فرانک

ادامه داستان فرانک....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

فریدون سه سال در آن مرغزار از شیر گاو نوشید و از پدری نگهبان برخوردار بود تا آنکه به فرانک خبر رسید که ضحاک از محل فریدون مطلع گردیده است. به نزد نگهبان شتافت و گفت:

«فکری ایزدی و عاقلانه در دلم بیدار شده است. نقشه ای به نظرم رسیده که چاره ای جز اجرایش ندارم. زیرا که این فرزند چون جان شیرین است. پس از سرزمین جادوگران و مردم فریبان مهاجرت می کنم و به مرز هندوستان می روم و این گروه مردمان را ترک می کنم و پسرک زیبارویم را به البرز کوه می برم.


 

دوان مادر آمد سوی مرغزار         چنین گفت با مرد زنهاردار

که اندیشه ای در دلم ایزدی             فراز آمده است از ره بخردی

همی کرد باید کزآن چاره نیست     که فرزند و شیرین روانم یکیست

ببرم پی از خاک جادو ستان          شوم با پسر سوی هندوستان

شوم ناپدید از میان گروه                برین را برم تا بالبرز کوه

سپس کودک را با سرعت پرندگان به کوه بلند رساند. در کوه البرز مرد دینداری که در فکر کارهای دنیایی و مادی نبود، زندگی می کرد، فرانک به او می گوید:

ای مرد پاک دین من با دل پر خون و سوگوار از ایران به اینجا آمده ام. بدان که این فرزند گرانقدر شخص برگزیده ای است و فرد برجسته ای خواهد شد. تاج از سر و سر از تن ضحاک جدا خواهد کرد و کمربند او را به خاک می رساند شکستش می دهد و بر زمینش می زند. از تو می خواهم از او نگهبانی کنی و چون پدر نگران زندگی او باشی.

فرانک بدو گفت کای پاک دین              منم سوگواری از ایران زمین

بدان کین گرانمایه فرزند من              همی بود خواهد سر انجمن

ببرد سر و تاج ضحاک را                    سپارد کمربند او خاک را

تو را بود باید نگهبان اوی                    پدروار لرزنده برجان اوی

آن نیک مرد فرزند را پذیرفت و از او به خوبی مراقبت نمود و هرگز نگذاشت به او ناراحتی رسد و دچار یأس و ناامیدی شود. از آن سو ضحاک از نشان گاو برمایه و مرغزاری که فریدون در آنجا رشد یافته آگاهی می یابد. بدانجا تاخت و گاو برمایه و دیگر چارپایان را بکشت و به خان فریدون شتافت و چون اثری از او پیدا نکرد آنجا را به آتش کشید.

فریدون چون 16 ساله شد از البرز کوه به سوی مادر شتافت تا از او درباره پدر و نژاد خویش جویا گردد. فرانک به او پاسخ داد:

ای پسر جویای نام و نژاد هر چه را که دوست داری بدانی برایت بازگو می نمایم. تو بدان که در ایران زمین مردی به نام آبتین زندگی می کرد و از نژاد کیان و پادشاهان و پهلوانی خردمند و بی آزار بود. او از نژاد پهلوان تهمورث بود و نام اجداد و نیاکان خود را خوب می دانست. پدر خوبی برای تو و همسر مهربانی برای من بود. جز به وجود و دیدار او دلخوشی و نشاط نداشتم. روزها بدین گونه می گذشت تا آنکه ضحاک جادوگر از ملک ایران [به سبب خوابی که دیده بود] به جان تو دست یازد و من تو را پنهان نمودم، چه روزهای سخت و ناگواری را پشت سر گذاشتم پدرت آن مرد جوان گرانمایه به خاطر تو جانش را فدا نمود [به دست خوالیگران ماران ضحاک] عاقبت به سوی بیشه ای گریختم که هیچ کس از آن خبری نداشت و رفت و آمدی در آن صورت نمی گرفت در آنجا گاو زیبای پرنقش و نگاری چون تصویر بهار سرسبز دیدم که سراپایش رنگ و نگاری افسون کننده و زیبا داشت. نگهبان بیشه شخصی بود که ترک دیگران گفته و عزلت پیشه کرده بود شاهوار بر صدر مجلس مرغزار زیبا نشسته بود. به او سپردمت او روزهای زیادی تو را در کنار خویش به نازو نعمت و لطف و کرامت پرورید و از شیر آن گاو چون طاووس رنگارنگ تو را چون یلی بزرگ و صاحب یال و کوپال نمود اما عاقبت خبر گاو و مرغزار به شاه ظالم رسید من شتابان خانه و دارایی و مال را گذاشتم و تو را از مرغزار برداشته و گریختم اما ضحاک خویش را به آنجا رساند و آن دایه بی زبان و مهربان تو را از میان برد و خانه ما را در هم کوفت گردو غبارش به آسمان رفت و ساختمان رفیع خانه تبدیل به چاه شد.

فرانک بدو گفت که ای نامجوی      بگویم تو را هرچه که گفتی بگوی

تو بشناس که از مرز ایران زمین          یکی مرد بد نام او آبتین

زتخم کیان بود و بیدار بود                خردمند و گرد و بی آزار بود

زتهمورث گرد بودش نژاد                پدر بر پدر همی داشت یاد

پدر بد تو را و مرا نیک شوی              نبد روز روشن مرا جز بدوی

چنان بد که ضحاک جادو پرست          از ایران به جان تو یازید دست

از او من نهانت همی داشتم            چه مایه ببد روز بگذاشتم

پدرت آن گرانمایه مرد جوان            فدا کرد پیش تو روشن روان

ابرکتف ضحاک جادو دو مار              به دست و برآورد به ایران دمار

سر بابت از مغز پرداختند                 مران اژدها را خورش ساختند

سرانجام رفتم سوی بیشه ای          که کسرا نبود هیچ اندیشه ای

یکی گاو دیدم چو خرم بهار              سراپای او پررنگ و نگار

نگهبان او پای کرده بکش              نشسته به پیش اندرون شاهفش

بدو دادمت روزگاری دراز              همی پروریدت ببر به ناز

زپستان آن گاو طاووس رنگ            برافروختی چون دلاور نهنگ

سرانجام از آن گاو و آن مرغزار          یکایک خبر شد سوی شهریار

زبیشه بردم تو را ناگهان                 گریزان زایران و از خان و مان

بیامد بکشت آن گرانمایه را             چنان بی زبان مهربان دایه را

وزایوان ما تا به خورشید خاک          برآورد و کرد آن بلندی مغاک

 

ادامه دارد....

 

 

/ 6 نظر / 45 بازدید
سیاوش

درود بر شما. تمام جنگهایی که پیشوا به آن دست زد به خاطر نژاد پر مهر آریایی و برای سروری ما و شما بر جهان بود. چه دلنشین است کشتن و سوزاندن حیواناتی که نژاد آریایی را آلوده می کنند. هیچ عشقی بالاتر از عشق به این نژاد وجود ندارد. و به راستی چه مبتذل است که عشق زن و مرد را برتر از عشق به آریا بدانیم. درود بر روان پیشوای نژاد آریایی. پاینده ایران

Mehdi707

با درود. داستان آشناست ولی هر داستانی که نام شاهنامه به همراه دارد خواندنی است و دوباره خواندن آن همچون دوباره ديدن بهار واجب (بايسته)است.

بيژن (سرود زرتشت)

با درود.. يار گرامی! بلاگ شما را در سرای مهربانان جای دادم. برای همکاری در (فرهنگ و انديشه) نيز برايتان دعوتنامه ای بنشانيتان می فرستم. شاد باشيد.

سورنا گیلانی

با درود . ضمن سپاس از نوشتار نوینتان و همچنين نيکونگريتان به نوشته های تارنگار سرزمین جاوید ؛ از اینکه در بازدید از تارنگار ارزنده تان دیرکرد داشته ام پوزش می طلبم . پيروز باشيد

alireza

با درود بايد بگويم که به نظر ميايد هر دو تلفظ از نام هوشنگ در متون اوستايی آمده باشد

سورنا گیلانی

با درود فراوان . تارنگار سرزمين جاويد با نوشتاری نوین با عنوان « نبرد سند : ياداور دلاوريهای جلال الدين خوارزمشاه » به روز شد . پاينده باشيد