پایان نامه جستاری در گیتی

پایان نامه جستاری در گیتی

شمعیست دل مرد برافروختنی

چاکیست زهجردوست بردوختنی

ای بی خبر از ساختن و سوختنی

عشق آمدنی بود نه آموختنی

مدتیست که می نویسم، مهم نیست که چندسال یا چند روز است و باز هم این مهم نیست که چقدر اشتباه داشتم و یا دارم،مهم نیست برای خودم می نوشتم و یا برای دیگران، اما این مهم است که عاشقانه می نوشتم ، عشق به ایران یکدم تنهایم نگذاشته است تنها احساسی که مرا وامی دارد در سکوت سپیدی کاغذ به انزوا کشیده نشوم و تنهایی دستانم را با در آغوش گرفتن قلم از یاد ببرم، این روزها به یکباره به یاد آوردم که هزاران کتاب نخوانده مانده است هزاران راه نرفته پیش رو دارم و سدها کتاب نیمه باز که هر کدام نیاز به برگ خوردن دارد.

خوشا سفر رفتن! اگر نه همیشه در سفر بودن که دست‌کم گاه به گاه سفر رفتن! تو هم، اگر می‌خواهی تنهارنگ نبازی به زردی، آمادهء سفر شو! باشد؟

 وقتی که چهرهء آهنگ فردایی موج

با صدای چشمه‌ها و لبخند نور می‌خواندمان

رفتن نه این است:

- جمعی را واداشتن که بر دردهایم بگریید.

 وقتی دشت ستاره‌ها در بستر رود جاری‌ست

دیدن نه این است:

- زیبایی غنچه‌ها مستورند.

 وقتی که خون خون شقایق به شفق شعله زده است

گفتن نه این است:

- آینده تباهی‌ست،

ما تنهاییم

 اینک

در قلیان سبز جنگل‌ها

آغاز سرودن را شکوفا شو

و آذین کن

باغ سفرهای آینده را از تپش آینه‌های رود

تا مگر شکوه فردا

از شرقِ تندر آوایِ تو سر بر آورد

نمی دانم پس از این که به هذیان گفتن افتادم و بی آن که بخواهم هم نگران ات کردم هم گیج، و به کنکاش هایت پاسخ ندادم یا خودم را به کوچه علی چپ زدم، دیگر بخواهی که روبرویم باشی!

می دانی، شاید من هنوز جوجه کلاغی ام که راه رفتن و پریدن بلد نیست و هنوز پرهایش سیاهِ سیاه نشده است یا این که لاک پشت کوچولوی تنبلی که دور از نور و زیر سایه دنجی که خود را به خواب زده است. این ها را که می گویم به این خاطر است که مقدمه بچینم تا بگویم: "رو در رو حرف زدن ساده نیست." حتی در پاسخ پرس و جویت، گفتن این که "چیزهایی هستند که تنها و تنها مالِ دلِ خودِ آدم اند،" آسوده نیست. به همین دلیل می شنوی که "نه، هیچ طوری نیست! همه چیز رو به راه است. هوا آفتابی و پرنده ها تیزپر و سرحال اند!"

اصلن می دانی این وضعیت چه طوری ست؟ یک قالب یخ وقتی که می خواهد آب بشود، در واقع از یخ صفر درجه بشود آب صفر درجه، دمایش اصلن تغییر نمی کند، ولی خیلی خیلی زیاد انرژی لازم دارد. گرمایی نهانی یخ را ذوب می کند. گرمایی نهانی یخ را به سیلان وا می دارد. من هم اکنون انگار یک تکه یخ صفر درجه ام!

 باید بنویسم. نه! باید بیرونی یک باید از درون خودم و تنهاخودم می دانم که اگر بیرونی بود برای من نبود!

حالا که قلم روی کاغذ گذاشتم، هجوم ناگفته ها! چه قدر بد که در یکی از همان روزهای بد کسی از جایگاه دانایی چیزی به من یاد داد. این که سفیدی کاغذ، ذهن را تهی می کند! از کاغذ که چشم برمی دارم، دوباره هجوم پربلوای همه چیز، از خاطره تا خاطره! این برای من یعنی همه چیز. و دانایی دیگر می گفت: این یعنی افسردگی، زندگی در گذشته! بگذار افسرده باشم ...

شوق را، امید را، شور را، حرکت را و حس بودن را برای چه می خواهم؟ برای که؟ تو بگو برای چه بخواهم، برای که.می ترسم. از این که نوشته هایم خواننده ای، خریداری نداشته باشد! زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم ... و حالا این همه حیرت! این همه حسرت! این همه بغض! این همه یأس! این همه هراس! این همه امید فروخورده! این همه عشق فروشکسته ...، این همه سیاهی! و کیست که خریدار سیاهی باشد؟

می خواهم بنویسم. از آنها که آمدند و رفتند و از خودم که ماندم. از روزها که زایل شدند و از خودم که فرسودم. از ذهنی که فروشکست و از روحی که زوال خویش را به تماشا نشست، ساکت و مبهوت!

پس نیک تر دیدم که بیشتر پژوهش کنم در کنکاش هایم غرق شوم، نیاز دارم تا دیر نشده کسانی را بیابم مزه هایی را بچشم،عطرهایی را ببویم ، هزاران پرسش بی پاسخ مانده و زمان بسرعت درگذر ست...

نمی دانم دیگر زادروزهایی که در تنهایی می گیرم مرا به شوق نمی آورد باشد که زادروز رهاییم را با شوق به جشن برخیزم...

جستاری در گیتی  به پایان نمی رسد چون من هستم با آنکه در آن چیزی نمی نویسم من به هیچ پایانی اعتقاد ندارم حتا مرگ...

البته بی هیچ رد و نشانی هم نمی روم شما می توانید نشانی از من داشته باشید در تارنگاری از یک دوستhttp://atashforuzan.persianblog.ir

 اما بسیار متفاوت با دوستانی که داشته ام و دارم و یا خواهم داشت او همیشه و هر جا با من بوده است همچون سایه و نزدیکتر از پیراهن به تنم، پس با اطمینان شما را به او می سپارم...

و با سرود ای ایران که برای من همیشه آغاز یک شروع دوباره بوده هست به یاد می آورم تنین همه ی سرودهای ای ایران را که در نیمه شبی در پارسه«تخت جمشید» با هم خواندیم:

ای ایران ای مرز پرگهر / ای خاکت سرچشمه هنر

 

دور از تو اندیشه بدان /  پاینده مانی و جاودان

 

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم / جان من فدای خاک پاک میهنم

 

مهر تو چون شد پیشه ام  / دور از تو نیست اندیشه ام

 

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما  / پاینده باد خاک ایران ما

 

سنگ کوهت در و گوهر است / خاک دشتت بهتر از زر است

 

مهرت از دل کی برون کنم /  برگو بی مهر تو چون کنم

 

تا گردش جهان دور آسمان به پاست / نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

 

ایران ای خرم بهشت من /  روشن از تو سرنوشت من

 

گر آتش بارد به پپکرم / جز مهرت در دل نپرورم

 

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم / مهر اگر برون رود گلی شود دلم

 

                        تا درودی دیگر بدرود

/ 40 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوید مینایی

وندیداد و دیگر قسمتهای اوستا هماهنگی وجود دارد چرا که بسیاری از قوانین وندیداد در یشتها امده است مزدا گفت :«مدت سه روز و سه شب باید بدن خود را بشویند و برای کفاره گناهان باید سی تازیانه بخورند...مدت دو رو ز ودو شب باید بدن خودرا بشویند وبیست تازیانه بخورند » یشتها۱/ ۴۹۱/۳۰ /۱۲۲ ونیز در خرداد یشت و مهریشت برا صل تطهیر و حدود تصریح شده است و نیز در ارت یشت از گناهانی سخن به میان اورده که در وندیاد احکام ان بیان شده است ________

آقو نوید آقو این وبلاگ تعطیل شده بیده. لطفا مزاحم خانوم خانوما نشوین و مجبورشون نکنین هی بدرود خودشون بشکنن بیان جواب حرفای صد تا یه غاز شما رو بدن. شازده خانوم این حرفا رو تایید نمی کنن. فعلا بروید پیش اونی که از پیرهن بهش نزدیکتره. چه بدبختیه اون!

سید حسینی

درود برای دریافت پروانه ی انتشار یک ماهنامه نیاز پنج نام زیبای پارسی دارم . برای زنده نگه داشتن زبان پارسی یاری ام کنید.

نوید مینایی

حالا جالب است شیادانی میگویند ایران پیش از اسلام فلاسفه و دانشمندان بسیاری داشته است دروغی که در قوطی هیچ عطاری نمیگنجد یک مشت ادم وحشی انسان باید ازاد باشد به چیزی تعلق خاطر نداشته باشد چرا که فقط انسان است که نجات دهنده خود میتواند باشد و بس بهرحال این دروغها و جوکها و رجز سرایی برای یه مشت جوان ساده دل بسیار جذاب مینماید برای همین من باید به برای خداشناسی وباخدایی از عقاید ایرانیان باستان کمک بگیرم عقایدی بینظیر ببنید فلسفه افلاطونی و ارسطویی : خورشید چشم مزدا اهورا است... . یسنا 1/1/11+2/36 / اهورا مزدا را سری است مانند سرشاهین .... یشتها 1/ 39 پی درگیری مزدا با اهریمن ، اهریمن شکست خورد و بی هوش شد [قهقهه] میبنیم که حتی پزشکان دربار هخامنشی هم ایرانی نبودن و یونانی وغیره بوده اند و چنین است که دارمسستر میگوید این بناها نیز هنر ایرانیان نیست بلکه هنر هنرمندان یونانی ومصری فینیقی بوده که از سراسر جهان به ایران اورده بودند چراکه ایرانی هنر ندارد وبقول پلوتارک شرق همچنان بربر و روح شرقی هماره اسیر یونانیان. یا ضرب المثل ارسطویی ایرانیان در تقلید از بیگانگان بینظیرند[گل]

سید حسینی

درود با مطلبی تحت عنوان " آسیب شناسی نشر کتاب در ایران " به روز هستم. لطفا به وبلاگ گلوبالیست مراجعه و ابراز نظر فرمایید. با سپاس

mohammad

آقای بهرام ساسانی بهتر بود دوتا وبلاگتونو با هم نمیبستین تا تابلو نشه که شما همون نازنین متین هستید[قهقهه]

roodi

عرب زاده های کثافت سرتا پا نجس حقتونه همتون را با قانون همون الله وحشی سر ببرم تا با محمد محشور بشید و به سرزمین تاریکی قدم بزارید. هر چند که میدانم شما ها جانورانی بیش نیستید که حتی ارزش پاسخ ندارید . به وقتش اسلام نجس رو برای همیشه از سرزمین مادری بیرون خوایهم کرد.[خداحافظ]

مرد پارسی

با سلام و درود به شما دختر پارسی ، یه شما هم وطن اصیل ایرانی . دوست عزیزم وقتی مطالب رو خوندم حیفم اومد که در تحسین این حس زیبای میهن دوستی شما چیزی ننویسم . بسیار سرخوشم از این که میبینم بعد از این همه تاختو تاز (تازی و مغول و ترک و غربی) به این فرهنگ ناب ، هنوز هم با اقتدار و جسور سر از خاکستر بیرون کشیده و نشون میده که هنوز هم توی این دوران روشن اندیشی برتر از فرهنگ نوین غرب میدرخشه . دوست خوبم ، نازنین ، نمیدونم کی هستی و از کجا هستی ، فقط میدونم که یک ایرانی والاتباری . دوستت میدارم از برای این که دوست میداری اون چیزی رو که من هم دوست میدارم و گرامی می دارم . برای نکوهش پیام های زیر که بیشتر از طرف افرادی بی خردو نادان که همیشه بودن و هستن و بزرگداشت آشوزرتشت [ که من ، یک ایرانی ، او را شناختم و به او مهر ورزیدم ] این شعر زیبا از بزرگ حکیم عارف قزوینی میگزارم : به‌نام آن‌كه در شانش كتاب است چــراغ راه ديـنــش آفتــاب اســت مـــهيـــن دســتور دربــار خـدايـي شــــــرف بخــش نـــژاد آريــــايـي دوتا گــــرديده چـــرخ پيـر را پشت پي پـــوزش بـه پيـش نام زرتشـت بــه زيــر سـايـه نـامــش تــ

مرد پارسی

به‌نام آن‌كه در شانش كتاب است چــراغ راه ديـنــش آفتــاب اســت مـــهيـــن دســتور دربــار خـدايـي شــــــرف بخــش نـــژاد آريــــايـي دوتا گــــرديده چـــرخ پيـر را پشت پي پـــوزش بـه پيـش نام زرتشـت بــه زيــر سـايـه نـامــش تــوانـــي رسـيد از نــو بـه دور باســتانــــي ز هــاتف بشــنود هر كس پيامش چو عـارف جان كند قربـان نامــش شـفق چون سر زند هر بامـدادش پي تـــعظيم خـور، شــادم بيـادش چومن‌ گر‌دوست‌داري‌كشور‌خويش ستايــش بايــدت پيـغمبر خويــش بــه ايمــــاني ره بيــگانــه جويــي رها كن، تا بــه كي بــي آبـــرويي به قرن بيـست گـــــر در بنــد آيي همان به، ديـن بـــهدينان گـــرايي به‌چشم عقل، آن‌دين‌را فروغ‌است كه خود بنيـان كن ديـو دورغ است چون دين كردارش و گـفتـار و پندار نـكو شـد بـهـتر از يـك ديــن پــندار در آتشـــكده دل بر تــــو بــاز است درآ كاين خانه سـوز و گــداز اسـت هر آن دل كـه نباشـد شعـلـه‌افروز به حال ملك و ملت نيست دلـسوز در اين آتــش اگـــر مامــن گزيــنـي گلستـان چـون خليل، ايران ببيني دراين‌كشورچو‌شد‌اين‌شعله‌خاموش فتـــادي ديگ مــليت هـم از جوش تو را اي

مرد پارسی

تو را اين آتش اسباب نجــات است در اين آتش، نهان آب حيـات است چنان يكسـر سراپاي مرا سـوخـت كه بايد ســـوختن را از مـن آموخت اگرچه ازمن به‌جز‌خاكستري‌نيست براي گــرمي يك قرن كافي اسـت چو انــدر خاك خــفتم زود يــا ديـــر تواني‌‌‌‌‌‌‌‌جست از‌آن‌خاكستـر، اكسير بـه دنيـا بس همــين يك افتـــخـارم كــه يـــك ايــــرانـــــي والاتبـ‌‌ـــــارم به خون دل نيم زين زيسـت، شادم كه زردشتـــي بـــود خــون و نـژادم در دل باز چــــون گـــوش تـــو و راه بــــود مســـدود، بـايد قصـه كـوتــاه كنونت نيـست چون گوش شـنفتن مـرا هـــم گفتـــه‌هـا بـايـد نـهفــتن بسي اســـرار در دل مانده مسـتور كـــه بـي تـرديد بـايســتي بـرم گور در ضمن چیزی تا نوروز نمانده ، پیشاپیش سال 7031 میترایی آریایی رو به شما و اون دوستی که از تاریخچه ی هزاران ساله ی سرزمین آریایی خبر نداره تبریک میگم . خیلی خرسندم که پوست و خونم از سرزمینی هست که 7000 سال تمد و فرهنگ داره . پیروز باشی اریایی [لبخند]