اي خيالات تو خدا انگيز وز خدايان تو خدا بيزار

هنوز هم مانند كلاغ داستان كودكيم، گاه به گاه دهانم بي زمان و نا به هنگام باز مي شود، سپس پشيمان و فرسوده، با خود مي گويم: «نفرين بر دهاني كه بي اراده باز شود» آن هم از براي روباهي موقع شناس و زمان دان! كه همه چيزش از روي حساب و كتاب است. روباهي كه از پي طعمه بود، و گرنه چه همجنسي با كلاغ داشت، كه شيفته ي چشم مستش شود؟و يا فرياد هشدارهاي او را كه از سر ناچاري و نا شكيبايي به غار غار هاي هراسناكي بدل شده بود به چه چه هزاردستان و قناري هاي عاشق مانند كند، هنوز هم پي نبرد ايم كه روباه از پي چشمان كنجكاو و بازيگوش كلاغ نبود، پرهاي سياهرنگ كلاغ تنها مي توانست بوي خوني سرخ رنگ را به ياد روباه بياندازد، و در اين نفرين گاه شوم دل توي دل روباه نبود كه كلاغ را از عرش به فرش بياندازد، از آن بالا به زير بكشاند و صداي غارغار هراسناكش را براي هميشه خاموش سازد. اما كلاغ داستان من با تمامي كلاغ ها متفاوت بود، او غارغار خودش را مي كرد و كاري به زبان بازي روباه نداشت، او مي دانست كه در درازاي تاريخ كلاغ بايد پيكي باشد كه راستي را پاسداري كند خبرها چه خوب چه بد بايد رسانده شوند، آگاه شدن و آگاه ساختن هدف بسيار مقدسي بود، و البته روباه هم مي بايست دل به تمناهايش بسپارد. اين دو سرانجام آموخته بودند كه در كنار هم زندگي كنند، و هر كدام راه خودش را برود، كلاغ عادت كرده بود كه گوشش از سخنان دلفريب روباه پر باشد و روباه هم كاري به جز سماجت در تمناهايش نداشت.چگونه كلاغ هاي زمان پيشين باورشان شده بود، كه مي توانند همچون كبك خوش، بخرامند و يا چون قمري و قناري خوش نوا باشند و يا چون طاووس زيبا و فريبنده باشند؟!در سرزميني كه سگ هاي وظيفه شناس، باهوش و كاردان را نجس و خوار مي دارند، روشن است كه روبهان فريب كار پست و مقام يافته و در پي كلاغان مي گردند تا آنها را بفريبند و صدايشان را خاموش سازند. هميشه از خود پرسيده ام در تب و تاب هراس غلتيده ام و بارها با دل نگراني به كلاغ مغرور نگريسته ام، آيا او مي تواند از بين تمامي تعقيب كنندگانش، سگان را از روبهان تشخيص دهد؟ آيا مي تواند اسير فريب ها و نيرنگ هاي روباه، هرچند خوشايند و دلپذير باشد نشود؟ مگر نه اين است كه ما ناخواسته مجذوب اغواگراني مي شويم، كه فريب كارانه منتظر فرصتي مناسب هستند، تا سري را كه باد دارد و از خرد تهيست، پر كنند از خواستني ها، و ما آنچنان شيفته ي مداحي ها و چاپلوسي هاي تهوع آور آنها مي شويم كه فراموش مي كنيم، زاغكي هستيم با پنيري بر دهان، با پرو بالي كه بدرد هيچ روباهي نمي خورد، و صدايي كه واژه هايش از جنس آواي هيچ روباهي نيست. در ديد من مدح و مديحه سرايي نوعي زشت و نفرت انگيز از دروغ است، كه گوينده اش با آنها مي خواهد تنها به منافع پليد خود برسد.چقدر دلم براي سگان آبادي تنگ شده است، ايكاش بجاي هر روباه سگي داشتيم، سگي با وفا و نجيب، با خود مي گويم چقدر صداي سگان به غارغار كلاغان شبيه است، هر دو هشدار دهنده و امنيت افزا... از زماني كه ارزش و مقام سگ پايين آمد، بر شمار روبهان افزوده شد. در ديد من تنها مكان امن و پر از آسايش جهان، آتشكده ايست كه شبها صداي سگان را در كنار آن بشنوي و هيچ روباهي را تاب و توان نزديك شدن به آن مكان را نداشته باشد. چه خردمند بودند نياكانم كه براي سگان پاس دهنده ارزش و احترام مي گذاشتند و چاپلوسي هاي روبهان را به هيچ مي خريدند و از همه برتر، از دروغ بيزار بودند.

/ 24 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آريانام

سلام. ببخشيد که به تارنگارتان سر نزدم. از بيان گفتارتان بر می‌ايد که دلتان پر و آتشتان تند است!

جاوید

درود بر شما.نازنین بانو دیر زمانی است که زنان زن نماو مردان مرد نما به من اجازه نمیدهند در تشخیص زن یا مرد بودن لیلی به بیراهه نروم.از همان زمانی که داستان این روباه ناکام را زیر درختهای خانه مادر بزرگ میخواندم به دنبال یک روباه خوب میگشتم که زیرکی اش را بگذارد برای آنهایی که آرامش جنگل و کلبه های همیشه گرم نورانی اش را بخواهند بهم بزنند.از خودم میپرسیدم آن روباه کجا رفت؟در کلیله و دمنه نصراله منشی این روباه را دیدم هنگامی که برای نجات خود ودیگر حیوانات چاره اندیشی میکرد...

جاويد

نازنين بانودرداستان من آن روباه ميرود اما نه بخاطر ناکامی يا حساب و کتاب دقيقش بلکه بخاطر اينکه به کلاغ بفهماند که در نادانی عميقی فرو رفته و برای اينکه کلاغ بداند زندگي با روباه يعنی اينکه گاهی اوقات از عرش به فرش بيايی و با هم عرش را درنوردی( که زيبايی در همين است)نه اينکه کلاغ تنها به فکر پنير خودش باشد و راه درازی را که روباه آمده بگذارد به حساب طعمه و این کلاغ ...روباه ميرود تا کلاغ بداند او نه مديحه سرا بود نه به فکر طعمه او به فکر آزادی کلاغ بود...حالا شما بگو نازنين بانو ليلی زن بود يا مرد؟

نازنين

می دانم اين واژه شما را شگفت زده کرد من هم شگفت زده شدم هنگامی که تيردادبنکدار گرامی به من گفتند اقتدا می کنی و هیچ یک از فارسی زبانان و طوطیان شکر گفتار به او نگفتند که این واژه ی شوم عربی اسلامی چیست که بکار برده ای؟!...دوست فرهيخته و گرامی من از اين سماجت ها خود بی نهايت پوزش می خواهم اما برای اينکه دوباره کسی نگويد که نازنين اقتدا می کند بر سر همان قرار و پيمان هستم شما گفتيد که تاييدی دو نفر می گيريد يک نفر ديگر مانند استاد جنيدی هم می تواند چاره ساز باشد

نازنين

نيازی نیست که بفرستيد سخن شما برايم سند است من شما را می شناسم با چوب های دیگران هم آشنا هستم نمی خواهم از برای من چوبی هم به سر شما بخورد

بهرام ساسانی

همچنین است واژهء ترکیبی و بی‌ریشهء «دری وری» که برای تخریب زبان فارسی دری ساخته شد! شوربختانه روشنفكران چپي در دوران گذشته بيشترين تلاش را در شيوع اين واژه‌ها بكار بستند و حتي در لغتنامه‌ها نيز وارد گشت. با آنكه اين واژه تازه‌ساز و استعماري است اما در بخشهاي جدا شده از ايران بيشتر تبليغ شده است (برگرفته از shamstabriz.blogfa.com). لازم به ذکر است که نباید گول آمدن یک واژه در لغتنامه را بخوریم. گرداورنده لغتنامه آنچه میشنود را گرداوری میکند. کاری ندارد که این واژه چقدر اصیل و کهن است. مثلا روانشاد دهخدا و روانشاد معین، هیچکدام با همه زحمتی که کشیدند، فرصت نکردند که واژگان لغتنامه خود را با زبانهای کهن ایرانی مثل پهلوی و اوستایی و پارسی باستان به شکل کامل تطبیق دهند. حال شما فرض کنید که چه انتظاری از لغتنامه ای که در آن به زبانهای باستانی ایران کمترین توجهی نشده میتوان داشت؟ وجود این نادرستی ها مثل پارس سگ و دری وری نشان از وجود این نادرستی ها در زمان این گرامیان است ولی در اشتباه بودنش تاثیری ندارد. مازیار قویدل پژوهشگر مقیم سوئد در نوشتاری در سایت شاهنامه و ایران نیز این نادرستی ها را به تازیان نسبت میدهد.

بهرام ساسانی

استاد اميد عطايی گفتند : سگان پاس ميکنند (نگهبانی) نه پارس. اين غلطی است رايج. تلاش ميکنم نظر ديگر صاحب نظران را بيابم. ولی آنچه خود یافتم چنین است : در زبان فارسی یا دیگر زبانها و گویشهای ایرانی همچون کردی و لری و بلوچی و گیلکی و تاتی و... و پیش از آن در ایران باستان همچون زبان پهلوی و یا زبان اوستائی و... هرگز واژهء «پارس» نام یک حیوان و یا صدای آن نبوده است. چند سده پس از یورش مغولان خونخوار به ايران برای نخستین بار در فرهنگ برهان قاطع نوشتهء محمد حسین بن خلف تبریزی که معنی واژههای ترکی و فارسی و عربی را آورده است، واژهء ترکی بارس(پارس) چنین ترجمه شده: "نام جانوریست شکاری کوچکتر از پلنگ و او را يوز هم ميگويند.". مهدی‌خان مولف فرهنگ سنگلاخ واژهء پارس برهان قاطع را به بارس تصحیح کرده و زیر این واژهء ترکی (بارس، با واک ب) آورده است که: "جانوریست جهنده از پلنگ کوچکتر که آنرا رام کرده مانند سگان شکاری صید وحوش بدان نمایند و آنرا به فارسی یوز و به عربی فهد گویند. و نیز به حساب ترکی سال پلنگ را گویند."...

فرید شولیزاده

داستان سرزمین ما از مثل سگ و روباه و کلاغ گذشته و بیشتر مثل گوشت قربانی شتری است که در سر گذر مردمان از بهذ منی از آن گوشت هم را می درند...دوست من وبلاگ سرزمین پارسیان بروز رسانی شده است شاد زیوید

ارمغان مهرگان/جشن مقاومت ملي

کتاب"افسون فریدون/ از پایداری تا پیروزی ایرانیان بر زهاکیان" عنوان داستان تاریخی است که به کوشش امید عطایی فرد نگاشته شده و از سوی انتشارات آشیانه کتاب به بازار نشر آمده است. داستان تاریخی افسون فریدون برگرفته از شاهنامه و دیگر نامه‌های منظوم، نوشتارهای اوستایی، پهلوی، پارسی و سانسکریت است که به یکدیگر پیوسته و این اثر را پدید آورده‌اند.

بهنام

سگها در اینجا عصای راهنمای نابینایان هستند و همبازی کودکان و همراه پیران، چه عالی و دوست داشتنی اند.