خيام و سه يار دبستاني...

             خيام و سه يار دبستاني...

 «ما نمي توانيم به حكايت مشهور سه رفيق دبستاني باور بكنيم كه نظام الملك با خيام و حسن صباح همدرس بوده اند ولي هيچ استبعادي ندارد كه خيام و حسن صباح با هم رابطه داشته اند. زيرا كه بچه يك عهد بوده اند و هر دو تقريبا در يك سنه517-518 مرده اند.انقلاب فكري كه هر دو در قلب مملكت مقتدر اسلامي توليد كردند اين حدس را تاييد مي كند و شايد به همين مناسبت آنها را با هم همدست دانسته اند.حسن بوسيله ي اختراع مذهب جديد و لرزانيدن اساس جامعه ي آن زمان Omar_Chayyam.jpgتوليد يك شورش ملي ايراني كرد. خيام بواسطه ي آوردن مذهب حسي،فلسفي و عقلي و مادي همان منظور او را در ترانه هاي خودش انجام داد. تاثير حسن چون بيشتر روي سياست و شمشير بود بعد از مدتي از بين رفت. ولي فلسفه مادي خيام كه پايه اش روي عقل و منطق بود،پايدار ماند.نزد هيچ يك از شعرا و نويسندگان اسلام لحن صريح نفي خدا و برهم زدن اساس افسانه هاي مذهبي سامي مانند خيام ديده نمي شود شايد بتوانيم خيام را از جمله ي ايرانيان ضد عرب مانند:ابن مقفع،به آفريد ، ابومسلم،بابك و غيره بدانيم.خيام با لحن تاسف انگيزي اشاره به پادشاهان پيشين ايران مي كند.ممكن است از خواندن شاهنامه فردوسي اين تاثر در او پيدا شده و در ترانه هاي خودش پيوسته فر و شكوه و بزرگي پايمال شده ي آنان را گوشزد مي نمايد كه با خاك يكسان شده اند و در كاخ هاي ويران ؟آنها روباه لانه كرده و جغد آشيانه نموده. قهقهه هاي عصباني او كنايات و اشاراتي كه به ايران گذشته مي نمايد پيداست كه از ته قلب از راهزنان عرب و افكار پست آنها متنفر است و سمپاتي او به طرف ايراني مي رود كه در دهن اين اژدهاي هفتادو سر غرق شده بوده و با تشنج دست و پا مي زده. نبايد تند برويم، آيا مقصود خيام از يادآوري شكوه گذشته ساساني مقايسه ي بي ثباتي و كوچكي تمدنها و زندگي انسان نبوده است و فقط تصويري مجازي و كنايه اي بيش نيست؟ولي با حرارتي كه بيان مي كندجاي شك و شبهه باقي نمي گذارد.مثلن صداي فاخته كه شب مهتاب روي ويرانه ي تيسفون كوكو مي گويد مو را به تن خواننده راست مي كند:آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو.../آن قصر كه بهرام درو جا گرفت... چنان كه سابقا ذكر شد خيام جز روش دهر خدايي نمي شناخته و خدايي را كه مذاهب سامي تصور مي كرده اند منكر بوده است ولي بعد قيافه ي جدي تري به خود مي گيرد و راه حل علمي و منطقي براي مسائل ماوراء طبيعي جستجو مي كند. چون راه عقلي پيدا نمي كند به تغيير شاعرانه اين الفاظ قناعت مي نمايد.»(صادق هدايت)

و اينك داستان سه يار دبستاني: در 28ارديبهشت ماه درسال 439 هجري و 1048ميلادي در محله ي سپاهان نيشابور در دامن بانو زهرا فرزندي چشم به جهان گشود كه همان فرزند پس از سال ها چشم جهان و جهانيان را براي هميشه به روي اسرار بسياري گشود.اسراري از نجوم،رياضيات،شعرو ادب،جبر ، پزشكي و داروسازي. ابراهيم پس از مشورت با همسرش بانو زهرا نام فرزندش را كيوان نهاد،ابراهيم در شهر نيشابور يك دكان عطاري داشت، و با ستارگان آسمان نيز انس و الفت بسياري داشت،او در خانه داراي كتابخانه ي بزرگي بود، كتاب هاي بسياري كه از نياكان خود به ارث برده بود،و كتاب هاي ديگري كه خود از كتاب هاي ديگر بازنويسي كرده بود و كتاب هايي كه در دكان خود با دارو و عطر و چيزهاي ديگر تاخت مي زد.كيوان خيلي زود با همت مادر راه رفتن را آموخت و با تلاش پدر و مادر زودتر از هنگامه هاي معمول سخن گفتن را آغاز كرد نخستين آموزگاران كيوان پدر و مادر او بودند در 4 سالگي خواندن و نوشتن را مي دانست و به مدرسه ي محله سپاهان مي رفت.در مدرسه سه آموزگار بود،يكي قرآن به بچه ها مي آموخت و ديگري از شمردن اعداد و جغرافياي جهان و ماه و ستارگان مي گفت،و آموزگار سوم از شعر و شاعري از رودكي و دقيقي و فردوسي مي گفت.آموزگار قرآن شيخي بود با ريش سپيد كه عمر او بالاي 50 سال مي رفت او شيخ شهر نام داشت، اما بچه هاي مدرسه به او شيخ شر مي گفتند زيرا بسيار خشن و سخت گير بود، و هميشه تركه اي را در كنار خود داشت و هر شاگردي كه در فراگيري قرآن كوتاهي مي كرد و پرسش هاي او را درست پاسخ نمي داد به كف پا و دستانش مي زد،آموزگار ستاره ها جواني بود 17 ساله هميشه خندان،هميشه شوخ طبع و سياهي ريش كه به صورت او نقش مي بست را به سختي مي شد ديد به او شيخ علي حسن مي گفتند و كمتر از 30 سال داشت،او آدمي جدي و جسور بود از رودكي و فردوسي بسيار مي گفت،هرگاه كه از دقيقي سخن مي گفت اشك در چشمانش آشكار مي شد. كيوان 5ساله بود كه نخستين جدال او با شيخ شر شروع شد، شيخ شر پس از خواندن چند آيه از قرآن به تفسير آن پرداخت،و گفت الله كه خالق و آفريده ي ماست كساني را كه در اين جهان بد كنند با فرستادن به جهنم آنها را تنبيه مي كند و بدكاران را در آتش جهنم مي سوزاند،شيخ شر ادامه داد و بحث را دنبال كرد اما انديشه و روان كيوان از مدرسه  و درس و معلم بيرون رفته بود،و هزاران پرسش در ذهن كوچك او پديد آمد،چگونه الله كه خالق و آفرينده ي ماست مي خواهد ما را در آتش جهنم بسوزاند،كيوان در انديشه ي خود غرق بود كه ناگاه تركه ي شيخ شر را در كف دستان نازنينش احساس كرد، بچه!! آيه ي مكافات و مجازات را بخوان! كيوان متوجه پرسش استاد نشد استاد آيه را به فارسي خوانده و از او خواست نا اصل تازي آن را بخواند، كيوان كمي مكث كرد و با صداي معصومانه و بسيار آرام و لطيف گفت:من بد كنم و او هم بد مجازات كند پس فرق ميان من و او چيست؟شيخ شر كه از اين سخن برآشفته شده بود،فرياد زد خفه شو كفر نگو، اين واژه هاي كفر را از كجا آموختي؟!كيوان كيست؟!كيوان چيست؟تو شيطاني شيطان...شيخ شر با زدن تازيانه بر سر و روي كيوان و با فرياد زدن بر سر او كيوان را از كلاس بيرون راند، و كيوان كه از درد ناشي از زدن تازيانه به خود مي پيچيد و زار مي گريست در گوشه اي از مدرسه ايستاده بود كه در همين هنگام شيخ ابوعلي حسن وارد مدرسه شد و كيوان را در آن حال ديد، و چگونگي امر را از كيوان جويا شد و او برايش ماجرا را گفت:نا كرده گناه در جهان كيست بگو/آن كس كه گنه نكرد چون زيست بگو/ من بد كنم و تو به بد مكافات دهي/ پس فرق ميان من و تو چيست بگو/  شيخ ابوعلي حسن دست كيوان را گرفت وبه كلاس درس 7ساله ها برده و به او گفت:«تو عُمْرٍِ نيشاپوري و نام زيباي كيوان داري» برو پيش حسن بشين.حسن7ساله بود و بسيار شوخ و تخس و بسيار پرشور و خروش، از آنروز حسن هميشه همراه كيوان بود و تا بچه هاي مدرسه به تمسخر وي مي پرداختند و او را «كيوان، شيطان، شيطان كيوان» مي ناميدند،حسن سخن استاد ابوعلي را نقل مي كرد كه كيوان«عمْرٍ نيشاپور» است شيخ ابوعلي حسن از دوستان پدر عمرنيشاپور بود، ابوعلي بارها و بارها به خانه ي آنها رفته بود و از درياي كتاب هاي ابراهيم بهره ها برده بود،همانطور كه عمرنيشاپور از كتاب ها بهره مي برد،او اگر نيمي از روز به مدرسه مي رفت،نيم ديگر روز را در لابلاي كتاب هاي پدر پژوهش و كنكاش مي كرد.در كتابخانه ي ابراهيم كتاب كهن اوستا بود، كتاب هاي شيخ الرئيس پورسينا و شاهنامه ي فردوسي بود.و عمر نيشاپور اگر يك كلمه در مدرسه مي آموخت، صد كلمه در خانه فرامي گرفت.عمر نيشاپور(كيوان) هر از چندي شعري مي گفت و رباعي مي سرود و بچه هاي مدرسه كه زير نفوذ حسن  بودند آنها را بر در و ديوار مدرسه و كلاس ها مي نوشتند. شيخ شر كه مي دانست چشمه ي همه ي اين اشعار عمر نيشاپور است،روزي همه ي بچه ها را به صف كرد و پس از تحقيقات كه گوينده ي همه ي اين اشعار عمر نيشاپور است و نويسنده ي آن بر در و ديوار كلاس حسن است، در اين هنگام حسن 14 ساله بود و كيوان 12 ساله، شيخ شر به اتهام كفر و الحاد اين دو را از مدرسه اخراج كرد،حسن پيش از اخراج اجازه خواست تا با دوكلمه به دفاع از خود و دوستش عمر نيشاپور بپردازد، شيخ شر پذيرفت،حسن از سكوي مدرسه بالا رفت و گلويي تازه كرد و با صداي بلند گفت:

اي شيخ شر با من تو هر آنچه گويي از كين گويي / پيوسته مرا ملحد بي دين گويي

من خود مقرم بدانچه گويي / ليكن انصاف بده ترا رسد كين گويي

ادامه دارد...

                        

/ 22 نظر / 135 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سورنا گيلانی

دوست گرامی و خردورزم سرکار خانم نازنین متین ، درود بر شما و سپاس از مهرتان . انچه روشن است، تاریخ پژوهان و کسانی که در جهت شناخت هرچه بهتر تاریخ فرهنگ ایران کند و کاو می نمایند داستان سه یار دبستانی را افسانه ای بیش نمی پندارند . تا بدانجا که به یاد دارم در این راستا ، تاریخ پژوهان با توجه به تاریخ زادروز و تاریخ مرگ این سه یار دبستانی بیان می دارند که تفاوت سنی این سه نفر چندان است که امکان هم مکتب بودنشان به هیچ وجه وجود نداشته است . اگر اشتباه نکنم خواجه نظام الملک در سال 408 هجری به دنیا امده و درسال 485 هجری کشته شده است . خیام نیز در سال 517 و حسن صباح در سال 518 چشم از جهان فروبسته اند . به گمانم تنها در صورتی می توان این سه تن را همکلاس برشمرد که خیام و حسن صباح نزدیک به 110- 120 سال عمر نموده باشند که بسیار دور از ذهن می نماید .

سورنا گيلانی

بنابراین ، با توجه به انکه در منابع اصلی تاریخ سلجوقی چون ، کتاب راحت الصدور و ایه السرور راوندی و کتاب المنتظمم فی تاریخ الملوک و الامم ابن جوزی ، نمی توان نشانی از اشنایی دیرین این سه تن جست و از سوی دیگر چون خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی نیز بیان نداشته که این دعوی خویش را با استناد به کدامین سند اورده است ، نمی باید بر درستی داستان سه یار دبستانی مهر تایید نهاد .

سورنا گيلانی

برنادرست بودن این داستان برهان دیگری نیز می توان گواه آورد . همانگونه که خود نیز می دانید ازجمله راههای تشخیص درستی هر داستان و ماجرای تاریخی ، ان است که هیچ خدشه ای بر سندیت ان وارد نباشد . این در حالی است که داستان سه یار دبستانی از نظر سندیت به شدت خدشه پذیر است . تا بدانجا که اگاهم نخستین سندی که داستان سه یار دبستانی در ان یاد شده کتاب ارزشمند ، جامع التواریخ ، است که در سده هشتم هجری به توسط خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی ، سیاستمدار و دانشمند نامدار دهه های پایانی روزگار ایلخانی ، نگارش یافته است . این در حالی است که در منابع تاریخی پرشمار حدفاصل زمانی ( به تقریب دو سده ) دوران فرمانروایی الب ارسلان و ملکشاه سلجوقی ( که سه یار دبستانی در ان روزگار می زیستند ) تا روزگار ابوسعید ایلخانی ( که حواجه رشیدالدین فضل الله کشته شد ) با وجود یادکرد افزون نام خواجه نظام الملک ، حسن صباح و خیام ، کمترین اشاره ای به هم مکتب بودن انان نشده است .

سورنا گيلانی

به هرترتیب ، چه داستان سه یار دبستانی راست باشد و چه ناراست ، این سه نفر هر یک شیوه ای جداگانه در زندگانی خود در پیش گرفتند . خواجه نظام الملک با وجود انکه بن مایه افکارش را از ایران باستان برگرفت و سیاست نامه اش را نیز به گونه ای نگاشت که نمادی بر اندیشه سیاسی اقتدارگرایانه ایرانشهری او شد در جهت وحدت بخشیذن به عناصر سه گانه سلطنت ، شریعت و خلافت گام برداشت . حسن صباح نه تنها با انگونه دین که خواجه نظام الملک پشتیبانش بود به مخالفت برخاست بلکه تلاش افزون پیشه ساخت تسلط خلفا و ترکان سلجوقی را نیز ریشه کن سازد . اما خیام که سرچشمه اصلی فکر او نیز اندیشه های ایران پیش از اسلام بود بر خلاف ان دو ، چندان به وادی سیاست پا ننهاد و به کنکاش علمی پرداخت و در سروده های خویش بیان داشت که در برابر شکنندگی عمر و فنای زندگی ، هیچ راه حل روشن بینانه ای نیست جز انکه از حال بهره گرفته شود . پیروز و سرفراز باشید .

یک دانشجوی پسر

در کارگه گوزه گری بودم دوش ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش ناگاه يکی کوزه برآورد خروش: کو کزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

رضا

درود بر شما. باز هم مطالبی جالبی نوشته بوديد. خيلی خوشحال شدم که موضوعی را اختصاص داديد به خيام.زيرا من اهل نيشابور هستم. به نظر من اگر فردوسی و خيام در اين زمان زندگی می کردند و اين اشعار را می سرودند َ هيچ شک نکنيد که الان در زندان اوين بودند و بعد آنها را اعدام می کردند. عرب در بيابان ملخ می خورد سگ اصفهان آب يخ می خورد بدرود. اهوره مزدا نگاهبانتان.

مرد مرده

سلام دوست گرامي. از اينکه به وبلاگ اين حقير سر زديد بی اندازه ممنون هستم. حرف شما کاملا درست است و من هم همچنان اميدوار مي نويسم. مطمئن باشيد نا اميد نميشم!‌چون هميشه اون يک نفر وجود داره. حتی اخيرا نه يک نفر که تعداد کثيری رو پيدا کردم. نوشته های جديد من رو ميتونيد در آرشيو بخونيد.به زودی تا مرداد ماه، يک کتاب مهم برای دانلود ميذارم . راستی جون من در سفر هستم نتونستم بلاگتون رو بخونم اما در اولین فرصت اقدام خواهم کرد. باز هم ممنون که سر زديد.

آريانام

سلام. نمی دنستم اسم خيام کيوان بوده است! اگر می شود منابع خود را معرفی نماييد. در ضمن تارنگار بنده با ادامه ی مبحث دراز ايران و انديشه به روز شد! پاينده و کامياب باشيد

روزبه

درود بیکران بروزم و چشم براه حضور سبز شما نازنین

حمید

سرکار خانم سورنا گیلانی از نظر شما خیام و...نیستن آیا بزرگنیا وقندچی و... می توانند باتشکر