ساقيا لطف نمودي  قدحت پر مي باد  

                                     اينكه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد

اينكه پس از 14 سده سكوت، 14 سده هياهو، آرام بگيريم و براي يك بار و براي هميشه تمامي گره ها را به جاي اينكه با دندان باز كنيم، با سرانگشت مهر و خرد، يكي يكي بگشاييم، اينكه بتوان تمام نگاه ها را به يك سو گرداند و تمامي دغدغه ها را رها كرد، رها كردن انديشه و فرهنگي كه ريشه در  آييني بيگانه دارد، تقليدي شوم و نافرجام كه ما را به سمت و سوي بي انديشگي و پيروي كوركورانه از انساني كه خود در گل مانده و آرزوها بر دل، انساني كه ريشه ي همه ندانم كاري هاي ديروز و امروز و فردايش  را بر گردن چرخ گردون و زمانه ي ستمگر مي گذارد  نه در كژ روي و كژ انديشي هايي كه تنها خود مسبب آن بوده و خواهد بود.

از يادمان ها ي دردناك زندگي ام آن زماني بوده است كه مي ديدم كساني دورا دور چنان به خواندن شاهنامه و تاريخ ايران برخاسته اند كه همچون نواي دهل بسيار دلنشين بود، اما همينكه بدان ها نزديك و نزديكتر مي شدم با شگفتي  اين احساس تلخ وجودم راپر مي كرد، كه آنها شاهنامه را واژگون در دست گرفته اند، و از اين رو سخنانشان وارونه است،و ياد گرفنم كه برخي انسان ها دور و نزديكشان يك صدا و هماهنگ نيست.و ياد گرفته ام كه سكه اي كه آن رويش تنفر است، اين رويش بدون شك تزوير است، براي روراستي و صداقت، نخست بايد عشق داشت، كساني كه عشقي به اين سرزمين و فرهنگ و تاريخ ديرينه آن ندارند، چون نهال بي ريشه اي مي مانند كه مدتي رنگ و بويي دارند، اما سترگ نمي شوند و بي بهره وبي بار مي پوسند و فراموش مي گردند. و دانستم كه سقرات چرا و چگونه نوشيدن شوكران را به تبعيد و دوري از سرزمين خويش برتري داد،او فرار و يا تبعيد از سرزمينش را به معناي بريدن پيوند با سرچشمه ي هويت خويش مي دانست، بنابر اين براي او جام پر از شوكران خيلي بهتر و برتر از بي هويتي يعني بدون وابستگي به سرزمين و زادگاهش بوده است.

اين كه هر بار پير كارآزموده اي را مي بينم كه سخن هاي وارونه از شاهنامه مي خواند و سرگرم بازي و آزار موران است، اين انديشه در من توان مي گيرد، آيا او چگونه مي تواند از فردوسي سخن براند، مگر فراموش كرده است كه قرار بر اين است كه آزار موران تنها كار كودكان بازي گوشي باشد كه اهل شاهنامه خواندن نمي باشند؟هنگامي كه از او مي پرسم مگر نشنيده اي كه فردوسي پاكزاد گفته ميازار موري كه...؟ در پاسخم مي گويد ميازار با بيازار چه تفاوتي دارد؟، برو فرهنگ را از تاجيك ها ياد بگير! آن هم به گفته ي استالين:!( تاجيكان از خلقي اند كه روشنفكران آنها شاعران بزرگي چون فردوسي را به جهان آورده اند و بي سبب نيست كه تاجيكان سنتهاي فرهنگي خود را از او مي آورند ")استالين  بهتر مي داند كه فردوسي چه گفته و چه نگفته است، ببينيد چگونه با يك تير  هم يار و هم ديار را از چنگمان در مي ياورند. نخست اينكه تاجيكان به سرزمين بزرگ ايران تعلقي  ندارند، بلكه تاجيك ها برگرفته شده از خلقي اند كه اين خلق روشنفكراني دارند چون ماركس و لنين و استالين كه هزاران نفر همچون فردوسي مي زايند و نتيجه گرفته است كه فرهنگ و سنت تاجيكان از همين روشنفكران گرفته شده است.

 دوست گرامي در تارنگارشان فرموده اند كه از گفتگو و آشنايي با كساني كه مجبور مي شوم با آنها هم سخن و همراه شوم اندوهگين هستم چون با آنها هم انديشه نيستم،! روشن نيست كه چرا پس از دوسال به اين نتيجه رسيده اند!! و يا اينكه چرا مجبور بودند با هر كه هم انديشه نيستند همراه شوند؟!

اكنون اينان كه مهرشان يك سويه بوده و در نتيجه مايه ي دردسر در ديد ايشان چگونه كساني هستند؟

1- وطن پرستانی که راه به بیراه برده اند

2- میهن دوستانی که کژ راهه را ، راه درست می پندارند !!

3- بعضی ها ملی گرایی را هم معنی می دانند با :( كه گويا تمامي مشكل ايشان با دوستان گروه 1و2 نيز در همين قسمت گزيده شده است )

 1- کوروش و داریوش دوستی !
2- پاسارگاد دوستی !
3- هخامنشیان و ساسانیان دوستی !
4- زرتشتی گری !

و سپس عذر همه را مي خواهند و سوت  پايان  بازي را در نيمه ي دوم آن به صدا در مي آورند!!!

نخست اينكه دوست گرامي همه ي دوستاني كه به تارنگار شما مي آيند وظيفه ندارند كه فرهنگ و تاريخ شما را به شما اثبات كنند، يا اينكه شما را قانع كنند كه راهي كه مي رويد و يا خواهيد رفت راست و درست است، و يا اشتباه و نا درست، آن ها تنها مي توانند در پاسخ بهتر پرسش ها به شما ياري رسانند، شما بدون آزمايش، تمامي دوستاني را كه به گونه اي هم انديش شما نبوده اند كنار گذاشته ايد و اين بدان معنيست كه پاسخ پرسش هايتان را يافته ايد و از آغاز در پي پاسخ و روشن شدن نبوده ايد بلكه مي خواسته ايد كساني را به دنبال خود بكشانيد و اكنون فكر مي كنيد كه زمانش رسيده كه انديشه تان را به خورد ديگران بدهيد،شما تاريخ ايران و شاهنامه را واراونه مي خوانيد و مشكل مي سازيد و سپس ريشه ي تمام مشكلات را در رژيم پهلوي و پارس بودن رضا شاه و فرزندش مي دانيد! و سرنگوني هخامنشيان و ساسانيان را برگردن موبدان مي گذاريد، بدين گونه در نگاهي كه شما به تاريخ ايران مي اندازيد هميشه كساني را مي يابيد كه گناهان و اشتباهات ساخته و پرداخته شده ي  تاريخي را برگردنشان بياندازيد و از همه بالاتر و بزرگتر گناهان قوم پارس است.!!

آری ساختمان نظری شما به وجود «ملت ظالم» نیازمند است  و بدون یافتن یا ایجاد یا تراشیدن ِ یک «ملت غالب » و  نشان دادن یک «قوم الظالمین» برای زمینه سازی اجرای یک «سنگسار»  یا  «شمع آجین ِملی» در ایران پای چوبین استدلالتان خواهد شکست و کمُیتِ فکریتان خواهد لنگید و به گِل فرو خواهد رفت. معادله شما یک طرف بیشتر ندارد : طرف دوم . از این رو به جعل طرف اول معادله نیازمند شده اید و سرآسیمه به دنبال «پرتقال فروش» می گردید تا او را « ملت ظالم فارس» بنامید!

و گرنه هيچ پژوهشگر و تاريخ نويس ايراني و فرنگي تاريخ را با كورش و از كورش بزرگ آغاز نكرده است، روشن است كه پيش از او فرمانرواياني بوده اند اما اين كورش بزرگ بودكه در ميان تاريكي هاي سده ها برخاست و به مردمان آن زمان درس يكتاپرستي،عدالت و انسانيت آموخت و شاهنشاهي ايران را براساس آرمان هاي مقدسي بنيان گذاشت و پيشرقته ترين ايدوئولوژي هاي سياسي و اجتماعي و انساني را براي ملت هاي جهان به ويژه ملت ايران پي ريزي كرد.

كساني كورش را بزرگداشتند كه بزرگي كارهاي شايسته و در خور تحسين او را در تاريخ ديده اند، و زبان به اعتراف گشوده اند،در همان دوران تاريك باستان كه كورش، ملل جهان را از اسارت و يوغ بردگي رهانيد، كساني فرمانروايي مي كردند مانند آشوربني پال پادشاه ستمگر آشور كه اندكي پيشتر از كورش زندگي مي كرد در گشايش سرزمين ايلام و جهانگشايي خود با افتخار بيانيه اي آورده است: «من شوش شهر بزرگ مقدس، جايگاه خدايان و محل اسرار آنها را به خواست آشور و ايشتر فتح كردم... در گنج هايش را كه در آن زر و سيم و مال فراوان بود گشودم... همه طلا و نقره و ثروت را كه شاهان پيشين ايلام در آن گرد آورده بودند... آنها را به عنوان غنيمت جنگي به سرزمين آشور آوردم. من زيگورات شوش را كه از آجرهايي با سنگ لاجورد لعاب داده شده بود،من تزيينات بنا را كه از مس صيقل يافته ساخته شده بود شكستم. شوشيناك خداي اسرا آميز كه در مكان هاي اسرار آميز اقامت دارد ئ هيچ كس نديده است كه او چگونه خدايي مي كند، سومودو، لكمر... اين خدايان با زينت آلاتشان، ثروتشان... به سرزمين آشور آوردم...پيكره گاو نر وحشتناكي را كه زينت بخش درها بودند از جا كندم، معابد ايلام را با خاك يكسان كردم و خدايان آن را به باد دادم. سپاهيان من به بيشه هاي مقدس آنان كه تا آن هنگام هيچ بيگانه اي از كنار آنها گذر نكرده بود گام نهادند، اسرار آن را ديدند و به آتش كشيدند. من قيرهاي شاهان قديم و جديد آن را... ويران و متروك كردم. اجساد آنها را در جلوي آفتاب قرار دادم و استخوان هاي آنان را به سرزمين آشور آوردم... همه خاك شهر شوش و شهر ماداكتور و شهرهاي ديگر را به توبره كشيدم و در مدت يك ماه و يك روز سرزمين ايلام را به همه پهناي آن جاروب كردم. من اين كشور را از گذشتن دام و گوسپند و نغمه هاي موسيقي بي نصيب كردم وبه درندگان و ماران . جانوران وحشي رخصت دادم كه آن را فرو گيرند. من در موردت يكماه و بيست و پنج روز اين سرزمين را به بيابان برهوت تبديل ساختم. من در روستاهاي آن نمك ريخته و خار كاشتم. من دختران شاهان، و همسران شاهان، همه خانواده هاي قديم و جديد شاهان، شهربانان، شهرداران شهرها...ساكنان مرد و زن... چهار پايان بزرگ و كوچك كه شمارشان از ملخ بيشتر بود را به عنوان غنيمت جنگي به سرزمين آشور روانه ساختم... آواي انسان، سم چهارپايان بزرگ و كوچك، فريادهاي شادي... به دست من از آنجا رخت بر بست»

اين سند زنده را، با آنچه كورش پس از تسخير بابل در بيانيه خود آورده است مقايسه كنيد تا پي ببريد كه چرا و چگونه كورش براي ايران و جهان از برتري ويژه اي برخوردار است.

شما بدون اينكه بگوييد اين پارس ها چه كساني هستند و يا بودند ويا اينكه اكنون قومي به نام پارس وجود دارد؟! به ناگاه همه چيز را در وجود آن ها خلاصه مي كنيد و از مشاورين رضاشاه تا فرزندش محمدرضا شاه را پارس مي خوانيد و كورش و داريوش را دسيسه ي پارسان مي ناميد!و با غوغاگري و مظلوم نمايي از دست اين قوم پارس به شكوه و شكايت مي پردازيد.!

 

اساس و بُنمایه ي این نظریه شوم ، برگرفته از کتابی ست به نام  «سوسالیسم و مسئله ي ملی» که استالین برای به اصطلاح «حل مشکلات ملی» در روسیه ي استعماری و برای انتظام دادن و در واقع به جهت زير سلطه بردن کامل متصرفات تزاری و ملت های مسلمان قفقاز و ماورا قفقاز و آسیای میانه تنظیم کرده بود و به مدت 60 الی 70 سال به وسیله ي شیفتگان بلشویسم و وابستگان فکری و سیاسی روسیه در ایران به نام «راه حل مارکسیستی مسائل ملی» در ایران تبلیغ می شد  و مقصود آن بود که  این نظریات دستوری با شرایط اجتماعی ، تاریخی، جغرافیايی و فرهنگی و زبانی ایران تطبیق داده شود تا همان برنامه ها و آرزو های تزاریسم روسی ، این بار به نام «مارکسیسم» و در جامه ي سرخ «اردوگاه سوسیالیستی» تحقق یابد.این هدف شوم حتا یک بار ، یعنی در دورانی که بواسطه ي رخدادهاي مربوط به جنگ جهانی دوم  شمال ایران در اشغال ارتش سرخ بود واقعیت عملی یافت و به مدت یک سال شهرهای شمال غربی کشور ما را دچار آشوب و پریشانی و جداسری ساخت .هرچند خوشبختانه دشمن ناگزیر به ترک ایران شد و جز روسیاهی برای مزدوران داخلی و خیالبافی برای کژاندیشان یا شستشو شدگان مغزی باقی ننهاد.

ايرانيان با وجود شكست هاي نظامي كه از بيگانگان خوردند، اما هيچگاه فرهنگ و تمدن خود را از دست ندادند،  اين فرهنگ و تاريخي كه به ما رسيده است و همچنين در شاهنامه گردآوري شده است به وسيله ي اوستا و موبدان در تاريخ از نسلي به نسل ديگر رسيده است.

...« ایرانیان شدیداً تا پایانِ زمانِ ساسانیان دارای این آگاهی از هویت ملی و فرهنگی خود بودند. ایرانیان از زمان مادها (سال 612 پیش از میلاد) با براندازی حکومت آشور به عنوان قدرت سیاسی جهانی به عرصه ی تاریخ گام نهادند و بعدها به وسیله ی کوروش بزرگ به چنان جایگاه و عظمتی رسیدند که در تاریخ بی مانند بود و این تا زمانی که اسکندر به ایران آمد، ایرانیان بزرگترین یا تنها قدرتِ جهانِ شناخته شده ی آن زمان بودند. در آن زمان سرزمین هایی چون چین و ... برای تاریخی که ما از دیدِ غربیان بدان نگاه می کنیم، ناشناخته بود. دوره ی حکومت اسکندر و جانشینان او نیز بیش از 70 سال در ایران نپائید که به وسیله ی پارت ها از ایران بیرون رانده شدند و پس از آن نیز، ایران در زمان دو سلسله ی اشکانیان و ساسانیان، یکی از دو قدرت جهانی بود. یعنی تنها، زمانی با رم و زمانی نیز با بیزانس (در دوره ی ساسانیان) درگیر بود.

بنابراین ایرانیان از سال 612 پیش از میلاد تا 652 میلادی که با تازش اعراب، حکومت ساسانیان به پایان رسید، در درازای این 1200 سال یا تنها قدرت جهانی بوده اند، یا یکی از دو قدرت جهانی. حالا شما به تاریخ جهان نگاه کنید و بگوئید کدام کشور در جهان چنین زمانِ درازی توانسته یکی از دو قدرت جهانی باشد و همچنین با خود فکر کنید که این زمانه ی دراز چه تاثیر بزرگی روی اندیشه و ذهن ایرانیان گذاشته است.

این چیزی است که ناسیونالیسم ساسانی را به حدی می رساند که ترکان و اعراب را بندگان خطاب می کند و تنها رم را به رسمیت می شناسد...

...در دوران معاصر نیز ما به دو موج برخورد کرده ایم. یکی موج جریان چپ بود که ماندگاری اش را در نفی گذشته ی ایران می دانست. این موج تا زمانی که شوروی بر مسند قدرت بود، بر آن بود که به همه بقبولاند که شما تاریختان از انقلاب اکتبر آغاز می شود! در ایران نیز چون خود مستقیم نمی توانستند دست به این کار بزنند، دست هایشان این کار را می کردند و با انکار هویت ملی و فرهنگی ایرانیان جاده صاف کن سیاست های شوروی در ایران شدند. همچنین یک سری تحقیقات شبه علمی هم به وجود آمد که خیلی مُد روز شده بود که بگویند این شوونیشم ملی است و ... یک عده هم پیدا شدند و خواستند ملی گرایی که ما بیش از هر زمانِ دیگری که بدان نیاز داریم نفی اش بکنند و بگویند: این نفوذ فرهنگ غرب است. حتی در این زمینه کتابی هم نوشته شده که کلمه ی ایران در آن وجود ندارد و به جای آن از کلمه ی فارس استفاده شده است، چراکه شوروی خیلی دلش می خواست نام ایران تبدیل به فارس شود چرا که آنگاه می توانست بگوید حال که شما فارس هستید، تنها منطقه ی فارس از آنِ شماست و باقی سرزمینتان باید آزاد باشد. در این راستا بسیاری از بندگان ایرانی این تفکر که کلمه ی ایران آزارشان می داد، مدام این نام را نفی می کردند. چراکه می دانستند نام ایران با یک آگاهی ملی – فرهنگی کهنی در پیوند است. آنها نام ایران را نفی و انکار می کردند و می گفتند: این شوونیسم ملی و تاثیر فرهنگ غرب است! البته شکی نیست که غرب بر ما تاثیر گذاشته است ولی دول غربی مانند: فرانسه، انگلیس، آلمان و ... سالیان سال در جاهای مختلف آسیا و جهان حکومت کرده اند، پس چرا نتوانسته اند، این را به ملت های دیگر بدهند در حالی که بدون حکومت کردن به ما، ما این افکار را توانسته ایم به راحتی از آنها جذب کنیم!؟...(جلال خالقي مطلق)

اكنون اگر شما مي خواهيد پا جاي پاي رضا براهني ها و احمد شاملو ها بگذاريد، بدانيد كه شاهنامه با شاهنشاهي آغاز مي گردد و دين زرتشتي و شاهنشاهي  مساويست با نا سيوناليسم ايرانيست، پس تلاش بيهوده ايست كه شاهنامه را دستاويزي براي مقاصد خود كنيد.

روي سخنم با تارنگار:

http://www.sokhanma.blogfa.com (جعفر معروفي)

براي آگاهي هاي بيشتر:

 (جلال خالقي مطلق)http://rouznamak.blogfa.com/post-146.aspx

 (بهرام روشن ضمير)http://rouznamak.blogfa.com/post-128.aspx

 (بهرام روشن ضمير)http://rouznamak.blogfa.com/post-92.aspx

 http://www.chaldran.net/fa/index.php?option=com_docman&task=doc_view&gid=6&It (كتاب« از پادشاهي تا امپراتوري» بهرام روشن ضمير)emid=8

 

 

/ 43 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرویز عبادی

خانم عزیز من وکالت کسی را ندارم تنها از استاد خواهش کردم این بحث را تمام کنند مگر خود شما وقتی این توهین ها را به شخصیت ایشان ، این بالا می گذاشتی از ایشان در مورد مطالبی که نوشته اند سئوالی کردی؟ شما با این که بقول خودتان مدتهاست ایشان را می شناسید چطور حاضر شدید این دوستی را یک شبه تبدیل به دشمنی سازید؟ چرا پس از این همه سخن و پاسخ استاد هنوز این اهانت ها را پاک نکرده اید؟ چطور با این وضع بدنبال این هستید که این مشکل حل شود؟ قبلا هم گفتم که متاسفانه شما آن را نادیده گرفتید و آن مطلب این است که : چرا اول انگ می زنید و بعد می گویید پاکش کن بحث شما غیر مستدل و مغیر منصفانه است اگر در دانشگاه و مراکز علمی هم شما چنین مرامی داشته باشید فکر می کنم خیلی زود متوجه می شوید این طور برخورد کردن درست نیست شما اول اهانت هایت را پاک کن و بعد بگو معروفی دردت چیست و... در ضمن من دیگر برای شما پیام نمی گذارم تا تغصیرات خود را بر گردن من نگذارید

هرمز مميزي

سلام مقایسه جالبی است متن کتیبه آشور بنی پال با کتیبه های کورش و داریوش

بهرام ساسانی

با درود. نازنين گرامی نوشتارت حیرت انگیز بود. آن کامنتهایی که درباره تاریخ ماد نوشتی را در متن بگذار. بسیار روشنگر بود. و این را به یاد بسپار که کسیکه با تو بحث میکند، هیچوقت نمی آید بگوید که بله! من به کل اشتباه کردم! و حرفم را پس میگیریم! و دیگر تکرار نمیکنم! هیچگاه این انتظار را از طرف نداشته باش. چراکه همه ما انسانها غرور داریم و غرورمان به درست یا غلط اجازه نمیدهد. من با تجربه سالها و سالها بحث با دیگران به این نتیجه رسیدم. آنها یا هرگز حرف شما را نمیپذیرند و یا اگر هم در دل بپذیرند، هرگز به زبان نمی آورند. آنچه مینویسی برای دیگران و خوانندگان بنویس. تا دیگران در این چاه قومگرایی اینها نیوفتند. کارت عالی بود. باعث شدی تا هرکس آن وبلاگ را بخواند، نقدهای ما را هم بخواند. و بیگمان خوانندگان داوری خواهند کرد. نیازی به مجادله نیست. آقای پرویز عبادی با درود به شما، اگر سخنی با من دارید در وبلاگ خودم بزنید و نه اینکه اینجا و آنجا بگویید. درست نیست.

بهرام ساسانی

از کسی که هنوز نمیداند که خاندان پهلوی اهل کجاست و قومش چیست،‌ بعید نیست که نام جلال خالقی مطلق را نشنیده باشد!!!‌ معلوم است که آن عکس فردوسی و آن عشق و علاقه به فردوسی بیشتر نمایش است. وگرنه جلال خالقی مطلق و فردوسی در حال حاضر مترادف همند. خالقی مطلق پس از ۱۰۰۰ سال شاهنامه فردوسی را به بهترین شکل ویراستاری کرده است و بهترین شاهنامه موجود در جهان را ارائه کرده است دیگر نسخه های آکادمیک نظیر ژول مول یا مسکو را از رده خارج و منسوخ کرد. آنوقت یک عاشق فردوسی حتا نامش خالقی مطلق به گوشش نخورده!!! و آنگاه دم از ایرانگرایی میزند!!!

.

پادشاهی در استوره و تاريخ ايران/انتشارات عطايی/ پاسخی به دشمنان شاهنشاهی ايران باستان

اميد عطايی فرد

با درود/ کورش بزرگ از سوی مادرش به دودمان ماد پيوند دارد و اشکانيان نيز خود را از تبار اردشير هخامنشی ميدانستند و ساسانيان نيز نسب خود را به هخامنشیان ميرساندند. بنابراين همه ی دعواها سر لحاف ملانصرالدين است!!

عرشیا

دیدم حرفم را جناب معروفی گفته اند((تو(نازنین متین)همان کسی هستی که میخواهی با خراب کردن دیگران خودت را آباد کنی))اگر شک داری برایت سند بیاورم؟!!!

نازنين متين

برای عرشيا: چون ترا وهم تو دارد خيره سر / از چه گردی گرد آن وهم دگر؟ حرف تو چه بوده که جناب معروفی بگويد تو نه سخن مرا فهميدی نه سخن معروفی را! من آنقدر برای جناب معروفی ارزش و احترام می گذارم که هنگامی که ديدم ايشان با نوشتن اين جستار خود را خرد کرده اند نگذارم بيشتر از اين به خود بی احترامی کند...اکنون تو از تاريکی ها در آمدی و تيری از تاريکی رها می کنی به چه منظور؟