اگر من یک مورخ بودم...

  اگر من یک مورخ بودم...گر صبر بد انسان را اندر دل و جان لَختى‏مجنون نشدى مجنون، لیلى نشدى لیلىفرهاد که صبرش بود کُه چون کُه بستان کَنْدهرچند که ‏خود مى ‏گفت‏''من ‏خسته شدم خیلى"                                             « ذبیح بهروز، جیجک علیشاه»  رازهای کوچک و عاشقی های نا چیز، ارزش آن را ندارند که سال ها در گوشه ای از دل پنهان بمانند،دل همچون آتشکده ایست که باید فروزان شود، و برای فروزان شدنش نیازمند آنچنان عشق آتشینیست که  شکوهمند و شگفت انگیز باشد، آتشفشانی در درون به پا کند و فروزه هایش چشمان را خیره سازد:ای عشق دوباره ات صدا خواهم کرد / زنجیر دل گرفته وا خواهم کردصیقل بدهید کاردها را کامروز / از عشق قیامتی بپا خواهم کردای عشق رسید فصل بی تابی من / ای بغض قلم، تب خموشی بشکنرازهای بزرگ همچون دانه ای در دل خاک با عشق بهار شروع به رستن می کنند، با بهار بالیدن آغاز می کنند و بارور می شوند، سر ریز می شوند و از شدت شوق سد پاره می گردند:ای عشق شکسته دل چنانم که مپرس / مُهریست غریب بر دهانم که مپرسلب دوخته ام، اگر چه می دانم کارد / آنگونه رسد به استخوانم که مپرسو رازها با او گونه ای معنا می یافت، او در ورای هشتاد سالگی مُراد بود و رمز و رازش از آنجا آشکار شد که خوانی گسترده بود متفاوت با تمام خوان هایی که تا کنون دیده بودم او به جای هفت سین، سفره ی هفت شین گسترده بود، و همین راز و رمز هفت شین بود که غوغایی در دلم به پا کرد، چرا که با 7 سین راز و رمز نویی نبود این 7 شین بود که شهامت می خواست و دلیری، در بالای خوان نان و شراب نخستین راز بود نانی که به دست خود استاد پخته شده بود و خمیر مایه نان را استاد، درآخرین 5 روز سال به روشی پر راز و رمز تهیه کرده بود و شرابی که دانه های انگورش در پاکترین و زیباترین روش ممکن در زیر پاهای دختری باکره و پاک فشرده شده بود تا در کوزه هایی برای سالیان سال از گزند چشم نامحرمان و ناپاکان محفوظ بماند و سپس به گفته ی خود استاد به ما عزیز دردانه هایش پیشکش شود، شرابی که بوی بهشت می داد و به گفته ی او می باید در دهان مزمزه شود، باید آن را چشید و بویید و حس کرد، در آن هنگامه به یاد سخن رند شیراز افتادم:بیا ساقی آن می که حال آورد/ کرامت فزاید، کمال آورد/ به من ده که بس بی دل افتاده ام/وزین هر دو بی حاصل افتاده امو از دیگر چیزها ظرفی پر از شاهدانه، شیر و شکر، شهد و شیرینی و شمع و شربت و شاهنامه و از آن بالاترسروده های زرتشت که حضورش دلم را به آتش کشید و رند شیراز که یکدم تنهایم نگذارد، استاد دلم را پر از رازی  همراه با عشقی با شکوه کرد، آتشکده ای را برافروخت که خاموشی پذیر نیست.و این بهترین و بالاترین خاطره ی نوروزی من است.با خود گفتم تا کنون من چند استاد داشته ام؟ چرا هیچکدام اینچنین متفاوت نبودند؟ اشکال کار در کجا بود؟ یادم می آید در دانشگاه استادی داشتم که هیچگاه تلاش های مرا نمی دید، هر چه بیشتر دست و پا می زدم، او بیشتر مرا به زیر می کشید، هرگاه می دید دور من جمع شده اند و به اندیشه هایم و به سخنانم گوش فرا می دهند تلاش می کرد که بر تمامی آنها خط رد بکشد، او نخست با پوزخندی و چهره ای حق به جانب رو به من می کرد و می گفت:«جوجه ها را آخر پاییز می شمارند»  و مرا با جوجه ختاب قرار دادن بسیار می آزرد و من تنها سکوت کردم، تا اینکه یک روز از دهانش پرید که« زمانی که من هم مانند شما دانشجو بودم چنین اشتباهی را انجام دادم» من با شگفتی فریاد زدم که:«چنین چیزی باور کردنی نیست!» او گفت: چه چیز؟ گفتم:«اینکه زمانی هم شما جوجه بوده اید...» رنگ او از سرخی به کبودی گرایید و خیلی زود سمت و سوی بحث را دگرگون کرد، اما از آن زمان دیگر هیچگاه نه  من و نه دانشجوی دیگری را جوجه ختاب نکرد.از آن پس با استادان بسیاری برخورد داشته ام که با اینکه لفظ جوجه را بکار نمی برند اما همان دید را دارند، استادانی که خود را مورخ یا تاریخ نگار می نامند، اما پی در پی به تاریخ باستان می پردازند و من هنوز متوجه نشده ام، چگونه کسی می تواند در سده ی حاضر زندگی کند اما تاریخ نگار دو سه هزار سال پیش باشد؟! آخر مگر او در آن زمان حضور داشته است یا از کسانی که در آن دوره بوده اندچیزی شنیده است، کسی که در تاریخ باستان پژوهش می کند به هیچ عنوان تاریخ نگار نیست، بلکه پژوهشگر است، زمانی او می تواند تاریخ نگار باشد که در باره ی تاریخ معاصر بنویسد مانند: احمد کسروی ، سعیدی سیرجانی، شاهرخ مسکوب،میر فطروس، شجاعالدین شفا ، علی دشتی و... اما از آنجاییکه نوشتن از تاریخ معاصر ایران، نخست آگاهی و درک بالایی می خواهد و از آن مهمتر شهامت و دلیری و احساس میهن دوستی.بنابراین این استادان ما که یاد گرفته اند، همیشه یکدستشان به عصا باشد، چون این عصا کاربردهای متفاوتی برایشان دارد هنگامی که با جوان های نا آگاه( یعنی همان جوجه ها) روبرو می شوند، می توانند با آن عصا سیخونکی به آنها بزنند و در زمان پیری هم صلاح بر این است که دست به عصا باشند تا دست به قلم. اینکه بگویند  «جرج بوش» بدترین و جنایتکارترین انسان روی کره زمین است خوب شاید خیلی بهتر از این باشد که بپردازند به ولایت مطلقه ی فقیه که از کجا آمده و آمدنش بهر چه بود؟ و مگر نه اینست که این مورخان باید هر چه فریاد دارند بر سر امریکای جنایتکار بزنند؟! اینکه این استادان تاریخ نگار که همیشه دغدغه ی تاریخ دارند در جای گرم و نرمی بنشینند و به همه ی پادشاهان ایران از کورش و داریوش گرفته تا نادرشاه و شاه عباس در برود سیخونکی بزنند بسیار امن تر است تا اینکه به تاریخی بپردازند که جلوی چشمان خواب آلوده شان می گذرد، و مثلن بپردازند به این انتخابات هایی که صندوق های مردمی با رای های مردمی یکبند پر می شود، شاید در تاریخ امروز ایران هیچ جنایتی روی نمی دهد اصلن موضوع قابل نگارشی نیست که احساسات ایران دوستانه این استادان تاریخ نگار را تکان دهد جنایت تنها مخصوص نادرشاه بوده و بس و راهزنی هم که تنها در دربارهای پادشاهان رخ می داد، پس چنان آرامش و امنیتی ایران امروز را فرا گرفته است که ایشان با وجدانی آسوده به جرج بوش گیر می دهند و از سر و کول پاپ بالا می روند و این ها بسیار مهمتر و بالاتر از جنایات رهبر مطلقه ی فقیه است!البته گیر دادن به اقلیت ترین، اقلیت ایران که تنها یک نماینده در مجلس دارد یعنی زرتشتیان، خالی از فایده نیست، دستکم بهتر از دردسر تاریخ نگاری از تاریخ مسلمانان جهان است که پی در پی با شمشیر آخته بر فرق کافران و ملحدان و فاسدان می تازند و حقوق بشر اسلامی را با چنگ و دندان پاسداری می کنند! آنها آنقدر ایران دوست هستند که حتا اشاره ای به نوروز نمی کنند، مهرگان را که نگو و نپرس! چرا که این ها جشن هایی بوده که پادشاهان ایران می گرفتند و ربطی به تاریخ نگار امروز که در دامن بیت رهبری پرورش می یابد ندارد تنها چیزی که او را از خود بیخود می کند و خونش را به جوش می آورد روز 6 فروردین است که این جوانان نا آگاه( یعنی همان جوجه ها) بهترین نماد برای زاد روز زرتشت بر گزیده اند و جشن می گیرند! و چنان فریاد وا تاریخا  سر داده اند که هر که نداند،( و نداند که نداند) فکر می کند تاریخ ایران با 6 فروردین به هم می ریزد! اما کافیست که کمی بیشتر بنگریم می بینیم تنها چیزی که به هم می ریزد تقویمی ساخته پرداخته شده ی پژوهش های ایرانیست که مانند همیشه با سفارش از ما بهتران ساخته شده تا پژوهشی باشد برای شکافتن ایرانی، چرا که تفرقه بیانداز و حکومت کن حکایتیست که به این زودی ها دست از سر ما بر نمی دارد، سالنمایی که تنها نشانه ای بر بده، بستان های کسانیست که با بیت رهبری ، مراوده دارند و پشتشان همچون مشتشان بسیار گرم است.من بیشتر از پیش متوجه این موضوع شگرف و ارزنده شده ام، که سالنمای زرتشتیان، یکی از سندهای هویت هر ایرانیست که بدور از  دسته بندی های مذهبی و قومی، عامل بسیار مهمی برای پیوند و همدلی همه ی ایرانیان درجشن ها و گردهمایی ها ی ایرانیست باشد که قدرش را بدانیم و برای پاسداریش از هیچ تلاشی فرو گذاری نکنیم.    

/ 11 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهرام ساساني

با درود. بسیار عالی بود. امیدوارم این روند را پی بگیری و نوشتارهای جناب دکتر رجبی را باز هم مورد نقد و واکاوی قرار دهی. قابل توجه ایشان که داریوش بزرگ به دلیل ماجرای کودتای گئومات که با دروغ به مسند قدرت نشست و دیگر شورشهای دروغین به دروغ اشاره دارد. اینکه در کل ایرانیان باستان تلاش میکردند دروغ نگویند یک شعار حکومتی نیست که ایشان تلاش میکنند آنرا نقد کنند!! در تاریخ یونانیان نیز بارها میبینیم که به این موضوع اشاره میشود. علاوه بر آن متون دینی ایرانی را داریم که چقدر روی این تاکید دارند. درباره شاه عباس هم ایشان و خیلی های دیگر سفسته میکنند. طوری سخن میگویند که انگار ایران در سده 16 میلادی (10 هجری) در اوج شکوه علمی و فکری بوده و شاه عباس در سده 17 به آن آسیب زده است. درحالیکه آنچه با نام عصر علمی دانشمندان میشناسیم چند سده پیش از آن پایان پذیرفته و به عصر صفوی نمیرسد. اتفاقا شاه عباس همه تمدن آنزمان ایرانیان را یکجا در پایتخت خود گردآوری کرد. اگر پرویز رجبی جای داریوش و شاه عباس بود امروز نه تخت جمشید داشتیم نه نقش جهان. و ایران منهای تخت جمشید و نقش جهان را تصور کنید!! باز هم سپاسگذارم از نازنین گرامی

علیرضا سپهرآرا

با درود من با جستار-برگردانی به نام "خاستگاه شطرنج" بروز هستم. از دیدن پیام شما شادمان خواهم شد با سپاس علیرضا سپهرآرا

نازنین متین

با سپاس از آرش جهانشاهی گرامی شما قابلیت و شایستگیتان بیش از این هاست از حضورتان سپاسگزارم

نازنین متین

از بهرام ساسانی گرامی برای روشنگری های نیکش سپاسگزارم...سال های بسیاریست که دیگر هیچکس جای خودش نیست مثلن جای ما جوانان کجاست؟ جای بزرگ مردان فرهنگ ایران کجاست؟ جایگاه یادمان های تاریخ ایران نیز به سرنوشت بزرگ مردانش دچار شده پارسه و جهان نما را در جایگاهی قرار داده اند تا ذره ذره از بین برود و شاه چراغ و امام هشتم شیعیان را در جایگاهی قرار داده اند که کسی با کفش نمی تواند وارد شود و هزاران درد نگفته ی دیگر نمی دانم اما احساسم می گوید وارون بر گفته ی شما کسانی همچون دکتر رجبی بر جایگاه کسانی چون داریوش و شاه عباس تکیه زده اند و جوانان ایران هم جز جیک جیک کردن کاری از دستشان بر نمی آید نمونه اش هم همین نقد کردن نوشتار دکتررجبیست! یکنفر با نامی ساختگی در تارنگارم لجن پراکنی کرد و سایر دوستان هم به نوشابه باز کردن برای هم سرگرمند...سخنان شما سبب دلگرمی من است پایدار باشید

نازنین عزیزم درود بر تو

نازنین جان . این آقایان تاریخ نگار اگر با همدستی ناصر پورپیرار کتاب از زبان داریوش هاید ماری کخ رادستکاری نمی کردند و به نام خود منتشر نمی کردند ، اگر این جا و آن جا واسطه نمی شدند و برای نویسنده پژوهش های ایرانی ریش گرو نمی گذاشتند و او را به اینجا و آنجا سفارش نمی کردند که به کتاب هایشان مجوز نمی دادند و برایشان جشن رونمایی نمی گرفتند و در در رادیو و تلویزیون حاکمیت برنامه های جور وا جور به آن ها نمی دادند و حق کارشناسی و مشاوره نمی گرفتند. وای بر ما که در آلمان و استرالیا نشسته ایم و مثل کبک سرمان را کرده ایم زیر برف و نمی خواهیم بپذیریم که این عناصر کی اند و در پی چی اند. این ها می نشینند و بر پایه یک اشتباه زنده یاد احمد بیرشک مبداء به اصطلاح ملی برای تاریخ می سازند و بعد تقویمش می کنند و تجمع مسخره سالیانه خود را در نیاسر گردهمایی ایران باستان می پندارند و در تقویم می نویسند و بعد برخی در آلمان و استرالیا می آیند و یک حلقه چهار پنج نفری به اصطلاح شاهنامه پژوهی با این افراد درست می کننند و این ها دلشان را خوش می کننند که یک یا چند رادیوی بد نام با آن ها مصاحبه کرده اند و با افتخار لینک آن را به هم پاس

نازنین متین

در شگفتم چگونه استاد نمی داند دختری را که در دامن رند شیراز بزرگ شده و از کودکی با سعدی سر بسر می گذاشته است را (معصومه خود شیفته) ننامد؟! هر چند محتسبان یا به گفته ی شما (مقامات معاصر) نیاز به معصومه ها دارند اما چه باک در این سرزمین مانند من کم نیستند که جام شوکران را با دست خود نوشیده اند میان هفت تن من آن جوان هفتم و شاید آخری هستم که کسی نیست مرا در گورم بگذارد چه کسی بهتر از یک استاد...با سپاس

بهنام

نازنین نازنین بنظر شما این نظرهایی که اقای ساسانی دوست همرزم شما درباره شاه عباس نوشته است، به این معنی است که وی در عصر شاه عباس زندگی می کرده؟!

نازنین متین

بهنام گرامی نخست درود بر شما سپس اینکه ایشان ادعای مورخ بودن ندارند ایشان پژوهشگری هستند که در مورد تاریخ معاصر نیز بسیار کنکاش کرده اند و نظر داده اند...اکنون من از شما یک پرسش دارم از کجا دانستید که او همرزم من است؟ شاید از اینجا که بزرگان با نام نشان به خانه ی دیگران وارد می شوند؟!

احمد پناهنده

بانوی گرامی خانم نازنین متین عزیز نوشته ی جاندار و پر مایه ی شما، لذتی از عشق به وطن و فرهنگش را در دلم عشق افشان کرد. شجاعت و رسایی کلام شما را می ستایم. دست مریزاد شاد و شادمان و نتدرست و سرافراز باشید با مهر احمد پناهنده

نازنین متین

احمد پناهنده گرامی از مهری که اینچنین بی ریا نسبت به من ارزانی داشتید سپاسگزارم حضور سبز شما سبب دلگرمی و بالندگی من است پیروز و سربلند باشید