بهمن، وهومن، انديشه ي نيك...

       بهمن، وهومن، انديشه ي نيك...

یک روز از هم می درم این پرده تزویر را1876874904_cbd2ae58b4.jpg?v=0

یک روز می پیچم به هم سررشته تقدیر را

آیینه دل بشکنم تا وقت دیدار رخش

صد بار حک سازم به دل تکرار این تصویر را

در حلقه دیوانگان تیرخرد بهر نشان

پیچید دور گردنم این حلقه زنجیر را

در مذهب آیینه ها جایی ندارد کینه ها

برخیز و برچین از جبین این ظلمت شبگیر را

ای ریسمان! حلاج را از دار بالاتر بکش

بر سر در خورشید زن تندیسه تکبیر را

می گفت گل با بلبلي اینجا نمی لرزد دلی

بر دشنه منقار زن گلبانگ بی تاثیر را

از بوي خوش اسپند و كندر دانستم كه مادربزرگ در خانه است، به ياد آوردم كه اين روزها چقدر كم سراغش را گرفته بودم، او از كجا مي دانسته كه چقدر نيازمندش هستم، نكند پرش را در آتش انداختم؟!مرا به پيش خود خواند در كنارش گرماي وجودش مرا به كودكي هايم برد، آن زمان ها كه هيچكدام از بچه ها نمي توانستند جاي مرا در نزد او بگيرند، هر كدام كه اندكي شهامت به خرج مي داد و نزديك او مي نشست، با سكوت تلخ و نگاه شرربارم، او را بر سر جايش مي نشاندم، تا مادربزرگ تنها مال من باشد و نه هيچكس ديگر...

مادربزرگ چانه ام را به سوي خودش گرفت و با نگراني به چشمانم نگريست، و گفت چرا چشمانت سرخ شده است؟! من زير لب تنها توانستم بگويم: باد سردي مي آمد، آخر، بهمن است!... و ديگر ادامه ندادم چون مي ترسيدم اشك هايم درد نگفته را واگو كند، مادربزرگ به نقطه اي دور خيره شد و گويي با خودش زمزمه مي كرد، گفت: ما زن ها بهانه هاي زيادي براي سرخي چشمانمان داريم، بادهاي سرد، شب هاي تاريك، نرگس هاي باغچه كه همگي يخ زده اند، چشم هايي كه ديگر نمي بيند، گوش هايي كه نمي شنود، آتش هايي كه خاموش شده اند، آتش دان هاي سرد و خاموش، و پرچم هايي كه نه شير دارند و نه خورشيد، و حسرت و نگراني از دست دادن همه ي روياهاي قشنگي كه هنوز بدست نياورده ايم و...

پس از آن رويش را به من كرد و ادامه داد، درست است كه همه ي اين ها در بهمن ماه روي داده است،اما اين گناهش بر گردن بهمن نيست، اينها براي اين رخ داده است كه ما بهمن را فراموش كرده ايم، وهومنه را از ياد برديم و بهمن را آنجور كه بايد نديديم، هر كس چشمانش را در خانه جا بگذارد نبايد بيش از اين انتظار داشته باشد، پس از آن خنده ي جانانه اي كرد و گفت تو هرگاه خيام مي خواني، حال و هوايت دگرگون مي شود، يادم باشد اين بار كه خيام را ديدم به او بگويم كه هنگامه سرمستي هايش، مراقب دل نازك دخترم باشد، و من در اين انديشه كه چگونه  مفهوم، بهمن براي مادربزرگ، سواي تمام مفاهيم بديهي بود كه به نظر ديگران مي رسيد؟!

هر روزه در كوچه و خيابان، در هنگام كار و فراغت و يا در روابط با يك نفر يا چند نفر با هزاران واژه ي بديهي روبرو مي شويم، كه از آن رو آن ها را مي پذيريم، كه بديهي هستند، ما كتاب و روزنامه ها و تارنگارها و يا سخنراني هايي را دوست داريم، كه پر از اصطلاحات و عبارت ها و واژه هاي بديهي هستند، ما در بديهيات، قدم نمي زنيم، راه نمي رويم، زحمت برداشتن يك گام را هم به خود هموار نمي كنيم، بلكه روي بديهيات سر مي خوريم.

تا اينكه در جايي گير بيفتيم، راه گريزي برايمان نماند، مشكلات و ضربات پي در پي ما را به گوشه اي از ديوار  ويا كوچه ي بن بست، زندگي بچسباند، آن هنگام است كه به خود مي آييم و تازه ، آن زمان است كه به انديشيدن روي مي آوريم، و آن زمان است كه به ژرفترين بخش واژه هاي بديهي مي انديشيم، پيش از آن، واژگان از راه گوش به عمل و كردار مبدل مي شد، چون واژگان براي ما بسيار روشن بودند و هستند. ما هيچگاه به اين نمي انديشيم كه مفهوم خرد با عقل بسيار متفاوت است، تمام واژگان بديهي در فرهنگ ايران مفهومي ديگر براي خود دارند كه ما آنها را در در گذر زمان فراموش كرده ايم و جايشان را با مفاهيمي كه در فرهنگ بيگانه پذيرفته شده است دگرگون ساخته ايم، و از اين رو، براي ما اكنون بديهي هستند.

 ما در خود نيازي نمي بينيم كه بر روي تفاوت هاي واژه ي خرد و عقل بيانديشيم، خرد همان عقل است، و ما عقل داريم چون ديوانه نيستيم، اما خرد در فرهنگ ايران، از جان يا زندگي جدا ناپذير است، خرد چشم جان و نگهبان زندگي در گيتيست،« حكومت در فرهنگ ايران بر پايه ي خرد گذاشته شده است»، بدان معنيست، كه حكومت، استوار بر خرديست كه نگران پرورش زندگي در اين گيتي است، تا كسي بدان گزندي وارد نسازد و آن را بپرورد. به عبارت ديگر، خرد پرستار زندگي در گيتي ست.

ساليان دراز مي گذرد و ما از واژگان بديهي، استفاده هاي بديهي، مي كنيم، بدون اينكه انديشه كنيم كه در پس اين واژگان بديهي، چه معاني و مفهوم هاي ديگري نهفته است كه ويژه و خاص فرهنگ ايران است، آنها را به ياد آوريم. زماني به انديشه مي پردازيم و خرد را به كار مي گيريم، كه متوجه شويم راهي كه پيش رو داريم بسيار ناهموار است و يا اصلن راهي نباشد،  وبه فكر ايجاد راه بيفتيم، بدان معني كه ابتكاري نشان دهيم، و در واقع جنبش روان و خرد ما، از همين جا آغاز مي شود كه آنچه براي ما بديهي است، ديگر بديهي نباشد. و به عبارت ديگر تمام آن واژه ها و اصطلاحات و عبارات و تصاويري كه ما تا كنون، نا آگاهبودانه از آن مي گذريم، و چون براي ما عادي و پيش پا افتاده اند، بدان ها اهميتي نمي داديم، اكنون براي ما مشكل آفرين شوند، انديشيدن راستين از آن زمان است كه، از نو مي پرسيم، و با پرسش نو، انديشيدن نو آغاز مي شود.

واژه بديهي ديگري كه امروزه بسيار كاربرد دارد «سياست» است و ما هيچگاه از خود نپرسيده ايم، كه معنا و مفهوم اين واژه در فرهنگ ايراني چيست؟ و آيا اين سياست در فرهنگ ايران اينچنين كاربردي هايي داشته است يا نه؟ در برابر واژه سياست، در فرهنگ ايران، واژه جهان آرايي قرار داشته است. فرهنگ ايران هدف و مقصودش، برپا داشتن آرامش، با زور و تهديد و وحشت انگيزي نبوده است، بلكه هدف، آراستن جهان با خرد انساني، آزاد از هر ترسي بود.به سخني ديگر، انسان ها در فرهنگ ايران، نيروي زيبا ساختن و منظم ساختن، و زينت دادن و آماده كردن و مهيا ساختن دارند، كه به آبادي شهر و كشور و جهان مي گمارند.

بهمن كه خدا و يا بنياد انديشيدن است، اصل ضد خشم نيز هست، در فرهنگ ايران، خشم، به معناي پرخاشگري و تهاجم و تجاوز و سركوب و تهديد است، و خشم درست بر ضد پيدايش بينش و خردورزي است. پس تا اثر خشم و خشونت و زور در اين واژه ها، از بين نرود، ما نمي توانيم بينديشيم و به بينش راستين برسيم.واژه هاي بديهي به ما دروغ مي گويند و ما را مي فريبند، اين واژه هاي از خود روشن ساخته شده است كه با ورودشان به زبان و ذهن،  ما را بي نياز مي سازد كه از آن قدرتمند ديني و سياسي بخواهيم كه دليلي بر حقانيتش بياورد و ما امروزه هميشه اصطلاح «مشروعيت» را بكار مي بريم، نه «حقانيت» را، با همين، اصطلاح بديهي كه امروزه در رسانه ها و در گفتگو ها در باره ي سياست و حكومت و قانون، بكار مي رود، نا آگاهبودانه اقرار به اين مي شود، كه از سياست نمي شود جهان آرا شد.

در كردي، واژه ديگري براي سياست و سياستمداري باقيمانده است، و آن«رامياري» است،«راميار» در اصل به معناي «يار و همكار» است، رام، خداي موسيقي و شعر و رقص و شناخته شدن است، رام خدايي بوده است كه با موسيقي (ني نواختن) و بينش، مردم را مدني و اهلي، يا رام و آرام مي ساخته است. رام، خداي مدنيت بوده است. «ارتا فرورد»، مادر «رام» است كه با او اينهماني دارد. و اين رام= ارتافرورد+ بهرام(بهروز)+ بهمن، با هم، مينو يا تخم يا فطرت انسان هستند. پس رام ني نواز هم، اصل بنيادگذار مدنيت و آراينده جهانست.از اين رو به رهبري كردن و مديريت اجتماعي و سياسي، «نبيدن +ني نواختن» مي گويند. بنابراين ايراني فطرت جهان آرا داشته است.

معنای « سیاست » در اثر این ترجمه ها ، در همان راستای معنای یونانی و غربی اش ( پولیس در یونان به شهر می گفته اند ) با سطح آگاهبود ما ، کار دارد . ولی سیاست ، هزاره ها در زمینه اسلامیش  ریشه های دیگری در ژرفای روان ما دوانیده است . اگر نگاهی به ادبیات و واژه نامه ها کرده شود ، دیده می شود که « سیاستگر »  به معنای سفاک و خونریز و جلاد بوده است . سیاست ، به معنای قهرکردن و هیبت نمودن است . سیاستگاه ، قتلگاه  بوده است . سیاست راندن ، مجازات کردن و عقوبت کردن بوده است . سیاست کردن ، حکومت کردن و داوری نمودن  و عقوبت کردن  بطور رسوائی و افتضاح بوده است . اکنون ، روی این لایه های وحشتناک سیاست رانی  به شیوه اسلامی وعربی ما ، اندکی پودر پر جلای فلسفه مدرن سیاست ، به معنای پولیتیک ارستو و افلاتون و کانت و روسو و مونتسکیو و .... می ریزیم . ولی آن معانی سیاست هرچند که بظاهر فراموش شده اند ولی در نا آگاهبود ، زنده و خفته اند . مولوی میگوید:

حقایقهای نیک و بد به شیر خفته میماند   که عالم را زند برهم ، چو  دستی برنهی براو

اكنون تا اين فرهنگ ايران، ساخته نشده است، آن رسوبات( اسلامي) در آگاهبود ما، حتا اگر منكر اسلام هم باشيم، ما را به همان«سياست و سياستمداري و سياستمداران » مي كشاند. در سياست كردن لذت هايست كه در«آراستن جهان» نيست. با همه ي وعده ها و نويدها، برنامه ها، در آينده نيز با همين«سياست» است كه حكومت خواهند كرد.  اين مهم نيست كه عنوانش شاه يا رئيس جمهور باشد، مسئله مهم ما گذر از «سياست» به «جهان آرايي» است. تا اين فرهنگ ايران، منش اين پيمان ها، نويدها، برنامه ها، ...را معين نسازد، همه ي آنها تو خالي، پوچ و چنگ واژگونه زدن است.

 

 

/ 4 نظر / 21 بازدید
يه دوست

نازنين خانوم سلام ! تالار تاریخ سايت هم ميهن از شما دعوت ميکند تا گفتگوهای تاريخی خودتان را در آنجا بگذاريد و ما را نيز از دانسته های خود محروم نکنيد : http://forum.hammihan.com/forumdisplay.php?f=104

بهمن

ملت ايران در آنزمان بيمار بود. اوضاع طوری بود که بسياری از زرتشتی ها هم به کمونيسم گرايش پيدا ميکردند!!!‌ تصور کنيد که يک زرتشتی کمونيست شود!!‌ از ديد تاريخي،‌ از دید فرهنگی،‌ از دید ناسیونالیستی،‌ از دید دینی اصلا جور در نمی آید. آدم متاسف میشود وقتی میبیند که پس از انقلاب هم برخی به هر دلیل از اینها دفاع میکنند. مثلا کوروش نیکنام در جایی میگفت : انقلاب بهمن ۵۷ بر آمده از اندیشه نیک وهومن بود!!!!! یا خمینی سوشیانت بود!!! شاید اینها را مجبور است بگوید تا به او مجال بدهند. ولی به چه قیمتی؟ به قیمت به لجن کشیدن مفاهیم اوستایی؟؟ هدفش شاید این است که زرتشتیها مثل بهایی ها بیچاره نشوند. ولی آیا حق دارد تا ارزشهای فرهنگی ما زرتشتیان را نابود کند؟ من یکی حاضرم همه ما زرتشتیها بمیریم و ما را اعدام کنند ولی ارزشهای زرتشتی اینطوری نابود نشود. البته منکر زحمات و خدمات نیکنام هم نیستم. ولی بعضی وقتها ... ولش کن. بدرود.

salam. mishe beporsam shoma chand saleton hast? albate age eshkali nadashte bashe. man yeki az khanandegan par o pa ghorseton hastam.

فرامرز

درود نازنین گرامی نماهنگ زيباي "وطن" با صدايي گرم و غرورآفرين "عليرضا عصار" را در اين پيوند بياب: http://a3mooni.mihanblog.com/Page/4.aspx شاد باشي و پايدار