کتاب و کتاب فروش

                       کتاب و کتاب فروش

شبی بارانی بود، ومن با شتاب خود را به اولین کتابفروشی رساندم، تا آن شب بارانی همیشه فکر می کردم ،که کتابفروشی ها بهترین جای دنیا هستند ،جایی پر از فرهنگ ،پر از دانش ،جایی که پاسخ همه ی پرسش هایت را می یابی،مکانی که حساب و کتاب به بن بست می رسد ، چرتکه وچرتکه پردازان را ه به جایی نمی برند.

پول معیار همه ی ارزش ها نیست،مکانی مینوی وپر ارزش ،می دانید خیلی کوچکتر که بودم خانوادگی به کتابفروشی می رفتیم،آن زمان ها چنان از هیجان پر می شدم که می خواستم با چشمانم کتاب ها را بخورم، نمی دانستم باید از کجا شروع کنم، البته نگران قیمت کتاب ها هم بودم، که اگه کتاب زیادی بردارم با پاسخ سرد پدر روبرو می شوم او می گفت :که بازهم می آییم،تو که همه ی این کتاب ها را نمی توانی بخوانی، ومن باز نگران، نگران از اینکه چگونه انتخاب کنم؟شاید دیگر هیچگاه نیامدیم.از سپردن کتاب ها به آینده متنفر بودم.واز حوصله ی زیاد بزرگترها بیشتر.حالا که بزرگتر شدم تنها به کتاب فروشی می روم می بینم که شوربختانه احساس بچگی من درست بود من حق داشتم از آینده بترسم.آخر با آن سن و سال کم چگونه آینده را پیش بینی می کردم؟  خودم هم در شگفت بودم!!شاید چون بر خلاف بزرگترها من از کوچکی با کتاب بزرگ شدم نه با حساب و کتاب!وکتاب فروش ها را خوب شاخته بودم.و یک احساس گنگ به من می گفت:هر چیز که خرید و فروش شود اسیر می شود واز خود اراده ای ندارد نمی دانم چرا؟!!همه ی چیزهایی که من دوست داشتم  اسیر بازار بودند؟ من اطمینان داشتم که اگر اختیار با کتاب ها بود همه ی آنها پیش من می آمدند.دیگر لزومی نداشت که آن ها را انتخاب کنم.نمی دانید چقدر انتخاب کردن سخت است ، زمانی که یک کتاب تاریخی برمی دارید، یک کتاب داستان با شیفتگی چشمک می زند،کتاب داستان را که برداشتید می بینید عکس های رنگی کتاب دیگر دلتان را می برد.من چه آن زمان که کوچک بودم ونه این زمان نتوانستم همه ی کتاب ها را داشته باشم.

اکنون می بینم که زمان را آن چنان از دست دادم ،که نه، از پشت ویترین های خاک گرفته ،ونه از قفسه های بلند ، دور از دسترس ،نمی توانم به آن ها برسم.

آن شب بارانی این حقیقت تلخ را فهمیدم،که «بهشت را ندیده باید خرید»، آن شب بدنبال کتابی وشاید کتاب هایی به کتاب فروشی رفتم ، برعکس همیشه نه تنها دستانم پر از کتاب نشد،بلکه حتی یک کتاب هم دلم را نبرد.

نام هر کتاب را که به کتاب فروش می گفتم ،او با شگفتی نگاهم می کرد وسری تکان می داد، سپس برای اینکه ،به گمان خودش مشتری خوبی را از دست ندهد می گفت: مشابهش را داریم، مانند اینکه به داروخانه رفته باشم ،من باخشم به او گفتم:این برای دل درد خوب است یا برای سردرد ؟!! چنان از چشمان ریز و بی درد او که در این وقت کم تمام دردها را به جانم انداخته بود بیزار شدم، که کتابی را که به دستم داده بود زمین انداختم و رفتم.

تا پاسی از شب  به تمام کتاب فروشی های آشنا ونا آشنا سرزدم ،ولی لحظه به لحظه نا امیدتر می شدم ،دیگر به فکر خیسی و تر شدن نبودم،هر کس مرا می دید فکر می کرد عزیزی را از دست داده ام،دلم می خواست زار بزنم،مردم دلسوزانه چتر هایشان را به من تعارف می کردندشاید با خود می گفتند:این دختر جوان از چه کسی ،یا چه کسانی رودست خورده است؟

سرانجام،خیس ،خسته ونالان به خانه بازگشتم، با تلخی به پدر نگاه کردم...هر چند مسبب چنین وضعی پدر نبود، اما او شرمنده شد ،شرمنده از این همه اعتمادی که به کتاب فروش کرده بود، اوفکر می کرد کتاب فروش ها امانت داران خوبی هستند،او نمی دانست که آن ها تنها یک دلال هستند، یک واسطه...

روزها و شب ها گذشتند کتاب ها کمتر وکمتر شدند،آخرین نمایشگاه کتاب گویای کتاب سوزان های تاریخ ایران بود. دیگر کتاب فروشی ها هیچ کششی برایم نداشتند، بحران نابودی اندیشه در راه بود و کتاب فروش سرگرم شمارش اسکناس های بی ارزش وناچیز خود بود.

اشوزرتشت می گوید: « بزرگترین گناه غفلت است.»

آیا پدر یا پدران  غفلت کرده بودند ؟، نمیدانم ،تنها می خواستم کتابم را پیدا کنم،کتابی با نام مادر بزرگ ،کتابی با نام راه شیراز...

مادر بزرگ را وقتی به کرمانشاه رفته بودیم،در فروشگاه کوچکی ،آن ور بیستون یافتم ،فروشگاهی که همه چیز داشت حتی جوراب!!آنجا بود که دانستم کتاب را دیگر نباید در کتاب فروشی ها کاوید.راه شیراز را گفتم در شهر خودم می یابم ، اما مانند این بود که کتاب راه شیراز استادم غیاث آبادی سال ها پیش ، در راه شیراز گم گشته بود،شاید هم راه های رسیدن به شیراز بیشتر آبی ست، یا باید با بولدوزر رفت!!!

چنان افسرده و گیج و حیران شدم که راه رسیدن به خانه را گم کردم چه رسد به شیراز!!!

تا اینکه ، آن روز رسید ،روز امید ،روزدلبستن وعاشق شدن روز شکفتن نیلوفر از میان دشت های پاسارگاد آن روز نشستم پشت تارنگارم ورفتم به تارنگار پژوهش های ایرانی ،آقای غیاث آبادی، در آنجا بود که راه شیراز روپیدا کردم ،راهی پراز عشق پراز مهر راهی که باید در آن گام گذاشت سپس راه به تو می گوید :چگونه بروی ،چرا بروی، آنجا بود که پدر بزرگ را یافتم،دوستش داشتم و آیینش را پاس داشتم حالا می دانم در آینده چگونه وکجا فرزندانم را ببرم،تا با پدر بزرگ شان آشنا شوند و ریشه ها را بیابند.

چنان شاد وچنان از خود بی خود شده بودم گویی به دوران کودکی به دوران پیش از کتاب سوزی بازگشته بودم.

ای پدر بزرگ

ای امید من

دلتنگم برای تو!

من به سراغ بیل پدر بزرگ رفتم

آن بیل که سینه زمین را می شکافت

آن بیل که دل خاک را زیر و رو می کرد

آن دستان که راستی می افشاند

آن زبان که به راستی گشوده می شد

آن چشمان که به راستی می اندیشید

آن چهره که نگران فردای ما بود...

                                               (راه شیراز – غیاث آبادی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 21 بازدید
خورشيدوش (يک ايرانی)

با درود. شرمنده از اين که در زمان آزمون های پايان ترم نتونستم به تارنگارتون بيام. همين جور که می بينيد نشانی تارنمايم را از www.farsi-sare.blogfa.com به www.khorshidvash.com تغییر دادم. البته داده های farsi-sare.blogfa.com به http://farsi-sare.khorshidvash.com منتقل شده. در اين باره رايانامه (ايميلی) برايتان داده ام و همچنين پیغامی با Yahoo!Messenger. پاینده باشید. خورشيدوش (يک ايرانی) www.khorshidvash.com http://farsi-sare.khorshidvash.com

کاوان

درود نازنين گرانمهرم: چقدر ساده و زيبا مينگاريد...... باور کنيد از خواندن نگارهاتان دلسير نميشوم..... ولی افسوس که ديگر کتابها به فريادمان نميرسند و بغضهامان در گلو خفته. فرياد ما آزادی است.واژه ای که رسيدن به آن،کهکشانی فاصله است... بلندای اندیشه تان تا جاودان جاری باد بدرود

آريانام

سلام. نوشتاری از درون بود و زيبا. ديرزيوی شادزيوی.

يوسف

سلام با حال بود به منم سر بزن بای