اي خداوند خرد، اي جلوه گاه راستي، در پرتو كارهايي كه از انديشه ي نيك سرچشمه مي گيرند، ستايش كنان به سوي تو باز خواهم گشت.
با آگاهي به اينكه اراده ام برسرنوشتم فرمان مي راند، با شوق بسيار در پي دريافت «دانش نيك» هستم. (گاتا ها،يسناي50،بند9)
با سپاس فراوان از تمامي دوستاني كه ديدگاه شان را در نوشتار پيشينم به صورتي شايسته بيان داشته بودند و از اينكه زحمت خواندن نوشتارهاي مرا به خودشان داده بودند اما شوربختانه آنچنان كه بايد دلنوشته هاي مرا در نيافته بودند كه اين البته گناه، از ايشان نيست در ديدگاه من مي تواند دو دليل داشته باشد يكي اينكه زبان الكن من نتوانسته است آنچنان كه بايد اداي بيان كند و ديگر اينكه شايد جنسيت به صورتي پنهان خودش را نشان داده باشد .به هر روي به گفته ي ماكسيم گوركي:«انسان!تو بايد به انسان، احترام بگذاري، نه اينكه بر او رحم داشته باشي و دلت برايش بسوزد...با ترحم ،او را خفيف و حقير مي كني... تو بايد او را محترم بشماري...»
پس از نوشتن مطلبم آقاي غياث آبادي استاد گرامي من مطلب ارزنده اي نوشته اند كه نشان دهنده درك بالا و احساس مشتركي بود كه در ديدگاه هاي ما وجود داشت و به بهترين صورت ممكن كامل كننده ي دل نوشته ي من بود با سپاس از ايشان به همه ي آن هايي كه احساس مي كنند دردي از اين نوع دارند پيشنهاد مي كنم داستان اسامه دختري كه گيسوانش را در گلدان كاشت را بخوانند:http://www.ghiasabadi.com/osamah.html
هرگز نرفته بودي-بودي:-/هستي!/در مرز فاصله هاي كنارهم،/بي هم!/در انزواي گم شدگي،خستگي،فراق/وجذبه هاي واسطه عشق و اشتياق/با من نبود هر كه كنارم زيست/با من نشست،او كه كنارم نيست/-پيوند با نهايت آفاق آشتي-/هرگز«وداع»واژه اي مكتوب من نبود،/تا مژده ي بشارت«برگشت»را/شعري بلند و شادمانه نويسم/بدرود در نگاه تو ننشست تا درود/روح تغزل غزل تازه ام شود/ديروز را نرفته بودي تا امروز/در غرفه ي خوش آمدقاب چشم/ آواي آشناي سم سواري را /برشيشه هاي پنجره كهنه ي خيال/بنشاني/اي عطر ناب ياس،بر شاخه هاي باد/هيهاي!عمر آن همه بودن /اي ايستاده سبز،در چارچوب در/بالا يدلپذير«پرويز خائفي»