|
بابک خرمدين
|
دست هايش بسته بود از پشت، اما مشتجامه اش از جنس خون و جامش از خم خانه ي زرتشتخسته تن جان در خطر آزرده دل خاموشمهر را در سينه مي پرورد، كينه را در خيشتن مي كشتارغوان ديدگانش با شفق ها و شقايق هاي ميهن گفتگو مي كردتير باران نگاهش بارگاه معتصم را زيرورو مي كرددل به فرمان دليري داشت ترس را بي آبرو مي كردبهره مند از خشم مي لرزيد دژدل و دژكوب و دژآهنگ بانگ زد با واژگاني زشت و بي فرهنگ:اي سگ ، اي زنديق كامت چيست؟ اي «موالي» اي «عجم» سوداي خامت چيست؟پس چرا از ما نمي ترسي؟ پس چرا برخود نمي لرزي؟بابك اما!بابك اما!راي ديگر داشت، كشتي انديشه در درياي ديگر داشتدر نگاهش مرگ آسان مي نمود،اما زندگي در باورش معناي ديگر داشتتن در ميان جمع و دل در جاي ديگر داشت زيرلب نجواي ديگر داشتزنده بايد بود وشادي كرد، مام بوم خويش را بايد نگهبان بود باپيام راستي بامردمان بايست رادي كرد، رادي كرداهرمن فرياد زد: افشين !چه مي گويد؟وافشين ،آه ،واي ،افشين آن گنه كار ،پريشان روزگار، شرمسار از برگ،برگ خوني تاريخ، آن همان آكنده از هرگند، آن همان بي ريشه ،بي پيوند ترسناك از كرده ي خود سر به زير افكند.اهرمن با تيزخندي طعنه زد: بابك هراسانا؟و بابك! آن كوه نستوه، آن نستوه صبران كوه، آن دل خسته از تزوير و نيرنگ مسلماني، چشم در چشم ستم فرياد زد : آسانا!بارديگر بارديگر نعره زد تنديس استبداد و پژواك خروشش رفت تا ژرفاي آذرپاك كه، دستش را بزن جلاد و دژخيم سيه بنياد همان مزدور ظلمت خانه ي بيداد  با يك ضربه از پهلو چنان زد تا كه خون فواره زد از پاره ي بازوتهم دل درهم كشيد ابرو، سنگ دل خرخنده زد بر او اختران كي مي برند از ياد آنشبي كه شيون شمشيرها پيچيد در بغدادو بابك تا نبيند اهرمن سرخي او را زرد تا نخواند از نگاهش دردتا نپندارد كه پايان يافت اين آورد ،چهره را با خون ناب و تابناكش ارغواني كرد و آنگاه تا نيفتد پيش پاي اهرمن ،خود را به پشت انداخت چشم ها را بست شه پر انديشه را واكرد...بال در بال هماي عشق ، گشت و گشت تا خود را بر فراز كشور سيمرغ پيدا كردهرطرف هفت، هرسو نگه افكند يك طرف كورش ، سياوش، كاوه چون خورشيد،سوي ديگر رستم و گردآفريد و آرش و جمشيد،و يا نورافكن اميد پيرتوس و خيزش يعقوب ،ديواشيژ را هم ديد وديگرگاه بر لبانش گوهر لبخند دست در دست هزاران بابك آزاد يا دربند با آسودگي جان باخت،او روانش را زننگ بردگي پرداخت ،تا ز خشت جان پاك خويش ،ايران ساخت، ايران ساخت، ايران ساخت «بابك خرمدين :مسعود سپند»
|
|
لینک نوشته |
|
|
|
|