جستاری در گیتی
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
چرا قمر در عقرب شد؟!!

                چرا قمر در عقرب شد؟!!

در نوجواني داستاني را در كتاب هاي درسي مي خوانديم، كه آمده بود، سرزميني بود كه مردم آنجا با رنج و زحمت بسيار توانسته بودند قسمت هاي زيادي از زمين هاي كشورشان را از زير آب بيرون آورده، خشك كنند- وروي آن كشاورزي و دامداري را گسترش دهند.براي نگاهداري اين زمين ها كه دسترنج تلاش همگاني آن ها و نياكانشان بود، و نبايد دوباره به زير آب مي رفت، تا هرنسل بتواند زمين بيشتري خشك كرده ، آماده سازد و به نسل بعدي بسپارد سدي ساخته بودند تا جلوي آب را گرفته ، خرابي و ويراني به بار نياورد، همه ي مردم آن –كشور، از زن و مرد ، كوچك و بزرگ، پير و جوان مي دانستند كه بايد بسيار مراقب سد باشند چون كوچكترين –ترك خوردگي يا پوسيدگي ويا روزنه ي كوچكي ، مي تواند رويداد وحشتناكي به دنبال داشته باشد، همچنين آن ها مي دانستند كه يك لحظه بي خيالي و غفلت مي تواند به نابودي سرزمين شان بيانجامد.آنگاه بايد به سرزمين هاي –بيگانه پناهنده شوند،و بار بي هويتي ودربدري را براي خود و فرزندانشان به بهاي گزافي بخرند،و اين از خرد خردمندان به دور است.روزي پسر كوچكي در راه متوجه سوراخ كوچكي در سد شد، او نمي توانست همه ي راه را برگدد و ديگران را خبر كند چون آن سوراخ بزرگتر مي شد پس انگشتش را درون سوراخ فرو برد و تمامي شب را به همان صورت ماند،او با اين كار توانست كشورش را نجات دهد، سرزميني كه مال خودش بود و مي خواست تمامي آرزوها و روياهايش را در آنجا به بار برساند.براي همين رنجي كه مي كشيد برايش شيرين پرارزش بود. اين افسانه ايست پراز راستي كه در هرزماني و هر مكاني مي تواند روي دهد.مي پرسيد چگونه؟ -برايتان مي گويم:

شبي تاريك و قيرگون بود، سياه شبي چون چاه بيژن تنگ و تاريك ، سرما بيداد مي كرد، صداي زوزه ي شغالان و گرگان از هر سو به گوش مي رسيد، نوري نيست مگر برق چشمان كفتاران و روباهان ومن تنها و سرگردان ميان دو سد!، سدي از گذشته كه در پشت آن تاريخي بود ، كه دست تاراج گر زمانه يا آن را پاك كرده بود يا خط، خطي ، يا چيزي از آن كم كرده يا افزوده بود.امواج سترگش گاهي در زمان هخامنشيان به اوج رسيده و داريوش بزرگ دست هر مغ يا آخوندي را از دامنش كوتاه كرده وراستي و شادي را براي تمامي مردمان جهان آورده بود،و زمان ديگر در ساسانيان كرتير موبد،  با كژانديشي و ناراستي هايش تاريخ را به سخره مي كشاند  چه خون ها به نام دين زرتشت و اهورامزدا مي ريزد،و بادروغ برمردم حكم مي راند.با اين حال هرچه هست، چه نيك چه بد ،چه زشت چه زيبا ،تاريخ گذشته ي سرزمين من است،حتي بدي ها و ناراستي ها هم بايد دست نخورده بماند تا آيندگان از آن ها درس عبرت گرفته و گذشته را چراغ راه آينده كنند،اينكه انسان بخواهد گذشته اش رو عوض كنه خيلي سخت و دشواره و مهمتر اينكه شجاعت و خردش  رو داشته باشه انسان مي تونه حال را تغيير بده مي تونه آينده رو دگرگون كنه ولي گذشته رو نه، نخست بايد گذشته رو باور داشت با همه ي زشتي ها  و زيبايي  هاش .پس دستم را در سوراخي كه كژانديشان در آن سد بوجود آورده بودند فرو بردم. سمت ديگرم سدي بود از آينده،سدي كه برروي خشت هاي محكم سد گذشته بنا شده است، اما هنوز خام و نپخته آن استحكامي كه شايسته بود ندارد، امواج سهمگين آينده پرخروشتر و ويران كننده تر بود ، چنان با فناوري روز جهان و فرهنگ هاي هرجايي و انديشه هاي پريشان و از خود باخته يكي شده بود كه ديوارهاي سد سخت مي توانست در برابرش تاب بياورد،چنانكه ويراني آن ويراني گذشته را به دنبال داشت، اب همه جا را مي گرفت،پاسارگاد، تنگه بلاغي و تمام اون چيزهايي كه شناسنامه و هويت يك ملت بزرگ است، و از سوي ديگر انرژي هسته اي و مرگ خود باختگان، و از سوي ديگر هواي مسموم زندان ها ، هوايي بدون آزادي، بدون گفتمان، خفقان سانسور، شستشوي مغزها با رنگ سياه ،زن ها اين ور ، مردها اون ور و آب هاي مسموم كه از سرزميني مسموم مي آمد آلودگي محيط زيست... بنابراين دست ديگرم را در سوراخ سد آينده فرو كردم . خود را تنها و- بدون يارو ياور مي پنداشتم ، كم كم سوز و سرماي شديد مرا در خود فرو برد، احساس كرختي و سستي ، تن و جانم را فرا مي گرفت، چقدر دلم مي خواست بخوابم ،گويي هزاران سالست نخوابيده ام.به ياد شب يلداي پارسال افتادم و گرماي آتش آتشدان ها، انارهاي سرخ ، كه نه شيرين بودند نه ترش،مي خوش و آبدارمن آنجا بودم، در كنار دوستان و همدلانم ، يك دستم در دست ايراندخت بود، دست ديگرم دردست داريوش، و دستان ديگرم آناهيتا و آرمين و كورش ،ماندانا، فرانك ،فريدون، آبتين، به گرد آتش مي گشتيم، گيسوان سياهم مواج بدست باد سپرده شده بود، و صداي خنده هايمان ، چون شعله هاي آتش سوي بالا مي رفت، در آن شب يلدا تقويم و گاهشمارمان خورشيدي بود، هخامنشي ، يا يزدگردي ، نمي دانم ولي همه ي روزها جشن بود و پايكوبي،  اميد -بود وسرور، از سوگواري خبري نبود،سوگواري و شيون از اهرمن بود، هنوز هم نمي دانم چرا قمر در عقرب شد؟ شايد مادرانمان فراموش كردند هنگام وداع جامي آب پشت سرمان بريزند، يا اينكه پدرانمان ، ديگر ستيزي باشب نداشتند ، وبرآمدن خورشيد را از پشت كوه قاف، پاس نمي داشتند، شايد مادربزرگ فراموش كرده باشد كه اسپندها را برآتش بريزد و جوانان را از چشم زخم برهاند.آيا گاهشماريمان اسير دست اهرمن شد؟پس چرا جشن سده، سوگواري شد؟! گناه ما چه بود كه پدرانمان فراموش كردند؟ آخر كجاي اين جهان بيابان ها همينجوري سبز مي شوند؟چه كسي ديده ، گرگي براي بره اي ترسو دل بسوزاند؟ آري اين ها همه از اين روست كه قمر در عقرب شد!! اين خواب كه مرا در بر گرفته آسودگي ست يا مرگ و نيستي؟ كم كم نا اميد از گذشته و هراسان از آينده زانوهايم مي لرزد، دستانم سست مي شود، برق چشمان گرگ ها در تاريكي نزديك و نزديك تر مي شود، پنداري اوشس خدا بانوي سپيده دم در چنگال ديوها اسير شده و تنبلي و سستي به سوي من هجوم آورده، ياري نمي بينم ، ياران را چه شد؟ نگاهم به آسمان بود و پاهايم بر زمين، چند قطره باران برصورتم چكيد، خواب از چشمانم پريد، ازدور دست كسي مي آيد او كيست؟ لباس آذري  براندامش برازنده است ، او بابك است دوست دلاور من از آذرآبادگان، ديگري با لباس كردي و بازواني ستبر او اردشير است از سرزمين كردستان، ديگري با چشم و ابروي سياه پوستي برنزه،او پريچهر است، دوست من ازبلوچستان، آن ديگري گرشاسب دلير مرد لر،و ديگري شير مردي با ابروان دژم، از سرزمين خوزستان وديگري...من ديگر تنها نيستم ، ما به ياري هم گذشته را پاس مي داريم، وآينده را تسخير مي كنيم. آري فردا مال ماست. چشمانم به ماه مي افتد ديگر عقربي نيست. اين يعني گاهشماري بدون سوگواري همه شادي و سرور. وآن طرفتر صداي مادربزرگ را مي شنوم: اسپند و اسپنددونه ، اسپند سي و سي دونه، بتركه چشم حسودو بيگونه...

برخيز كه غير از تو مرا دادرسي نيست / گويي همه خوابند كسي را به كسي نيست

آزادي و پرواز از آن خاك به اين خاك / جز رنج سفر از قفسي تا قفسي نيست

اين قافله از قافله سالار خراب است / اينجا خبر از پيشرو وباز پسي نيست

تا آينه رفتم كه بگيرم خبراز خويش / ديدم كه در آينه هم جز تو كسي نيست

من در پي خويشم به تو برمي خورم اما/ آن سان شده ام گم كه به  من دسترسي نيست

آن كهنه درختم كه تنم زخمي برف است/ حيثيت اين باغ منم خارو خسي نيست

امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست / فردا كه مي آيي  به سراغم نفسي نيست

در عشق خوشا مرگ كه اين بودن نابست /وقتي همه ي بودن ما جز هوسي نيست

لینک نوشته

نازنین متین-

وبلاگ من
آرشيو
  • فروهر
  • سيزده به در
  • هفت سين
  • جشن نوروز
  • سوشيانت
  • جشن سده
  • چهارشنبه سوری
  • جشن اسفندگان
  • حکومت در دوره هخامنشيان
  • جشن تيرگان
  • زن هخامنشی
  • زرتشت
  • ازدواج در دين زرتشتی
  • سنگ نبشته خشايار شاه در موزه تخت جمشيد
  • آتش خاموش
  • فرهنگ ايرانی
  • ابومسلم خراسانی
  • جهان بينی زرتشت
  • فرانک
  • چرا ايران ايران ماند؟
  • 2فرانک
  • دنیا به کجا می رود؟
  • زن در دوره ساسانی
  • و امروز ما برای ايران فردا می پرسيم چرا؟
  • جشن مهرگان
  • پايان فرانک
  • کورش بزرگ
  • افت اخلاقی
  • آرش
  • افت اخلاقی ۲
  • عارف قزوينی
  • گاتها وتأ ثير آن بر دانش در ايران باستان وجهان
  • آيين زرتشت
  • تهاجم فرهنگي،آن هم از نوع داخلي
  • يك دين با دو خدا
  • يک دين و دو خدا ۲
  • لينكستان
    رتبه گوگل من