گرعشق نبودي و غم عشق نبودي / چندين سخن نغز كه گفتي كه شنودي

ورباد نبودي كه سر زلف ربودي / رخساره ي معشوق به عاشق كه نمودي

 

واژه ي عشق از آن دسته واژگانيست كه در زبان پارسي از ديرينگي و جايگاه ويژه اي برخوردار است،در ريشه زبان هاي اروپايي امروز واژگان لاتيني«امور» و «كاريتاس» و واژگان يوناني«فيليا» و «اروس» و «آگاپه» براي عشق وجود دارد.«فيليا»مصداق آن نوع عشقي را به وجود مي آورد كه متضمن دوستي است و «امور» و «اروس» آن نوع عشقي را بوجود مي آورد كه مبتني برميل است و «كاريتاس» و «آگاپه» به معناي عشق والاست.ولتر در «دانشنامه» ي فلسفي خود مي گويد:gallery-a-(5).jpg

«اقسام عشق آنقدر زياد است كه آدمي هنگامي كه مي خواهد تعريفي از آن بدست آورد درمي ماند.به هوسي كه چند روزي بيشتر دوام ندارد با گستاخي نام«عشق» مي دهند و همچنين به احساسي كه خالي از هرگونه احترامي است و به رابطه ي نامشروع اتفاقي و به تظاهرهاي«فاسق زن شوهردار»و به عادتي متحجر و به توهمات رومانتيك و به رغبتي كه در پي تمناي فوري به وجود مي آيد،آري،مردم اين نام را به هزار چيز موهوم مي دهند.»

رد پاي عشق  در ادبيات  و تاريخ و فرهنگ كهن ما به جاي مانده،چنانكه وارون براين بود ما امروزه هيچگاه نمي توانستيم پي به جايگاه عشق در انديشه و احساس نياكانمان ببريم،درايران باستان عشق نيروييست پيش برنده وزندگي ساز،همچون قطرات باران كه فرو مي چكد بر زمين خشك و تشنه، مانند آب كه سرچشمه ي زندگيست،همانند آناهيتا ايزد بانوي آب،عشق ركود و سستي ندارد همه اميد است و سربلندي، مي توان از آن قدري چشيد و نيرو گرفت وبا ديوان به نبرد پرداخت،و زن يكه تاز اين ميدان است چرا كه همواره از بيشترين ايزدان است ستايش مي شده و پرستيده جايگاهي داشته كه حتا خسروان در معبدش به سوگند مي ايستادند،داستان هاي به يادگار مانده همواره عشقي را پاس مي دارد كه راستين است و والا،و زن رهبريت آن را در دست دارد.در داستان ويس و رامين،با آنكه ويس را با زور شوهر مي دهند چون عشقي در كار نيست پس خيانتي هم روي نمي دهد،عشق ويس براي رامين سربلندي و شكوه مي آفريند«وعشق به ويس دروجود  اين مرد نيروهايي را بيدار مي كند كه او را به خود يابي مي رساند،عشق به نظر من خود را در آينه ي ديگري شناختن است. عشق به اين معني نيست كه خود را به خاطر ديگري از ياد ببريم،عشق به اين معني ست كه خود را از بركت وجود ديگري به ياد بياوريم.رامين هم خود را از بركت وجود ويس مي شناسد. به يادش مي آيد كه چگونه مرديست پس از نامه هاي عاشقانه ي ويس به دست رامين كه هر يك شاهكارهاي بي مانند ادبيات فارسي به شمار مي آيد، رامين با خود مي گويد:هميشه تو به مرد مست ماني / كه زشت از خوب و نيك از بد نداني / چه بر خاك و چه بر ديبا نشيني / زناداني پسندي هر چه بيني / جفا را چون وفا شايسته خواني / هوا را چون خرد بايسته داني / ز سستي بر يكي پيمان نپايي/ ز ناداني به هر رنگي درآيي...رامين اين خودشناسي و خود يابي را مديون عشق صادقانه ي ويس است...»رد پاي عشق را باز در داستان خسرو و شيرين مي بينيم، هيچ ردي از پوچي و نااميدي نمي بينيم چرا كه هردواز جايگاه راستين شان با خبرند هيچكدام عشقشان را با نفر سوي تقسيم نمي كنند چرا كه عشق صدقه نيست هديه است و نمي توان آن را با ديگري تقسيم كرد دو دلبر داشتن از يك دلي نيست / دو دل بودن طريق عاقلي نيست / سزاوار عطارد شد دو پيكر / تو خورشيدي ترا يك برج بهتر/ رها كن نام شيرين از لب خويش / كه شيريني دهانت را كند ريش / تو از من و عشق من و من بي نيازي / به من بازي كني در عشقبازي / مزن شمشير بر شيرين مظلوم / ترا آن بس كه بردي نيزه در روم / چو سلطان شو كه با يك گوي سازد / نه چون هندو كه با ده گوي بازد / .... از آنجاييكه چهره ي واقعي و راستين عشق راپس از اسلام تنها در عرفان مي توان يافت و در آنجا عشق را چنان درآميخته با زنان مي يابيم كه گويي گره عشق تنها با زبان زنان باز مي شود ما در چكامه ها و سروده هاي شاعران پارسي پس از اسلام تمام گفته ها و ناگفته هاي عاشقانه را با تك تك اعضاي تن و بدن زنان به توصيف برمي آمده اند،وصف زن تنها به زيبايي مينوي خلاصه نمي شود،بلكه به زيبايي ظاهري او نيز راه مي گشايد،بدانگونه كه زن مظهر زيبايي دروني و بيروني گشت،چنانكه تنها از واژگاني ديگر هم كمك گرفتند كه از اعضاي بدن زن نبودند ولي به گونه اي ارتباط با وي پيدا مي كردند مانند:آغوش،اندام،بالا،پيكر... در اين سروده ها شاعر عارفانه با معشوق نرد عشق باخته است،آنان   معاني عرفاني را با اعضاي بدن زن بيان مي كردند،«لب»، كلام را گويند و اشاره است به نفس اهورايي كه بدين وسيله سخن مي گويد،و يا «زلف» كه مراتب پريشاني را بيان مي كند،و يا«چشم» كه چه چشم مست باشد چه چشم خمار و...همگان معني عارفانه داشته و بر پيوند زن،انسان و الوهيت حضرت حق دلالت دارند،  خال كه نقطه وحدت حقيقيست كه آغاز و پايان كثرت است،كه خال سياه عالم پنهان را گويند...با ورود تركان فرارود،غلامان و امردان،به ايزدبانوي زيبايي و عشق صفت هاي مردانه هم اضافه گشت مانند:شجاعت،بلندبالايي،وصف رزم ميدان نبرد،چابك سواري كه از صفت هاي مردانه است،نمونه ي آن دل باختگي هاي خيال انگيز و افسانه اي محمود غزنوي به اياز...به هر روي هرچه از دوران باستان دور مي گرديم از عشق هم دور مي شويم، و عشق و زن هردو به پستوي خانه ها برده مي شود تا براي زمان درازي در تاريكخانه ها بمانند، تا سوره ي مريم را به دختران بياموزند نه سوره ي يوسف را،براي اينكه عشق در چنبره ي خرافات و موهومات دگرگونه شود،كه زنان با ميني ژوپ بر سر سفره ي حضرت ابوالفضل بنشينند، كه زنان ديگر سنبل عشق نباشند و بلكه برآمده از خرافات باشند.  و از زن آنچناني كه ترس رانمي شناخت حقارت رانمي شناخت حتا در برابر خسرو،! به همسرش مي گويد:«پس بشنو تو شجاعت را از من گرفته اي...آنقدر با تو مدارا كرده ام كه ديگر مدارا عادتم شده»(سووشون ص 131)آنها به زناني دگرگون يافتند كه عشق را از ياد بردند بطوريكه در حرمسراها و روسپي خانه ها عشق مشترك را تجربه كردند،البته نه با اختيار بلكه با زبان زور،آنها نه تنها شهامت ندارند زورگويي هاي كه برشان روا شد بگويند و اشتباه مردانشان را برشمارنند و آن ها را به خود بشناسانند بلكه خود اشتباهاتشان  را نيز پنهان مي كنند و از آن دم نمي زنند و تنها به مظلوم نمايي هاي زشت و نفرت انگيز پرداختند،هر بار به سخنان شيرين گوش فرا مي دهم يا داستان زال و رودابه ،يارستم و تهمينه و...باورم نمي شود كه روزگاري ما چنين عشقي را در سر مي پرورده ايم،هنوز هم شيرين را پس از مرگ خسرو مي بينم:

گمان افتاد هركس را كه شيرين / زبهر خسرو نيست غمگين

همان شيرويه را نيز اين گمان بود / كه شيرين را بر او دل مهربان بود

همه ره پاي كوبان مي شد آن ماه / بدينسان تا به گنبدخانه ي شاه 

پس او در،غلامان و كنيزان / زنرگس بر سمن سيماب ريزان

چو مهد شاه در گنبد نهادند /  بزرگان روي در روي ايستادند 

ميان در بست شيرين پيش موبد / به فراشي درون آمد به گنبد

در گنبد به روي خلق دربست / سوي مهد ملك شد دشنه در دست

جگرگاه ملك را مهر برداشت / ببوسيد آن دهن كو بر جگر داشت

بدان آيين كه ديد آن زخم را ريش /  همانجا دشنه اي زد بر تن خوبش

به خون گرم شست آن خوابگه را / جراحت تازه كرد اندام شه را

پس آورد آنگهي شه را درآغوش /  لبش بر لب نهاده و دوش بر دوش

به نيروي بلند آواز برداشت / چنان كان قوم از آوازش خبر داشت

كه جان با جان و تن با تن بپيوست / تن از دوري و جان از داوري رست

  

/ 40 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سورنا گيلانی

با درود فراوان بر دوست گرامی سرکار خانم متين . بسان شما بر اين باورم که تاريخنگار امروزی می بايد با جامعه شناسی ؛ مردم شناسی و روانشناسی اشنا باشد ؛ اما بر اين ايده نيز هستم که يک تاريخنگار به اشنايی با فلسفه بيش از همه اين علوم انسانی نياز دارد چرا که به قول ولتر ؛ تاريخ بر اساس عقل و خرد انسان قابل شناخت و فهم است . دوست ارجمند درخواستتان را به دیده منت پذیرفته و در نخستین فرصت در مورد ۲۸ مرداد ؛ رايانامه ای برايتان خواهم فرستاد . تارنگار سرزمين جاويد نيز با نوشتاری نوين با عنوان « شاپور يکم ساسانی ؛ کابوس امپراتوران روم » به روز شد . تا درودی ديگر بدرود .

حنيف

با درود بر دوست دانشمندم نازنین قبل از هر چیز بابت اینکه یادی هم از ما می کنید سپاسگزارم.من تقریبا پیگیر تمام مطالب شما هستم.حتی تا همین الان تمام کامنتهای شما را خوانده ام در مورد مطلباخیرتون من هم با دوستان موافقم که گاهی دچارپراکنده گویی می شوید اما من خود به شخصهمطالب مرجع گونه را بیشتر می پسندم.بطور مثال مطلب اخیر را دوست داشتم بتوانم بعنوان یک مرجع در باب کلمه عشق استفاده کنم.اما شاید این از روی خودخواهی باشد.ولی حسن مطلب اخیرتون در این استکه صرفا به بیان گوشه ای از تاریخ برای بیان دست نزده اید و همین مقایسه میان انچه بود و انچه هست زیبایی خاصی به متن داده است.اما نمی دانم چرا دوست داشتم ابتدا عقل و خرد واقعی معرفی می شد و سپس به واژه عشق می رسیدید.چون به زعم من برای ممیزی میان عشق و جنون باید عقل تعریف شود و خود اگاه هستید که در همین دوره خودمان چه کارهای دور از ذهنی را به پای عشق می نویسند.

حنيف

مرام هایی از قبیل ناسیونالیست نیز مارا به سمت تاریخ پرستی می برد و از داریوش و کوروش بتها می سازیم وسجده می کنیم.یکی می شود خلخالی و می نویسد"...کوروش راه زنی در پیش گرفت..."یعنی "تمایلات زنانه برای خود اختیار کرد"در حالیکه در بسیاری از کتب امده"کوروش راهزنی در پیش گرفت" یعنی دزدی...این مثال را از ان رو زدم که بگویم تاریخ را نمی شود خواند یا نوشت . تاریخی حقیقی استکه تنها با خرد و شناخت جامع ان دوره قابل پیگیری است می خواستم در باب روایتهای گونه گون عاشورا نیز بنویسم که بحث طولانی می شد و می دانم که خود اگاه تری... فقط به سان کودکان خواستم بگویم مطلبت را به همراه همه کامنت هایت خوانده بودم

حنيف

من در مورد تاریخ فقط می توانم بگویم علاقه مندم و سواد انچنانی در باب تحلیل تاریخ ندارم و سعی میکنم با تحلیل های دست و پا شکسته خودم تاریخ را واکاوی کنم یا بهتر است بگویم دوباره خوانی کنم.اما در مورد نقش احساس در مطالعه تاریخ باید بگویم که به نظر من نمی تواند انچنان راه گشا باشد.جناب گیلانی فرمودند :فرد مذهبی به واسطه افکارش می تواند برای مذهب کاری بکند یا انکه ناسیونالیست... باید بگویم دین هر کس که می تواند یک مذهب یا یک مرام یا یک متد باشد خود برگرفته از خردنیست(همه اش از خرد نیست)ما خود در دین خود(اسلام)فرامینی داریم که هم ضد احساس(سنگسار)هم ضد خرد(سهم الارث) می باشد.اما میاییم آن را بعنوان یک دین می پذیریم با تمامی اسباب و متعلقات آن

بهرام ساسانی

پيرو سخنان جناب حنيف بايد عرض کنم،‌ کسی تا به حال از کوروش و داریوش بت نساخته. آنانکه شعار بت شکی از کوروش و داریوش داده اند خودشان بسیار بتها داشته اند. از مذهبیون بگیرید تا کمونیستها. ناسیونالیستها هرگز مانند مذهبیون برای عزای بزرگان خویش دو ماه سیاه نپوشیده و به زیر علم و کتل نمیروند و گل به سر نپاشیده و قمه نمیزنند و ... انسان به قهرمان نیاز دارد و چه بسا که کوروش و داریوش به مراتب بهتر از برخی دیگر از بت ها و قهرمانان دیگر،‌ این شایستگی را دارند. اگر بت سازی ممنوع است برای شما غیرناسیونالیستها هم ممنوع است و اگر ممنوع نیست پس چه میگویید؟ درباره خلخالی که شما شیطنت آمیز گوشه ای از کتاب ایشان را آورده و به ظاهر آنرا نپذیرفتید و سپس اعلام کردید که پس نتیجه میگیریم که تاریخ نوشتنی و خواندنی نیست!!! باید گفت که خلخالی نیز خودش میدانست چه مینویسد. منتها دروغ که حناق نیست. با فریب و نیرنگ یک اسپیس را برداشت و دروغی را به دروغی دیگر تبدیل کرد. اگر خلخالی خودش را به خریت زد،‌ ما باید حواسمان باشد که خودمان را به خریت نزنیم.

بهرام ساسانی

...کوروش نه راه زنی پیشه کرد و نه راهزنی!! بر اساس هرودوت کوروش تا نوجوانی در هگمتانه بود و سپس به دربار آستیاگ رفته و پس از مدتی به نزد پدر و مادر اشراف زاده خود کمبوجیه و ماندانا در انشان بازگشت و پس از مرگ پدر به عنوان شاه انشان انتخاب شد و سپس به شاهی کل پارسیان رسید و آنوقت بر تخت پدربزرگش آستیاگ دست یافته و شاه همه ایران شد و سپس شاه همه آسیا. او هرگز نیازی به راه زنی و دزدی نداشته است. راه زنی را ۱۲۰۰ سال پس از کوروش،‌ گروه دیگری با نام دین و خدا انجام دادند و اسمش را گذاشتند جهاد!!! بر اساس تاریخ نوشته گزنفون که دومین تاریخ معتبر هخامنشیان پس از هرودوت است نیز کوروش فردی برگزیده و حکیم و فیلسوف بود. خرخالی از نوشته های برخی از غربی ها بهره جست و خود آن غربی ها از نوشته های کتسیاس تاریخ نویس دروغین و بی پایه بهره گرفته اند. درحالیکه اعتبار هرودوت و گزنفون اصلا قابل قیاس با کتسیاس نیست. نوشته خرخالی تحریفی بر تحریف است. امیدوارم ما نه گول تحریف را بخوریم و نه تحریف بر تحریف. امیدوارم تاریخ را درست و منطقی و مستند پیگیری کنید. بدرود.

سامـان

درخواست شما برآورده شد مهربان، و نامه‌ای فرستاده شد. ولی با تعاریفی که از من کردی، و برپایهٔ آنچه که در پاسخم نوشتی، اکنون تو یکی از فریب‌دهندگان منی!!؟

نازنين

سامان گرامی حق با تو من نبايد مهر دوستان را با فريب يکی می کردم چون خودم اينچنينم و در نقد کردن بيرحم برای همين سخت چشم براه تارنگار ت هستم تا مزه ی نقدهای گزنده ام را بچشی البته سر اين ندارم که تو دلت رو خالی کنم هرچند می دانم تو بيدی نيستی که از اين بادها بلرزيپيروزباشی

بابک

بخش اول nobodypolis تختگاه هیج کس http://video.google.com/videoplay?docid=8248235530479573920&hl=en قسمت دوم تختگاه هیچکس بر روی گوگل: http://video.google.com/videoplay?docid=4682496589499734852&hl=en سومین قسمت تختگاه هیجکس http://video.google.com/videoplay?docid=-7010540970942370560&hl=en چهارمین و آخرین قسمت فیلم http://video.google.com/videoplay?docid=-8843242441338518496&hl=en قابل ذکر می باشد کسانی که همه تاریخ دروغین خود را در کاخهای ناتمام ایلامیها خلاصه کرده اند این فیلم را نگاه نکنند تا مثل ورجاوند احمق سکته نکنند. از ما گفتن

امید عطایی فرد

من با پژوهشهایی که درباره واژه عشق داشته ام به این نتیجه دارم نزدیک میشوم که از ریشه اشه اوستایی است. بنگرید به کتاب: پیامبر آریایی/ گفتار: پیامبر دوستدار عشق.