چيستي و چگونگي شيراز در روزگار حافظ ؟...

چيستي و چگونگي شيراز در روزگار حافظ ؟...

حافظ منعكس كننده 2000 سال زندگي ايراني است.چنان با دقت و صداقت اين كار را انجام مي دهد كه اكنون چون غزل هاي او را مي آشاميم انگار كه تاريخ را مي آشاميم.(اسلامي ندوشن، ماجراي پايان ناپذير حافظ)

براستي ايران سرزمين بزرگيست،با فرهنگي غني و گسترده و ژرف كه مي توان بارها و بارها از اين چشمه ي خودجوش نوشيد و سيراب شد بدون اينكه كاستي در سرچشمه ي آن روي دهد.هرگاه نيازمند نيايش و آرامشم به اوستا رو مي آورم و هرگاه مورد خشم و نيرنگ اين روزگار نابكار، گريزي به شاهنامه مي زنم، و چنانچه دوستان را گنگ و خاموش بيابم رو به سوي رند شيراز مي آورم و از نوازش هاي بزرگوارانه ي او بهره ها مي برم.

 

دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت / امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است      

در راه ما شكسته دلي مي خرند و بس / بازار خودفروشي از آن سوي ديگر است   

يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب / كز هر زبان كه مي شنوم نامكرر است

شيراز و آب ركني و اين باد خوش نسيم / عيبش مكن كه خال رخ هفت كشور است

            

امروزه گردشگري كه به شيراز مي رود،شهري همانند جايي كه حافظ در آنجا مي زيست، درس مي خواند و غزل مي سرود نمي بيند.مكان همان مكان است، اما فضا و جلوه گاه هاي مكاني و زندگي اجتماعي و فرهنگي از بيخ و بن زيرو رو شده است. از برج و باروي شهر، دروازه ها و بيشتر محله ها اثري به جاي نمانده،مدرسه هاي كهنه و قديمي جاي خود را به دانشگاه بزرگ پهلوي كه خود نيز كهنه و فرسوده شده اما ماندگار و سرفراز، داده اند. بيشتر مكان ها، و انسان ها و آن فضايي كه سبب شد، احساس و انديشه ي رند شيراز از جا كنده شود، يكي شود و دست به آفريندگي و آفرينش بزند، ديگر وجود ندارند. من شيفته و كنجكاو همان يكدم آفرينش حافظ بودم كه بيابم و بپيوندم به انديشه هاي ناب او و شميم خوش نفس هايش، كه هنوز در زمان جاريست.

شيراز مركز استان فارس است. استاني كه زادگاه دودمان هاي هخامنشي(330-549پ.م) و ساساني(651-224م.) بود.هخامنشيان، نخست درپاسارگاد( دشت مشهد مرغاب)، سرزميني مرتفع واقع در شمال شرقي و سپس در منطقه ي معتدل تر جلگه مرودشت، شهرسازي كردند و ساسانيان در سرزمين ها ي نيمه استوايي داراب و فيروزآباد و كازرون.

اين شهر 1300 سال پيش درست در جايگاه كنوني اش بر پا شد.تاريخ نگاران اسلامي برآنند كه اين شهر در سده يكم هجري به وسيله ي خليفه ي اموي، عبدالملك مروان، بنياد نهاده شد.اما بايد توجه داشت كه پيش از اسلام در شيراز يا سرزمين هاي اطراف آن بايد جايگاهي به همين نام كه هم اينك بر شهر جديد نيز همان نام گذاشته شده است، وجود مي داشته است و ديگر اينكه مستوفي در اين باره از واژه مرمت(بازسازي) استفاده مي كند.در گل نبشته هاي عيلامي بدست آمده از تخت جمشيد، نام دژي به نام تيرازيش آمده كه در گل نبشته ديگري به صورت شيرازيش نوشته شده است.

پايتخت سرزمين ساساني فارس، شهر استخر، در سال (653.م)پس از شورش و مقاومتي خونين، به تصرف مسلمانان درآمد.چون استخر، پايتخت فارس، به دودمان ساساني و كيش زرتشت وابستگي تنگاتنگ داشت، فرمانروايان عرب تصميم گرفتند تا پايتختي جديد و رقيبي اسلامي براي سرزمين هاي تازه تصرف كرده ي خود بنا كنند. عرب ها تلاش كردند كه مساحت شيراز از اصفهان(سپاهان)، دست كم هزار گام بزرگتر باشد. اما با همه ي تلاش ها و همه ي پشتيباني هاي بي دريغ و امتيازات فراواني كه عرب ها دادند، به مدت دو سده، شيراز بي رونق و منزوي ماند و نتوانست از رقيب كهن خود استخر جلو بيفتد تا هنگامي كه جامعه ي بزرگي از زرتشتيان در فارس وجود داشتند از اهميت و شكوه استخر كاسته نمي شد زيرا زرتشتيان زندگي در استخر را بر مهاجرت به شيراز اسلامي برتري مي دادند.

 «ريچاردفراي» عقيده بر اين دارد كه از رونق افتادن استخر و رونق يافتن شيراز از زماني آغاز گشت كه تعداد بسيار زيادي از زرتشتيان فارس به اسلام گرويدند. شيراز تا اواخر سده سوم هجري(9م.) و به هنگام حكومت صفاريان كه شهر شيراز به عنوان پايتخت كشوري، كم يا بيش مستقل انتخاب شد، مسجد جامع نداشت.

شيراز حافظ چگونه شهري بود؟ نخست اينكه جايي نا امن و سرشار از خشونت بود. جايي كه رياكاران خونخوار، فرمانفرمايي مي كردند.شهري كه مردم آن را فجايع طبيعي، محاصره ها، هجوم ها، زدوخوردهاي خياباني، طوايف راهزن و ماليات هاي سنگين و نكبت آور، تهديد مي كرد. هر زمان امكان داشت امنيت و پيشرفت اقتصادي آسيب پذير آن دستخوش هوا و هوس اين و آن شود.

از سوي ديگر شيراز مركز درخشان و فروزان فرهنگ ايراني و زبان فارسي بود. در آن جا بهترين نقاشي هاي مينياتور تهيه مي شد. زيباترين خوشنويسي ها انجام مي گرفت و اشعار جاوداني فراواني در آن، در محدوده ي چند دهه سروده شد.يكي از دليل هايي كه چگونه شهري با 60000 نفر جمعيت توانست، چنين تنوعي از ديدگاه هاي اجتماعي و فرهنگي و اين گونه ژرف و پرمحتوا را بيافريند،اين بود كه آن شهر توانسته بود از اثرات شوم و سياه هجوم ها و سوء مديريت مغولان در سده هاي 7و 8 هجري مصون بماند. سياستمداري و موقع شناسي و دوري شهر از مسيرهاي هجوم متجاوزين مغول و مراكز قدرت آنان در آذربايجان، شيراز را دچار خرابي هاي دهشتناك شمال ايران نكرد. همين امر سبب شد تا شيراز پناهگاهي باشد براي هنرمندان، پژوهشگران و شعرايي كه از ناامني ديگر نواحي گريزان بودند.

در 700 سالي كه از بنيانگذاري شيراز تا زمان حافظ مي گذشت، حتا يك بار يكنفر شيرازي در شيراز حكومت نكرده بود.و تنها يك بار، به مدت 100 سال در سده هاي 4و 5 هجري(10 و 11م.)دودماني ايراني تبار ديلمي در آن جا قدرت را در دست داشتند. از سده ي 5 هجري حكومت سلجوقيان به گسترش اين انديشه در ايران پرداختند كه تنها ترك تبارها شايستگي حكومت بر ايران را دارند. سرنوشت، آنها را به فرمانروايي در ايران پيوند داده است. رويدادهاي شيراز اين كليشه ساختگي را به ما نشان مي دهد.پس از ميانه هاي سده ي 5 هجري فرمانروايان شهر امراي سلجوقي و اتابك ها(نايب السلطنه ها) و خاتون هاي ترك نژاد و صاحب منصبان، مغول بودند.

درست است كه فرمانروايان مظفري و اينجو، در سده ي 8 هجري خود ترك و مغول نبودند اما خاندان هاي آنان با دودمان هاي ترك و مغول مانند جلايريان بغداد و قراختاييان كرمان از براي ازدواج فرزندانشان، ارتباط برقرار كرده بودند. فرمانروايان محلي با اقامت ها ي پي در پي در دربار مغول، با رسوم و آداب مغولي آشنا شده بودند. پيوندهاي فاميلي، تقليد از تشريفات دربار مغولي و حضور صاحب منصبان ترك در سپاه اينجوها و مظفريان خاندان حاكم را ترك پرست و ترك مآب مي نمود.

زن سالاري گسترده در خاندان هاي فرمانروايان شيراز، بيشتر ويژگي هاي عشايري تركي و مغولي داشت تا آداب و رسوم ايرانيان متمدن و شهرنشين. ابن بطوطه مي گويد:« زنان شيرازي چون از خانه خارج مي شدند، سرتا پاي خود را مي پوشاندند. در حالي كه «تاشي خاتون» مادر ابو اسحاق اينجو « بنا بر عادت ترك ها» با روي باز و بي حجاب در كوچه و بازار رفت و آمد مي كرد، همان گونه كه رسم زنان ترك بود.

در سال 786هجري.ق(1365م.) خان سلطان، دختر امير كيخسروبن محمود شاه اينجو در نبود شوهر خود(برادرشاه شجاع) شخصن فرماندهي دفاع از شيراز را در برابر شاه شجاع بر عهده گرفت. بنا به نوشته فارسنامه ي ناصري:«...در زمان غيبت شاه محمود خان سلطان زوجه ي او و دختر ملك كيخسرو بن محمد شاه پسر محمد اينجو چنان نگهداري برج و باروي شيراز را نمود كه برتري بر او ممكن نبود. هر روز و شب بر تمامت نگهبانان گذر مي كرد و به آنها رسيدگي مي كرد و شاه محمود از محافظت شهر آسوده بود.»

رند شيراز كه دوره ي بلوغ را در شيراز مي گذراند،شاهد خشونت هاي بي رحمانه و در گيري هاي خونين در زمان خود بود. و چه بسا خود او نيز تنها تماشاگر رخدادها نبوده است. حافظ جوان در دهه ي بيست زندگي خود ديد كه در فاصله ي سال هاي (1339م.) تا (1343م.) 8 بار حكومت فارس دست به دست شد. همان سالهايي كه درگيري هاي رقبا موجب قتل سه تن از چهار فرزند محمد شاه اينجو شد و سپاهيان چوپانيان و مظفريان تمام مردم ابركوه را قتل عام كردند.

درست است كه شيراز هيچ گاه مزه تلخ ويراني به دست مغولان را نچشيد، اما حكومت همراه با هرج و مرج مغولان، خشونت و بحران اقتصادي شديد را به ارمغان آورد. فرمانفرماهاي پيشين، با همه ي سختگيري ها و ستم ها، تا اندازه اي به رفاه و امنيت مردم عادي كه پايه و اساس نيروهاي مسلح و درآمد آنان بودند، توجه داشتند، اما در پايان سده ي 7هجري و در آغاز سده ي 9 هجري ديگر همين اندك توجه و دلسوزي نيز وجود نداشت و شيراز دچار همان سرنوشتي شد كه تمام ايران بدان دچار شده بودند. حكومت در در دست فرماندهان نظام تركي – مغولي بود كه تمام انديشه ي آنان تنها به چنگ آوردن غنيمت هر چه بيشتر در مدت زماني كوتاه بود. كساني كه معمولن از سنت هاي زندگي شهرنشيني ايراني تنفر داشتند.

قاضي القضات از افراد كليدي حاكمه بوده است و به نام فرمانفرما عمل مي كرده است. فرمانفرما او را بر سر كار مي گذاشت و هرگاه مي خواست او را بر كنار مي كرد.ابن بطوطه چنين مي گويد:«در سال 731هج.ق سلطان الجايتو كه به تشيع گرويده بود، دستور داد تا خطبه هاي نماز روز جمعه در شهرهاي ايران و عراق به نام علي امام اول شيعه ها خوانده شود، و از بردن نام سه خليفه ديگر از خلفاي راشدين، پرهيز شود. اين امر با چنان مخالفتي در بغداد و اصفهان و شيراز روبه رو شد كه خطيب هاي نماز جمعه از ترس جان خود از اجراي آن سرباز زدند. سلطان كه از سرپيچي خطيب ها به شدت خشمناك شده بود، دستور داد تا قاضي القضات هاي شهرهاي نام برده خود را به اردوي سلطان در آذربايجان معرفي كنند. قاضي القضات شيراز، قاضي اسمعيل، نخستين قاضي بود كه به اردو رسيد. سلطان امر كرد تا او را به ميان دسته ي سگ هاي آدمخواري كه داشت، بيندازند، اما به گونه اي معجزه آسا سگ هاي درنده به آرامي در برابر پاهاي قاضي اسمعيل به خاك افتادند. سلطان كه به كرامات مجدالدين اعتقاد پيدا كرده بود، وي را با هداياي گرانبها نواخت و رد فرمان خود را داد.»

اكنون ببينيم مردم زمان حافظ چگونه مي انديشيده اند،در ايران پيش از مغول، دسته ها و گروه هايي كه قصد جان يكديگر را داشتند(و اين حال عصبيت نام داشت)، فراوان بودند. اين موضوع در خراسان بيش از همه جا وجود داشت. در سده ي 4 هجري كمتر جايي در آن سرزمين مي توان سراغ گرفت كه گرفتار در گيري هاي  خشونت آميز گروه ها ي شهري نباشد.مردم شهرهاي نيشابور، سرخس، هرات، مرو و ديگر شهرها به دسته هاي رقيب تقسيم شده بودند. تقسيم بندي كه زيربناي آن مسايل ديني، و مذهبي، محله اي يا ... بود.

اين رقابت آشكار گروه هاي شهري به درگيري هاي خونين در كوچه و بازار مي انجاميد. در آغاز نيمه هاي سده ي 6 هجري جنگ علني ميان شافعي ها و حنفي ها، 50 سال پيش از هجوم مغول، شهر نيشابور را ويران كرده بود. مغول ها با قتل عام تمام اعضاي گروه ها، بي آنكه ميان آنان تفاوت گذارند، به كينه توزي هاي ديرينه پايان بخشيدند. در سده 8 هجري از شدت دسته بندي هاي پيشين، به ميزان زيادي كاسته شده بود. در اين دوره، اسفهان به جهت در گيري هاي خونين گروه هاي مختلف( كه ايرانيان آن را دو هوايي مي خواندند) شهرت  يافته بود. حتا در اسفهان نيز اين گونه ستيزها و درگيري ها، باقي مانده ي عاداتي دانسته مي شد كه در ديگر نواحي ترك شده بود. مستوفي در سده ي 8 هجري در اين باره مي نويسد:«بيشتر مردم اسفهان سني و شافعي مذهبند و بدان سنت رفتار مي كنند، اما بيشتر زمان ها به درگيري و زدوخورد مي پردازند. زيرا عادت دوهوايي هيچ گاه از آن ديار رخت برنبسته است.»

در سده ي 8 هجري عادت دو هوايي در فارس و شيراز جاري نبود. اين پديده در شيراز در سده ي 12 و 13 هجري بروز كرد. نيمي از محله شمالي و شرقي حيدري خانه و نيمي از محله ي غربي و جنوبي نعمتي خانه ناميده شد. بنا بر آنچه در فارسنامه ناصري آمده است در سده ي 13 هجري سرچشمه ي پيدايش اين گروه ها مربوط به زمان صفويه مي شود. زماني كه فرمانفرمايان به منظور تفرقه و جدايي انداختن و حكومت كردن، شهرها و روستاها را به بخش هاي شرقي( = حيدري) و غربي(نعمتي) تقسيم كردند. اين رسم هر سال منجر به سه يا چهار خونريزي و درگيري گروه هاي مذهبي در شيراز مي شد. تا آن كه قاجاريه در ميانه ي سده ي سيزدهم هجري اين درگيري ها را سركوب كردند. بر اساس اين گفته ها نام گروه حيدري از شيخ حيدر صفوي پدر شاه اسمعيل گرفته شده و نام نعمتي از شاه نعمت الله ولي اهل كرمان.

از درگيري هاي گروهي پيش از صفويه مي توان نخستين مورد را در سال 763هج.ق پس از كشتن مسعود شاه اينجو بدست اميرياغي باستي چوپاني نام برد.مردم شهر به دو دسته تقسيم شدند، يكدسته هواخواهان ياغي باستي و دسته ي ديگر پشتيبان اواسحاق اينجو بودند كه به منظور انتقام خون برادر، برپاخاسته بود. ازجمله هواخواهان اينجوهاي قدرتمند شيراز هم چون خواجه قوام الدين حسن بود. همان كسي كه رند شيراز او را يكي از 5 ركن جامعه ي شيراز آن زمان مي داند.او پس از اينها مشاور نزديك ابواسحق شد.جنگ خياباني 20 روز ادامه يافت تا آن كه طرفداران اينجو از بيرون شيراز ياري شدند و توانستند چوپانيان را از شهر خارج كنند. درگيري خونين خياباني ديگري نيز در سال 775هج.ق روي داد كه آن هم به هواخواهي ابو اسحق با مظفريان بود كه با آمدن شاه شجاع و نيروهايش شهر دوباره به تصرف مظفريان درآمد تمام شورشيان اسير شده را قتل عام كردند. در منابع، اشاره نشده كه دليل اين درگيري هاي خشونت آميز در سده ي 8 هجري برگرفته از تفاوت هاي بنيادين جامعه مانند مكتب هاي مختلف قوانين اسلامي يا اختلافات ميان محلات بوده . اگر رقابتي دايمي و پيوسته در شهر موجود بود، آنگاه مي توان ميزان فراوان درگيري هاي خشونت آميز را برگرفته از اختلافات طبفات اجتماعي و اقتصادي و يا اختلافات نژادي و قومي يا درگيري هاي مذهبي و يا علتي نامعلوم دانست.اين درگيري هاي خونين به احتمال زياد برگرفته از شكاف عميق ايده ئولوژي ميان دو سوي دعوا نبود، ظاهرن ستيز بر سر مقام و مسند بوده كه سبب مي شد افراد و گروه ها براي كسب مقام به جان يكديگر بيفتند.

در ميان مردم آن زمان شيراز كساني كه مي توانستند پيش گويي كنند، و جن ها را تسخير نمايند و روياها را توضيح دهند مقام با اهميتي داشتند. مشتريان آنها از با نفوذترين شهروندان شيراز بودند. يكي از اينان فقيه جمال الدين حسين(سده ي 8 هجري/ 14م.) نام داشت.مي گويند احمد بن موسا(شاه چراغ) او را نزد يوسف صادق مي برد يوسف توانايي تعبير كردن خواب را به او مي دهد.البته جالب اينجاست كه در منابع نامي از چگونگي كشف مزار برادر سوم محمد بن موسا(مير محمد امروزي) نشده است. اين كه در شيراز براستي چه كسي در گوري گذاشته شده است، كم اهميت تر است تا آن كسي كه مردم باور دارند در آن جا خاك سپرده شده است!. در آغاز سده ي 3 هجري(9م.)اعضاي خاندان علوي مورد تعقيب ماموران مامون بودند. به احتمال زياد اينان به شيراز پناه برده و در آنجا با گمنامي در گذشته و يا دستگير و كشته شده اند. اين موضوع كه در كنار مسجد جامع كهنه، در چه زماني و كدام فرد خاك شده است، اهميت دارد و بايد دانست كه اين ناحيه از شيراز هميشه مكاني مطلوب براي خاك سپاري دانسته مي شد.

يك اثر كه متعلق به سده ي 8 هجري (14م.)ست به نام«شدالازار» فهرست 44 گور آن ناحيه آمده است. نخستين تاريخي كه براي گورها در آن اثر داده شده، سال 465 هج.ق(1044م.) است. خرافاتي كه مردم با آن دست بگريبانند باوركردني نيست، چون هنوز كه هنوز است، مردم بيچاره و فقير روستايي به اين گورها كه در و ديوار آن آينه كاريست روي مي آورند و دسترنج خود را بدرون پنجره هاي زرين و ساخته شده از طلا مي اندازند تا جمال الدين حسين ها آنها را در مراسمي غبار روبي كنند!!.

شيراز از معجزه گران و كساني كه مي توانستند به «اسرار مگو» پي ببرند خالي نبود. فقيه صائن الدين حسين سلماني(متوفي87 هج.ق /1266 م.) عنوان مفتي الجن را داشت. او مي توانست اجنه را احضار نموده، فرمان دهد. شخصي نيز به نام شيخ زين الدين علي كلاه كه هم دوران مترج شدالازار بود، شهرت داشت كه توانايي تسخير جن را دارد. معجزه كردن ويژه گروه خاصي نبود. اشخاصي كه توانايي ماورا طبيعي داشتند، هم در ميان اشراف و نجبا پيدا مي شد.

شيخ شمس الدين محمدصادق در آغاز مردي عامي و بيسواد بود. ناگهان و به گونه اي معجزه آسا عالم و دانشمند شد و مورد ستايش پژوهشگران و دانشمندان شيراز قرار گرفت. شخص ديگري موسوم به شيخ علي لبن خشتمالي فقير بود كه در جلسات دانشمندان شركت مي كرد او نيز از اسرار جن ها خبر داشت و مي توانست آينده را پيشگويي كند!!.

كمتر شهري را مي شد يافت كه چنان تركيبي از لذت گرايي و رياضت كشي داشته باشد. تا آن جايي كه به حكومت مربوط مي شد، الواطي و لذت پرستي رندان را بر روزه و عبادت زاهدها برتري مي داد. زاهدها سرگرم كارهاي ساده بودند و ماليات زيادي نمي پرداختند، حال آن كه رندان از مشتريان دايمي خرابات، بيت الطف، شرابخانه، بنگ خانه و قمارخانه ها بودند. مكان هايي كه بر اساس سنگ نبشته ي سده ي 9 هج(15م.) به خزانه داري تمغا(خرابات) مي پرداختند. فرمانفرمايان شيراز، به استثناي امير مبارزالدين محمد مظفر( كه مردم كوچه و بازار او را محتسب مي خواندند) بهتر مي دانستند كه با وجود مخالفت زاهدها و مذهبي ها، از رندان شهر ماليات بگيرند.

ميان لذت گرايي و پرهيزگاري، حافظ به گونه اي استوار، از پيروان گروه نخست بود. او آزاد انديشي لذت گرايان و بي تفاوتي آنان نسبت به افكار اهل تقوا را ستايش مي كرد. حافظ به گونه اي دلنشين دوري كردن رندان را از تظاهرات ديگران را چنين سروده است:

عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت / كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت 

من اگر نيكم اگر بد، تو برو خود را باش / هركسي آن درود عاقبت كار كه كشت

همه كس طالب يارند، چه هوشيار و چه مست / همه جا خانه ي عشق است، چه مسجد، چه كنشت

سر تسليم من و خشت در ميكده ها / مدعي گر نكند فهم سخن، گو سر و خشت

نا اميدم مكن از سابقه ي لطف ازل / تو پس پرده چه داني كه خوب است و كه زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس / پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به كف آري جامي / يكسر از كوي خرابات بندت به بهشت

 

شرابي كه رندان در خرابات مي نوشيدند، اندكي قوي تر از« نماد عرفاني عشق الهي»بود. حافظ چنان شراب شناس بود كه مي دانست هرچه شراب كهنه تر شود، بيشتر رنگ مي بازد.در سروده زير شراب كهن رنگ پريده را با كسي كه از محتسب ترسيده است تشبيه كند:

شراب خانگي ترس محتسب ديده / به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش

 

هم زاهد چله نشين و هم رند خراباتي، بخش هاي جدا نشدني از شيراز حافظ بودند.

مستوفي مي گويد:شيرازي ها به «فقر قدسي» عادت دارند. بيشتر زمان ها به آنقدر كار كردن قناعت مي كردند كه نيازي به گدايي نداشته باشند. پرهيزگاران شيراز براي ترك دنيا انواع راه، طريقت و مسلك داشتند. پرهيزگاراني وجود داشتند كه زهدشان را پنهان مي كردند و راه ميانه مي پيمودند و زاهدان بسياري نيز بودند كه در زهد زياده روي مي كردند و آن را به نمايش مي گذاشتند.

اگر تمامي شيرازي ها زاهد و عابد مي بودند، شيراز نمي توانست دوام اقتصادي پيدا كند. و اگر هم اگر تمام ساكنان آن رند خراباتي مي بودند، نمي توانست دوام بياورد. بيشترين مرد شيراز نه زاهد ونه بودند، و نه رند و خراباتي بلكه با هر دو فرقه به گونه اي مسالمت آميز، به سر مي بردند. توان اصلي و قدرت راستين شيراز در تنوع آن بود. شيراز اين توانايي را داشت كه مي توانست رفتارهاي گوناگون را تحمل كند. بي آنكه زير فشار گروه هاي ناهمگون و مخالف يكديگر فرو ريزد . شيراز نه تنها مداراگر بود، بلكه به تنوع نيز ارزش مي داد. چرا كه حضور چنان موجي از سليقه هاي گوناگون – رندان خراباتي، زاهدان گوشه نشين، شعرا، وعاظ و ... سبب غنا و گوناگوني زندگي شيراز مي شد و انگيزه اي بود براي شكوفايي فرهنگي سده ي 8 هجري هم چنين منبع الهامي براي بسياري از چهره هاي پنداري دل انگيز و لطيف شعر حافظ بود.

 

اي بخت سركش، تنگش به بركش / گه جام زركش، گه لعل دلخواه

 ما را به رندي افسانه كردند /  پيران جاهل، شيخان گمراه

 از دست زاهد كرديم توبه / وز فعل عابد، استغفراله

 جانا چه گويم؟ شرح فراقت / چشمي و صد نم، جاني و صد آه

 كافر مبيناد اين غم كه ديده است / از قامتت سرو، از عارضت ماه 

/ 21 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرامرز

درود نازنین گرامی با يادداشتي درباره‌ي رخدادهاي اخير جنبش دانشجويي به روزم. سر بزن و حتما ديدگاه و نقد خودت را بگو.

تيرداد بنکدار

نازنين و بهرام گرامی دستتان درد نکند، شوخی شوخی با ما اصفهانیها هم شوخی؟! کاری نکنید که من هم فردا یک جریان پان اصفهانیستی تاسیس کنم

شاهين

سلام نازنين عزيز/شرمنده ازاين همه بی توجهی و سهل انگاري که فقط انگار برازنده ی آدم گيجی مثل من است!/ممنون از نوشتار تو.با بهرام ساسانی در بسياری موارد موافقم.البته کمی احساس کردم قرار است بين اسپهان و شيراز جنگ بشود! قرن هشتم دوره ای است که به وضوح سيستم خان خانی را در آن می توان ديد و حافظ شايد يگانه نابغه ی بی بديل اين عصر باشد./ تا آخر وقت اداری امروز بلاگم را به روز می کنم! قول می دهم.

afshin,germani

فرزندان آذرآبادگان ايران , آيا شما هم انديشه شير ايران بابک خرم دين هستيد آيا قهرمان آذربايجان را ميشناسيد , پاينده باد راه و يادش بخوانيد فرزندان آذر آبادگان تاريخ پر شکوه آن بخش

امان از دست آدم ها

درود باز اين مسلمان غير ايرانی حرفهايی زده است که پاسخ شما را ميتلبد.

afshin,germani

يلدا را با شکوه جشن ميگيريم ,, اين شب را که بلند ترين شب سال است , در کنار يکديگر جشن گرفته و مانند هر سال به شادي و پاي کوبي خواهيم پرداخت , و از ميوه ها و خشکبار سفره ها رنگ

نازنين متين

تيرداد گرامی نخست درود بر شما ديگر اينکه اين کامنت شما بيشتر شبيه تلگراف است يا اس ام اس يا چيزي شبيه به آن كه سرماي آلاسكا را در تارنگارم ايجاد كر تازه هنگام رفتن در را هم نبستيد كوران شديدي به داخل آمد تنها از رد پايتان در برف ها پي بردم شما بوديد...بهرام گرامي هيچ شوخي با اسفهاني ها نكرد تنها يك پرسش منطقي داشت كه براي من هم تازگي داشت البته همنطور كه ستارخان تنها به آذربايجان تعلق ندارد و رضاشاه تنها به شمالي ها مجلسي هم تنها به اسفهاني ها تعلق ندارد تلاش بر اين داريم كه منصفانه با مردان بزرگ و كوچكمان در تاريخ برخورد كنيم در مورد خودم هم در كمتر شهري از ايران مي شود كه دوست و آشنايي نداشته باشم به ويژه اكنون كه از نظر شغلي هم پي در پي در سفرم اما در اسفهان آنقدر فاميل و دوست و آشنا دارم كه زير پاهايم محكم و استوار باشد و بتوانم ويژگي هاي اخلاقي مردم اسفهان را بگويم و فكر كنم بيشتر از شما اسفهاني باشم چون از مادر به اسفهاني ها مي رسم بنابر اين اين حق را دارم كه با آنها شوخي كنم و آنها بزرگوارانه بپذيرند در ضمن اسفهاني ها بسيار سياستمدارتر و فهيم تر از آن هستند كه به گرد پان ها و چنين جدايي طلبي هايي ...

نازنين متين

بگردند چه خوب بود شما توجهي هم به نوشتار تارنگارم به رند شيراز و روزگار او مي انداختيد با سپاس

نازنين متين

شاهين گرامي از اينكه دير پاسخت را مي دهم پوزش مي خواهم دوست من دشمنت شرمنده باشد اما با اينكه تا پايان وقت اداري چند روز پس از چهارشنبه به تارنگارت رفتم هنوز به روز نشده بود به هر روي از ديدگاهات و حضور سبزت سپاسگزارم

تيرداد بنکدار

درود نازنين بانو از مهرتان سپاسگزارم.جستارتان راخواندم و لذت بردم. اگر اظهار نظری نکردم بیشتر به دلیل آن بود که خود را در این حیطه صاحب نظر نمی دانم. برايم جالب است که يک جورايی همشهری هم شديم. (ولی من اصفهانی ترم!) آنچه در مورد پان اصفهانيسم گفتم هم از روی شوخی بود. ولی دست از اين شونيسم (استانی) فارس برداريد! اما از شوخی گذشته به نظر من اصفهان و شیراز هر دو از زیباترین و بهترین شهرهای ایران هستند با مردمانی به مانند سایر ایرانیان دوست داشتنی. شاد وپیروز باشید.