هنگامي كه از خود سخن به ميان مي آوريم،ديگر ارزيابي چندان درستي از خود نداريم. تجربه هاي كنوني ما هيچ اهل پرچانگي نيستند.اگر بخواهند نيز باز از خود سخن نمي توانند گفت،زيرا واژه كم مي آورند.در باره ي چيزي واژه ي كافي داريم كه آن را ديگر از سر گذرانده باشيم.گفتاري نيست كه ذره اي خوارشماري در آن نباشد زبان را گويي براي چيزهاي ميانه، نيمه كاره، و بازگفتني ساخته اند و بس. گوينده همين كه زبان باز كرد خود را عامي كرده است.-اندرزي براي كر و لالان و ديگر فيلسوفان.(فريدريش نيچه)

همواره بزرگان و فيلسوفان و ...ما را پند و اندرز داده اند كه سكوت كنيم،و البته زنان را اندكي بيشتر،چون عقيده بر اين است كه در سكوت بهر ه هاست كسي كه سكوت را پيشه ي خود مي سازد، مي تواند دو چيز را پنهان كند، يكي ميزان دانش و خرد است و ديگري بي خردي و كژانديشي ست.

انسان هايي كه سكوت مي كنند، به نوعي ما را مي ترسانند،در برابر آن ها دست و پاي خود را گم مي كنيم چون فكر مي كنيم آنها بهتر و برتر از ما مي انديشند،آنها سكوت كرده و با چشمان نيمه باز به ما مي نگرند، من بارها با چنين انسان هايي برخورد كرده ام، هيبت شان چنان وجودم را فرا گرفته بود، كه دستانم آشكارا مي لرزيد،عرق سردي بر پيشانيم نشسته بود و قلبم تندتند مي زد، Arch1.gifاحساس مي كردم، هر حركتم در نزد او ناشايست است و سخنانم عوامانه و كوته انديشانه ست،كم كم به لكنت افتادم واژگان را درهم و برهم مي  گفتم،تمام تلاشم اين بود كه زبان مادري را به ياري بگيرم كه به گفته اي پيش او كم نيارم،اما او با سكوت بيشتر و نگاه خيره تر و لبخندي كه گوشه لبش بود،مرا وادار به كرنش و سرفرود آوردن مي كرد.

دانشمندان و فيلسوفان« بزرگي» را در سكوت يافته اند، و ما با ساده انديشي سخنانشان را باور كرده ايم،اما هيچ از خود پرسيده ايم كه دانش و خرد آن ها چگونه بر ما روشن و آشكار شده است؟چه كسي توانسته است دانايي و ناداني اين خاموشان را آشكار كند؟ آيا بزرگي جز در سكوت جلوه گاهي پيدا مي كند؟ آيا خاموشان بزرگترين فريب كاران تاريخ نبوده اند؟ و آيا ما بزرگترين ضربه را از همين بزرگان خاموش نخورده ايم.؟

براستي آنكس بزرگ است، كه تمامي انديشه هايش را نشان دهد، انساني كه سكوت مي كند،مي خواهد انديشه هاي زشتش را در پناه تاريكي زيبا جلوه دهد، كساني كه سكوت مي كنند اجازه مي دهند كه هركس با هر انديشه اي به او نزديك شود و گمان كند كه او هم از جنس خودش است.

روان شاد فردوسي چنان انديشه اش را روشن و آشكار بيان نموده است، كه كسي نتواند در پناه تاريكي به او نزديك شود، او به ما مي آموزد كه در رويارويي با يكدگر بايد روشن و شفاف بود،او بزرگ است نه از براي سكوتش بلكه براي ژرف انديشي و نيك انديشي، او با بكارگيري زبان پارسي كاخي ساخت كه پس از سال ها نه تنها هيچ گزندي بدان نرسيده است بلكه روز بروز به شكوه و بزرگيش افزوده مي گردد.

از زماني كه فردوسي را شناختم ديگر دست و پايم در برابر هيچ بزرگ خاموشي نلرزيد، ديگر خنده هايم را از ترس آنكه آنان فكر كنند ديوانه ام پنهان نمي كنم، و ديگر از ترس اينكه فكر كنند كودكي بيش نيستم، گريه هايم را  شبانه و درون تنهايي نمي ريزم،و تا آنجايي كه انگشتانم حركت مي كند مي نويسم، و تا آنجايي كه بتوانم واژه اي را از گلو خارج سازم، سخن مي گويم، چون آنان نه تنها بزرگ نيستند، بلكه بتي هستند، كه من  ساخته ام و بزرگشان كرده ام.

ایران افتخار جهان است

 دخترم   تاریخ  را   تکرار   کرد                 قصه ی ساسانیان را باز گفت

تا به خاطر بسپرد  آن قصه را                    چون به پایان آمد،از آغاز گفت

بر زبانش همچو طوطی می گذشت                آن چه با او گفته بود استاد او

داستان         اردشیر       بابکان                 قصه ی  نوشیروان  و   دادِ  او

قصه ای از آن شکوه و فر و کام                  کز فروغش چشم گردون خیره شد

زان جلال ایزدی کز جلوه اش                  مهرومه در چشم دشمن تیره شد

تا بدانچا کز گذشت روزگار                       داستان    خسروان   از  یاد   رفت

تا بدانجا کز نهیب تند باد                          خوشه های   زرنشان  برباد   رفت

گفت:دیدی دستِ خصم تیره رای                 جلوه را از «نامه ی تنسر»گرفت؟

گفتم:اما دفتر ما زیب و رنگ                     از    هزاران   « تنسر »    گرفت

گفت: از پرویز جز افسانه ای                      نیست باقی زان طلایی بوستان

گفتمش با سعدیِ شیرین سخن              رو به سوی بوستان با دوستان

گفت:از چنگ نکیسا نغمه ای                 از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟

گفتمش با شعر حافظ نغمه ها                    سردهد در گوش پندارت سروش

گفت: دیدی زیر تیغ دشمنان                     رونق فرش بهارستان نماند

گفتمش: اما ز جامی یاد کن                     کز سخن گل در بهارستان فشاند

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست       بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت

تا نبینم در نگاهش یاس را                    دیده اش از دیده ی من می گریخت

گفت: دیدی با زبانِ پاکِ ما                   کینه توزی های آن تازی چه کرد؟

گفتمش: فردوسیِ پاکیزه رای                دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟

گفت: دیدی پتک شوم روزگار              بارگاه تاجداران را شکست ؟

گفتمش: اما اشک خاقانی چون لعل         تاج شد بر تارک ایوان نشست

گفت: در بنیان استغنای ما                    آتشی فرهنگ سوز  انگیختند

گفتم: اما سالها بگذشت و باز                  دست  در  دامان  ما  آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد            زادگاه گوهرش دریای ماست

در جهان ماهی اگر تابنده شده                آفتابش بوعلی سینای  ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود                  نیستی را روح ما هرگز ندید

ققنوسی گر سوخت از خاکسترش           ققنوسی پر شورتر آمد پدید

جسم ما کوهست کوهی استوار              کوه را اندیشه از کولاک نیست

روح ما دریاست دریایی عظیم                هیچ دریا را ز توفان باک نیست

آن همه سیلاب های خانه کن                   سوی دریا آمد و آرام شد

هر که در سر پخت سودایی ز نام           پیش ما نام آوران گمنام شد

 سیمین بهبهانی

   

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرید شولیزاده

هدایت مرد به ظاهر تنهایی است اما مانند مردان فرخ نویسنده کتاب گزارش گمان شکن مجموعه ای از هویت بشریت را در درون فکر خود جای داده و حمل می کند...

فرید شولیزاده

این فلسفی زیستن هدایت چون نیچه در نهایت او را قربانی بی مایگی جامعه فروکاهیده خودش کرد. این تنهایی فلسفی تنها در یک صورت انسان را نمی بلعد(خودم آن را تجربه کرده ام) و آن برون گرایی اکتیو است بصورتی که مانند هگل اندیشه خود را به صورت پیکانی برنده در بیاوری و سینه تاریکی را بشکافی تا نور بدرون تاریکخانه تابیدن آغاز کند

فرید شولیزاده

من آماده هستم که هر زمان مایل بودید دست همکاری شما را بفشارم گوشهای بسیاری هستند که منتظر شنیدن کلام حقیقت گوی شما می باشندو کاغذ های بسیاری که قلمت را باید بر روی آنها حرکت دهی و حقیقت افکارت را بنویسی.منتظرم...

سورنا گيلانی

با درود بر بانوی انديشمند سرکار خانم متين ؛ تارنگار سرزمين جاويد با نوشتاری نوين با عنوان ( از مشروطه خواهی تا انقلاب مشروطه ) به روز شد . پيروز و سربلند باشيد .

ياور

نازنین دوست گرامی ، من باز گشتم و دیدم که برداشت شما از نگاشته های من چنان نبود که بیوسا میبودم و با خود گفتم بهتر است که این جستار پی نگیرم. اخلاق ، در چنین گاهی که سخن میرود همانا ( ایدولوژی فرازمینی ) است . من سخن از کشیشان و ... کردم و اما برداشت شما از اخلاق ستیزی نبرد با منش های نیک و آدمیگری بود. به هر روی کوتاهی از من میبود که بیشتر نگفتم و به درستی نشان زد ( معین ) نکردم اخلاق چیست . اگر هم پیرامون آن جستار سخن میگفتم . جایگاه جستار پایین میآمد . امید بستم که شما بیایید و یک نبشته از من بخوانید تا پس از آن به گونه ای جستار را پی بگیریم . آنهم آرام آرام . نمیدانم جستاری تازه ای در تارنگارتان هست یا نه و اگر باشد هنوز آنرا نخوانده ام و خواهم خواند . دوست نازنینم اردشیر آزاده جستاری تازه گشوده است که اگر به تارنگارمان بیایید آن را دنبال کنید سزا باشد. دوست شما یاور کیامنش بدرود .

ياور کيامنش

خود او در گواژه زدن به آن پند آلمانی که در باره ی نوشیدن از هر آب میگوید : اگر میخواهی در میان بشر از تشنگی هلاک نشوی .... بایست با نیچه نیز به یگانگی برسی که دریابی چه میگویی و چه میخواهی ! نیچه زن پرست است ، دلباخته ی روسپیان مجار بود ، سوزاک و سفلیس هم گرفت . شاید اگر امروز میبود ایدز هم میگرفت . اما این راه به زن پرستی نیچه نمیرسد . او میگوید شلا ق را فراموش نکن ... اینجاست که میگویم نیچه زن پرست است . اگر جستار را پیرامون نیچه بگشاییم یک تارنگار را بایست یک ماه در بست به جستار نیچه نهاد . برای این شُوند که نیچه با چه زنانی درگیر بوده است نخست بایست به مادر و سپس خواهرش پرداخت . خواهر نیچه چنان کرد که نیچه هرگز وی را نبخشید ... نیچه را بگذاریم برای پستر و به بزرگ مرد سرزمین خودمان بپردازیم. وینستون چرچیل بود گویا که گفته بود : اگر در سی سالگی آرمان گرا نباشی تو را دلی نیست و اگر در چهل سالگی آرمان گرا باشی مغزت نباشد !

ياور کيامنش

درود بر نازنین جستاری تازه نیست نازنینم . از سالها پیش این جستار گشوده بوده است و فرجامی نداشته است . از هدایت بگویم . اینکه آدم بخواهد کسی را تعریف کند خیلی بی مزه است . اما این نیز از مزه های بی مزه ی دیگریست که میچشیم ! سپس لب و لوچه مان را میمکیم و میگوییم : گس بود ! هدایت یک میهن پرست نژاد گراست . او میداند که نبایست از پای نشست و در کاروان اسلام و توپ مرواری چنان دست خود را رو میکند که آدمی چون من دلش غنج میرود . برای دوستش گفته بود . ( آن گاه که توپ مرواری را نوشته بود ) داستانی نوشته ه است که اگر آقایانی آن را بخوانند کله اش را ختنه میکنند . هادی صداقت !! میدانی نازنین نیچه چه میگفت ؟ میگفت : خود را جایی درگیر کن که فضیلت دروغین به کار نیاید ، چنان جایی که در آن ، همچون بند باز بروی بند ، یا می افتد یا سرپا می ماند یا راه به بیرون می برد . ( این نیز پاسخ نیچه است به آنچه اشاره کردید و نیچه فضیلت دروغین میخواندش ) من اگر میگویم شیوا ترین خامه ی پارسی نویس را دارم . گفتم که این فراتنانه نیست . این تن شستن در جویبار زلال نیچه است .

ياور کيامنش

چه او را به پنهان شدن وا میدارد ؟ این پرسشی ست که تو به آن میرسی . بازهم بایست صادق هدایت باشی . هنگامی که در بوف کور به پشتیبانی از زن بر میخیزد نمیتوانی از چهارده صده خاموشی و خقفان زنان ایران یاد نکنی . او از همین سخن میگوید . نازنین گرامی . دوست من ، در این روزها که میآیند و نوشته ای را نمیخوانند و سپس یاوه نگاری و بیهده گویی میکنند ... بگذار چنین بگویم. ( وب قشنگی داری ! به من هم سر بزن ! راستی با تبادل لینک موافقی ؟ خبرش را بده ! داشت یادم میرفت این پست ، خیلی قشنگ بود . بای ) و نشان

ياور کيامنش

چه شد که این را گفتم ؟ هان ! سخن از صادق هدایت است . مردی که نامش برایم برابری میکند با واژه های . میهن پرست ، نژاد گرا ، سام ستیز ، اخلاق گریز و صادق هدایت ! یک تن از دوستان گرامی ما در پیامش از هدایت گفته بود . بگذار از اینجا بیاغازیم ! اگر هدایت پاسخ آن دوست را نمیدهد برای این است که او میگوید کتاب های شما را خوانده ام ! اگر کسی به من بگوید همه ی کتابهایم را خوانده است به او میگویم . گوه خورده ای ! زیرا خودم هنوز همه کتابهایم را نخوانده ام . یکیش همینجا روی میز است . رودزیا !! یکی دیگرش همان است که دارم کار نگارش اش را میکنم ! اگر کسی به من بگوید استاد شایسته ای آن است که چنین نیز بشنود . اینک در کالبد هدایت هستم. این از همان متلک های هدایت است . باید هدایت باشی که بدانی . واژگان هدایت عریان اند . در کوچه های داستان هدایت باد نمیوزد ، پرنده ای نمیخواند . او تو را با سهش (احساس ) خود آشنا میکند و به سهیدن آن وا میدارت . اگر میگوید . یخه ی کاپشنم را بالا دادم . دو شوند از پی هم میآیند . یکی آنکه سرما دو آنکه پنهان داشتن !

ياور کيامنش

تا اينجا دوست من ، بماند تا پس تر .. گفتگو با چون تويی بسيار است بدرود