برمکيان

                                                            بر مکیان<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

برمکیان اصلا ایرانی بوده اند وبنابر روایات قدیمی وکهن سدانت وکهانت«نوبهار» بلخ را که معبدی بودایی بوده بر عهده داشته اند. روایتی افسانه مانند، این معبد بودایی را به آتشکده ای تبدیل نموده است. برمکیان در اواخر قرن اول هجری، بدین اسلام گرویدند و بجهات وعللی که بخوبی معلوم نیست، بدربار خلفا اموی آمده و در نتیجه ی درایت و لیاقت و ثروت، نفوذی عظیم در زمان خلافت عبدالملک (65-86هجری) و جانشینان او کسب نمودند.

این قدرت و نفوذ در زمان خلافت عباسیان همواره افزایش یافت و دوسال پس از انتصاب سفاح بخلافت (132هجری) یکی از مهمترینرجال خاندان برمک، یعنی خالد، بوزارت منصوب شد. خالد در زمان خلافت منصور، برادر و جانشین سفاح، نیز شاغل وزارت بود و فرزندان وی مهم ترین مشاغل دربار خلافت را عهده دار شدند. پسر ارشدش یحیی بن خالد که اول مربی ومعلم هارون الرشید و بعدا وزیر وی شد، در مدتی قریب هفده سال فرمانروای یگانه بشمار می رفت و خلیفه عنوانی بیش نبود زیرا تمامی اختیارات را یحیی بتدریج از او سلب کرده و در دست خود گرفته بود. دو پسر یحیی یعنی فضل و جعفر نیابت پدر خود را در مقام وزارت بر عهده گرفتهبودند و بهترین و مهمترین مقامات دربار به برمکیان اختصاص یافت وهر کس را که از آنان نبود، از دربارخلافت بدور می راندند. این قدرت مفرط که نمی توانست حقدوحسد دیگران را بر نیانگیزد، باسعایت درباریان و نافرمانی فضل و جعفر ازاوامر خلیفه توأم شدو موجب فنا و انقراض برمکیان گردید.

در سال 187هجریهارون امر بقتل جعفر و عده زیادی از خویشاوندان و بستگان و دست نشاندگان برمکیان داد. یحیی و فضل را نیز  به زندان افکندند و پس ازچند سال تحمل شکنجه ها و زجرهای شرم آوری مردند و تمامی اموال آنها را تصاحب نمودند. سقوط برمکیان در تمام مشرق زمین، انعکاس بزرگی تولید کرد و سالیان دراز لیاقت و درایت خالد وهوشمندی و دوراندیشی یحیی و سخاوت و  بزرگواری فضل وقدرت قلم وفصاحت بیان جعفروعلو طبع وجلالت قدرمحمد وشجاعت وقدرت موسی در خاطره ی مردم باقی ماند.

«مروج الذهب،مسعودی»

 

بنابر روایت مسعودی: خلیفه پس از آنکه روز را در عیش وعشرت با جعفر به پایان رساند خواجه خود یاسر معروف به رخله را احضار کرد و به اوگفت که مأموریتی به او خواهد داد که تنها او قادر به انجام آن می باشد و بس وعدم اطاعت موجب موجازاتی مخوفخواهد گردید. یاسر فداکاری وفرمانبرداری خود را اعلام داشت و گفت جان خود را نثار خلیفه خواهد نمود. هارون به او گفت: پس حالا می روی نزد جعفربن یحیی و در هر وضعی که باشد سر اورا می بری و برای من می آوری. یاسر که فوق العاده متعجب و متحیرشده بود گفت مرگ رابر این مأموریت ترجیح می دهم.چون خلیفه اورا به سوکوت وادار نمود یاسر رفت که امر هارون الرشیدرا انجام دهد.جعفررا دید که بزمی آراسته است. وی را خواند واز امری که صادر گردیده او را مطلع ساخت. جعفر به او گفت  خلیفه شوخی کرده است. یاسر جواب داد که هیچ وقت امیرالمؤمنین به این اندازه جدی حرف نزده است.

شاید مست بوده است؟

خیر مست هم نبود.

جعفر گفت به پاس خدماتی که به تو کردم باز گرد وبه امیرالمؤمنین بگو که امرش را اجرا کرده ای اگر متأثر شد جان مرا خریده ای و اگر تأثری نیافت فردا امرش را انجام بده.

این کاری غیر ممکن است. پس من همراه تو می آیم و طوری می ایستم که جواب خلیفه رابشنوم یاسر این پیشنهاد را پذیرفت  واز همان قرار رفتار شد. هارونبرآشفت و به او گفت برو و فورا سر بریده جعفر را بیاور. چون سر جعفر راپیش خلیفه نهادند. خطاب به سر کرد و گله های بسیاری که از او داشت برشمرد و بعد دستور داد سر یاسر را نیز بزنند زیرا نمی تواند سر قاتل جعفر را هم ببیند.

وچنین بود کار کسانی که خودرا جانشین خدا بر روی زمین وامیرالمؤمنین می خواندند.             

 

پایان

 

/ 15 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يک ايرانی

با درود. از ديد من مردمان ایرانی شایستگی آن را دارند که برتر باشند و شکست های پياپی مايه ی خشک شدن ريشه يشان نمی شود. بايد دوباره از نو شاخ و برگمان را برويانيم. يک ايرانی www.farsi-sare.blogfa.com

فرید

با درود تارنگار سرزمین پارسیان با جستاری تحقیقی پیرامون مغان بروز رسانی شد شاد زیوید مهر افزون

کوروش ايرانی

با درود بر شما دوست عزیز/ بعد از حرفهای آن عرب تازی در مورد کوروش و هخامنشیان عرب تازیز سوسمار خور دیگر دهان کثیف خود را باز کرده و جرات کرده درمورد کوروش و تاریخ 2500 ساله اراجیفی را گفته است به من سر بزنید و اعتراض خود را به وی اعلام کنید تا تازیان بغهمن که نمی توانند ایران را از ما بگیرند/ شاد و موفق باشید اهورا نگهدارتان

فريدون

با درود. شادمان می شوم ديدگاه خودتان را درباره ی نوشتار هويت اصيل ايرانی در تارنگارم بخوانم. شادزيوی.

آریانام

سلام. مدتی است که حضور ندارید نوشتاری درباره ی اسلام نوشته ام )بخش نخست( که شما را به خواندن دعوت می کنم

هرمز ممیزی

سلام دوست عزيز / و چنين بود که ايرانيان هرگز زير بار خلافت نرفتند!

شاهين

سلام به خانم نازنين گرامی / اگرچه از نظر گذاشتن برای دعوت به بازديد متنفرم ولی قبول کنيد تقصير شماست! درباره ی اين متن نظرم را داده ام و چاره ی ديگری برايم نمانده است.به هر روی روزنه ی تاريخ با گفتاری درباره ی بازخوانی پرونده ی گروه های چپ به روز شد.

ريحانه

دروود از تارنگار وزين شما ديدن کردم. جستارهای بسيار سودمندی نگاشته ايد به ويژه در مورد مانويان همچنين پيان های شما در مورد هرمسيان در تارنگار آريانام بسيار جالب بود.پيروز باشيد

شاهين

باز هم سلام به خانم نازنين/ اين بار مطلبی نوشته ايد که به من انگيزه ی آمدن به اين جا را داد.بدون تعارف هميشه از پيام هايتان لذت برده ام.چون هربار نکته ی تازه ای برای گفتن داريد.و اما چپ:شايد باورتان نشود اما در کودکی قهرمانان من چپی های مشهور بودند! پدرم کتاب خوانی حرفه ای بود و در کنار کتاب هايش خرواری هم از کتاب های کمونيستی داشت.خودش هرگز به مرام اين گروه ها معتقد نيست.اما من در کودکی عاشق چه گوارا بودم! خودم را جای کاسترو می ديدم و از قهرمانی های ارانی در زندان و داستان مقاومت چريک ها در زندان (چنان چه به آن ها نيز خواهم رسيد) احساس غرور می کردم.بزرگ که شدم فهميدم چه بازی غمباری بود! حالا می خواهم آن ها را آن طور که هستند ببينم و شما را هم در اين تجربه سهيم کنم.به رقابت ها و حسادت هايی بپردازم که اين قهرمانان! با هم داشتند و در حد پست ترين مردمان گاه به جان هم می افتادند.از سست عنصری برخی از آن ها و اين داستانی که سر دراز دارد.هر گاه اين مطالب را خوانديد به ياد پسر ۸ ساله ای بيفتيد که می خواست کاسترو باشد و حالا به اين اسطوره هاي کودکيش می خندد.

آتوسا ايرانی

دير زمانيست که هويت خود را گم کرده ام.....به ديدنم بيا.