دو واژه هويت و مليت از زبان تازي وارد زبان پارسي شده است،هويت كه ريشه آن« هوي» و از سه حرف«هاء»، «واو»، «ياء» آمده است،واژه هوا به چم جايگاه تنفس و هوي به چم عشق و دلدادگي و ميل و رغبت و تمايل هم از آن مي يابيم.

اما با سپري شدن زمان،اين واژه هويت با عنوان«شناسايي» و «بستگي و برخاستگاه» را گرفته است و هم زمان هوا به چم جايگاه تنفس و هوي به چم عشق و دلدادگي را نيز با خود آورده است.

ملي از ملل مي آيد، ملل در زبان قديم شبه جزيره تازي نشين به چم بخيه و كوك زدن بوده و با پيوند دادن آن، هم در زبان تازي و هم در فارسي، اين واژه ملت بكار گرفته شده است، كه منظور نخست همين رابطه پيوند و كوك زدن قوم ها و قبيله ها با هم بوده است.

بي شك انسان نخستين با شناخت جفت خود، نخستين كانون را بوجود آورده است، كه در پي آن شناخت فرزند هم به آن اضافه شده و خانواده شكل گرفته و پس از شكل گيري خانواده، قوميت و خويشاوندي، و پس از آن گروهي – قبيله اي شناخت شده،و هر چند واژه ملت به چم كيش و آيين هم آمده است، ولي ريشه نخست آن پيوند، كوك و بخيه زدن قبايل و قوم ها بوده است كه جامعه اي بزرگتر از قوم و قبيله و خانواده را در پوشش يك آييننامه مشترك بوجود آورده است.

 اين دو واژه هويت و مليت كه از زبان تازي وارد زبان پارسي شده است، جاي خالي دو واژه پهلوي را گرفته كه شناسايي و ميهني بوده است، يعني هويت ملي، پارس اش مي شود«شناسايي ميهني» واژه ميهن در زبان پارسي به معناي زاد و بوم و خانمان مي باشد.زندگي فبيله اي هر چند هنوز در ايران وجود دارد. اما در هزاران سال پيش، زندگي ملي ميهني با شكل گيري دولت هاي بزرگي جايگزين زندگي قبيله اي شده است.هويت ملي و ميهني هميشه برتري داشته است نسبت به هويت نژادي-ديني- خوني- محلي- خاكي و در تماميت ميهن پيوستگي گسترده تر بوده است.هر چه كه انسان در ميدان گسترده ي تمدن و شهري گرايي پيشرفته تر مي گشته موضوع دين و زبان و نژاد و خون كم رنگ تر مي گشته است و فرهنگ شهري گري و ارتباط بين انسان ها سبب گرديده كه انسان ها چنان با هم و در هم آميخته گردند كه نشاني از رنگ و نژاد و ... نخستين كمتر در آن ها مشاهده گردد .

 در شاهنامه بارها مي بينيم كه دلبستگي ها ي زيبا و با شكوهي بين دو انسان از دو سرزمين و دو گونه نژاد پديد مي آيد مانند رودابه و تهمينه و فرنگيس و منيژه كه از پيوند وعشق آنها فرزنداني پديد مي آيد كه اگر برتر و بالاتر از پدران و مادرانشان نباشند كمتر از آنها نيستند، بهترين نمونه ي آن كيخسرو مينو سرشت، فرزند سياوش و كاوس از سويي، و فرزند فرنگيس و افراسياب از سويي ديگر است، كه اين به ما نشان مي دهد برتري در نژاد و خون و يا حتا دين نيست، برتري از آن خرد نيك و انديشه ي برتر است چنانكه فرنگيس پي مي برد كه برتري با انديشه ي نيك سياوش است، و با سياوش همدل مي شود و از پدر جدا گشته و به ياري آيين همسرش كه اكنون آيين خودش نيز هست مي شتابد و از پيوند دو انديشه ي برتر و خردي چنين نيك، بزرگ مردي با فره كياني مانند كيخسرو پديد مي آيد،اين نشان مي دهد كه ما در هزاران سال پيش داراي آنچنان انديشه و فرهنگ بالايي يوده ايم، كه دختران با آيين و فرهنگ ديگر نه با زور بلكه با اشتياق تن به پيوند و عشق هايي چنين با شكوه مي داده اند، زناني همچون شيرين از سرزمين ارمنستان...اكنون  روز بروز از شهر گرايي و تمدن دور مي شويم،و هويت ملي و ميهنيمان به زير پرسش مي رود و بيشتر به سمت سنت هاي قومي و قبيله اي كشيده مي شويم،و اين از زماني در بين ايرانيان رخنه پيدا كرد كه تازيان و پس از آن تركان به ايران يورش آوردند.

.با آمدن تازيان سنت هاي قبله اي كه تنها با خون مي آميختند و دختران  را به غير عرب و غير مسلمان نمي دادند و مي بينيم هنوز كه هنوز است هيچ زن مسلماني حق اينكه با غير مسلماني ازدواج كند ندارد و اين در صورتي است كه مردان مسلمان مي توانند با زنان غير مسلمان درآميزند چون در نظر آن ها زنان پيرو دين شوهرشان هستند كه البته نه به دلخواه و نه با خرد و انديشه ورزيدن بلكه با زور و به اجبار...ومن بيشتر از سازمان ها و گروه هاي فمينستي و طرفدار حقوق مساوي براي زنان شگفت زده مي شوم كه چرا به اين موضوع مهم و اساسي يا نمي پردازند يا بسيار كم پرداخته اند.

 اين روزها بسيار مي بينم كه دختري مسلمان زاده و ايراني به پسري زرتشتي دل مي بندد و تحت تاثير انديشه و كردار و گفتار نيك او قرار مي گيرد اما عشق پاك اين دو به زير وحشت و هراسي سخت قرار مي گيرد، چرا كه عاشق شدن همان و جان را در كف نهادن همان. چرا هيچكس هيچگاه به چنين قانون ظالمانه اي بر نمي آشوبد؟ آيا اين پايمال كردن مسلم حقوق بشر نيست؟چرا يك مرد مسلمان مي تواند دختري غير مسلمان را تحت هر شرايطي به همسري بر گزيند و او و خانواده ي او را پيرو خود كند اما يك دختر مسلمان زاده نمي تواند بنا بر خرد نيكي كه خدا به او ارزاني داشته شريك زندگيش را برگزيند؟

پسران و دختران زرتشتي بنا بر بينش و آييني كه دارند اينگونه پرورش و تربيت مي شوند كه زندگي خود را بر اساس و پايه انديشه و گفتار و كردار نيك بنا نهند، و از دروغ و كژي كه سبب ناهنجاري در زندگي مي گردد دوري مي ورزند، بنابر اين يك دختر نيك انديش حق دارد كه چنين همسري براي خود برگزيند البته پسران نيك انديش هم حق دارند كه دختري زرتشتي را براي همسري برگزينند اما اين ممكن نمي شود چرا كه قانون اسلام ازدواج يك دختر مسلمان را با غير مسلمان جايز نمي داند،براي پسر مسلمان وارون بر اين است يعني اينكه دختر زرتشتي تمايلي به اينكار نشان نمي دهد و اين هم باز از آن روست كه قوانين كه نابرابري و حق كشي را در بر دارد به سود مسلمان و به زيان زرتشتيان مي باشد.

 يك ايراني حق دارد كه با يك ايراني با هر دين و آييني ازدواج كند و در ديد من اين از بدترين و بي دادترين قوانينيست كه در كشور ما پياده مي شود و كمتر ديده ام حتا در بين روشنفكران در موردش گفتمان شود. در زمان آلمان هيتلري شاهد بوديم كه چگونه چنين قوانين ضد انساني پياده شد، و روح و روان جهان را زخمي و مجروح ساخت.

.در جامعه اي كه پي در پي زير پرسش باشي و مدام بخواهند مچت را بگيرند،فرهنگي كه انسانيت آنچنان رنگ باخته است كه تو تنها مي تواني با تكرار هويت به جايگاهت برگردي چه سخت است از درون سخن راندن و انديشه را آشكار كردن.آن هنگامه است كه از سياست سخن گفتن، رنج آور و ملال آور مي شود، گاهي چنان مرا در خود مي پيچاند كه راه گريزي برايم نمي ماند در آن هنگامه است كه دلم مي خواهد دست از سرم بردارد، مرا رها كند تا بتوانم دوباره به عودها و اسپندهايم و زمزمه هاي اوستايي و نيايش هاي شبانه ام برگردم در آن هنگامه ي نافرجام دلم براي عينك صادق هدايت تنگ مي شود،و آن اشپزخانه لعنتي ،...سياست بسيار خسته و فرسوده ام مي كند، اما نمي توانم رهايش كنم، چون به هر روي اين آشيست كه پدرانمان 28 سال پيش برايمان پخته اند و چه بخوريم و چه نخوريم به پايمان گذاشته شده است.

شايد آن ها هم بگونه اي نسيمي را به تند بادي مبدل ساختند، و ميناي 2500 ساله اي را بر زمين زده و شكسته اند. درياي انديشه هايم چنان متلاطم است، كه تنها به مانند زورقي خرد و كوچك در ميان آن شناورم، چنين تنهايي را براي نخستين بار است كه تجربه مي كنم، چه سخت و سرد و ظالمانه است، مانند آن سگ ولگرد مكان امني نمي جويم،ايكاش اين خود رهايم مي كرد، تا بيخود باشم ديگر تحمل بدنبال كشيدن هيچ خودي را ندارم.از همه بدتر اين دنياي مردانه است و احساس مردانه و سياست هاي مردانه، كه ذره ذره سلول هايم را فرسوده مي كند، و اين غرور ابلهانه، كه نمي گذارد تا بگويم كه كم آورده ام، كه بريده ام.

 چرا هركه از راه مي رسد سنگ بر نيايشگاهم مي زند؟ مگر سرم را نمي بينند؟ چرا بي انصاف ها سنگي براي سرم پرتاب نمي كنند؟ تا بحال زخمش خوب شده بود و فراموش مي كردم. اما اين زخم هاي كهنه اي كه به دست دوست و از سر مهر رسيد ، چه بي مهرانه از پوست و گوشت گذشت و به استخوان رسيد. سفر التيام دهنده ي همه زخم هاست بايد بروم، شايد در كنار آتشداني كه آتش هاي كهنه برمي افروزد، تا سردي جانم را با گرمايش دگرگون كنم و يا مكاني را يابم كه گرم تر و سوزان تر از روح تب دار و گر گرفته ام باشد، سرم را در خاك بي پناهي، پنهان مي كنم، تا هيچ شكارچي مرا نيابد. چقدر دلم براي شهربانو دلتنگم، براي چكه چكه هاي آب خنكي كه بر گونه هاي تب دارم مي چكد. براي آناهيتا در دامن آن كوه بلند، براي لحظه هاي تنهاييم، كه با دوستي در شبي تاريك با فانوسي در دست در پي پيرهريشت روان بوديم، تاريكي و سكوت شب، در آن پير با صداي او كه اوستا مي خواند تنها نويد زندگيم بود. چرا شهر من پير ندارد؟همه ي پير ها جوانند، و همه ي جوان ها بدون اوستا. بايد بروم و يادم نرود كه سه تاركهنه ام را بردارم، با چوب صندل و دوتا شمع، و ديوان حافظ، و جامي خالي از باده، تا هنگام برگشتن پر كنم آنچنان باده اي كه لبريز باشد و جان سوز و مستيش به دل رسد و مغز را رها كند.براي كوه، آب ، آفتاب دلتنگم و از همه بيشتر براي آن اسب سپيد كه سم بر زمين مي كوبد دلتگم و از همه بيشتر براي آغوش مادربزرگ با افسانه هايش، براي زنانگي هايم كه زمان درازيست از ترس دينداران پنهانشان كردم دلتنگم، براي خود، براي نيمه ي گمشده ام بسيار دلتنگم،تا اشك هايم را به سخره نگرفته اند بايد بروم.

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند / طلب عشق زهر بي سر و پايي نكنيم

   

/ 27 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنين

سامان گرامی از اينکه دير برای پيامت پاسخ می دهم پوزش می خواهم چون به مسافرت رفته بودم و دسترسی به رايانه نداشتم(و چه خوب است که گاهی از دست همه چيز آسوده باشی) در مورد واژه ی ملل چه خوب است تو که آشنايی با زبان عرب داری برايمان بگويی چه معنايی در آن يافتی آن هنگام اگر ديدم بسيار متفاوت است کار را می گذاريم بر سند رو کردن تو که می دانی من چقدر بيکارم و علاف همينم مانده که از خود واژه نامه های عربی بسازم! در اينکه نيمه ی نخست نوشتارم با نيمه ی دوم آن ربطی دارد يا نه؟ تو خود پيوندش را پيدا کن همانطور که من پاسخ چيستان های سخت تو را نمی يافتم و تو بسيار می خنديدی...اما اگر آمده ای مچم را بگيری بايد بگويم آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است... اکنون برسيم به دو کامنت نخستت ابتدا بگويم در دانشمند بودن روشن ضمير گرامی شکی نيست اما برای من ديوانه اين واژه غير قابل گوارش است نمی دانم در من چه ديدی؟در پاسخگويی به خوشخو زوشن ضمير بسيار روشن و شفاف سخن گفته و نياز نيست من مستی سفرم را با خوشخو از سر بپرانم

نازنين

در مورد تارنگارهایی با شور ایرانپرستی هم پارسای گرامی چنان روشنگری کرده که دستکم با خود دو بار گفتم« پارسا» نام برازنده ای برای اوست به دوستيش می بالم...ديگر اينکه خواندن تنها برای من کافی نيست من هم نويسنده هم سوژه ی مورد نظر را بايد احساس کنم برای نمونه بارها در مورد ساسانيان خوانده ام اما نمی توانستم احساسش کنم که اردشير بابکان چگونه انسانی بوده است تا در همين سفرم هنگاميکه در شهر گور در برابر آتشکده ايستاده بودم او را ديدم با شکوه و قدرتمند با دستان برافراشته... حالا ممکنه خيلی ها صدها کتاب بنويسند اما يکبار شهر گور را نديده باشند اين گناه از من نيست که چيزی از نوشتارهايشان نمی فهم اين گناه از آن هاست که نديده و احساس نکرده می نويسند و می خوانند...براستی ديدی؟ من چشمان تو را نمی خواستم ايکاش حس کرده بودی...

نازنين

پارسای گرامی همه ی کيش ها و آيين ها کم يا زياد ممکن است خط قرمزهايی برای زناشويی دو غير هم کيش داشته باشند اما اين کجا و کشته شدن بدست تيغ برنده ی اسلام کجا؟ از حضور سبزت سپاسگزارم و توصيه ات را بکار بستم اما دوست من چرا تصور ؟! مگر مقدماتش را فراهم نکرده ای تو که زودتر از من براه زده ای...

نازنين

فريدشوليزاده گرامی از ديگاه ارزنده ات سپاسگزارم از راه هايی هم که تنها تو می توانی نشان دهی سپاسگزارم بايد بگويم که می خواهم تمام دختران ايرانی دير زمانيست که می خواهند اما همچو تويی که راه بشناسند کميابند پيروز و سربلند باشی

نازنين

بهرام ساسانی گرامی از ديدگاه ارزشمندتان سپاسگزارم می دانم شما آگاهی های بسياری داريد چرا در اوستاشناسی راه های کاربردی تری از مزديسنا نمی گذاريد خويش کاری دختران و پسرانی که از آنجا رانده و از اينجا مانده اند چيست؟آيا پاداش انديشه نيک مرگ ارزانيست يا اينکه بايد هر يک به راه خود بروند؟...از حضور سبزتان سپاسگزارم

پارسا

وبلاگ سوشيانت يا جستاري در گيتي دامي است گسترده براي افرادي همچون من كه به هنگام وبگردي و نتگردي دست از ولگردي هاي اينترنتي خود بردارند و لحظه اي درنگ كنند و لختي بينديشند و البته بنويسند. نويسنده و مدير اين وبلاگ سخت عاشق ايران است و تو گويي كه بر سر در تارنگارش نوشته:"هر كه عاشق ايران نيست وارد نشود". نويسنده سوشيانت كه انگار كسب و كارش انديشيدن است مخاطبانش را نيز به انديشيدن و نوشتن دعوت مي كند و اين دعوت گاه به سر حد اصرار مي رسد. از اين رو تا آدم به خودش مي آيد مي بيند كه تا خرخره وارد بحثي جانانه شده كه حتي اگر در ميانه راه بخواهد رضايت دهد و عقب نشيني كند ناگهان مدير سختگير وبلاگ از راه مي رسد و اطراف قضيه را به ادامه بحث فرا مي خواند. نازنين متين نمونه منحصر به فردی از وبلاگ نويسي به دست داده كه باعث افتخار همه دوستداران فرهنگ ايران باستان است.

آشنا

نازنین جان میدانی نوشین شاهرخی از دوره پهلوی به گونه عصر سیاه یاد کرده؟؟!!

داريوش

درود بر شما دوست گرامی. باز هم مطالب و نوشتار جالب و زيبايی نوشته بوديد.در اين زمانه ديگر نوشتن خيل يحوصله می خواهد که هر انسانی َ حوصله نوشتن رو نداره.به خصوص شما که خيلی با دقت و زيبا مطلبی را می نويسيد. به روز شدم. پیروز باشید.

نازنين

با سپاس از پارسای گرامی و تمامی دوستانی که اينچنين به تارنگارم مهر ورزيده اند آرزومندم درخور چنين مهری باشم

بهرام ساسانی

با توجه کنیم که هنگامی که کلیت یک امر در خطر است نباید درگیر جزئیات آن شویم. بله ملت و هویت و ملی و ملیت و ... همه واژگانی عربی هستند. ولی نخست اینکه به دست ایرانیان ساخته شده و فقط ایرانیان این معنا را از آن برداشت میکنند. وگرنه میدانیم که عربها به ملت میگویند شعب و ... چه خوب است که روزی جایگزین هایی فارسی برای اینها بیابیم ولی فعلا مهمترین کار این است که اصلا مفهوم ملت و ملیت و ملی گرایی و ملت گرایی و هویت مشخص ایرانی جا بیوفتد. پیروز باشید.