اين چه شعريست كه سد ميكده مستي با اوست؟!!

اين چه شعريست كه سد ميكده مستي با اوست؟!!

2056215184_b2f69536b4.jpg?v=0
در شيراز 
 
پروردگار آن‌ گل‌ سرخ‌ است‌نشانه ي
تمامي‌ سرخي‌ آتش‌
تلالؤ و سوسوي‌
 
قدرت‌ اوست‌نور پر
تمامي‌ خونها
جاري‌ شده‌ در رگها
گلبرگي‌ تنهاست‌،
آب تمامي‌
هفتاد و هفت‌ دريا
شبنمي‌ است‌
نشسته‌ بر گلي‌
از اين‌ عطر اشتياق‌ و پروردگار
از ژرفناي‌ دروني‌ عشقِ خود
شب‌ هنگام 

بلبلي را آفريد «روزبهان»
در ميان دشت پارسه ايستاده بودم و با شگفتي به شعله هاي سركش آتش مي نگريستم،كه چگونه تاريكي را مي شكافد و بسوي بالا ره مي پيمايد، با خود گفتم از نخستين باري كه آرياييان آتش را شناختند چند هزار سال مي گذرد؟ چگونه مي توانم به درك انساني كه براي نخستين بار شعله هاي گرم و روشني بخش آتش را احساس كرد پي ببرم؟

آتش با ويژگي هاي خاصش، رمز و رازش، آنقدر شگرف و متفاوت بود كه بتواند نمادي براي همه ي ايرانيان در  درازاي هزاره هاي تاريخ انسان باشد. و از آن ميان آتش سده مفهومي متفاوت تر و ژرفتر داشت، مفهومي ملي و ميهني، آنچنانكه همه ي مردم ايران از هر دسته و گروهي در به پا شدنش با هم همكاري و همازوري داشته اند.

به سمت و سوي آتش چشم دوختم، رو به سوي آسمان داشت به سمت ستارگان و ماه پيش مي رفت، چه آسمان زيبايي چقدر شبيه است به آسماني كه در سراب نيلوفري در كرمانشاه ديده بودم و يا آسمان گنجنامه در همدان، و يا در پشت بامي در يزد، و يا بر بالاي آتشكده اي در كرمان،  به همان زيبايي، براستي كه اين آسمان كه نشانه ي دل مردمانش است، در همه جاي ايران به يك رنگ است.

تند بادي، در دشت پارسه بوزيدن درآمده بود، كه پر از بوي نرگس هاي شيراز و خاك باران خورده، همراه با بوي چوب سندل و اسپند و عود بود،بوي خوش سنگ ها و ستون هاي كنده كاري شده،هنوز زمزمه ي اوستا خواني را از استخر مي شنوم، چنان آرامشي بر اين دشت فرمان مي راند كه فروهر تمامي نياكانم را زمزمه خوان، مي بينم.

چشمانم به ستون هاي پارسه افتاد،روح و روانم در كاخ هاي آپادانا و تچر به چرخش درآمد، هميشه با خود چنين مي انديشم كه اين روزهاي سرزمين من از سخت ترين و دشوارترين روزهاي تاريخش است كه چه به سختي و كندي مي گذرد، اما نه از اين دشوارتر و ناگوارتر هم روزهايي بوده اند كه مردان بزرگ باستان با آن به مقابله پرداخته اند، آن سده هايي كه، ايران در برابر هجوم، اقوام وحشي و بيابانگرد مرزهاي شرقي، مانند سكاييها، كيدارها، هياطله و تركان آن سوي جيحون- يا سيحون، كه در سنت هاي ديرينه ي ايراني بر تمام آنها بدور از تفاوت زبان و نژاد آنها، عنوان توراني داده مي شد، به زور اسلحه و گاه با ديپلماسي سد كردند، اين طايفه ها كه كارشان چپاول و تاخت و تاز در شهرهاي مرزي و به ويراني كشيدن تمام يادمانهاي تمدن در اين نواحي بود، گه گاه با دشمنان ايران، حتا در اواخر با بيزانس و روم – متحد مي شدند، آنها امنيت بازرگاني و تعادل اقتصاد شهرهاي شرقي را به هم مي زدند، در بيشتر زمان ها، چيره گشتن بر آنها جز با جنگ هاي دراز مدت و پشت سر هم ممكن نبود.

سابقه ي تهديد و كشمكش آنها نسبت به مرزهاي ايران در هجوم سكاها به ايران زمان ماد،و در لشكر كشي كورش و داريوش به جايگاه اين اقوام وحشي براي تنبيه آنها، و در داستان هاي، افراسياب و پيران و ارجاسب، ديده مي شود، و در سنت هاي اوستايي مخالفت آنها با ايرانيان جنبه ي ديني داردوآخرين‌ مقابله‌ي‌ عمده‌ي‌ با آنها- كه‌ براي‌ ايران‌ موجب‌ زيان‌ بسيار هم‌ شد- در زمان پيروز ساساني‌ پيش‌ آمد و آنچه‌ در اين‌ برخورد روي‌ داد نقش‌ ايران‌ باستاني‌ را در جلوگيري‌ از انتشار آنها در آسياي‌ غربي‌ و در مشرق‌ مديترانه‌ نوعي‌ دفاع‌ از تمدن‌ در مقابل‌ توحش‌ نشان‌ داد- و بيزانس‌ هم‌ در زمان خسرو انوشيروان‌ اهميت‌ اين‌ دفاع‌ را دريافت‌.

انديشه ي جدايي سپنتا مينو و انگره مينو و داشتن اختيار در برگزيدن هر يك به جاي سرسپردگي و اطاعت كوركورانه چنان شادي و سروري در جان انسان پديد آورد كه در نوع خود بي مانند است. ايران‌ باستاني‌ شادي‌ را كه‌ مايه‌ي‌ افزوني‌ شور و نشاط عملي‌ و موجب‌ خارج شدن ذهن‌ و ضمير انسان‌ از حالت‌ كرختي‌ و انفعالي‌ مرگ‌آور و بي‌ثمر مي‌شود يك‌ نعمت‌ بزرگ‌ ايزدي‌، كه‌ بيش‌ از همه‌ نعمتها در خور سپاس‌ است‌ تلقي‌ كرد. نه‌ فقط‌ داريوش‌ در كتبيه‌ي‌ خويش‌ اهورامزدا آفريننده‌ي‌ زمين‌ و آسمان‌ را به‌ خاطر همين‌ شادي‌ كه‌ براي‌ انسان‌ آفريد سپاس‌ جداگانه‌ كرد، بلكه‌ توجه‌ به‌ سرود و رامش‌، لازمه‌ي‌ سپاس‌ نعمت‌، در خانه‌ي‌ مرد مزدايي‌ بود حتي‌ سده ها پس از آن ضرورت‌ شادي‌ و خوشباشي‌ رعيت‌، يك‌ پادشاه‌ ساساني‌ - بهرام‌ گور- را بر آن‌ داشت‌ تا خنياگراني‌ را از هند (= لوريان‌، لوليان‌) به‌ ايران‌ دعوت‌ كند و نگذارد كه‌ زحمت كشان و كشاورزان، لحظه‌اي‌ چند را كه‌ براي‌ فراغت‌ دارند از اين‌ شادي‌ كه‌ هديه‌ ايزدي‌ است‌ باز مانند.

آنها سختي ها و شكنج ها را با چنين جشن هايي مبدل به شادماني مي كردند، و نمي گذاشتند كه غم و اندوه بر اين سرزمين سايه افكند، آنها پاسداران شادماني بودند.

اما ما چه كرديم؟ براي نسل فردا براي اكنون و فرداي ايران چه انديشيده ايم؟ آنها يي كه ايران باستان را افسانه هايي خواب آور مي دانند! آنها يي كه محمد رضا شاه را به دماغ نمي آورند و يا مصدق را براي خالي نبودن صفحه ي باز تاريخ معاصر مي خواهند، و تا اندازه اي به رضا شاه مي انديشند تا خودپسندي هايشان ارضا شود، چه كرده اند و چه خواهند كرد؟ برخي دست در دست نئوكمونيست هاي بي سبيل مي گذارند، تا شايد جايي در پس دودهاي سيگارهاي زرد و متعفن شان و در خواب هاي افيوني و بنگ زده گي، دانشجويي و روشنفكرمآبي طبقات را، براي كارگري و كشاورزي بردارند كه سال هاست در طبقات اندوه و خشم جهنم، داس و چكش استاليني فرو رفته اند و يا برخي از اين ميان دست به جنگ هاي حيدري، نعمتي مي زنند چنان بتي از اين و آن مي سازند،كه لات و عزا به پا بوسشان مي رود، ريشه را رها كرده اند و به برگ هاي زرد و افسرده چسبيده اند تا شايد بتوانند برگ افتاده را به زور به درخت بچسبانند، در واقع آنها در انديشه ي به كرسي نشاندن سخن خود هستند، مستبدهايي كه بت مي سازند تا بت باشند.

چنان بلوايي از خودپسندي و خودبيني براه انداخته اند كه قوم گراها و تجزيه خواهان ايران پيش شان كم مي آورند! و اين ميان كسي به فكر بانويي كه 29 سال پيش پدرانشان او را كه بانويي با شكوه و با اصل و نسب بود، به كناس بي اصل و نسبي  شوهر دادند تا ناظر در لجن غوطه ور شدنش باشند، نيست، از چنان پدراني چنين پسراني هم شايسته است، من نمي دانم كساني كه امروز من، من  مي كنند و فكر مي كنند مي توانند تاوان انديشه ي مرده اي را، كه هيچ گاوي را ندوشيد مگر اينكه با لگد، آنها را بريزد،تمام خط خطي هاي سياه خود را با عنوان شعر سپيد به خورد عاشقان سينه چاك داد و جز عقده و نفرت نفزود را بدهند، و خود در دوران پيري همه ي كاسه و كوزه ها را دايي جان ناپلئون وار بر سر اين و آن بشكنند، در دامان چه مادري به جز همين بانو بزرگ شده اند كه به جاي اينكه سنگ چنين بانويي را به سينه بزنند، پاره آجر بر سر فرزند خلف و راستين او يعني خداوند سخن فردوسي پاكزاد مي زنند، خداوند را سپاس مي گويم كه در شهري و در سرزميني بدنيا آمدم، كه در هر كجاي آن قدم مي گذارم خودبخود عشق مي خروشد و لزومي نيست كه كسي قلقلكم دهد، و يا برايم كركري از اين و آن بخواند، تا به ياد اين بانوي تنها و ناكام بيفتم، همينكه چشمم  دشت پارسه را مي بيند، به ياد مي آورم شكوه گذشته را، 2500 سال شاهنشاهي را و تمامي پرچم هاي شير و خورشيد نشان را، مرداني كه از خود گذشتند تا عظمت و شكوه اين بانو را در تمامي لحظات تاريخ مشاهده كنند، و خود بخود و بطور خودجوش و نه با ژست هاي بدون احساس ، اين سرود بر لبانمان جاري  مي شود: اي ايران،! اي مرز پر گهر،! اي خاكت سرچشمه ي هنر،! دور از تو انديشه ي بدان پاينده ماني و جاودان... 1488666023_24785d0a31.jpg?v=0

مي توانم نگه دارم دستي ديگر را، چرا كه كسي دست مرا گرفته است،

به زندگي پيوندم داده است...

 

/ 5 نظر / 13 بازدید
نیما

سلام وبلاگ خیلی باحالی داری. حاضر به تبادل لینک هستی ؟

شرمنامه شاملو

اشو زرتشت ميفرمايد کسی که با دروغکار دوستی ورزد، خود نیز دیوپرست است. // پيوندهای احساسی با کسانی که ملی نما و در عین حال، بنگی گرايند به مصلحت نيست. زمانی که به آنها لينک دهيم موجب گمراهی خوانندگانی ميشويم که از باطن آنها خبر ندارند. سنگ محک ما دستکم سه بزرگ: زرتشت و کورش و فردوسی هستند. هتاکی به اين شخصيتها و هواداری از فرد هتاک هرگز قابل توجيه نيست. همانگونه که آب زلال ميخواهيم بايد ناسيوناليسمی به دور از پليديها داشته باشيم./ پاينده ايران بزرگ

شاهين

سلام/برگشتم بعد از قرن ها! از ترس امتحانات مخفی شده بودم!/هنوز همين داستان است! بين نام هايی گير کرده ايم که انگار شرم مان می آيد در حضور آن ها در ديگری هم تعريف کنيم!/اين بار ديگر دورغ نگفتم! بلاگ من به روز شده بعد از عمری نبودن

عليرضا سپهرآرا

با درود نازنين گرامی گفتيد که من هميشه به خوبی از نوشته های شما ياد ميکنم و نقدشان نميکنم. من نوشته شما نقد نميتوانم بکنم زيرا نوشته شما از توانايی من از نقدش بيرون است.نوشته ای از دل و پر از احساس که نقدش در توان من نيست و اصلا نيازی نيز به نقد ندارد.مگر بر چگونه بهتر نوشتن آن که باز من ديدگاهی به جز خوبی و زيبايی ندارم و نثر بسيار زيباتری است که من دارم. با سپاس عليرضا سپهرآرا