كه چگونه فردوسي با اينكه پي در پي از شاهان سخن رانده است، همين خلق محروم، كتابش را ارج مي نهند و در زورخانه ها با سروده هاي او چنين به رقص مي آيند، اما سروده هاي او را تنها خوانندگاني آنچناني در بزم هاي اينچنيني مي خوانند و ديگر هيچ. پس بايد چاره اي انديشيد سخن نويي گفت، و بهترين راه براي ذهن مخرب او خراب كردن آنچه فردوسي ساخته است بود چرا كه اگر اين بناي پر شكوه از باد و باران گزند نديده است، شايد بتوان با ضرب و زور تيشه ي دروغ آن را ويران كرد، بدين طريق او با يك تير دو نشان كه چه بگويم سد نشان مي زد و كاري مي كرد كارستان!!! خوبست به جاي گفتن اينكه جوان ايراني چادر مادر خودر را گم كرده است، به شاملو بگويند چادر مادرش را با كدام يوناني دكانداري معامله كرده است، آخر مگر فردوسي شاهزاده اي ايراني بوده است كه از پي تاج و تخت و منافع خود به سرودن دروغ و زدن نيرنگ و فريب بپردازد؟! هر چند اگر از نسل شاهان ساساني يك شاه زاده مانده بود سرنوشت ما طور ديگري رقم مي خورد. شاملو فراموش كرده كه ساليان سال است كه مادران محروم ايراني در پاي لگن رختشويي فرزندان را به نيش كشيده و بزرگ كرده اند، آن هم تنها براي اينكه صورتشان را با سيلي سرخ نگه دارند، و زنان و مرداني كه براي او اسوه هستند و سنگشان را به سينه     مي ز ند با فروپاشي شوروي،و با وارد شدن فقر به شوروي، گروه گروه زنانشان در كشورهاي عربي در حاليكه حلقه ي ازدواج در انگشت داشتند به روسپيگري پرداختند تا درآمد شان را با افتخار براي شوهران كمونيست شان بفرستند، يعني او نمي داند كه شرافت و سربلندي براي مردم ايران برتر از نان است؟ مشكل آنها با فريدون و زهاك نيست، مشكل آنها با كل تاريخ ايران است، با تاريخيست كه فردوسي در شاهنامه گذاشته، يعني تاريخ شاهنشاهي، وگرنه دمكراسي كه به تازگي زاييده نشده است،دمكراسي و يونان با هم زاييده شدند و در كشور ما با ظهور جمهوري اسلامي، خود را نشان داد، مگر نه اينكه احمدي نژاد متعلق به همين توده و خلق زحمتكش است، و مگر نه اينكه با چاوزو و فيدل كاسترو دوست و هم پيمان، پس دگر دغدغه اي نمي ماند، رژيم جمهوري هم به آن ها اين فرصت  پر و پيمان را داده است، كه تا مي توانند سنگ بر سر ناسيوناليسم ايراني بزنند، و از آن ميان كساني به حكم نوآوري، ناسيوناليسم را به دو بخش تقسيم كرده اند و آن پاره كه كارسازتر است و حكم استارت حركتي را براي مردم دارد يعني دلبستگي به تاريخ باستان را افيوني مي دانند، شگفت است كه با مي و پيمانه ي فردوسي و شاهنامه به اين مستي رسيده اند، بد مستيش را به تاريخ باستان تف مي كنند، از ناسيوناليسم سخن مي رانند در حاليكه از ناسيون هيچ نمي دانند، شكسپير ششصد سال پيش در انگلستان مي زيست، اما امروز يك انگليسي نيست كه بتواند شكسپر را بخواند مگر اينكه به دانشگاه رفته باشد و«شكسپرين» شده باشد. در حاليكه 1000 سال است كه شاهنامه در قهوه خانه هاي ما از جانب كساني نقالي مي شود كه از دور افتاده ترين روستاهاي آذربايجان و مازندران و شيراز و گيلان و كردستان و هزار نقطه ي ديگر برخاسته اند. شاملو با انديشه اي بيمار به تاريخ ايران نگاه كرد و حاصل اين ساديسم تاريخ ستيزي را در دانشگاه بركلي امريكا بر همگان عرضه ساخت، تا دست خالي به جهان باقي نرفته باشد؛ غافل از اينكه نطفه ي شومي را كه برجاي گذاشته مي تواند براي ناسيوناليسم ايراني بسيار دهشتناك باشد.او با انديشه ي بيمار خود به تاريخ ايران رشك ورزيد، او نمي دانست كه نمي توان رويدادها و رخدادهايي كه تاب و توان از پشتيباني ملت دارد، به همين آسودگي و يك شبه خراب و نابود سازد. با شعار نوين ساختن ناسيوناليسم، و ارتجاعي دانستن دلبستگي به تاريخ باستان، چه چيزي را مي توان ساخت بدون اينكه تمام دستاوردهاي گذشته را خراب نساخت،تاريخ معاصر به جز پادشاهي پهلوي(كه اينگونه افراد آن را نمي پزيرند چون پادشاهيست و ارتجاعي) چه دست آوردي براي ناسيوناليسم مدرن دارد.؟ به كجاي اين گليم چهل تكه دلخوش كرده ايد، چرا كه هر زمان پايتان را دراز كنيد از گليم بيرون مي ماند و آبرويتان به باد؟!! 

 

                   

/ 33 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنين

با پوزش بسيار از استاداميدعطايی گرامی: استاد گرامی اين گستاخی را که سبب شد کامنت شما پاک شود بر اين کوچکتر از کوچک ببخشاييد ايکاش دوستان گرامی که در تهران هستند اين کدورت های بی ارزش را با دانايی و توانايی که دارند از بين می بردند چون من ضمن ديدار و آشنايی که از مسعودلقمان و همسرشان داشتم ايشان را جوانی بسيار مودب و شايسته يافتم و اطمينان دارم که سوتفاهمی رخداده است

نازنين

به هر روی من در نوشتارم اشاره ای به نوشته ی دوست گرامی تيردادبنکدار کرده بودم که در تارنگار روزنامک گذاشته شده بود و هيچ مشکلی با تارنگار روزنامک ندارم خواهشمندم هر چه زودتر اين سوتفاهم ها را برطرف سازيد تا من هم شرمنده ی دوستانم نشوم پيشاپيش از بردباريتان و مهری که نسبت به من روا داشتيد سپاسگزارم

مسعود لقمان

با درودی فراوان به بانو نازنين و يار و مادر مهربانشان کاش این یادداشت را با بردباری بیشتری می نوشتید. تلاش خواهم کرد در نخستين فرصت چيزکی قلمی کنم و برايتان بفرستم. در کامنت های پيشين نامی از من آورده ايد، اما در شگفتم چراکه من به هيچ روی کامنتی برای شما نگذاشته ام و یادداشتی هم برای شما ننوشته ام به همین روی متوجه منظور شما نشده ام. نمی دانم شايد دست از ما بهتران در کار است.

فرامرز

درود برشما، نازنين گرامي آشكارا بگويم اشاره اصلي من دو كامنتي بود كه پاك نمودي. يكي را كه خودت گفتي و ديگري فردي كاملا بي نام و نشان بود كه ادعاهاي غريبي كرده بود و گفته بود كه نويسنده نوشتاري كه شما اشاره كرديد را پيشتر مي‌شناخته است و صفت‌هايي ناراست را به وي نسبت داده بود. پاينده باشي.

مسعود لقمان

بانوی گرامی یک از آفت هایی که ما بدان دچاریم، داشتن دیدِ سیاه یا سپید است. این چنین دیدگاهی ما را بران می دارد که همه چیز را یا خوب مطلق ببینیم با بد مطلق و در این میان، وسط وجود ندارد. این جهان بینی ما را وادار می کند که انصاف را از کف بدهیم و تا مرز پرخاشگری حرکت کنیم. بانوی گرامی زنده یاد احمد شاملو، یک انسان بود به مانند همه ی ما، با ضعف ها و قوت های انسانی. به باور من زبان و ادب پارسی باید به خود ببالد که در دامن خود، شیرآهن کوه مردی چون شاملو پرورده است. مگر می توان به راحتی نقش شاملو در شعر معاصر ایران را نادیده گرفت! مگر می توان کتاب کوچه های او را به هیچ انگاشت! برای شاملو همین بس که نگاه ما را در شعر پارسی از آسمان ها به زمین معطوف کرد. از سویی دیگر من به سخنان شاملو در برکلی درباب فردوسی یا دیدگاه های او درباره ی موسیقی سنتی ایران، نقدِ جدی ای دارم. ولی این تفاوت دیدگاه دلیل نمی شود که به کلی او را نادیده بگیریم و از دستاوردهای عظیم او در شعر فارسی بی نصیب بمانم. بانوی گرامی مهم انسانیت است فرای هر باور و ایدئولوژی ای. بیائید اندکی هم خاکستری ببینم. این

بهرام ساسانی

احمد شاملو همچون يک انسان بود با همه ضعف ها و قوت ها. اين درست است. ولی گمانم با اين جمله نميتوان ضعف های بزرگ او را ناديده گرفت. شاملو از آن دسته افرادی بود که اگر ۵۰ سال ديگر زندگی ميکرد ۵ بار ديگر تغيير مسلک ميداد و حتما نظرات برکلی خود را ۱۸۰ درجه تغيير ميداد. نمونه اين افراد را باز هم ديديم. شريعتی و آل احمد و ... شاملو حق داشت نظرات خود را مطرح کند. او حق داشت فردوسی را به باد انتقاد بگريد. دست کم من يکی اين حق را به او ميدهم. ولی او با اين کار اين حق را نيز به منتقدانش ميدهد که نه فقط ديدگاههای او راجع به موسيقی يا راجع به ديگر شاعران يا سخنانش در برکلی را نقد کنند، بلکه همه کلیت آثار و اساسا بزرگی او در شعر و شاعری را به نقد بکشند. پاسخ به سخنان شاملو در برکلی بارها داده شده و به نظر من اصلا چیز مهمی نگفته که چندان ارزش پاسخ داشته باشد. ولی خود شاملو با آزادمنشی که نشان داده و به خود ما این حق را داده که کلیت شخصیت ادبی او را در معرض شدیدترین نقدها قرار دهیم. گمانم اینکه نقد از شاملو را برنتابیم خاکستری دیدن نیست. بلکه عین همان سیاه و سپید دیدن است. همچنانکه جریان چپ او را سپید مطلق دیده و میبیند. ما

نازنين

ميترا جان بسيار درست گفته آنکس از حضور سبزت سپاسگزارم

نازنين

آرزوی عزيزم از ديدگاهت سپاسگزارم

نازنين

درود بر مسعودلقمان گرامی مادرم نيز برايتان درود و سپاس دارند...دوست من کامنتی از استادعطايی بود که از شما به نحوی دلخور هستند برای همين من آن را پاک کردم سپس هم وظيفه ی خود ديدم که از شما پوزش بخواهم پس می بينيد اين دست های من بوده نه از ما بهتران هيچکس از دوستان من بهتر نيست

نازنين

در مورد شاملو نيز بايد بگويم هر چه می خواستم بگويم بهرام ساسانی گرامی گفت البته نمی خواهم شما را که چون ستاره ی سهيل دير به دير به تارنگارم سر می زنيد دلخور کنم و گرنه سخن بسيار است تنها می خواستم بگويم که من مانند شما و بهرام ساسانی سخاوتمندانه بذل و بخشش نمی کنم کار شاملو انتقاد از فردوسی نبود مگر او از قافيه و وزن و رديف و...اشعار فردوسی انتقاد کرده بود او نام فردوسی را کوچک خواند و تاريخ ايران را به تمسخر گرفت به اين انتقاد نمی گويند شما القابی چون «شيرآهن کوه مرد» که من آن را در خور و شايسته ی روانشاد فردوسی می دانم که سی سال رنج برد تا امروز من و شما سرمان را بالا نگه داريم او نه بريد و نه گسست و فراموش نکنيم که مرد آنست که آهسته و پيوسته رود شاملو اين اواخر بريده بود و مسعود لقمان گرامی باور کنيد اشکال از ديد نگاه من نبود متن سخنرانی شاملو در برکلی نه خاکستری نه چنان که يکی از دوستان می گويد آبی بود بلکه سياه سياه بود باور نداريد برويد و يکبار ديگر بخوانيد با سپاس