هنوز از جشن تيرگان زمان ي نگذشته، جشني ايراني كه امسال براي نخستين بار در شيراز توسط غير زرتشتيان برگزار شده بود شادي در وجودم لبريز بود، آسمان شيراز را ابري زيبا فرا گرفته بود، تيشتر را احساس مي كردم، تو گويي در كنارم گام مي نهد و در گوشم نجوا كنان از ستيزهايش مي گفت از اينكه چگونه اپوش را پيروزمندانه بر زمين زده است، و من دستان گرمش را مي فشردم و پيروزي هايش را به او شادباش مي گفتم، و او هم با بارشي بر سر و صورتم، صدها بوسه بر دل و جانم مي زد، آنروز اقليتي وجود نداشت همه ايراني بودند هرچند كه بهايي و زرتشتي و مسلمان هم بود ولي نقطه ي اشتراكمان عشق به ايران بود، ايران بود كه از وجودمان، پلي ساخته بود، پلي كه دست هاي عاشقمان را به هم مي رساند، و عاشقانه در هم مي   فشرد، تا قطرات آب را بر سر و روي هم بپاشيم، قطره هاي آب به ما كه مي رسيد جاري مي شد و روي خاك باغچه روان مي گشت، ديگر مني نبود عشق به ايران از من ها ما ساخته بود، در آخرين لحظه هاي روز 10 تيرماه ديگر يك نفر خشك مغز در بين مان وجود نداشت همه از عشق ايران سيراب شده بوديم، باد و آب و خاك و آتش، در اين دگرگوني سهمي به سزا داشتند.

 آن روز آن چنان شاد بودم كه احساس مي كردم، ديگر هيچ چيز نمي تواند مرا اندوهگين كند و يا بترساند، چون من آرش را ديدم، كمان در دست، گيسوان بلند و مواجش چون گيسوان ما خيس بود، كمانش رابه سينه ي ستبرش مي فشرد، او از ناگفته هاي بسياري سخن گفت، سخن هايي كه جسم و جانم را ازرنج هر چه هول و هراس بود، پايان بخشيد. تيررس او آرزوهاي بزرگ من براي ايران و ايراني بود، و پهناي آن را نوك پيكان او و ژرفنايش را قدرت كمان او تعيين مي كرد، از اين روي چه باك اگر ايران ستيزان، باران سنگ دروغ و نيرنگ  بر سرم بريزند، ايران پاينده و پيروز است تا زماني كه آرزوي آرش در دل هر ايراني زنده است...

اما چه زود اين سنگ پراني ها آغاز گشت، در برابر مانيتور نشسته بودم، اما باورم نمي شد در روزنامه ي شرق، كسي با نام آرش خوشخو، تيري از كماني پوشالي پرتاب كرده بود كه نه در سمت و سوي آرش، قهرمان ايراني بود، بلكه وارون بر او قلب ايراني را نشانه گرفته بود، كه روشن ضمير گرامي پژوهشگر تواناي ما در نهايت هوشياري پاسخي نيك بدو داده كه شما مي توانيد آنرا در اين نشاني بيابيد:

 http://rouznamak.blogfa.com/post-97.aspx

هنگاميكه كه نوشته هاي خوشخو را مي خواندم، اطرافم را تاريكي فرا گرفت، در هنگامه ي هراس و اندوه، از اين واژه ي ما كه او پي در پي بكار برده بود شگفت زده شدم، او مي خواست به نوعي تنهاييم را به رخم بكشاند، تا مرا بترساند تا بگويد، كه تو تنهايي، تخت جمشيد تو تنهاست، پاسارگاد تنهاست، پدربزرگ تنهاست... ومن به دستهاي خاليم مي نگريستم و از آن ها منزجر مي شدم، كه چگونه به اين زودي آرشم را از ياد برده ام از ترس و نگراني نمي توانستم در گوشه اي بند شوم، براي من تنها مكان امن در اين جهان تخت جمشيد است، آرمگاه كورش بزرگ است، نمي توانستم ببينم كه چشم زخمي بدان ها برسد، ملتمسانه از پدر خواستم كه مرا به تخت جمشيد ببرد، مي خواستم بدين گونه خودم را به ستون هاي پارسه بياويزم، تا هم تكيه گاهم را محكم سازم و هم پيمانم را تازه گردانم.

پدر شگفت زده مرا نگريست كه هم اكنون نيمه هاي شب است، چگونه چنين چيزي ممكن مي شود؟! او نمي دانست در درون من چه غوغايي برپاست، ترس از تنهايي و تنها بودن در وجودم نفير مي كشيد، هر چه با خود مي انديشيدم نمي توانستم باور كنم كه كسي وجود داشته باشد كه اهريمن را بستايد، كه اسكندر را گرامي بدارد،...

نمي توانستم آرام بنشينم، بايد شميم خوش خاك پارسه را، هنگاميكه نسيم صبحگاهي، برآن مي وزد با تار و پودم احساس مي كردم، چقدر دستهايم تنها بودند، مي خواستم دوان دوان خود را به آن سرزمين مقدس برسانم، آنجايي كه مي دانم، داريوش بزرگ گام هايش را برايم به جاي گذاشته، خشايارشا با رداي بلندش در كنار ستون ها چشم براه منست، چگونه مي توانستم اين ها را براي پدر بازگو كنم، كه دختر كوچك و ترسانش نياز به باور كردن دارد، باور اينكه كسي نمي تواند، عشق و زندگي او را پايمال كند، توان بيان كردن نداشتم، تنها بازگشت صداي خود را مي شنيدم، چشمانم را بستم و سرم را بر روي دستانم گذاشتم، بغض گلويم را مي فشرد و گريه امانم را بريده بود، هواي دلنشين پارسه مي توانست به من آرامش دهد، مي توانستم دست هايم را بر سنگ نگاره هايش بكشم و آن ها به زير دستانم جان گيرند، در آنجا من ديگر تنها نبودم مي توانستم سرم را بر روي پاي داريوش بزرگ بگزارم و برايش تا سپيده ي صبح درد دل بازگويم، يا اينكه سوار بر گردونه اي شوم و به هر سويي باشتاب پيش بروم، تخت جمشيد و پاسارگاد، سرزميني مقدس و جادوييند، كه تنها يادماني تاريخي از گذشتگان نيستند، بلكه همچون پلي هستند كه مرا پيوند مي دهند، به نياكانم من با انسان بالدار بارها به پرواز درآمده ام و اوج شكوه و بزرگي ايران را ديده ام...

بارها شنيده ام كه در آغاز انقلاب روزنامه اي، شخصيتي معروف را هندي خواند كه البته بعدها مشخص شد پر بيراه هم نگفته، اما مردم تهران چنان به خيابان ها ريختند كه اين روزنامه توهيني بزرگ به مردم ايران كرده است، و آتش آن به شهرهاي ديگر هم رسيد اما امروز هر كه هر چه مي خواهد مي نويسد، و مردم مات و متحير نگاه مي كنند شايد از اين روست كه تنها  ايراني بودن كافي نيست... براستي كه پدربزرگ چقدر تنهاست...

اهورامزداي بزرگ! اگر مهر و مهرورزي تو نباشد هر لحظه و هر گاه و هردم ما خواهيم لغزيد، وبه سپاه اهريمن خواهيم پيوست، پس تو همواره با ما باش هردم و هرگاه و هرلحظه از ما دور مشو كه ما هميشه به تو نيازمنديم.

 

/ 9 نظر / 16 بازدید
.

مـن زنـده ام! فرزندانم؛ پدر هزارساله ی شما چشم به راهتان هست تا سیمای راستین او را از پس پرده های دروغ بشناسید. پدر پارسی سرای شما از دفتر آشنا اما هنوز ناشناخته اش (شاه نامه) سخن خواهد گفت تا مبادا آن را به فراموشی سپارید. پس از هزار سال رازهایم را می گشایم تا شما برای نخستین بار به سرگذشتم پی ببرید. با همایش خود٬ روانم را شاد گردانید تا مانند همیشه بگویم: نمیرم از این پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام دیدارگاه ما: چهارشنبه سوم امرداد؛ پاس (ساعت) ۱۷؛ همایشگاه هنری ـ فرهنگی تهران: خیابان کورش کبیر (شمیران). پایینتر از ملک. روبروی بهار شیراز. ۷۷۶۴۱۱۲۶-۷ امید عطایی فرد

سپهر هخامنشی

فراوان درود.چه خوش می نويسيد و چه خوشتر بر دل ما می نشيند. بله هنوز اهريمن کژانديشی بر دلهای کوچک برخی فرمانروايی می کند. اينان شکوه چند هزار ساله ی اين کهن ديار اريايی را به سنگدلی اقوام بربر و تازشگر مي فروشند و چه ارزان می فروشند. همانگونه که در گفتار اورديد بهرام گرامی و مسعود لقمان بزرگوار به زيبايی جواب ايشان را به کمک سخنانی زيبا و بجا دادند. شما هم از نگرانيهای خود بکاهيد چون مرگ اهريمن در راه است. روزگار به کام.

ايرج

باز کن ! این در به رویم باز کن باز کن ! کان دیگران را بسته اند خستگی بر خاطرم کمتر فزای زانکه بیش از حد کسانش خسته اند باز کن !‌ این در به رویم باز کن تا بیاسایم دمی از رنج خویش

پارسا

سلام نازنین جان امروز بار دیگر برای من ثابت شد که زیباترین آفریده های هنری٬ محصول درد ورنج انسان است. شاید اگر نوشتار انیرانی تومانی نگارهایی همچون این مردک خشک خوی بدخو نبود و بیداد این نامردمان چنگ در ژرفای هستی تو نمی زد٬ ما امروز از خواندن جادوی واژگانت بی بهره می ماندیم. اما هنگامی که یادداشت اهورایی تو را خواندم به یاد فرازی از "چنین گفت زرتشت" نیچه افتادم که: "تو را از نیش پشه ها و مگسان اندوهگین می بینم.....(ای نازنین ترین) سرنوشت تو مگس تاراندن نیست...."

نازنين

بادرودبه پارسای گرامی از مهرورزی شما سپاسگزارم ولی دوست من ما نبايد دشمنانمان را دستکم بگيريم دشمنی که اينچنين تاريخ و هويت ملی ما را به سخره می گيرد و با بی شرمی خود را« ما» می خواند يعنی زنگ خطر يعنی او چنان پشتگرمی دارد و او را آنچنان حمايت می کنند که شهامت يافته چنين دروغ هايی را آشکارا بيان می دارد ما نبايد با ساده انديشی از روی چنين جرياناتی رد شويم اين ها مگس نيستند بلکه کژدم هايی بودند و هستند که به دنبال فرصت مناسب می گشتند و حالا از شب تاريک و اين گرداب مهيب سود می جويند

آشنا

چرا ما گروه فشار نداشته باشیم و گوش و دماغ این وطن فروشان را نبریم؟

بابک

بخش اول nobodypolis تختگاه هیج کس http://video.google.com/videoplay?docid=8248235530479573920&hl=en قسمت دوم تختگاه هیچکس بر روی گوگل: http://video.google.com/videoplay?docid=4682496589499734852&hl=en سومین قسمت تختگاه هیجکس http://video.google.com/videoplay?docid=-7010540970942370560&hl=en چهارمین و آخرین قسمت فیلم http://video.google.com/videoplay?docid=-8843242441338518496&hl=en قابل ذکر می باشد کسانی که همه تاریخ دروغین خود را در کاخهای ناتمام ایلامیها خلاصه کرده اند این فیلم را نگاه نکنند تا مثل ورجاوند احمق سکته نکنند. از ما گفتن

سامـان

هر دو مقالهٔ آقای خوشخو را خواندم. سپس پاسخ آقای روشن‌ضمیر را. خوشحالم که ایشان دنبالکی از نوشتهٔ نویسنده شرق نهاده بود تا بتوان پیش از هر پیش‌داوری آنرا مطالعه کرد. سوای برخی برافروختگی‌های دو طرف، می‌توان پیروزی هوشمندانگی و پردانشی آقای روشن‌ضمیر را دید. پاسخ ایشان بسیار مستدل‌تر از نویسندهٔ کم‌تجربهٔ شرق است. ولی بنظرم این نیز نباید از دیده پنهان ماند: آقای خوشخو در پی فزونی روزیروز وبلاگهای ایرانی ِایران‌دوست برآن شده تا چنین نوشتاری را قلم‌زند. چیزیکه جای نگرانی دارد بی‌دانشی بسیاری از این وبلاگ‌نویسان و پیروی کورکورانهٔ ایشان از سنت‌ها و آیین‌های باستان و ستایش چشم‌بستهٔ ایشان از خسروان ایرانی‌ست. شاید تنها بخش قابل‌توجه نوشتار آقای خوشخو این عبارت باشد: "شور ايران‌پرستی وبلاگ‌ها را به شكلی فراگير تسخير كرده. شايد ماجرا ناشی از ... یا «بی‌اعتنايی رسانه‌های ملی و رسمی به تاريخ ايران باستان»." تجربهٔ هر فرد عامی هم نشان می‌دهد که بی‌توجهی به مسائل، بویژه اگر آنها از اهمیت خاصی برخوردار باشند، سبب جوری از واکنشهای شورانگیز و گاه تنها هیجان‌انگیز می‌گردد...

سامـان

...نگاهی گذرا به برخی از وبلاگهای پارسی، بخوبی نشان می‌دهد که نوشتار ایشان نه از روی دلباختگی به آزادْ ایرانِ کهن، بلکه تنها برای رویارویی با گرفتارْ ایرانِ اسلامی‌ست. بنوعی گریز از وضعیت پدیدار. چناچه این قشر از ایرانیان، وقتی پا به خارج از کشور می‌گذارند و خود را برای بیان سخن، آزاد می‌یابند، تنها عبارت «گفتار و رفتار و پندار نیک» را سردر دفتر و کتاب خود می‌کنند و گردنبند فروهر می‌آویزند؛ ولی در گفتار و رفتار و حتی پندار ایشان هیچ دگرگونی در سوی پایبندی به این شعار رخ نمی‌دهد. سیل ای‌میل‌های پر از دشنام و ناسزا به آقای خوشخو باورکردنی‌ست. هستند بسیاری از ایران‌دوستان عزیز که تنها شیفتهٔ شعارند و بس. امیدوارم دانشمندان و دانشپژوهانی چون تو نازنین جان، و آقای روشن‌ضمیر، با آگاهی دادن به این گروه، ایشان را در قلبی‌شدن باورهایشان کمک کنند.