تهران، اي پايتخت سرزمينم چرا اين چنين درهم شكسته و از پاافتاده اي؟!!!

تهران، اي پايتخت سرزمينم چرا اين چنين درهم شكسته و از پاافتاده اي؟!!!

از سر حسرت نگاهم را بر روي پايتخت خاموش كشورم به پرواز درآورده بودم،دلم در سينه چون پتك بر سندان مي كوبيد،مدت ها بود آرزوي ديدار تهران در روح و روانم خانه كرده بود، تا اينكه چند روز پيش براي ديدارش شتافتم،اما هرگز فكر نمي كردم كه پايتخت ايران را چنين فلاكت بار و غم انگيز ببينم.!از خشم و اندوه گلويم گرفته بود،اما بر خود نهيب زدم،كه اشك نريز!تا كي مي خواهي براي تمام روياهاي از دست رفته اشك بريزي؟ در ارديبهشت،ناراستي حاكم بر شهر بود، مردم پر بودند از بغض ها، خشم ها  و اعتراض هاي فرو خورده، همه چيز را با صبري زرد تحمل مي كردند.!با خود فكر مي كردم كه چه بر سر اين شهر آمده؟شهري كه ساليان سال بار سياسي و فرهنگي شهرهاي ديگر ايران را بر دوش مي كشيد،حالا آنچنان در مانده است كه بايد مانند باري گران شهرهاي ديگر تن زخمي او را  بدوش بكشند.در چشم خاكستري مردمش اثري از مهر و عشق ديده نمي شد، قلب هاي آن ها پر بود از خالي!! چشمانشان خاكستري، خاكستري بود، درست برنگ آسمانش، خورشيدش و ميدان آزاديش، گويي همه چيز از زماني كه برج ميلاد سنبل اين شهر شده رنگ خاكستري خورده، چقدر رقت انگيز است، در كنار ميدان آزادي همه چيز بود، به جز آزادي!!! برگرد شهر مي گشتم و مي خواندم:هان! بياوريد صد و يك تن شير شتر خوار را/ كه من آورده ام يك تار موي از شروين بزرگ/ يا كه از جاويدان دادگر/ بشماريد صد و يك تن بزرگ را، صد و يك تن گرد را/ تا من نام ببرم- سرافراز-/ پدرانم جوانشير و شيرك را و مردان پايتخت در پاسخم گفتند:

 از پشم اشتران سالخورده و گر، تن پوش دارند/ و با شير شتر گرسنگي مي گيرند/ از كدامين شرفم گويم؟/ از روزهاي بر پشت نريانم/ از شب ها در برابر آتش پاكم/ از نياكانم كه پشت در پشت سروري كرده اند/ به جهان شهره ام به شرف!

 آيا اين اندوهبار نيست، در شهري كه پر است از بزرگنرين مراكز انتشاراتي كتاب، شهري كه هر روز از آنجا  كتاب هاي تازه اي به بازار كتاب وارد مي شود، شهري كه پر است از پژوهشگران و نويسندگان و تاريخ نگاراني كه مو سفيد كرده اند و تهران را برگزيده اند كه پايگاهشان باشد، براي پرداخت حقي كه اين مردم بر گردنشان دارند، آنجا بست نشسته اند كه كاري بكنند كارستان!! اما چه كرده اند؟ بسي رنج بردند در اين سال سي تا تازه كشف كنند كشفياتي را كه تنها و تنها پارسي را خفت دهند، هر روز اين منبر روهاي كراوات زده به منبر مي روند تا دريچه اي از كشفيات و يافته هاي نوينشان در جست زدن و زيرآبي رفتن هاي خود را در تاريخ و فرهنگ ايران همچون پيامي  از پايتخت به تمام شهرستان هاي بيسواد و نادان و بي فرهنگ و گيج و گمراه بفرستند و فرياد از دست رفتن تاريخ و فرهنگ ابران را سر مي دهند آنچنانكه گوش فلك را كر مي كند،اما دست آوردهايشان چه بوده؟ ره يافت هاي نوين شان در انديشه و مهر اين مردم به كجا رسيده است؟ من به شما مي گويم:هر كتابي كه مي خواستم نيافتم، هيچ جواني بدون چاپلوسي بدرون حريم هيچ استادي نمي تواند وارد شود زيرا كه تهران پر است از«ابونواس» هم او كه تنها يكبار در شكارگاه اسبش از خليفه جلو زد و تا ديد كه خليفه او را تهديد به اين مي كند كه «سر شاعر ما به تنش سنگيني مي كند؟!» چابلوسانه روي به آفتاب برمي گردد و پاسخ مي دهد:«اي اميرالمؤمنين، غلامتان ستاره ي زهره است و زهره هميشه پيش از برآمدن آفتاب درمي آيد تا مژده ي طلوع آفتاب را به عالميان بدهد!»و افسوس كه مردم تهران نمي دانستند كه آسمان هميشه دودآلودشان ستاره ي زهره اي ندارد، تنها سيستمي دارد كه همچون گردونه اي همه چيز را به دور محور خودش مي چرخاند، و هر كه خارج از اين گردونه است سرگردان و پريشان است،حيران و هراسناك از اينكه هيچ تهراني نمي فهميد من چه مي گويم به چشمان خاكستري شان مي نگريستم، و در اعماق ذهنشان پي به فاجعه ي برتري تهراني در همه جا و همه زمان مي بردم،آنوقت بود كه لبريز از خواستن مي شدم خواستن پناهنده شدن به البرز كوه، ديدن زال، جواني با موهاي سپيد، با خود مي گفتم:شايد اگر دماوند را ببينم اگر پر سيمرغ را بيابم،شايد بتوانم انديشه ي نياكانم را زنده كنم همان كه به ما مي آموزد،زيبايي در ديد نگاه انسان هاست نه در چهره ي آن ها،شايد بتوانم رودابه را دوباره عاشق كنم تا گيسوانش را براي زال فرو اندازد تا او را از اين چاه ويل بالا بكشد... البرز كوه هميشه اين نويد را به من مي داد كه  از آشيانه ي عقاب، عقاب پر مي كشد ،با خود گفتم باز هم بايد از البرز شروع كنم مي دانم اگر خوب در آنجا بگردم پري از سيمرغ خواهم يافت،نياكانمان يادمان هاي فراواني گذارده اند تنها بايد كاويد و كاويد تا آنها را يافت.در هنگام بازگشت از خود مي پرسيدم چرا در شيراز هيچگاه شهردارها، رئيس جمهور نمي شوند؟ 

شهر من! اي اسير دشمن كوب/ سرزمين محبوب!/ اگر دشمن كام نبودي،/مادرانت خنده بر لب پشت دار قالي مي نشستند و/ قاليچه هاي سرخ نقش مي بافتند،/ دختركانت از چشمه ي«سرشك»آب خنك مي آوردند،/پسرانت بره هاي يكساله را به صحرا مي بردند/شهر من! اي اسير دشمن كوب/ سرزمين محبوب!/اگر سم اسبان دشمن سينه ات را نيازرده بود/ مردانت تبر مي ساختند جاي سپر/ بر روي سندان ها بيل مي كفتند جاي شمشير/ اي زادگاه پاك/ تا كه لبخند بر لبان مادرم نشكفته/تا كه پرستاران آتشت اسپند بر مجمر نريخته و به رقص شعله ها دل نسپرده اند/ شمشير در دست خواهم گرفت و دل در مشت خواهم فشرد/ شمشير! اي نشان مردان، دستم گير!/ دل!اي بركه ي زلال عشق، مهر بورز!/ سينه! اي آتشفشان كين، خشم ببار/ اسب! اي نجيب رهوار،دل با من دار!...  

/ 98 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سورنا گيلانی

6- در مورد بن مایه عرفان ایرانی بارها سخن گفته ام . بارها بیان داشته ام که عرفان و تصوف ایرانی سابقه ای دیرین دارد ( حتی در نگاشته پیشین تارنگارم ) . بارها گفته ام بر این عرفان ایرانی دیرینه سال ایین ها و سنن زرتشتیان، مانویان ، بوداییان ، مسیحیان ، هندویان و ... تاثیر نهاده است ، چنانکه داستان زندگی ابراهیم ادهم ، یکی از نخسیتن صوفیان ایران پس از اسلام ، با داستان زندگانی بودا شباهت افزون دارد . اما شمار افزون صوفیان و عارفان در دوران اسلامی که بیشترشان همچون سنایی ، عطار ، مولوی ، عراقی ، شبستری ، ابوسعید ابوالخیر ، بایزید بسطامی ، خرقانی و .... پیامبر اسلام و پیشوایان دین اسلام را ستایش کرده اند و خود را جوینده حقیقت و در حقیقت جوینده مسیر وصل الی الله یا انگونه که نسفی و صفی الدین اردبلی می گویند فنا فی الله خوانده اند و ... سبب می شود تا بسان بیشتر تاریخ پژوهان انچه را باعث رشد عرفان و یا تصوف ایرانی گشت اندیشه های اسلامی بدانم .

سورنا گيلانی

7- فرموده اید « شما می گوييد همه ی اديان برای سعادت انسان آمده اند ولی بايد ديد قوانين و آيينی که آورده اند کدام يک به چنين هدفی نزديکتر است » . دوست گرامی ، من این رای شما را کاملا می پذیرم ولی من ان جمله را برای برتری نهادن ایینی بر ایینی دیگر نگفته بودم تا از سوی شما چنین پاسخی گفته شود . از دیگر سوی شما از کجا می دانید من چنین رویکردی تاکنون نداشته ام ؟ و از کجا دریافته اید که من به دنبال ان نیستم که دریابم قوانین کدام ایین به هدفش که سعادت انسان است نزدیکتر است ؟

سورنا گيلانی

8- دوست اندیشمندم نمی دانم از کجا دریافته اید و چگونه به این باور رسیده اید که من سپید بودن ذهن را نمی پسندم و از کنکاش خردمحورانه گریزانم . در نمی یابم که چگونه من و برخی دیگر از دوستان را در ابتدای جمله خویش اندیشمند ( بار معنایی این واژه بسیار افزونتر و گسترده تر از ان است که خود را سزاوار ان بدانم ، این لطفی است که شما به من داشته اید ) می نامید و انگاه من و همان دوستان را از یاری برگرفتن از خرد به دور می پندارید ؟ دوست خردمندم ایا من تاکنون به جز استدلال عقلانی و متکی بر اسناد سخنی گفته ام ؟ ایا سخن از منابع وحیانی گفته ام که چنین باوری یافته اید ؟ چنانکه پیشتر نیز بیان داشته ام خواندن تاریخ و فلسفه ان به من اموخته است که به هنگام نگاشتن و انگاشتن تاریخ باید بی طرفی پیشه ساخت و ذهن را از هرچه که وابستگی پدید اورد و به اصل بی طرفی خدشه وارد سازد اعم از ایین ، مذهب ، انواع ایدئولوژیها و ... پاک باید ساخت . گمان می کنم این مطلب چندان با همان ذهن سپیدی که منظور نظر شما است تفاوتی نداشته باشد .

سورنا گيلانی

- خواستم پاسخی مفصل نیز بر گفته های دوست گرامی جناب ساسانی بنگارم اما به گمانم ایشان پاسخ بسیاری از فرمایشات خویش را در همین نگاشته ام خواهند یافت . از دیگرسوی برخی نکته هایی که ایشان بیان داشته اند با افکارم سازگاری بیشتری داشته است . تنها دو - سه نکته کوتاه را یاداوری می کنم الف : طبری را بدین سبب من با ابوحنیفه یکسان پنداشتم که او پیشوای مذهب متکی بر سنت جروریه بود که البته امروزه دیگر نشانی نمی توان از ان جست . ب : تا حدی منظور جناب ساسانی را از ایران و از فرهنگ ایرانی دریافتم اما یکی از دلایل ایرانی بودن ابوحنیفه ( طبق تعریف ایشان ، نه تعریف خودم) همان است که در میان مذاهب اهل تسنن ، مذهب حنفی با مذهب شیعی ایرانیان بیشترین پیوستگی و نزدیکی را دارد ( ای کاش ایشان زودتر بیان می داشتند که به چه سبب ابوحنیفه را بخشی از فرهنگ ایران نمی دانند ).

سورنا گيلانی

از دیگر سوی انبوهی از سلسله های ایرانی تشکیل شده در این فاصله به جای انکه دست در دست هم نهند و استقلال ملی را احیا نمایند به فکر منافع خاندانی خویش بوده و فقط بر علیه یکدیگر شمشیر کشیده اند . به قول شرف الدین علی یزدی : نهادند شمشیر در یکدیگر / شد اشفته ان مملکت سر به سر / شده تنگ از ایشان دل سلطنت / که ده پادشاه بود و یک مملکت / ایا نمی نوان نتیجه گرفت که خود ایرانیان نیز در این تجزیه 900 ساله سهیم بوده اند ؟ بی گمان در این باره بسیار می توان سخن گفت

سورنا گيلانی

پ : در مورد اینکه اسلام تمامیت ارضی ایران را از میان برداشت با جناب ساسانی همرایم . و نقش موثری که در تجزیه به تقریب 900 ساله ( تا سال 907 - زمان تاجگذاری شاه اسماعیل ) ایفا کرد را می پذیرم . اما در اینکه ان را زداینده اصلی استقلال ملی و تمامیت ارضی ایران در این سده های طولانی بدانیم یا نه ، تردید دارم . چرا که در این فاصله بسیار زیاد زمانی در کنار افرادی که در جهت استقلال ایران می کوشیدند انبوهی از افراد ایرانی سربراوردند که حتی ارکان حلافت عربی را به لرزه انداختند . حتی بر خلافت عربی مسلط شدند اما در جهت استقلال ملی کاری نکردند . از ابومسلم خراسانی گرفته که خلافتی را پایان داد اما خلافتی دیگر را اغاز بخشید . تا معزالدوله دیلمی که مرکز خلافت بغداد را فتح کرد اما تنها به تعویض خلیفه اکتفا کرد .

سورنا گيلانی

. ت : در مورد سنجش ایشان با صادرکنندگان حکم ارتداد و ... نیز از ایشان پوزش می خواهم اما ایشان باید بدانند گفته هایم تنها واکنشی بود در برابر گفته ایشان در مورد جرمی که به من منتسب داشتند ( تضعیف فرهنگ ملی ) که همچنان به دلیل بیان چنین مطلبی از ایشان دلگیرم . ث : زرتشتی بودن حافظ ، هم نکته ای بود که به تقریب خانم متین حتی در این اخرین پیام خویش نیز بیان داشتند . من از ابتدا در مورد زرتشتی نبودن حافظ روی سخنم با خانم متین بود نه با جناب ساسانی . همگامی تقریبی جناب ساسانی با خانم متین سبب شد در این مورد گمان برم که ایشان نیز بسان دوست ارجمند خانم متین می اندیشند .

سورنا گيلانی

9- دوست گرامی و فرزانه سرکار خانم میتن ، چنانکه خود درخواست داشته اید من سخنان خویش را با نگاشتن این مطلب به تقریب مفصل به پایان می برم و دیگر در مورد موضوع مورد گفتگو چیزی نخواهم نگاشت . بردباری و شکیبایی افزون و مهر بسیارتان را دگربار سپاس می گویم . پاینده باشید . بدرود

روزبه

بروزم و چشم براه شما نازنین

ساناز

اين قوم غريبه، که تا ۱۵۰ سال پيش، کم ترين نشانه‌ی تاريخی در اثبات خويش، به عنوان يک قوم قدرتمند صاحب حشمت تاريخی ندارد و در اسناد ملی ايران پيش از رضا شاه‌، برگ سالم غير‌جاعلانه‌ای در ارائه‌ی حضور ساده‌ی آنان هم در تاريخ پيدا نمی‌شود و هرگز کسی به نام فارسيان، در بيست و سه قرن اخير، حکومت نکرده و حکمتی نداشته، عمده ادعاهای خود را بر مبنای دفتر شعری می‌گيرد به نام «شاه نامه» و در هر بن بستی، تکرار و باز‌ خوانی حماسی ابياتی از اين دفتر شعر را، به جای شناس نامه ی حضور ديرينه‌ی خود در ايران، ارائه می‌دهد و از آن که در تمام موارد، جز به هياهوی تبليغاتی ملتمس و متمسک نبوده و جز به بوق و کرنای رسانه‌ای چنگ نزده و پشتيبانی جز به اصطلاح همين روشن‌فکری دود آلود نداشته، که ما را به تصورات قاليچه پرنده ای و موشک پرانی دو هزاره پيش پارسيان دعوت می کنند، حتی آماده نبوده است که در ابيات و اشعار همين شاه‌نامه‌اش دقتی کند تا بل که از توهمات خود بکاهد، از خدمت دانشگاه‌های دروغ‌باف اروپا بيرون خزد و برای همبستگی سالم ملی دستی بیرون آورد