01.jpgفستیوال راک کم‌رنگ‌شده‌ی ایالت نیویورک برای یکدم در گل و باران زنده می‌شود.روی آب سرگردانیم و کوشش می‌کنیم ردی از کشتی پیشین پیدا کنیم. هزاره‌ها می‌گذرند. سده‌ها به پایان می‌رسند و دهه‌ی نو آغازمی‌شود. مردمان این روزگار نو منش دهه‌ی گذشته را فراموش می‌کنند و غرق در روزگار جدید، مرام پیشین به سخره گرفته می‌شود. شاید ناشی از نادانی و کج‌سلیقه‌گی و عدم بلوغ‌اش می‌دانند.طرح زنده‌گی جدید مثل باران از لباس‌هایم می‌گذرد و به پوست بدنم می‌رسد. این طرح آن قدر با من یکی می‌شود که انگار از نطفه با من رشد کرده و بالغ شده. تن خود من است که خیس شده. پس روی آب دنبال چه ردی می‌گردم؟ رد کشتی خودمان یا گذشته‌گان؟این دورانی تازه است با ویژه‌گی‌های تازه یک مرام نو. شاید این نو به نو شدن‌هاست که قبلی‌ها را مضحکه‌ی ما می‌کند.اکنون روی آب که می‌چرخیم نمی‌دانیم که با مسیر قبلی‌ها به مقصد می‌رسیم یا داریم به دور سر خودمان می‌چرخیم. دنبال راهی متفاوت! ناغافل از این که در مسیر گذشته‌گان افتادیم. این موجی که می‌آید با موج رفته فرق دارد، هرچند آب همان آب باشد.                             منبع عکس: کتاب قرن (Century)، انتشارت فیدون(Phadone)نیلوفر ذکایی (انتخاب عکس و نگارش متن) 

 *   *    *...بیرون می‌رفتم و ساعت‌ها در مزارع می‌گشتم. در دریا شنا می‌کردم، دوباره و دوباره ... به‌سان اسبی که خود را تکان می‌دهد و تلاش می‌کند تا از شر خرمگسی که رویش نشسته ، اسوده شود، من هم خود را می‌تکاندم و لگد می‌انداختم. بیهوده بود. بذر دم ‌به‌ دم ریشه‌های نو بر می‌آورد و وجودم را در اختیارمی‌گرفت. با بالاندن و بذر و آب‌ِارت کردن آن با خونم، آن را جزیی از اندرونه‌ام می‌کردم. و به این ترتیب، با تحلیل بردن این بذر، آن را زیر فرمان می‌آوردم. تنها راه رهایی‌ام این بود. بذری که به صورت گشاینده وارد وجودم شده بود، می‌باید با من یگانه شود تا هر دو با هم غالب و مغلوب گردیم.کلام و قافیه و تشبیه، در دم گرداگرد بذر را گرفتند تا آن را به‌سان جنین رشد دهند. یادهای بی‌رنگ جان گرفتند. شادی و اندوه در هم آمیخته، خنده و فوران گفت‌وگو، همه‌گی بر شدند. زمان درازی که با هم بودیم، غلغله‌انگیز، به‌سان کبوتر سفید تناز در برابرم گذشتند. یادها لایه‌ای فراتر از حقیقت، دو لایه‌ای فراتر از دروغ، بر شدند.نوشتم و خط زدم. نمی‌توانستم واژه های مناسبی بیابم. گاهی کسل و بی‌روح بودند. گاهی جلف، و زمانی هم انتزاعی و پرطمطراق و فاقد تنی گرم. در راه بازگشت از دریا می‌دانستم که چه می‌خواهم بگویم، اما واژه ها بیهوده و بی‌عنان به جایی دیگرم می‌کشاندند. طرحم آراسته با زیب و زیور شد. از قالبی که در آن قرارش داده بودم، سرریز کرد و با بی‌شرمی فضا و زمان بیش‌تری را به تصرف گرفت. مرتب دگرگونی می‌‌پذیرفت. نمی‌توانستم سیمای آن را ثابت نگه دارم. و روحم هم‌ راه آن دگرگونی را می‌پذیرفت. آن را هم نمی‌توانستم ثابت نگه دارم. بیهوده می‌کوشیدم تا اصطلاحی ساده و بی زیب و زیور بیابم ...دریافتم که زمان موعود هنوز نرسیده بود، دگرگونی نهانی درون بذر هنوز تکوین نیافته بود، و از نوشتن باز ایستادم.یادم آمد که یک‌بار پیله‌ای را از درخت زیتونی جدا کرده و آن را کف دستم نهاده بودم. درون پوسته ی شفاف موجود زنده ‌ای به چشمم خورد. حرکت می‌کرد. حتمن دگرگونی نهانی به کمال رسیده بود. پروانه‌ی آینده که هنوز آزاد نشده بود، با لرزشی آرام چشم‌ به‌ راه ساعت مقدسی بود تا به آفتا‌ب درود گوید. شتابی نداشت. در سایه‌ی توکل به نور و هوای گرم و قانون ابدی خدا در انتظار بود.اما من شتاب داشتم. می‌خواستم شاهد هر چه زودتر روی دادن معجزه باشم، می‌خواستم ببینم که چگونه جسم از گور و کفن بیرون می‌پرد و جان می‌شود ...بر گرفته از مقدمه‌ی کتاب «کازانتزاکیس، سیاست روح» به قلم پیتر بین (انتشارات دانش گاه پرینستون، 1989)  

/ 39 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
roodi

در پایان نیز سپاس از شما.. آهنگ فرخزاد را نیز با یکی از دوستان که در کاندا زندگی میکند زحمت تنظیمش را کشیده .. در حال حاظر دنبال چند نوازنده ترامپت و درامر هستیم که قطعات به شکل بهتری اجرا شود و شناسنامه ای برای خود داشته باشد.. فعلا این کار ها باید به اتمام برسد تا در مورد سفر به تیسفون برنامه ریزی دقیق انجام شود.. کار آسانی نیست.. زیرا از واژه هایی استفاده شده که خواندن چنین ترانه ای در عراق به منزله ی مرگ هم میتواند باشد.. بدون شک خطرات زیادی دارد اما این کار را انجام خواهیم داد.

roodi

راستی دیوار گوشتی را نوازش میکنند مشت بهش نمیزنند[لبخند]

نازنین متین

ببين هنوز هم داري حساب كتاب مي كني اين چرتكه را بينداز دور! من دارم با تو حرف مي زنم تو در فكر كامنت ها هستي؟! اين تو و انديشه هاي تو هستند كه ارزشمندند كامنت ها چه سودي برايم دارند؟ كافيست يك اشاره كني همه ي آنها را پاك مي كنم. من از همان آغاز گرفتم كه تو چه مي گويي و چه كاري مي خواهي انجام دهي كار پيشين تو نيز بسيار ارزشمند بود و اين كارت هم بسيار بزرگ است اما نمي دانم از من چه انتظاري داري؟ نكند از من مي خواهي هنگامي كه زبان سرخت سر سبزت را پيش پاي يزيديان مي اندازد برايش هورا بكشم؟ توانايي و دانايي تو بيش از روشن كردن يك دانه كبريت است تو مي تواني آتشي به بزرگي آتش سده را روشن كني بابك هم اگر مي خواست مي توانست هنگامي كه همسن و سال تو بود يك تنه به سپاه تازيان بزند و تمام شود اما او ادامه پيدا كرد و هنوز هم جريان دارد مي دانم سخنانم براي تو ارزشي ندارد( چه مادر بزرگانه چه دوستانه) در ضمن بهتر است كمي به ني نوازي بپردازي زدن سازهاي فرنگ تو را بذله گو كرده يعني تو متوجه نشدي منظور من ديوارهاي گوشتيست كه مغز سنگي دارن؟

roodi

نخست.. اینکه من چه نوع سازی را دوست میدارم و چه تشخیصی میدهم که چگونه از آلات موسیقی استفاده کنم کاری است شخصی و در تخصص من.. شناخت از ساز ها به عهده ی من است و من تشخیص میدهم که چه سازی برای موسیقی استفاده شود. اگر ملودی در مایه ی دشتی بود نی و دف هم عالی میشد .. موسیقی و کلامی که من به آن میاندیشم به گونه ای باید باشد که کل را در بر بگیرد.بنده برای پای منقل نمیخوانم که نی نوازی کنم که این مقوله تخصصی است و ترجیح میدهم در این باره با کسی سخن بگویم که شناخت از موسیقی داشته باشد.. این از این.

roodi

در مورد دیوار گوشتی و مغز سنگی شما می توانستید همین توضیح را در آنجا بدهید که مقصودتان از کسانی است که ضد فرهنگ ایران عمل مینمایند.. و نه با تعنه و نیش زبان سرخ به همراه یک شکلک خنده دار یاهو یعنی میخواهید بگویید منضور شما از آن شکلک طعنه آمیز یاهو این توضیح ژرف را در خود همراه داشته؟[زبان]

roodi

شخص من هیچ انتظاری (حداقل بعد از این سیاه مشق ها) از شما ندارم... اگر میگویید که باور دارید که کار فرهنگی که به کمک یاران دیگر انجام خواهم داد باارزش است پس این همه زخم زبان برای چه بود؟ آنچه من با فرستادم آن نامه از دوستان خواستم کاملا روشن و صریح بود.. در لفافه هم حرفی نزدم در همان جا هم ذکر کردم که اگر هراس دارید میتوان نامی از شما برده نشود.... هورا کشیدن مرا خوشحال نمیکند.. نجام دادن مرا ارضا میکند .. نه بیشتر از این و نه کمتر.

roodi

در آخر خیر سخنان شما برای من ارزشمند است ..مگر من کر و کور هستم و احساسی را که از شما در باره ی وطنمان انتقال میابد را میبینم بخصوص در این کامنت آخر شما که لحن شما کاملا دگرگون شده و بسیار نیز این لحن را دوست میدارم و بعد از این همه نیش زبان ها حس آرامش را در شما احساس میکنم. این نوع نگارش را بسیار میپسندم. تنها مشکل شما این است که میاندیشید همه چیز باید کاملا ایرانی باشد که نام کار خوب بر رویش حک شود. موسیقی دنیایی است بزرگ و آزادی است لایتناهی

roodi

اگر من در این مدت در یک وبلاگ انگلیسی به کار خود ادامه دادم دلیلش این بوده که میخواستم داشته های خود را با جهانیان قسمت کنیم. یک چیز را میگویم شادی باورتان نشود... اما زمانی که شعر کورش را هنوز برایشان ترجمه نکرده بودم.. دقیقا همان توصیفی را از آهنگ میگفتند که فارسی زبانان می گت.. و این باعث شگفتی من شد. این مردم به موسیقی عشق میورزند و برایشان زبان مهم نیست .. من هر چه پیدا میکردم و هر چه از ایران میدانستم را برایشان گفتم... بسیار شیفته ی فرهنگ ایران شدند.. و بعضی از آن ها عصبانی شدند که چرا تا به امروز کشورشان هیچ آموزشی از فرهنگ ایران به ایشان نداده. بعضی از آن ها مردمان خودخواهی هستند مثل همه ی مردمان که انواع مختلفی دارند.. آنها را کی میتوانستم با قدرت عشق و دوستی به سوی خود کشیدم.. آنها اصلا نمیدانستند ایرانیان واقعا چه شکلی هستند.. به همین دلیل عکس خود را در بالای وبلاگ قرار دادم و زیر آن نوشتم من یک پرشین هستم

roodi

حتی وقتی یکی از روشنفکرانشان در مورد چگونگی استفاده صلیب برای عیسویان سخن میگفت.. فرتوری از نقش رستم و آرامگاه های چهارگانه شاهان هخامنشی را در مقابل دیدگاهشان گزاردم که شگفت زده شدند که 485 سال پیش از میلاد مسیح صلیب در ایران کاربرد داشته. بگزریم... بعضی از آنها مرا یک ناسیونالیسم تند رو میپندارند در حالی که چنین نیست .. من به انسان معتقدم و به ذات پاک انسان.. اما این برای حتمی است که تا ایران آباد نشود هیچ کس ما را نیک خطاب نخواهد کرد.

roodi

نوشتن بسیار کار عالی و زیبایی است اما ما بعد از این همه سالها نیاز به کاربرد های فرهنگی بالاتری در حد جهانی داریم... تنها در خانه نوشتن به ما کمک نمیکند.. نیاز به فیلم.. عکس... موسیقی.. و هنر های دیگر است تا باورهایمان را بهتر نشان دهیم و بشناسانیم. اگر فردوسی بزرگ به جای سرودن هزاران بیت شاهنامه فقط به سخن گفتن اکتفا میکرد.. امروز ما به مراتب بد تر از مصر و بقیه تمدن های بزرگ بود. ما باید انجام دهیم... وگرنه بدون هیچ شکی در خاطره ها نابود خواهیم شد. این یک حقیقت است زشت یا زیبا و غمین و یا شاد