خيام

گر مي نخوري طعنه مزن مستان را / بنياد مكن تو حيله و دستان را

تو غره بدان مشو كه مي مي نخوري / صد لقمه خوري كه مي غلام است آن را

خيام بايد يك انديشه خاص و سليقه فلسفي مخصوصي راجع به كائنات داشته باشد. حال ببينيم طرز فكر اوچه بوده:براي خواننده شكي باقي نمي ماند كه گوينده رباعيات تمام مسائل ديني را با تمسخر نگريسته و از روي تحقير به علما و فقهايي كه از آنچه خودشان نمي دانند دم مي زنند حمله مي كند.اين شورش روح آرايي را بر ضد اعتقادات سامي نشان مي دهد و يا انتقام خيام از محيط پست متعصبي بوده كه از افكار مردمانش بيزار بوده. واضح است فيلسوفي مانند خيام كه فكر آزاده و خرده بين داشته نمي توانسته كوركورانه زير بار احكام تعبدي،جعلي ،جبري و بي منطق فقهاي زمان خودش برود و به افسانه هاي پوسيده و دام هاي خر بگيري آنها ايمان بياورد.زيرا دين عبارت است از مجموع احكام جبري و تكليفاتي كه اطاعت آن بي چون چرا برهمه واجب است و در مبادي آن ذره اي شك و شبهه نمي شود به خود راه داد و يك دسته نگاهبان از آن احكام استفاده كرده مردم عوام را اسباب دست خودشان مي نمايند. ولي خيام همه اين مسائل واجب الرعايه مذهبي را با لحن تمسخرآميز و بي اعتقاد تلقي كرده و خواسته منفردا از روي عمل و علل پي به معلول ببرد و مسائل مهم مرگ و زندگي حل نمايد،از اين رو تماشاچي بي طرف حوادث دهر مي شود...«صادق هدايت»

واينك ادامه ي داستان:

شيخ شر با تركه ي خود به حسن نزديك شد تا او را از سكو پايين آورد و از مدرسه بيرون كند و از كناري ديگر صدايي برخواست:در صومعه و مدرسه و دير و كنشت/ ترسنده ي دوزخند و جوياي بهشت

آنكس كه ز اسرار خدا با خبرست/ زين تخم در اندرون دل هيچ نكشت

شيخ شر از اين گوشه به آنگوشه ي مدرسه مي دويد و گاه كه يكي را اخراج مي كرد صداي ديگري در گوشه ي ديگر بلند مي شد:ايزد كه گل وجود ما مي آراست/ دانست ز فعل ما چه بر خواهد خواست

بي حكمش نيست هر گناهي كه مراست / پس سوختن روز قيامت ز كجاست

بچه هايي كه آنروز از مدرسه اخراج شده بودند همه به خانه ي ابراهيم رفتند و زهرا ناهار گرم و خوشمزه اي براي آنها درست كرده بود،غروب آفتاب شيخ ابوعلي حسن به آنها پبوست،همه به گرد او حلقه زدند،شيخ ابوعلي رو به سوي آنها كرد و گفت:هيچ نگران نباشيد سرزمين ما سال هاست كه در دست بيگانگان است انديشه هاي پويا و خردمندانه ي ما به آتش جهل شيخ شرها سوخته است و مي سوزد، ايراني كه زماني به جهان حكم مي راند و انديشه اش در 132 كشور پرواز مي كرد،اينك اسير جهل تازيان و تازيانه ي تركان است،شما بايد همراه و همگام باشيد هر روز بر نفرات خود بيافزاييد، هر روز بر دانش خود اضافه كنيد، روزي ،روزگاري ما شكوه وشوكت خود را باز خواهيم يافت...

عمر 14 ساله بود كه در باغ بزرگ پدرش خيمه بزرگي برافراشت و آن را محفل درس و بحث خود و يارانش كرد. حسن دوست و همراه عمر خيام نيز براي بچه ها و بزرگان كلاس درس گذاشته بود و به آنها نويد آمدن سپيده را مي داد،مي گفت:ما شب سياه ستم تازيان و تركان و بيگانگان را به سپيدي خواهيم برد حسن يار دلير و شجاع عمر خيام به صباح شهرت پيدا كرده بود، زيرا كه او در كنار علم و دانش جبر و رياضيات و نجوم عمر خيام به مردم نويد سپيده ي رهايي و آزادي را مي داد بدين روي او را حسن آورنده ي سپيده دم رهايي مي خواندند. حسن صباح پزشكي و دارو سازي نيز مي دانست و در خيمه ي خيام تدريس مي كرد. عمر خيام15 ساله بود كه با مهرويي از محله ي فردوس ازدواج كرد،روزي شيخ ابوعلي حسن به خانه ي عمر خيام آمده و از او خواست تا فردا همراه حسن صباح به ديدن او برود. فردا حسن و عمر به خانه شيخ ابوعلي رفتند، ديدند تمامي اسباب و اساس خانه بسته بندي شده است گويي شيخ عزم سفر دارد،كتاب ها را در دو گوشه ي خانه انباشته بود كتاب هاي سمت راست را به عمرخيام بخشيد و كتاب هاي سمت چپ را به حسن صباح،سپس رو يه سوي آنها كرد و گفت: روز رهايي ،سربلندي و آزادي ايراني فرا رسيده است،حسن صباح و عمرخيام با شگفتي به هم نگاه كردند. و شيخ ابوعلي حسن ادامه داد.شاه سلجوقي مرا به پايتخت فرا خوانده است،برايم نامه اي نوشته است پرمهر و پر صفا،مرا خواجه و نظام الملك خوانده است، گمان مي كنم،خداوند ايران به ياري ما و مردم ما آمده است،با دادن اين القاب،گمان مي كنم پست وزارت يا نخست وزيري را به من خواهد داد به محض اينكه مستقر شدم براي شما پيك خواهم فرستاد و شما به من خواهيد پيوست و با همكاري و همدلي يكديگر هم از شاه ترك و هم از خليفه ي تازي وبطوركل ايران را از شر بيگانگان رها خواهيم ساخت. چشمان هر سه پر از اشك شده بود،يكديگر را در آغوش گرفتند،و بدرود گفتند،عمر خيام و حسن صباح در پيشاپيش و همه ي شاگردان خيمه عمر خيام به همراه صدها تن از مردم نيشابور شيخ پورعلي پور اسحاق را كه از شاه سلجوقي لقب خواجه نظام الملك گرفته بود،تا دروازه ي نيشابور همراهي كردند،همچنانكه كاروان خواجه نظام الملك دور مي شد صدها دست به نشانه ي خدا نگهدارت در آسمان نيشاپور مي رقصيد...حسن صباح به عمر خيام گفت: نااميد مباش من به شيخ ابوعلي و دانش و اراده ي او ايمان دارم،مطمئن باش كه او در دربار نفوذ خواهد كرد و قدرت را بدست خواهد گرفت و همه را با علم و دانش خود خواهد فريفت و ما را به سوي خود خواهد خواند، و از اين پس ما بايد به سازماندهي يك سپاه مخفي و فدايي بپردازيم. عمر خيام نيز با لبخند و يك رباعي به دوستش پاسخ داد:

اي واي بر آن دل كه در او سوزي نيست / سودا زده ي مهر دل افروزي نيست

به ميخانه ي شهر مي رسند،حسن صباح كه با تمامي رباعيات خيام آشناست، انگشتش را به سوي ميخانه نشانه رفته و در گوش خيام زمزمه مي كند:در جام طرب باده ي گلرنگ خوش است / با نغمه ي عود و ناله ي چنگ خوش است / زاهد كه خبر ندارد از جام شراب / دور از بر ما هزار فرسنگ خوش است... پيش از آنكه عمرخيام و حسن صباح پا به درون ميخانه بگذارند پيرمردي مي بينند كه از مردم طلب دهش سكه اي دارد،حسن و عمر به هم نگاهي مي كنند و با نگاهشان از هم مي پرسند كه آيا اين شيخ شر نيست؟! خيام سكه اي در كاسه ي شيخ شر مي اندازد:درياب كه از روح جدا خواهي رفت / در پرده ي اسرار خدا خواهي رفت / خوش باش نداني ز كجا آمده اي / مي نوش نداني به كجا خواهي رفت...

 اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم /  اين يك دم عمر را غنيمت شمريم / فردا كه از اين دير فنا در گذريم /  با هفت هزار سالگان سر بسريم / اين قافله ي عمر عجب مي گذرد / درياب دمي كه با طرب مي گذرد...

حسن صباح در مدرسه ي عمر خيام به عنوان استاد پزشكي،تاريخ و داروسازي تدريس مي كرد و هرگاه كه در ميان شاگردانش احساس مي كرد كه كسي به تاريخ و انديشه ي كهن ايران علاقه و مهري دارد خيلي زود با او جلسه اي خصوصي تشكيل مي داد و از او مي خواست تا گروه هاي هفت نفره براي آگاهي هرچه بيشتر مردم شهرها و روستاهاي اطراف را كه فرصت رفتن به مدرسه را ندارند تشكيل دهد و خيلي زود حسن صباح موفق شد تا ده ها گروه را در سرتاسر خراسان سازمان دهد،روزي يكي از هواداران حسن صباح مردي كه حدود 50 سال  داشت را به استاد معرفي كرد،او مايل به گفتگو با تو مي باشد، آن مرد كه خود را مبارزالدين مي ناميد گفت من از مصر مي آيم، آوازه ي دلاوري و دانش تو تا بدانجا رسيده است،مامورين امنيتي فاطميين در مورد تو تحقيقات فراواني كرده اند و مايل هستند تا تو براي شركت در مناظره ي ساليانه ي دانشمندان در برابر خليفه ي فاطمي دعوت كنند،حسن صباح خيلي زود دعوت را پذيرفت و نزد عمرخيام رفت تا به او بدرود گويد،خيام بدو گفت:حسن به هوش باش كه فاطميين در رقابت سختي با عباسيان هستند تو اگر بتواني رأي خليفه فاطمي را با خود همراه كني  ما خيلي زودتر مي توانيم به اهداف ملي و ميهنيخودبرسيم،حسن صباح با لبخند عمر خيام را در آغوش گرفت و به او بدرود گفت.حسن صباح همراه يك گروه 40 نفره از هواداران رزمنده و سلحشور و فرهيخته روانه ي مصر شد...        عمر خيام هم كه تنها شده بود همراه كارواني رو بسوي بغداد گذارد،خيام به سالار كاروان دستور داد تا پيش از ورود به بغداد به مداين بروند، كاروان از دور به مداين نزديك مي شد،خيام تا چشمش به ويرانه هاي ايوان  مداين افتاد اشك از چشمانش سرازير شد، وبا ترنم و ترانه اي اندوهگين به لطافت بادي كه كاروان را نوازش مي داد گفت:

بر مفرش خاك خفتگان مي بينم /  در زير زمين نهفتگان مي بينم /  چندان كه به صحراي عدم مي نگرم /  نا آمدگان و رفته گان مي بينم/

كاروان از راه ايستاد خيام و همراهان پاي پياده بسوي ايوان مداين براه افتادند در راه روستاييان به فروش خرما و كوزه و ميوه سرگرم بودند در گوشه اي از راه نيزكوزه گري سرگرم ساختن كوزه بود،و كوزه هاي زيبايي نيز به دور خود چيده بود هريك از ديگري زيباتر،خيام به كوزه گر نزديك شد كوزه اي را در آغوش گرفت،گويي دختر مه پيكري را در آغوش گرفته است،كوزه را بوييد،كوزه را بوسيد و روبه سوي كوزه گر گفت:هان كوزه گرا بپاي اگر هوشياري /  تا چند كني بر گل آدم خواري /  انگشت فريدون و كف كيخسرو بر چرخ نهاده اي چه مي پنداري /

كوزه گر كار را رها كرده و از جابرخاست و روبه سوي عمر خيام گفت:عمرت چه دوصد بود چه سيصد چه هزار /  زين كهنه سراي برون برندت ناچار/  گر پادشهي و گر گداي بازار/ اين هر دو به يك نرخ بود آخر كار/

خيام پيرمرد را در آغوش كشيد و با شگفتي  از او پرسيد چگونه پارسي را بدين خوبي سخن مي گويي؟! پيرمرد پاسخ داد: پارسي بايد پارسي سخن بگويد من 12 فرزند دارم كه همگي در مداين سرگرم كار هستند مزدك جوان 30 ساله ي من براي ديدن عمر خيام به بصره رفته بود اما امروز چه نيكبختي كه عمر خيام به ديدن ما آمده است، همچنانكه مي داني  خاك گورها بهترين كوزه ها را مي دهد و ما براي همين در كنار گور كوزه گري را دنبال مي كنيم پيرمرد در ميان كوزه ها در پي چيزي بود كوزه ي كوچك و زيبايي كه بر روي آن اشعاري ن نقش بسته بود به خيام پيشكش كرد حكيم بزرگوار و افتخار ايران گلويي تازه كرده اما پيش از آن خيام دهنه ي كوزه را بويي كرده و سپس به احترام پيرمرد لب بر لب كوزه نهاد، دور تا دور كوزه اشعاري از عمر خيام خوشنويسي شده بود، خيام سه شب در مداين ماند و تمامي روستاهاي اطراف هر شب به افتخار خيام جشن مي گرفتند،و از او پزيرايي شاهانه  مي كردند،سپيده دم صبح چهارم كاروان خيام و يارانش به سوي بغداد حركت كرد كوزه گر با اشك خيام را در آغوش گرفت، و در گوشش گفت:به هوش باش در بارگاه خليفه متعصبان تازي بسيارند، كسانيكه در اين ايام از مكه و مدينه مي آيند جملگي  به خون تو تشنه اند آنان همچنان چون گذشته ايرانيان را نجس، كافر، عجمي  مي دانند چه رسد به عمر خيام، با آنها درگير مشوو بحث ها را به درازا مكش بقاي تو و حفظ جان عمر خيام براي ما ارزشمند است به سادگي سر خود را  بر باد مده،عمر خيام با لبخندي مهربانانه به كوزه گر گفت:چه آن مردن تو مردن يكبارگيست /  يكبار بمير اين چه بيچارگيست / خوني و نجاستي و مشتي رگ و پوست /  انگار نبود اين چه غمخوارگيست /

پيرمرد گفت:اگر همه اينگونه مي انديشيديم امروزه پس از صدها سال از تازش بزرگ در اين سوي آبها تو كساني را نمي يافتي تا پارسي سخن بگويند و پارسي بيانديشند،نه تنها بقا و حضور روستاييان بي سوادي چون ما ضروريست،كه بقا و حضور مردان بزرگي چون تو به مراتب ارزشمندتر است،عمر خيام به فكر فرو رفته بود وگويي به سخنان حسن صباح گوش مي كند حرف هاي پيرمرد بر دل عمر خيام نشست،و با لبخندي خردمندانه در گوش او گفت:در عالم جان به هوش مي بايد بود / در كار جهان خموش مي بايد بود /  تا چشم و زبان و گوش برجا باشد /  بي چشم و زبان و گوش مي بايد بود

اشك در چشمان هر دو حلقه زده بود، كاروان خيام دور مي شد و پيرمرد كوزه هاي بي حركت گرد و غبار گرفته را در جاي خويش نهاده بود و كاروان راه خويش مي رفت...

جاميست كه عقل آفرين مي زندش / صدبوسه ز مهر بر جبين مي زندش

اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف / مي سازد و باز بر زمينش مي زندش

 

/ 8 نظر / 21 بازدید
سارا

درود بهترين کتابی که ار رباعيات خيام در حال حاضر هستش همين کتاب ترانه های خيام از صادق هدايت.که در مقدمه اش نوشته شده:شايد کمتر کتابی در دنيا مانند مجموعه ی ترانه های خيام تحسين شده /مردود و منفور بوده/تحريف شده/بحتان خورده/محکوم گرديده/حلاجی شده شهرت عمومی و دنيا گير پيدا کرده و بالاخره ناشناس نانده

سارا

البته فيلمی هم در اين ارتباط ساخته شده که نمی دونم شما ديدين يا نه (افسانه ی خيام/آقای مشايخ)درسته که اون طور که انتظار ميرفت نبود اما با توجه به امکانات کم و هزينه ی فوق العاده بالای ساخت فيلم در يک کشور ديگه بايد ازشون تقدير بشه

زینو

مایل به تبادل لینک هستی ؟

کورش آريانام

با درود بر يگانه يار ما شعر شما نيز قابل تامل بود. پيوسته پيروز باشی.

سکوت

سلام شاد باشيد و موفق

پارسا

سلام نازنين جان مطلبي كه نوشتي يك جور Historical Fiction به شمار ميره كه لزوما نبايد با واقعيات تاريخي همخواني داشته باشه. به خاطر دارم چند سال پيش در ميان يادداشت هاي زنده ياد دكتر عبدالحسين زرين كوب(به نام يادداشت هاي پراكنده) مطلبي خوندم كه با اين مضمون كه دكتر زرين كوب توي كتابخانه خودش نشسته و ناگهان خيام و سعدي و حافظ و مولوي از ميان كتابهاي كتابخانه بيرون ميان و بحث خيلي جالبي بينشون در مي گيره. يادداشت تو بيانگر آرزوها و حسرت هاي ملتي است كه كشته شده،كشته داده،تحقير شده،به خاك سياه نشسته و هنوز اميد به فر و شكوهي داره كه مشتي الدنگ كثافت ازش به تاراج برده اند.

نازنين

بادرود به پارسا: دوست من آگاهی شما را می ستايم ديدگاه ارزنده شما دل و جانم را روشن کرد باشد که از اين پس با ديدگاه های ژرف خود مرادر جستارهايم ياری کنيد که بسيار نيازمند بدان هستم پيروز باشيد