هزاره هاي گمشده من

                   هزاره هاي گمشده من

 

حاصل كارگه كون ومكان اين همه نيست/ باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست

برلب بحر فنا منتظريم اي ساقي /فرصتي دان كه زلب تا به دهان اين همه نيست

 

پاسي از شب رفته و من هنوز جستجوگرانه در تلاشم. با اينكه كارهاي زيادي دارم و زماني اندك. تا به حال چندين شب است كه تا ديروقت مي خوانم و مي انديشم، شايد در اين نوشتارها در پي گمشده اي هستم. سده هاي بسياريست كه گم شده است يا هزاره هايي، مانند هزاره هاي گمشده آقاي پرويزرجبي. آن راستي ها آن هنجارهايي را كه گم كرده ام در كجاي تاريخ مي توانم بيابم؟ با اين تاريخ بي سروته! داشتم نوشتارهاي دوستم آقاي بهرام ساساني را مي خواندم: مقالات سياست روز راتمام كردم و بعد جامعه شناسي سياسي، فلسفي-مذهبي... از اول اولش خواندم تا آخر آخرش. تاريخ معاصر بسيار روي من اثر گذاشت بطوريكه حتي فضا و مكان را از ياد برده بودم، به ويژه مقالات افشاگري،gallery-a-(3).jpg احساس مي كردم  زير پايم خاليست، تنها چيز واقعي صفحه ي مانيتور بود احساسي مثل خشم، يا تنفر شايد هم ترس داشتم نمي دانستم بگريم يا بخندم. نه اينكه اين چيزها را نمي دانستم، يك مقداري دستگيرم شده بود اما نه به اين نزديكي و نه به اين گرمي، ضربان قلبم تند شده بود، چهره ام برافروخته و داغ شد، احساس تبي شديد مي كردم تاريخ معاصر را از دست رفته ديدم، گورهاي دست جمعي، گورهاي بدون سنگ، گمنام  شايد هم هالوكاستي ديگر بود. در مورد تاريخ باستان، آنجا كه سلسله ساساني را حكومتي غير ديني مي نامد، با او موافق نبودم، چون همه جاي حكمت ساساني ديني بود، از در و ديوارش گرفته تا آن موبد با كلاه قيچي؟!آمدم و نوشتاري را تهيه كردم، در چندين برگ تا پاسخي باشد و  شايد هم آگاهي هايي نويي باشد براي دوستان. اما نميدانم چه شد هرچه بيشتر مي خواندم و مي نوشتم بيشتر حالت تهوع و سرگيجه برايم ايجاد مي شد، چنانكه اين ها همه برايم كاري پوچ و بيهوده و اتلاف وقت بود. نوشته هايم را به گوشه اي انداختم و به اين فكر فرو رفتم، كه من به عنوان يك زن كجاي تاريخم؟

تاريخ پر بود،از شاهان از فرمانده هان، از كشيش ها، از مغ ها، و از سپاهيان و از جنگ ها و از همه ي چيزهايي كه متعلق بود به آن ها كشورشان سرزمينشان، آرمگاه شان، عشق هايشان، نفرت هايشان... ديگر از اين همه تاريخ تكراري خسته شده بودم. نوشته هايم را به گوشه اي پرتاب كردم ديدم هيچ كجا و هيچ كجا از زن تنها وتنها بخاطر شخصيت مستقلش، نه در كنار مردي، ونه در سايه او نامي برده نشده است! آتوسا دختر كورش همسر داريوش و ماندانا و كاساندانو...به ياد جمله ي دكتر شريعتي افتادم، فاطمه فاطمه است... آيا واقعا اينچنين است؟ او بدون پدر و بون شوهر و بدون پسرهايش او كيست؟(هيچ)

اين تاريخ بدون زن از كجا شروع شد؟ من كه يادم نيست. مادرم هم يادش نيست! مادربزرگ هم يادش نيست! مادرمادربزرگ هم...!!

زماني كه نوجواني بيش نبودم كتاب هاي قطور تاريخ را زير و رو مي كردم ولي هيچگاه زني را در آن نيافتم كه تاريخ اورا سندي براي تاريخي بودن خدماتش بداند. تا چند سال پيش شاهنامه قوت قلبي برايم بود، منيژه، فرنگيس، فرانك، گردآفريد،... ولي آن ها هم شخصيت چندان مستقلي نداشته اند. اكنون من هم هزاره هاي گمشده اي داشتم، كه در پي شان به تمام زواياي تاريك حتي گورستان ها سر كشيدم.

يك بار يك روسپي را يافتم كه پاي مسيح را شست و با گيسوانش خشك كرد، و بدين گونه اعتباري يافت. نه! جاي اميدي در اين هزارلاي تاريخ نيست، و اگرهم هست، زنان فرصتش را از دست داده اند. آن ها به جاي اينكه صادقانه تمام داشته هايشان را به پاي مردانشان بريزند مي توانستند خود شاه، فرمانروا، پيامبر و مجيك باشند و مجيك بسازنند. شايد هم اين از خرد بسيارشان است كه خود را نيالودند و دستانشان تميز ماند، براي زماني كه از پل چينوت رد مي شوند آن ها فرشتگاني زيبا باشند كه به بيگناهان ياري مي رسانند. شايد اين افسانه ها را كساني كه مجيك و كلك هستند، ساخته و شاخ و برگ داده اند.

تاريخ بي رحم تر از آنيست كه فكر مي كنيم، زماني بانو رايس اين زن سيه چهره پر نفوذ و فريبنده آمريكا حس شيفته گي مرا به خود جلب كرد، ولي ديگر او هم دلم را نمي برد. اين تاريخ معاصر هم كه آنقدر مشمعز كننده و نا پاك شده كه ديگر محال است به آن دست بزني و دستت آلوده نشود، كساني براي زنان قانون درست مي كنند و كساني زير قانون مي زنند، كه فرقي هم ندارد! برخي مي گويند: گواهي زن نصف مرد است چون خردش هم نصف اوست!! از سوي ديگر زماني گواهيش را قبول مي كنند كه بمب به خودش ببندد، تكه تكه شود وچندين انسان بيگناه را بكشد. يعني با تكه تكه شدنش خردش كامل مي شود!!

همه از كاخ هاي با شكوه گفتند، همه از شاهان قدرتمند مي گويند، ولي هيچ كس نگفت، زنان اين جهان در كجاي تاريخ قرار داشتند؟ آرزوهايشان چه بود؟ چگونه مي خنديدند؟ ودر پنهان چگونه مي گريستند؟ مورخين چگونه انسان هايي هستند كه تنها هرچه را كه دلشان مي خواهد مي ببينند؟ و هرچه را دلشان بخواهد مي شنوند؟ ميوه اي را نرسيده و كال مي چينند و آن ديگري را رها مي كنند تا در اوج رسيدن پلاسيده شود!.gallery-a-(16).jpg

آخر اين خودخواهي نيست، تكرار مكرراتي كه هم اكنون در حال تكرار شدن است، و فردا هم تكرار خواهد شد، خودخواهي و ناداني از اين بالاتر يعني از هيچكام اين ها هيچكس درسي كه نگرفته هيچ بلكه از كشف ناداني ها ي خود و ديگران و خودخواهي به خود ببالد!. تاريخي كه مورخان مي گويند چيزي نيست به جز رويدادهايي تكراري كه هر كدام شاخ و برگي به آن مي دهند، اما سود آن در چيست؟ اگر بنا باشد بهرام دوم، براي من كه چند سده از آن زمان دورم همان بهرام دوم ساساني باشد كه جز زيبايي بهره ي ديگري نداشت، چه سود از اين همه تاريخ؟ اگر تاريخ يكي بيشتر نيست، يعني يك رويداد كه در يك زمان و مكان و بدست يك شخص معين رخ داده است، و مورخين هم همه از مردان شناخته شده و تاريخ دان هستند ديگر اختلاف شان بر سر چيست؟ شايد بازارگرمي ؟شايد خودخواهي، كه اين بگويد من بهتر از ديگران مي فهمم؟ آخر اين جهان و از آن ميان كشور من اين همه تاريخ نگار دارد، چرا تا به حال اين همه پرسش ها و موضوعات بكر و دست نخورده را رها كرده، وهيچكس حاضر نيست دوروبرش برود، ولي تا دلتان بخواهد موضوعات تكراري كه با سد سال پيش شايد هم بيشتر هيچ تغيري نكرده است، بعنوان مثال در باره ي پادشاهان ساساني آنقدر مي گويند و مي نويسند تا اگر فكر نويي به انديشه ات راه پيدا كرد بگويي نه بابا! اين همه مورخ حتما اشتباه از من است! چه كساني كه حتا تخت جمشيد يا معبد زرتشت را به چشم نديده اند ولي كتابي قطور در باره ي آن ها نوشته اند و همه را از تاريخ نگاران 400 سال پيش حالا كمي بيشتر ويا كمتر نوشته اند. و همه تكراري تنها سبك نوشتاري آنها متفاوت است. البته روي سخن من به تاريخ نگاران و باستان شناساني كه با دل و جان عمري را وقف اين كار كرده اند و تك تك آثار باستاني را چه در دل كوير ويا تاجيكستان، افغانستان و جاهاي دورافتاده و متروك مي يابند و ماه ها و شايد سال ها در كنار اين آثار باستاني با عشق سپري مي كنند و تازه همين تاريخ نگاران راحت طلب با خردي با آن ها رفتار مي كنند.

نمي دانم چرا تا كنون كسي راجب شهربانو دختر يزدگرد يا شهربانو زن امام حسين تاريخ نگاري نمي كند؟ (توجه كنيد من نگفتم هردو شهربانو يكنفر است، من از اين شكرها نمي خورم) آيا آرمگاه بي بي شهربانو از كيست؟ آن شهربانوكه دختر يزدگرد بود چه برسرش آمد؟ حال اگر همسر امام حسين دختر يزدگرد نيست، چرا نام او ايراني است؟ آن هايي كه اينقدر در مورد ساساني مي نويسند مگر شهربانو شاهدختي ساساني نيست؟

در تمام تاريخ زنان در گوشه قرار دارند، گويي كه به عمد آن ها را در تاريكي گذاشته اند و من كنجكاوتر از هميشه كه بدانم! بدانم چرا زنان يا بايد در برقعه باشند، يا گوشه اي از كاخ ها و يا گوشه اي از آشپزخانه سياه و دود گرفته. چرا تاريخ معاصر هيچگاه  به سراغ مادران، خواهران و همسراني كه حتا از جاي آرمگاه دلبندشان خبر ندارند نرفتند؟ چرا ضجه ها و شيون هاي خاموش آنها را دراين سال هاي جانفرسا كه يك دقيقه اش برابر با هزار سالاست نشنيد؟ وهيچ كجا ردپايي نگذاشت؟ شايد زنان فراموش شدگان تاريخند، چه تفاوتي دارد كه دختري را زنده بگور مي شود، با دختر بچه اي را كه در آغوش پيرمردي بگذارنند تا غرايز شهوانيش را آرام كند. آيا اينگونه سكوت مورخان خيانت نيست؟ امروز با اين آمار دست و پا شكسته اي كه اين آمارگران مي گيرنند، مي دانيم كه درسد هوش دختران سطح بالايي دارد، چنانكه در قبول شدگان دانشگاه ها دختران درسد قابل توجهي را دارند، و برطبق آمار دانشگاه شيراز 90% شاگردان رتبه اول اين دانشگاه دختران هستند. پس چگونه است مهري را كه خداوند به زنان ارزاني كرده است، كساني با نام خدا از او به ناحق مي گيرند. نمي دانم چرا اين روزها ياد كتاب اوريانا فالاچي «زن جنس ضعيف» مي افتم، زن ها از نظر انديشه و احساس كه ضعيف نيستند، دست كم اين ثابت شده است، و همينطور كه اين آمارها نشان مي دهند، حدود يك ميليون نفر تعداد مردها بيشتر از زنان است، و با اين سرعتي كه زنان صندليهاي دانشگاه وآموزشگاه هاي عالي را پر مي كنند، به زودي شاهد بدست گرفتن پست هاي كليدي توسط زنان مي شويم، و با اطمينان مي توانم بگويم در روزگاري نه چندان دور« تاريخ تكراري » يا  «تكرارتاريخي» را نخواهيم ديد بلكه تاريخ نو و ارزشمندي براي سرزمين ما قلم خواهد خورد. حالا مي خواهد كساني خوششان بيايد يا نيايد.

/ 15 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریبه آشنا

روحیه و احساسات یک جسنجوگر بی‌طرف و واقع‌نگر، سخت ارزشمند و دوست داشتنی است. بسیار بیشتر از آنانی که به سرعت احکام کلی و جزمی صادر میکنند و به خیال خود تاریخ را خوب میدانند. شما راه خود را در تاریکی های تاریخ ایران خواهید یافت و آنروز فرخنده روزی خواهد بود. به امید آنروز

حنيف

درود بر نازنين جسارتت ستودنيست....بسيار لذت بردم اما من مانند شما زنان را در تاريخ کمينه ميهن خودم در گوشه نديدم .من تهمينه را می شناسم او که برای خواسته اش خطر کرد...من گرد افريد را می شناسم که وقتی هرمز کشته شد مردانه با سهراب جنگيد...اما بايد يک حقيقت را باور کرد اگر معيارمان را بگذاريم بر انچه در تاريخ ثبت می شود و باور کنيم که در تاريخ فقط رويدادها ثبت می شود بايد حق بدهيم که مردها بيشتر در ساختن رويدادها نقش داشتن...جنگ افروزيها کشورگشايی ها استعمارها و....اما جايی که نام هنر و فرهنگ پيش مياد يا حتی سازندگی نام زنها کمتر از مردها نبوده که بسا بيشتر بوده...در عرصه سينما و تاتر همين سالهای خودمان چه زنان هنر مندی داريم که شايد به جرات بتوان گفت در دنيا بی نظيرند...پس دل به تاريخ نبند و ان را هبه کن به مردان...امروز بايد تاريخ فردا را بنويسيم که اگر اجازه جنگ افروزی و...به مردان داده نشه تاريخ فردا پر از نام شير زنان ايرانی خواهد بود که باعث سرافرازی ميهن عزيزمان هستند...شادزی

حنيف

راستی از اينکه به ته سيگار روشن سر زدی ممنون. کامنت هايت را خواندم کمی نامفهوم بود شايد هم من متوجه نشدم کاش بيشتر تو ضيح بدهی...

مهرآذر پارسی (فريدون)

تاریخ ما پر است از زنان و مردان آزاده که دوشادوش همدیگر برای آبادانی این دیار می‌کوشیدند. از خانه و روستا گرفته تا کارهای بزرگتری چون کشورداری هیچ نابرابری میان مرد و زن در فرهنگ آریایی نبوده است. در آن هنگامه‌های دور زندگی مردم این چنین همراه با آسودگی و رنگارنگ نبوده، زن و مرد با هم در سرما و گرما در زمین ها کشاورزی می‌کردند. کار می‌کردند و فرزندان‌شان را بی‌تفاوت در برابر کاری به رویکرد این‌که دختر است یا پسر است بار نمی‌آوردند. شما در هیچ زبانی و هیچ فرهنگی نمی توانید واژه‌ی «او» را پیدا کنید که به زن و مردش هر دو نمارش داشته باشد. از فرهنگ واپس‌مانده‌ی تازی گرفته تا فرهنگ رنگارنگ و زیبای اروپایی هنگامی که میخواهند زن را فرابخوانند یک چیز می‌گویند و هنگامی که بخواهند مرد را فرابخوانند چیز دیگری می‌گویند. این تنها یک نمونه هست.

مهرآذر پارسی (فريدون)

درود نازنين جان. از واژه‌های پرمهری که در تارنگارم نوشتيد سپاسگزارم. من نيز به شما که از نوشته‌های پربارتان پیداست که سراسر هستی‌تان سرشار از خردورزی و از خون و تبار آرياييست می‌بالم. نوشتار زيبايتان را خواندم. بانوان ايرانی هيچ‌گاه کنج خانه‌نشين٬ گوشه‌ی کاخ نشين٬ و يا ابزار بردگی نبوده‌اند. افزون بر شهبانوهای ساسانی و اشکانی و ... که شاهنشاه بودند ما در بسیاری از استان‌ها و شهرهای ایران نیز شاه‌بانو داشتیم...افزون بر اینها نیز پهلوانان و جنگاوران میهن‌پرست نیز داشته‌ایم. بانو آرتمیس سپهبد (سپه‌پاد) نیروی دریایی ارتش ایران در هنگامه‌ی خشایارشا هخامنشی بود که ارتش ایران با تیزهوشی و سرپرستی این بانوی پهلوان توانسته بود سراسر اروپا را به فرمان خویش داشته باشد. بانو کيسيا فرماندار دژ مرزی ايران (دژ زن) در هنگامه‌ی شاهنشاه‌ یزدگرد سوم بود که همه‌ی سپاهيانش نيز بانوان پهلوان و جنگاور بودند با شما دو هزار تن. که خویشکاری‌شان نگهداری از کودکان بی سرپرست و پيرمردان و پيرزنان از کار افتاده می‌بود و سپاهيان خالدبن وليد تازی با شمار چهل هزار نفر پس از تازش به اين دژ همه را گردن زندند هتا کودکان!.

مهرآذر پارسی (فريدون)

و تازه ببینید خود واژه‌ی زن یعنی زندگی و واژه‌ی مرد (که از ریشه‌ی اوستایی مرت هست)یعنی مرگ. و نیک بنگرید براستی همیشه این جهان ما آمیزشی است از مرگ و زندگی، از بودن و نبودن، از کار و کوشش و بهره‌ی آسایش و ... که شما در کدام فرهنگی دیده‌اید که به زیبایی فرهنگ ایرانی به این دو پدیده ارج داده شود؟ این درست است که از دیدگاه دانش روان‌شناسی و پزشکی مرد توانایی‌های ویژه‌ی خودش را دارد و زن نیز توانایی‌های ویژه‌ی خودش را ولی باز هم پشت سر هر مرد پهلوان نیز یک مادر پهلوان بوده و هست.

آريانام

با درود به شما يار گرامی. نوشتار شما مرا تحت تاثير قرار داد چراکه واقعيت را بيان کرديد. آری جايگاه زن همواره در طول تاريخ پايمال شده است. هر چند که وضع زن در ايران باستان بسيار بهتر از جاهای ديگر و زمان های ديگر بوده است. در ضمن خاورشناسانی مانند گيرشمن بر اين باورند که در آغاز تاريخ در ايران زنان فرمان می راندند و پس از شروع جنگ های قومی و نياز به نيروی بازو مرد بر زن تفوق يافت. درباره ی اديان سخن شما درست است و گاه ممکن است دين مردم و دين رسمی متفاوت بوده باشد ولی نمی توان آنرا به روشنی دريافت

پیشاهنگ

بادرود از متفکران ايرانی مسلمان تنها دکتر شريعتی ازدواج امام حسين و شهربانو را رد کرده‌است (که آنهم بدلیل مخالفت با تشیع صفوی می باشد.) و ديگر اندیشمندان آنرا تاييد و بيا سکوت کرده‌اند. ضمن اینکه می‌گویند علی(ع) به زبان پهلوی آشنایی کامل داشته است. برای مطالعه بيشتر می‌توانيد به کتاب «ايرانيان در قرآن و روايات» نوشته حجه الاسلام سيد نورالدين ابطحي مراجعه کنيد. بدرود

سورنا گيلانی

درود بر شما دوست ارجمند و فرهيخته . اميد است در راهی که درپيش گرفته ايد پيروز باشيد . به زودی رايانامه ای برايتان خواهم فرستاد . پاينده باشيد و سرفراز .

آريانام

با سلام به شما يار گرامی. نوشتاری درباره ی قربانی و عيد قربان داشتم. سری بزنيد