خانه مادربزرگ

                                         خانه مادر بزرگ

شبی تاریک و پاییزی بود. نه ماه درآسمان بود و نه پاره های ابری. من و تو در کوچه باغ های تاریکی که درختان بلند سپیدار سر به آسمان برکشیده بودند،بسوی خانه می آمدیم.باد در شاخه های سپیدارها می پیچید وبا آوای خردشدن برگ های زرد پاییزی در زیر پای ما آمیخته می شد.

من می ترسیدم،از تاریکی،ازسایه ها،وازراه نا آشنا.تودست مرا گرفتی وچراغ را به دست دیگرم.سپردی.پرتوهای لرزان چراغ،سایه ها را زیادتر می کرد ومن خود را به تو نزدیکتر می کردم.تو چراغ را به دست من دادی وگفتی می خواهم چراغ در دستان تو باشد،می خواهم در دستان شماها همیشه روشنایی باشد...

آقای مرادی غیاث آبادی در کتابی با عنوان خانه مادر بزرگ چنان آغازی را شروع کرده اند که پایانی نمی توان برای آن در نظر گرفت چرا که تمامی تاریخ گذشته ،حال وآینده این سرزمین رادر بر می گیرد.من بارها این کتاب را خوانده ام و هر بار پند واندرزی تازه وبکر در آن یافته ام وجای شگفتی ست،که این کتاب با 38 برگ چگونه می تواند در کتابخانه ی شخصی خانواده گی ما گل سر سبد باشد. آنچنانکه بجای 38000 برگ مثنوی نوشته برخی از این نویسندگان بی درد ما را بخوبی پرمی کند.از دید من چون آقای غیاث آبادی ازسردرد ومهری که به این سرزمین دارد،سخن می گوید وچون سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند. او تاریخ راآنچنان که هست می بیند نه آنچنان که دلخواه دیگرانست وبا نیک منشی بدان می نگرد وبا راستی از آن یاد می کند. او بر خلاف برخی از این «غوغاگران سیاسی» تاریخ ایران را با همه ی فراز وفرود ها می بیند وبرای ما بازگو می کند.

براستی تاریخ ایران از کجا شروع شد؟ شاید از خانه مادر بزرگ و یا زمانیکه او چراغ را بدستان ما داد و ما را در کوچه باغ های تاریکی رها کرد.

براستی چرا مادر بزرگ اینقدر تنها شد؟ چرا روستای او متروکه شد؟ چرا آتشدان او خاموش گشت؟ و تنوراو دیگر گرمایی ندارد؟ نمی خواهم به دنبال مقصر بگردم ولی شاید این گناه نسل ماست که عالمان بی عملی که از بی دردی با اولین هواپیما ایران را ترک کردند و با تغییر نام خود به تیمور، اسکندر، چنگیز، وعمر...

وبرای یافتن نان بیشتر ما رانیز به دنبال کشیدند آنقدر فریفته ی آنان شدیم که به جایی رفتیم نا کجا آباد،وفراموش کردیم به سرزمینی تعلق داریم که بیشترازآنکه به ما نان دهد افتخار وسربلندی می دهد ونان با ننگ را با جان خریدیم.آری روستاهای ما یکی یکی متروکه شدند آتشدان مادر بزرگ رو به خاموشی گذاشت،وحالا ما مانده ایم نسلی بدون مادر بزرگ با چراغ هایی خاموش وراه هایی تاریک،سایه هایی لرزان،زوزه های گرگ...

آقای غیاث آبادی راست می گوید: ترسناکی این راه های تاریک، به اندازه ترسناکی بسیاری از راه های روشن نیست. روشنی ها را همه دیده اند،همه رفته اند، همه می دانند. در راه های تاریک برو! آنجا که پر است از گمشده های نیاکان تو جستجو کن. پیدا کن، نگاهشان کن و به فرزندانت نشانشان بده.

این روشنایی دروغین چیست؟ باید خوب نگاه کرد خوب شنید و سپس خوب اندیشید، آری گاهی وقتها روشنایی زیاد نمی گذارد که ما راهمان را پیدا کنیم دچار کوری موقت می شویم و فراموش می کنیم که این سرزمین چگونه به ما رسیده تاریخ سرزمین خود را گم می کنیم، فرهنگ و تمدن ما را آنقدر، کوچک وکوچک می کنند که نیاکانمان را از یاد می بریم، و با شتاب چمدان را می بندیم تا موفقیت و سربلندی را در سزمینهای دیگر بیابیم.

تمام پندها واندرزهای مادر بزرگ ها را فراموش می کنیم و هرکس می گوید: کجا؟ می گوییم به دنبال جام جم!!! وسد افسوس که آنچه خود داشتیم از بیگانه با التماس تمنا می کنیم.

دهکده جهانی شعاریست مانند همان روشنایی دروغین، روشنایی یعنی:

کویر در هنگام شب که هزاران ستاره در بالای سرت نور افشانی می کند.

روشنایی یعنی دشت پاسارگاد، هنگام غروب زمانی که صدای کورش را با گوش جان می شنوی.

روشنایی یعنی، تخت جمشید هنگامیکه اولین پرتوهای آفتاب نخستین روز بهاری را روی ستون های بلندش می بینی.

امروز مادر بزرگ نیست ولی درختی کا شته است که ریشه در اعماق سرزمین من دارد. درختی کهنسال و بزرگ، به بزرگی فرهنگ و تمدن ایران و ما، این نسل جوان و سبز ایرانی آتشی از مهر، روشن کرده ایم تا در پناه آن در شب های زمستان از درخت مادر بزرگ پاسداری کنیم. شاید این درخت در تنگه بلاغی باشد، و یا در روستایی کوچک در دل کویر، یا در پاسارگاد و یا در بیستون ما باید ریشه ها را نگهداری کنیم. تا نسل های آینده بتوانند به شاخه های بلند آن افتخار کنند، البته اگر ما شایستگی تبر پدر بزرگ را داشته باشیم به امید آنروز.

 

نازنین

داس بی دسته ما

سالها خوشه ی نارسته بذری را می چیند

که بدست پدران ما بر خاک نریخت

کودکان فردا

خرمن کشته امروز تورا می جویند

خواب وخاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ

در نگاه فردا،

هیچکس بر تو نخواهد بخشید    شادروان مجتبی کاشانی

 

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فريدون

مینو فروغ ميهن دوستی دکتر غیاث آبادی شايان ستايش است. درود بر شما فرزانه ی گرامی که ایدر نیکو نگاشتید. انوشک زیوید.

ريحانه

دروود بر دوست گرامی و روشنفکرم نازنين گرامی. اميدوارم هر چه زود تر نهال ليبرال دموکراسی در ايران بارور گردد. و زنان حق زندگی کردن بيابند و به رشد و شکوفايی خود برسند. میگویند زنان در احساس بر مردان غالبند که در واقع نه در احساس بلکه در خرد است که برترند اما چه سود که گل سرخی در شوره زار برويد...آزاد باشيد و همواره شادان.

َََََعرشیا

سلام به همه دوستان عزيزم...راستش وبلاگ شب ايرانی بعد از تاخيری ۲ ساله تازه فعاليتش شروع شده منتظر حضور گرم شما هستم در ظمن سعی ميکنم در اولين فرصت بيام و به همه شما سر بزنم در ظمن کسايی که ميخوان با هم تبادل لينک داشته باشیم برام لینک بدن تا در اولین فرصت لینکشونو در اسمون شب ایرانی قرار بدم....همیشه سبز باشید....ارزومند ارزوهاتون...(شب ایرانی)

فرید

درود بر شما نازنین گرامی نوشتاری جالب توجه بود سود بردم سپاس مرا پذیرا باشید

سورنا گیلانی

با درود روزافزون و با سپاس از مهری که ارزانی اینجانب داشته اید . امید است پوزش اینجانب را به سبب دیرکرد چندماهه در بازدید از تارنگار ارزنده تان پذیرا شوید . تارنگار ( سرزمین جاوید ) نیز با نوشتاری نوین با عنوان « ادبیات پارسی در روزگار ایلخانان» به روز شد . پیروز و سرفراز باشید .

آریانام

سلام. در ادامه ی نوشتارهای پیش نوشتار پایانی را آورده ام. امیید وارم که منصف بوده باشم.

يک ايرانی

درود. سخنتان پرمايه هست و جای انديشه ی بسيار دارد. موضوع اندیشه های ۱۵ دقيقه ی پيش از خواب امشب من را تععين کرديد. سپاس !! پاينده باشيد يک ايرانی http://www.farsi-sare.blogfa.com

بيژن (سرود زرتشت)

يار گرامی درود و خسته نباشید! نوشتار زيبايی بود. در چند روز آينده نامه ای بشما خواهم فرستاد. / مهرافزون!

شادمهر

بادرود برشما... نازنین جان مطلبت خیلی جالب بود... بروز هستم...شادمان میشوم شاهد حظور شما نازنین نیز باشم... بدرود – دیرزیوی شادزیوی روزافزون

سعيد _

داس بی دسته ما سالها خوشه ی نارسته بذری را می چیند