بشکنیم سد هراس انگیز را

بشکنیم سد هراس انگیز را

 

آتش بزنم اين مذهب و كيش         عشقت بنهم بجاي مذهب در پيش

تا چند دارم عشق پنهان در دل خويش     مقصود رهم تويي نه دين است و نه كيش

                                                                      (عين القضات همداني)

نمي دانم چرا آنروز را انتخاب كرديم، ولي اين را خوب مي دانم كه روز عجيبي بود،هفت روز مانده به شب يلدا، روزي آفتابي و دل انگيزي بود، از آنروزهايي كه مي شد پس از مدت ها احساسي عاشقانه داشت،يا ترانه اي سرود، هنگامه اي بود،بين خواب و بيداري، مستي و هوشياري، چنان وجودم از شوق لبريز بود و دل در سينه پرتپش مي كوبيد ،گويي پس از مدت ها دوري و انتظار، به ديدار محبوبي مي روم، محبوبي كه به چشم نديده ام و به گوش نشنيده ام،اما مهرش ،چنان با جان وتنم درآميخته كه انگار از هزاران سال پيش با من آشنا بوده است،cul.jpg اين مكان زنده كه تكه اي از سرزمين من است تنها يك مكان نيست ،جان دارد،نفس مي كشد،احساس غرور مي كند.هروجب اين خاك قلبي تپنده دارد كه انسان را وا مي دارد ،آهسته و با متانت گام بردارد،با تفكر و افتخار به آن بنگرد و هرگز آن لحظه و آن مكان را فراموش نكند.نمي دانم چرا نام آنجا را تنگه بلاغي گذاشته اند،در ديدگاه من اين دره ي زيبا و خاطره انگيز تكه اي از پارسه است،از پاسارگاد،باوركردني نيست،در آنجا احساس كردم چشمان نياكانم نظاره گر من هستند!، دره اي پر از آرامش پراز سكوت مي شد،صداي پر،پرزدن پروانه ها را شنيد،و رودخانه اي ،بردبار و صبور ،به بردباري ،دل هاي مادران ايراني ،كه در ميان دره مي گذشت،همچون پيري كه از تمام گذشته و آينده آگاهي دارد،و صبورانه تمام تاريخ را ديده وبه سوي آينده ره مي سپارد.

من ايزد «وايو»را ديدم ،چون بارها با خود گفتم:اي واي ،اي واي ،و ايزد باد بارها پاسخ مرا به گونه اي دلنشين داد.گويي آنها هم از ديدار من شادمان بودند شايد بدين دليل كه آنها را از اين تنهايي محزون بدرآورده بودم،چنان تنگ مرا درآغوش گرفته بودند،كه سرماي زمستاني را احساس نمي كردم.

هرتكه سنگ ،هردانه ي شن با من مي گفتند:داستان هايي از اسطورگان، از آريوبرزن بي باك،از داريوش بزرگ ،از كاساندان مهربان،از دلدادگاني كه وعدگاه شان،همين دره ي ساكت و دنج بوده ،بدون مزاحم، بدون چشم نامحرمي،چه سخناني كه از مهر گفته نشده وچه دل ها كه در گرو عشقي بزرگ نرفته،تنها گواه آن ها همين تنگه يا دره ي خاموش بوده است.چه داستان هاي عاشقانه اي مي توان نوشت. هنوز صداي شيهه ي اسبان بگوش مي رسد كه آبشخورشان همين رودخانه بوده است.گل هاي شقايق و نيلوفر در جاي جاي دره روييده و بوي خوششان انسان هوشيار را هوشيارتر مي كند،و آن دورتر بر روي بلندي كوه، هوم، اين گياه مقدس را مي بيني كه همچنان پر غرور سرفراز بر جاي خود پايدار ايستاده و مرا مي نگريست،و من درآن  هنگامه شرمگين و اندوهگين بودم ،هنگامي كه به نزديكي سدي پلشت كه نمي دانم به جرم كدامين گناه در آن بهشت در آمده بود،و ثمره ي رنج و زحمت باستان شناسان در هر گوشه اي به چشم مي خورد،آشكار بود كه آن ها را با اكراه و با گستاخي از كاري كه عاشقانه آغاز كرده بودند بازداشته اند،چنان آن دشت را مورد بيداد قرار داده بودند ،كه جاي جايش آثار حماقت و ناداني و بيداد پيدا بود.چشمانم به تكه سفال هايي افتاد كه اين طرف و آنطرف ريخته شده بود و پيدا بود،كه باستان شناسان با چه زحمتي آن تكه هاي كوچك را كد گذاري و شماره گذاري كرده اند.korosh1.jpgبي اختيار زانوانم خم شد بر روي زمين نشستم، واز ميان خاك هايي كه بيل مكانيكي بر روي همه چيز ريخته بودند،چند تكه سفال برداشتم و تمام تلاشم بر اين بود ،كه بتوانم تمام انرژي آن آثار ارزشمند را براي زماني در خودم داشته باشم، اشك بي امان از چشمانم سرازير شد،با خود گفتم:چرا داشته هايمان را اينچنين به باد فنا مي دهيم؟ آخر به جرم كدامين گناه ناكرده بايد زميني را كه اينقدر زيبا و دوست داشتني و اسرار آميز است زيرو رو كرده و آب بر آن ببنديم؟ چنان زار گريستم كه تمامي كساني كه با من بودند از صداي گريه من وحشت زده و اندوهگين شدند،آن روز در آن دشت بزرگ فرياد زدم: خدايا اينجا بهشت من است من بهشت ديگري نمي خواهم. آنگاه در اين سرزمين اهورايي در آن دره ي پراز شگفتي ها كه هر تكه از خاكش سخني براي گفتن و راهنمايي ،براي رهايي از بيداد و تباهي بود،به ياد سروده اي از استادم افتادم:

مهربان

فروهر پدربزرگ به تو نزديك است

نزديك تر از آنچه مي انديشي

آنقدر نزديك كه صداي قلب او را مي شنوي

احساسش را مي فهمي

گرماي وجودش را حس مي كني

دستان بزرگش را لمس مي كني

چشمان نگرانش را مي نگري

با او سخن مي گويي

سرت را بر سينه اش مي گذاري...

من هيچگاه باور نكرده ام كه كورش در هزاره ها لحظه اي آرميده باشد.در باور شما آيا مي تواند، كورش انساني باشد كه اين سرزمين پهناور ،ايران بزرگ و فرزندانش را به حال خود رها كرده و آسوده آرميده باشد؟ او پدربزرگ تمام ايرانيان در سرتاسر ايران بزرگ است،او كه در سرتاسر زندگي پرافتخارش از آزادي و حقوق تمام انسان ها دفاع كرد، او كه با دستانش درختان بسياري در پارسه كاشت و گواه رويش و به بار نشستن و سرسبزي آن ها بود،چگونه مي تواند نگران ايران نباشد؟ نگران پارسه نباشد؟ در ديدگاه من آرمگاه او در هزاره ها مانده است و خواهد ماند تا گواه براين باشد،كه پدربزرگ همه ي ما اين گناه بزرگ را برما نمي بخشايد، كه با دروغ و ناراستي با كژانديشي و ناداني آموزگاران بدي باشيم كه فرزندان اين سرزمين را به گمراهي كشانده و اين گونه داشته هاي فرهنگي و تاريخي نياكانمان را به باد فنا بدهيم،دهكده جهاني،بي مرزي، شعاري بيش نيست،هويت ما ،در ايران است ،در پارسه، ودر دره اي زيبا و اسرار آميز به نام تنگه بلاغي ست،بر ما مباد كه آسوده نشسته،خواري و ناتواني برما چيره شود،دستبردهاي فرهنگي و تاريخي وباستاني، از آن گونه دستبردهايي است،كه ناجوانمردانه و دشنه از پشت اين مردم است،كار روبه صفتاني است، كه شبانه و بدون چراغ مي آيند،تمام روشنايي ها را خاموش مي كنند تامن و تو نبينيم،نفهميم كه چگونه زمان را از ما مي دزدند،فرصت هايي را از ما مي گيرند،كه پدرانمان با خون پاكشان بدست آورده بودند.آري «يتا اهو»تنها به معناي راستي نيست، به گفته ي دكتروحيدي:«هنجاري كه بر جهان هستي فرمان مي راند، زندگي و سرشت مردمان را نيز زير فرمان دارد، منشي نيك از آن كسي است كه از هنجار هستي پيروي كند و توانايي راستين را كسي دارد كه بر خواسته هاي نا هنجارش چيره گردد راستي هنجار هستي است و راستي مايه خوشبختي است»

چرا ما از فرهنگ راستين خود به دور افتاده ايم؟34928-24819.JPGآن پندهاي كارساز و انسان ساز زرتشت چه شد؟چرا انديشه ي ما از نيكي رو به كژي رفت؟ودر نتيجه گفتار و كردارمان سراز بي راه ها و نا هنجاريها درآمد،اينچنين است كه ديروز آرمگاه فردوسي و امروز پارس را ، پارسه را ،به ناهنجاري مي كشانند.اين نابخردان مادراني آبستند هركدام جنين شوم دروغ را در خود پرورش مي دهند،و واي به حال ما و سرزمين ايران اگر اين فرزندان شوم زاييده شوند،امروز تنگه بلاغي در سكوتي مظلومانه، چشم اميد به فرزندان كورش دارد تا بتواند رسالت و بار فرهنگي و تاريخي خود را از پس هزاره هاي با شكوه به نسل هاي بعد و بعدتر برساند،تا شايد از پس هزاره هاي ديگر سوشيانتي كورش گونه، نه از درياچه كيانسه بلكه از همين تنگه ي اسرار آميز و با شكوه سربرآورد.تمام دست اندركاران بدانند كه چشمان فرزندان ايران ملتمسانه به دست هاي آن هاست تا كه تنها با دست خطي،يا مهر و امضايي، تاريخ و فرهنگ ايران را نجات بخشند،و بدانند كه وجدان يگانه محكمه اي ست كه نياز به داور و قاضي ندارد.در روزنامه ي خبر خواندم«كه مسئولين شيراز از اينكه اصفهان عنوان پايتخت فرهنگي را به خود اختصاص بدهد نگرانند»ولي نگراني آنها چه سود،هنگاميكه اينگونه در مقابل تندبادها ساكت و بي حركت مي مانند؟نابرده رنج ،گنج بدست نمي آيد.شما كه هسته را رها كرده ايد و پوسته را گرفته ايد، بايد بدانيد ،امروز بيشتر باستانشناسان براين باورند كه تاريخ جهان از ايران شروع شد ،وتاريخ ايران از پارس. وتنگه بلاغي سخن هاي بسياري براي گفتن دارد، اگر گوش شنوايي باشد.

 

هان خورشيد مرا ويران مكن

نور اميد مرا ويران مكن

سروها را ريشه كن كردي دريغ

سايه بيد مرا ويران مكن

بردرفشي كه زپاي انداختي

شير و خورشيد مرا ويران مكن

آب بر گور نياكانم مبند

كاخ جاويد مرا ويران مكن

آبروي ،آب را اين سان مريز

مهرو ناهيد مرا ويران مكن

بشكن اين سد هراس انگيز را

تخت جمشيد مرا ويران مكن

/ 9 نظر / 11 بازدید
بهرام ساسانی

چطوری دوست عزيز من؟ ببخشيد که دير به تو سر زدم. امروز وقت کردم سر فرصت مقالاتت را بخوانم. پر از شور بود و هيجان. به ويژه سه تای آخر و به ويژه همان هزاره های گمشده. سوالاتی که مطرح ميکردی مثل پتک توی سر من ميخورد. شايد باورت نشود اما من به عنوان يک مرد احساس بدی داشتم. حتا ميتوانم بگويم احساسی بدتر از تو. گاهی آدم دلش ميخواهد خودش بده باشد و ديگری خوبه. وقتی ديدم که تو با تمام شور و شعف ناسيوناليستي که داری از اينکه تاريخ ما هم مثل تاريخ همگان پر از مردان و خالی از زنان است رنجيده ای يک لحظه دلم خواست من زن بودم و تو مرد. تا اين احساس ديگر به تو دست ندهد. احساسی است طبيعی. چه ميتوان گفت؟ اينجا منطق جواب نميدهد. چطور منطق ما مردان باعث نشد تا در اين دوران پدر سالاری قدرت را با زنان تقسيم کنيم؟ حالا هم منطق شما زنان چنين حکم ميکند که پرسش کنيد چرا؟ اما دل نگرانم. نگرانم که به سمت و سوی خاصی متمايل نشوی. ديده ام آخر و عاقبت خانم هايی که در اين وادی افتاده اند. همه آنها در ابتدا در عين ناسيوناليست بودن شعار برابری زن و مرد و حقوق خواهی زنان و ... سر ميدادند

بهرام ساسانی

...اما هرچه بيشتر در آثار و نوشتارهای آنور آبی ها غرق شدند به اردوگاه چپ نزديک تر شده و از ما فاصله گرفتند. کم کم فردوسی و پادشاهان ايران باستان از قهرمانان تبديل شدند به کسانی که به عمد زن را محدود کردند و نهايتا همصدا با دشمنان فرهنگ و تاريخ ايران شروع به توهين و تحقير ستاره های تاريخ و فرهنگ ايران کردند. احساساتت محترم است. اما مواظب باش احساساتت تو را از بينايی محروم نکند. ما انسان هستيم، ما ايراني هستيم ما آريايي هستيم و ما فرزندان نياكان پر افتخار خود هستيم. بعد هم زن يا مرد هستيم. حق داريم نسبت به زن يا مرد بودن خود غيرت داشته باشيم اما نه اينكه آنرا اولويت دهيم بر موارد پيشين. ياد استادي افتادم كه ادعايش گوش جهاني را كر ميكند در ناسيوناليستي و ميهن پرستي و ... اما به جهت تعلق به يك بخش از ايران، در تمام آثار خود تا ميتواند از بزرگان و ستارگان بخشهاي ديگر ايران خرده گيري كرده و در عوض بزرگان سرزمين خود را بالا ميبرد. يعني در اوج قوم گرايي است و نام خودش را ميگذارد ناسيوناليست!!!

بهرام ساسانی

.....ما كه در اول راه هستيم اولين چيزي را كه بايد كنار بگذاريم تعصب هاي خرد است. اينكه من زن هستم مرد هستم شمالي هستم جنوبي هستم شرقي هستم، غربي هستيم، خراساني هستم پس فقط ابومسلم و ارشك و بهرام چوبينه و فردوسي قهرمانان منند!!! آذري هستم پس فقط مادها و بابك و شمس تبريزي را دوست دارم!!! سيستاني هستم پس ناسيوناليسم من خلاصه ميشود در رستم و زال و يعقوب ليث، مازندراني هستم پس فقط مازيار و رضا شاه را دارم!! گيلاني هستم پس قهرمان من مرداويج و خاندان زيار است!! با اين ترتيب كوروش ميشود فقط متعلق به مردم ايذه و مسجد سليمان!! (انشان) و داريوش متعلق به مرودشت!! و حافظ و سعدي هم مال شيرازي ها!!!! تعصب زن و مردي هم از همين جنس است. من زن هستم پس چون چيز زيادي در تاريخ و فرهنگ ايران از زن نميبينم پس گور پدر تاريخ و فرهنگ ايران!!! بماند كه در تاريخ ايران كه اين همه زن در شاهنامه و تاريخ مكتوب (از سپهسالاراني چون آرتاميس و گرديه تا شاهاني چون پوراندخت و آذرميدخت) داريم اگر چنين كنيم واي به حالمان اگر ايراني نبوديم چراكه در فرهنگهاي ديگر همينقدر هم نيست.

بهرام ساسانی

... در آيين ايران باستان از نظر كمي تعداد امشاسپندان زن و مرد برابر است و ايزدان نيز به همچنين. حتا از نظر كيفي زنان برترند. ميترا و آناهيتا و آذر بر روي هم ارزش بيشتري از بزرگترين ايزدان مذكر يعني ورهرام و تيشتر دارند. امشاسپنداني چون امرداد و سپندارمزد بالاتر و والاتر از ارديبهشت و شهريورند. خداي اين آيين هم كه بر خلاف همه ديگر اديان از شرقي و غربي از يوناني و رومي و يهودي و مسيحي كه مذكر هستند، جنسيت ندارد. جالب اينكه ميتراي ما كه در آيين مهري خداي بزرگ است وقتي به اروپا ميرود ميشود مذكر!!! چراكه فرهنگ آريايي ميتواند زن را به عنوان خداي خدايان تحمل كند اما فرهنگ اروپا خير. تو حق داري به زن بودنت افتخار كني و حق داري تاريخ را از تكراري بودن در آوري. هرچند تاريخ آنچنان تكراري هم نيست. منتها نوشته هاي ما همه از دوران پدر سالاري (عصر آهن و شهرنشيني) است. در عصر فلز مس و پس از آن در بيرون از شهرها در قبايل زن تقريبا برابر با مرد بود و در عصر حجر زن برتر (مادر سالاري). حالا هم دوباره به سمت برابري پيش ميرويم و پس از آن شايد دوباره يك جنس غالب شود. اما ما نخست انسانيم و سپس ايراني و پس از آن زن و مرد و ...

نازنين

شادمانم کرديد از اينکه افتخار داديد من هميشه از خواندن نوشتارهای شما لذت بردم ومی برم آنجا که در باره ی شخصيت های تاريخی می نويسيد در مورد هيتلر کيف می کنم در مورد درس های اوستا شناسی تاريخچه ی مزديسنا ۱و۲ وساير بخش ها واقعا درس می گيرم ولی بسيار اندوهناک می شوم که چرا به ويژه به گفته ی خودتان حالا که اول راه هستيم برای کسی چون شما که دارای انديشه ی بالايست مجبور باشم توضيح بدهم که از زن بودن خود شرمنده نيستم به ايرانی بودن خود می بالم به انديشه ی بزرگ نياکانم شک نکرده ام و ناسيوناليسم برای احساسی که من دارم واژه ای کوچک است ولی شما اول اينکه اگر می دانستيد زن بودن چه بار مسئوليت سنگينی دارد هيچگاه در زندگی هوس زن بودن را نمی کرديد من و شما ديد فکريمان همه جا مثل هم است بجز يکجای خيلی مهم وآن احساس و روح زنانه است نياکان من نام سرزمينشان را ايران گذاردند نام امشاسپندان و ايزادانشان را زن گذاردند تا شما امروز به فکر و جهت من شک نکنی تاريخ نويی که من مدنظرم بود فمينيست و کمونيست نبود آيين پاک نياکانم بود که راه راستی و درستی بود

نازنين

من هميشه آقای اميد عطايی را به خاطر اين نوشتارشان که خسرو وشيرين را همانجور که بودند توضيح دادند ستوده ام ولی قبول کنيد که نگرشتان به زنان همچون موجودات کم خرديست که همه جا بايد راه را نشانشان بدهند و گرنه در چاه می فتند من که قبول دارم احساس نياکانم در مورد زنان چه بوده است اما شما هم چنين ديدی داريد قبول کنيد که چندين هزاره تاريخ يونانی تازی و مغول دستکم اثرش را روی شما هم گذارده است

نازنين

شما مردی هستيد که يا همسری داريد ياخواهيد داشت فکر کنيد که من دختر شما هستم چون ۲۲سال که سنی نيست به ويژه در نظر شما که هميشه فکر می کنيد من بچه هستم به دخترتان در پاسخ می گوييد اين فکرها را نکن ما در اول راه هستيم آخر او نمی گويد ما با اين تاريخ طولانی چگونه اول راه هستيم اگر گفت آنها با اين تاريخ کمشان چرا ژاندارک دارند تو چه پاسخی داری که بگویی با غرور می گویی ما مردان حاضر نشدیم افتخاراتمان را با زنان تقسیم کنیم و تازه با قانون هایی که گذاشتیم پیش پایشان هم دادیم تا با سر زمین بخورند

نازنين

دوست عزيزمن استادگرامی مشکل من شما در آيين نياکان نيست در تاريخ باستان هم نيست در ديد نگاهمان است خواهشمندم عينک سياه بدبينی را برداريد و اين ميراث شومی که از گذشته برای ما به ارث رسيده (نه از نياکان پاک نهادمان بلکه از نژادهايی که مدت های بسياری بر ما غالب بودند) نخواسته به نسل های بعد منتقل نکنيم با سپاس از حضورتان

سورنا گيلانی

درود بر شما دوست فرزانه و ارجمند . از شما سپاسگزارم چرا که چونان هميشه نوشتارهايتان مرا به بیشتر انديشيدن واداشت . دوست گرامی در مورد اخرین نوشتارم در تارنگار سرزمین جاوید که فرمودید مختصر بوده است بایسته است یاداوری کنم که که این نوشتار به پایان نرسیده و دست کم در ۲ بخش دیگر و شاید هم بیشتر ادامه خواهد یافت. پیروز و سربلند باشید . بدرود