شب هاي يلدايي كه گذشت...

از فريب دادن انسان ها بيزارم و از فريب دادن خودم بيش از همه، اما به تازگي لذت نو و تازه اي را تجربه كرده ام ، كه دستكم نمي توانم قول بدهم  ديگر تكرارش نخواهم كرد،چند روز پيش يكي از همكارانم نيم ساعت پي در پي سخن مي گفت و من همانطور كه به دهانش چشم دوخته بودم، در گذشته شناور بودم او فكر مي كرد من مي شنوم ومن تنها لبانش را مي ديدم كه باز و بسته مي شود، اين شيطنت نا خودآگاه سبب شد باز هم اين كار را تكرار كنم اين بار فريادها را هم نشنيدم تنها دهاني ديدم كه لب ها از هم فاصله ي بيشتري گرفتند و پس از آن خيلي بيشتر، بطوريكه ته حنجره و دستگاه صوتي و به لرزش درآمدن آن را مي شد ديد، و من باز در گذشته اي دور به سير و سفر پرداخته بودم، و اينكه همه ي آنها فكر مي كردند چه دختر محجوب و مودبي ست اين نازنين!

نمي دانيد چقدر لذت بخش است كه پشت پرده اي و يا پشت ماسكي پنهان شويد،به گونه اي كه فكر كنند شما هيچ احساسي نداريد و يا اصلن زن نيستيد، هيچ چيز نمي تواند شما را ناراحت و دلگير سازد وبه بهانه ي رك گويي هرچه دلشان مي خواهد بگويند، تمام آن سخنان درگوشي را كه به بهانه ي مرد بودن پنهان ساخته بودند بشنويد و به اشك ريختن هاي بيهوده خود چون ديوانگان و از ته دل بخنديد.  

شنوايي، چه سودي دارد هنگامي كه پي در پي در گذشته باشي؟ و ديدن چگونه ميسر مي شود هنگاميكه جز خود نبيني؟ همه مي خواهند تو را دگرگون كنند كسي با گذشته تو كاري ندارد، آينده ات مهم است كه چه بخواهي و چه نخواهي بايد به دلخواه ديگران باشد،نمي دانم نخستين بار چه كسي يا كساني رويه ي سفت و محكم جمجمه ام را برداشتند؟ كي و چگونه اين كار را كردند و يا چه ابزاري را به كار گرفتند؟ ممكن است در كودكي، آن زمان كه جمجمه ام نرم و نازك بود و هيچ تركي برنمي داشت،مورد بهره برداري قرار گرفته باشم اينكه كساني دستانشان را تا مچ در مغزت فرو ببرند،  و هزاران سلول خاكستري را زيرو رو كنند و هرچه كه در نظرشان زايد و بي مصرف است دور بريزند، چقدر چندش آور است آن هم زماني كه دارم آماده مي شوم تاريخ را حس كنم، گسترده گي جغرافيا را به تماشا بنشينم، بگذارم عاشقم باشند و يا بتوانم عاشقشان باشم و هر لحظه و هر زمان اين دستان خسته گي ناپذير در مغز من فرو رفته اند و كار خودشان را مي كنند.

براي همين احساس مي كنم گذشته، به جاي اينكه توان پاهايم باشد براي پرش از روي موانع و هزاران سد روبرويم و يا نور ديدگانم باشد براي خوب ديدن يك آينده ي، تاريك و دست نيافتني، وبال گردنم شده است،و اين ميان كساني از گذشته مي گويند كه هيچ خبري از آينده ندارند.

زماني اينگونه مي انديشيدم كه در رگ هايم به جاي« خون»، شيره ي «هوم» جريان دارد،آنقدر توانا و نيرومندم كه مي توانم به تمام كوران، بينايي دهم، و توانايي راه رفتن، به ناتواناني كه در راه مانده اند، مرگ من مي تواند شر و بدي را از بين ببرد، مي توانم نخستين قرباني غير خونين باشم. گاه مي انديشيدم كه «اوشس گونه اي» هستم در اين جهان تاريك و سرد،كه مي توانم نويد سپيده دمي باشم.اما مدتي ست كه شك و شبه جانم را فرا گرفته كه كدام نيرويشان بيشتر است ايزدان و يا ديوان؟

آيا حقيقت، راستي(اشا) همه ي آن معلومات سفت و سختيست كه در كتاب هاي مقدس و ساير كتاب ها نوشته شده است يا بر روي سنگ ها تراشيده گشته تا انسان آنها را بخواند و از حفظ كند و پي در پي به شكل هاي گوناگون آن را باز گو كند؟ و ما پي در پي از روي دست يكديگركپي برداري كنيم،مي خواهد نويسنده اش شخصي گمنام باشد و يا شخصي مشهور و معروف كه يك سده است جان به جان آفرين تسليم كرده است و همچون بچه هاي بازيگوش، پشت سر هم كاغذ سياه كنيم و دلخوش باشيم كه اشا را نوشته ايم و خوانده ايم، اما دريغ از يك سخن نو و يا يك انديشه ي تازه!!

فكر مي كردم شنا گر ماهري هستم، اما در آبگيري كوچك و حقير غرق مي شوم،چون فراموش مي كنم براي شناور ماندن نخستين كار اين است كه بايد آزاد و رها باشي و سر را از زير آب به در آورم، تا بتوانم آن را بالا نگه دارم.

بايد باور كنم كه در تمام اين سال ها انسان بيسوادي بودم كه تنها كپي كرده ام و هيچ چيز نو تازه اي در ون من نيست، صدايي از درونم مي گفت بيا و در اين شب يلدا راستي پيشه كن و با خودت رو راست باش، با شگفتي با خود گفتم شنيده بودم كه مستي با راستيست، اما شب، آن هم شب به اين درازي چه پيوندي با راستي دارد؟! شب به اين تاريكي تنها بدرد پنهان كردن و پنهان شدن مي خورد...در اين فكرها بودم كه صداي مادربزرگ مرا به خود آورد،«چرا برنمي خيزي و با ديگران به رقص و پايكوبي نمي پردازي؟» آخر مادربزرگ شب به اين دارزي و تاريكي و سردي چه جاي شادي و پايكوبي دارد؟مردم فراموش كردند كه براي روشنايي و نيكي بايد شادي كرد، براي همين همه جا را شرو بدي فرا گرفته است، هيچ اميدي به روشنايي و دميدن سپيده نيست.

مادربزرگ دست سردم را در دستان گرمش گرفت و گفت:«چه كسي گفته كه براي شب شادي كنيم؟!، نياكان ما هميشه زايش روز را پاس داشته اند نه آمدن شب را، ما با پايكوبي و شادماني به پاسداران شب نشان مي دهيم كه بيداريم و هوشيار و چشم براه سپيده مي مانيم، چون مي دانيم شب هر چند دراز باشد اما به پايان مي رسد و سپيده دم تاريخمان نزديك است.»سپس مشتي از آبنبات هاي ترش و شيرين را در دستانم گذاشت. مانند هميشه او درست مي گفت به ياد آن يلدايي افتادم كه از كودكستان آمده بودم خانه، او دستان سردم را در دستانش گرفت و گفت: بگو ببينم در كودكستان چه چيز ياد گرفته اي؟ من هم توتي وار آغاز كردم:پاييزه پاييزه برگ از درخت مي ريزه...و در پايان هم دستانم را مشت كردم و گفتم: مرگ بر امريكا، مرگ بر...، مرگ بر... ناگاه چشمانم به مادربزرگ افتاد او ابروهايش را گره كرده بود و لبخند تلخي بر روي لبانش نشسته بود، با همه كودكي دانستم خراب كردم،!! اما مثل هميشه مادر به دادم رسيد( چون مي دانست همه ي اين گناه بر گردن من نيست) او به من اشاره كرد: نازنين جان چرا شعري را كه ديروز با هم مي خوانديم براي مادر بزرگ نمي خواني؟ ومن با اعتماد و اطمينان صدايم را ساف كردم و چنين گفتم:

گلي خوش بوي در حمام روزي، رسيد از دست محبوبي به دستم / بدو گفتم كه مشكي يا عبيري كه از بوي دلاويز تو مستم / بگفتا من گلي ناچيز بودم وليكن مدتي با گل نشستم / كمال همنشين در من اثر كرد وگرنه من همان خاكم كه هستم

چنان مادربزرگ مرا در آغوش گرفته بود و پي در پي مي بوسيد، كه نفسم بند آمده بود، آبنبات هاي ترش و شيرين مادربزرگ دهانم را آب اندخته بود اما از همه لذت بخش تر درس هايي بود كه من بارها و بارها از مادربزرگ و حافظ و سعدي و كساني همچون آنها گرفته بودم و هر بار به روشي نوين و تازه!! انديشه ي آنها كهنه نمي شود و رنگ كهنه گي نمي گيرد. اكنون چه اهميت دارد كه« صادها» را «سين» بنويسم و نمره ي عربيم 20-شود، فارسيم كه 20 است، مي توانم هزاران بار از روي دست رند شيراز بنويسم و كپي هايم به همان تازه گي سخنان او باشد، درس نيك انديشي و دوستي و روشنايي را مي توان بارها و بارها كپي كرد و باز نو بود، مانند تمام آيين ها و جشن هاي نياكانمان...

 

 

 

/ 6 نظر / 16 بازدید
آريانام

سلام. نوشتار دلگرم کننده‌ای بود. تارنگار من هم با مطلب مطالعه‌ی اديان بروز شد. اين بحث مطالاعات اديان من خسته کننده است؟ راستشو بگو؟!

شاهين

سلام/مدت هاست ناظر کبير را رها کرده ام.بعد از امتحانات اين ترم خيلی جدی دنبالش را می گيرم.قول بيخودی داده بودم! ديگر نگرانم نباش چون هنوز زنده ام! قول می دهم که ديگر قول بيخود ندهم!

پارسا

سلام نازنين جان: نوشتار پيچيده اي بود.شايد اين پيچيدگي حاصل گره ها و تناقضات بيشمار تاريخي ما باشد كه مي دانم لحظه اي رهايت نمي كند.ترديد ندارم كه اگر روزي آزادت بگذارند كه هر چه مي خواهي بگويي، سكوت اختيار كني! با خواندن نوشته هايت احساس مي كنم كسب و كار تو "انديشيدن" است. گويا هيچ افسار و لگامي اين انديشه را مهار نمي كند. بيش از حد سركش است همچنان كه شايد در رفتار نيز اين گونه باشي... اما شك نكن كه تو از اين گذشته خلاص نمي شي، چون عاشق اوني. كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها...

فرامرز

درود نازنین گرانقدر با يادداشتي در مورد سخنان اخير آقاي طالباني، ريس جمهور عراق، درباره‌ي لغو معاهده 1975 الجزاير به روز هستم. لطفا ديدگاه خود را در اين باره بگوييد. شاد باشيد

.

افراد انگشت شماری که با ویژگیهای مانترا و نیز رابطه ی متقابل زبان و اندیشه آشنا هستند، زبان پارسی را توانمندترین و زیباترین و سازنده ترین زبان برای شکوفایی بینش میدانند. این زبان صرفا یک زبان محدود قومی نیست و بزرگترین میراث فرهنگ بشری به شمار میرود. تنها زبانی بوده که توانسته مکاشفات و اشراقات بیان نشدنی عارفان را بازگو کند و برای همین، ستاییده ی شمس تبریزی بوده است. پیام فردوسی این بوده که همانگونه که در درازای هزاران سال ما از تازیان بی نیاز بودیم، هنوز هم بی نیاز از «لغات صعب وثقیل» آنان، میتوانیم به زبانی ناب و ناآلوده سخن برانیم. / درود بر فروهر فردوسی.

شرمنامه شاملو

با درود/ چشم به راه ديدگاه ها و افشاگريهای شما ميهن پرستان در پيامگاه (کامنت) اين تارنما هستيم.