نمي توانستم انديشه ام را متمركز كنم، بارها نوشتم اما خط زدم،سپس آن خط خطي ها را مچاله كردم و شوت كردم درون سطل آشغال…يكدم چهره اش از جلوي چشمانم دور نمي شود،چشمانم را مي بندم، بيشتر آشكار مي شود.پي در پي يكجوري با من است، چگونه مي توانم انديشه اش را از خود دور كنم در نگاهش هزاران واژه ي خاكستري سوسو مي زد، نگاهش آزارم مي داد به قلبم چنگ مي زد، هرچه تلاش مي كردم بيشتر در گيرش مي شدم، از همه بدتر لبخند روي لبانش، بود نوعي نيشخند كه تمام وجدان هاي بيدار و خواب را به تمسخر مي گرفت، ديگر كم كم داشتم به التماس مي افتادم، مي خواستم به دست و پايش بيافتم، بگويم دست از سرم بردار!، اما او با سماجت و لجاجت به من مي نگريست، چشمانش لحظه به لحظه درشت تر مي شد، بطوريكه تمام صفخه ي مانيتور را فراگرفت. بجز چشمانش و پوزخندش همه چيز عادي بود.

با خود گفتم:او كه اولين نفر نبوده است، آخرين نفر هم نيست، پس چرا تاب و توان از دست داده ام؟! نمي دانم، شايد مي خواستم تا آخرين مرحله با او باشم، نمي توانستم تنهايش بگذارم، رعشه ي نفرت انگيز او به من هم سرايت كرد، تمام بدنم مي لرزيد، تنها يك لحظه طول كشيد و سپس سرد و يخ وساكت، گويي مي خواست نيمي از مرا نيز با خودش ببرد...

به ياد كودكي هايم افتادم، آن هنگام كه بزرگترها مي خواستند، گوسفندي را كه پشم هاي زرد داشت با پوزه اي صاف و كشيده، با چشماني خاكستري را سر ببرند، او با چشماني بي گناه به من مي نگريست و من دستانم را در پشم هاي فرفريش فرو مي كردم و گرماي تنش چه لذت بخش بود، و او سرش را به دستانم مي ماليد و آن ها را بو مي كرد، و اينگونه بود كه اعتماد بين بوي من و تن گرم او پديد آمد.

از اينكه او را در كنار خود داشتم، بسيار لذت مي بردم، براي اولين بار موجودي بي گناه تر از خود يافته بودم، موجودي كه مي توانستم دوستش داشته باشم،كنارش بشينم بدون آنكه آزاري به من برساند، اما چه زود تمام دلخوشي ها به پايان رسيد،از همان زمان ياد گرفتم كه هيچ چيز هميشگي نيست.

بزرگترها آمدند و گوسفندم را بردند، هيچگاه چهره ي بيگانه آن مرد را فراموش نمي كنم، آن مرد با سبيلي بزرگ و شكمي بزرگتر از سبيلش، با كاردي بزرگ و تيز، او با آفتابه اي آب را بزور در دهان گوسفند ريخت و چيزي زير لب گفت و گوسفند مرا به زور، رو به قبله خواباند.

همه تلاش مي كردند مرا از آنجا دور كنند، يكي چشمانم را مي بست و يكي رويم را برمي گرداند، گوسفندم بع بع هاي هراسناكي مي كرد، او داشت مرا صدا مي زد، و از من كمك مي خواست، من با سماجت به او مي نگريستم، مرا به زور در درون ماشين انداختند و تمام درها را بستند،گريه مي كردم و به شيشه مي زدم، اما هيچكس صدايم را نمي شنيد...

تنها يك لحظه طول كشيد، هنگاميكه برگشتم بوي خون مي آمد و يك عالمه گوشت سرخ و خون آلود... آنها مي گفتند آن گوسفند بايد كشته مي شد، تا گزندي به ما نرسد، تا ما را چشم نزنند، و من شگفت زده به آنها مي نگريستم، كه چرا بايد كسي يا كساني بميرند، تا ما سالم بمانيم،؟ تا آسيبي به ما نرسد؟. پس گوسفند مرا چه كسي چشم كرده بود؟، چه كسي براي او بايد قرباني مي كرد كه نكرده بود؟

اكنون سال ها از آن زمان مي گذرد، در من چيزي فرو ريخته ديگر از خون نمي ترسم، تا به حال گوشت هزاران گوسفند و مرغ ... را خورده ام و از اين شادمانم كه دستم به خون هيچ موجود زنده اي آغشته نگشته است، ديگر مرگ را نه مي ديدم و نه احساس مي كردم، تا به امروز كه او را ديدم با دست هاي بسته و آن چشمان كه هزاران واژه ي خاكستري در آنها سوسو مي زد، و پوزخندي كه گوشه ي لبانش بود، تمامي كساني را كه از ترس چشم زخم او را قرباني مي كردند به تمسخر مي كشيد و لحظه اي پس از آن بر ريسماني آبي، آويزان بود، من نتوانستم چهره ي دژخيمان او را ببينم، چرا كه ماسك بر چهره داشتند، اما بدون شك همان بيگانه ي زمان كودكي هايم هستند با سبيل بزرگ و چشماني خون گرفته، مرگ او نمو نه ي كسانيست كه هر روز و به هر بهانه اي در ميدان هاي شهر به دار آويخته مي شوند، و مردم به گونه اي بدان ها مي نگرند گو اينكه او نه تنها موجودي زنده نيست، بلكه انسان هم نيست! آنها بايد به دار آويخته شوند تا كسي يا كساني آسيب نبينند، چشم زخمي به آن ها نرسد و به آن صندلي تكيه بزنند و به اين زندگي نفرين شده ادامه دهند.

 

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سورنا گيلانی

دوست خردمندم از اینکه سخن به درازا انجامید پوزش می خواهم . درضمن تارنگار سرزمین جاوید با نوشتاری نوین با عنوان « میهن پرستی در اشعار شاعران سده های نخستین اسلامی -1 » به روز شد . پیروز و سرفراز باشید . بدرود

سورنا گيلانی

انچه این اصول هویدا می سازد ان است که دولت مشروطه را با دولت سکولار تفاوتی بسیار بوده است . درحقیقت به باور اینجانب سکولار شدن حاکمیت در ایران تنها با برتخت نشستن پهلوی اول و تعطیل نمودن نسبی مشروطیت از سوی وی اندکی رخ نمود که البته این ساسیت سکولاریستی از سوی پهلوی دوم نیز پی گرفته شد ( هرچند روند سکولاریزه کردن حاکمیت در زمان پهلوی دوم خود قابل تفکیک به 2 دوره جداگانه است الف : از شهریور 20 تا 28 امرداد 32 که محمدرضا شاه بیش از انکه در اندیشه پیشرفت سکولاریسم باشد به فکر استحکام بخشیدن به اساس فرمانروایی خویش بود . ب : دوران پس از 28 امرداد 32 که روند سکولاریزه کردن شدتی افزون یافت . ) البته شاید بتوان برهه ای کوتاه از حکومت مغولان را نیز با کمی اغماض ، حکومتی شبه سکولاریستی پنداشت . چرا که سیاست ایلخانان نخستین مغول و تا پیش از گرویدن ایلخانان واپسین به اسلام بر پایه تساهل و تسامح مذهبی شکل گرفته بود ، همانگونه که برهه هایی از دوران هخامنشی و اشکانی و سیاست آزادی و مدارای مذهبی شاهنشاهان این دو سلسله نیز روندی شبه سکولاریستی را به یاد می اورد .

سرباز کورش

دود بر شما دوست گرامی. چند شب پيش در يک روم بودم که تعدادی مسيحی اهل ايران در انجا داشتند دعا می کردند و سرودهای مذهبی خود را پخش می کردند و اسم اين روم را گذاته بودند کليسا آنلاين. به همين دليل من اين نوشتار را نوشتم تا آیدی شما را در ياهو اد کنم . تا بتوانيم به وسيله يک روم خصوصی يک آتشکده آنلاين درست کنيم. هر چند من خود را آنقدر شايسته اين کار نمی دانم به همين دليل به شما گفتم. منتظر جواب شمما هستم. بدرود.

نازنين

بادرود به استاد گراميم سورنا گيلانی: از اينکه با تمام گرفتاری ها تارنگار مرا فراموش نمی کنيد و اجازه می دهید از آگاهی های نیکتان من و دوستان بهره مند شویم از شما سپاسگزارم دوست من در مورد مشروطيت و سکولاريسم باشما همدلم تنها بايد يادآوری کنم که مشروطيت چون رودی خروشان به راه افتاد و ملايان ناگزير تن به آن دادند نه اينکه عامل بوجود آمدنش بودند و چون يکی از خواست های مشروطيت که سکولاريسم بود در زمان رضا شاه خود را نشان داد باز هم از حضور سبزتان سپاسگزارم

آريانام

درباره‌ي نوشتار پيشينتان سخن بسيار است. خدا را نه تنها با خرد كه بيشتر با حس و رجوع به درون يافت و اين است تصوري كه آدمي از خدا مي‌تواند داشته باشد. آري خداوند مساويست با تماميت هستي. هستي فراگير يگانه خداست. نمي‌توان ارتداد را در جامعه‌ي بشري معنادار دانست. آدمي براي خود عقيده‌اي دارد و اين به خود او مربوط است و هر سخني كه مي‌گويد بيان افكار اوست اما چرا اين حكم ارتداد بايد وجود داشته باشد، نمي‌دانم؟

آريانام

سلام. با عرض معذرت براي ديركرد. درباره‌ي نوشته‌ي جديدتان بنده تجربه‌ي بدي داشتم. چند روز پيش (نيمه شعبان)، به كرمان يعني زادگاهم براي ركت در عروسي يكي از نزديكان رفته بودم و در پايان هنگامي داماد و عروس خواستند وارد خانه داماد شوند، يك گوسفند را قرباني كردند، صحنه‌ي فجيعي بود. در آنجا با كساني صحبت كردم و خوشبختانه ديدم كه برخي از طبقه‌ي تحصيل‌كرده با من در مذمت چنين چيزي موافقند.

آريانام

البته خوب است كه حكم سنگسار متوقف شود، چنين چيزي در جامعه‌ي امروز اصلا پذيرفته نيست. به نظر من اعدام بهتر از سنگسار است. در ضمن ايكه مي‌گوييد ميليون‌ها جوان ايراني درست به نظر نمي‌رسد، چون تنها كساني كه آگاهي‌هايي كسب مي‌كنند به اين نتيجه مي‌رسند، هرچند كه من معتقدم بايد در فراي همه‌ي اديان سير كرد. اينكه 45 درصد به دين كاري ندارند به معناي ارتداد نيست. براي آنها هيج اهميتي ندارد، همين. اما به نظر بنده نبايد كسي به مقدات هر ديني از جمله اسلام اهانت نمايد، البته نبايد آنجور باشد كه ديگر اعدام شود! اما بدانيد متاسفانه دين در كشور ما سياسي است و هرچه بگويند منظور سياسي از آن دارند.

آريانام

در ضمن درباره‌ی نوشتار بنده حق با شما است. اگر وقتی داشته باشم نظر خودم را نيز از اين به بعد وارد می‌کنم.

افراز

انجمن افراز برگزار مي کند: همايش بزرگ داشت حماسه چالدران، زمان :دوشنيه 19 شهريور، ساعت 17:30، مکان :خيابان کريم خان زند، خيابان استاد نجات اللهي(ويلا)،نبش خيابان ورشو، شماره 36، خانه شهرياران جوان

نازنين

چه هراسناکه که نخستين شب اروسی با خون و خون کشی آغاز بشود... آريانام گرامی ايکاش از سفرت به کرمان بيشتر می گفتی من چند سالی می شود که به آنجا نرفته ام بگو ببينم به زيارتگاه نياکانت رفتی؟ ايکاش گفته بود ی که می روی تا می گفتم شمعی هم از برای من روشن کنی...