|
داستان يک پرواز
|
داستان يك پروازدر ايوان خانه ام خدا را ديدم ،تمام جهان چوننوري در خشان سر ريز و عظيم به نظر مي آمدآنگاه از ميان اين نور ،اوهفت بار مرا ناميد وبه زبان فارسي گفت:اي روز بهان!من تو را به دوستي برگزيدم(كشف الاسرار و مكاشفات الانوار روزبهان نقلي شيرازي) صبح يك روز سرد زمستان بود،آسمان پر از ابر بود، ابرهاي سياه و كبود كه امكان داشت هر دم ببارند، در لابلاي ابرهاي دور از دسترس ، يك دسته كبوتر، آزاد و رهامي چرخيد ند .بالاي سر درختان چنار و افرا صداي كلاغان ،شومي، رويداد ناگواري را به دلم چنگ مي زد.آنروز فضاي دانشگاه سنگين بود، نمي دانم چرا احساس خفگي مي كردم شايد ازاين هواي سرد و خشك بود ، ولي نه!بيشتر به خاطر چهره هاي ناشناس و نا آشنايي بود كه در گوشه و كنار پراكنده بودند و گويي با خود حرف مي زدند!!!چمن هاي يخ زده زير پايم صدا مي كردو تردي انديشه ام را از بين مي برد، تمامي نارون ها و چنارهاماتم زده به من مي نگريستند، به ويژه آن گل يخ كه آن گوشه در ميان برف ها بوي خوشي از دوست مي پراكند، و اينگونه جاي خالي او را پاس مي داشت.همه ي آن ها با بي زباني با من مي گفتند:كه رستا خيز در راه است!در داخل ساختمان ،بردهاي سياه پوش مرا به رويدادي سرخ ، كشانيدند.او را هر روز مي ديدم،منظم و مرتب ، با موهاي كوتاه كرده و چشماني پر فروغ كه هميشه مي خنديد،او دانشجوي كارشناسي ارشد بود،وجودش پراز آرزو بود يك جور شادي ذاتي داشت حرف كه ميزدژرف و دور از دسترس مي شد، انسان از گوش دادن به او سير نمي شد ، سخنانش بوي كهنگي نمي داد،تكراري نبود، بوي پدربزرگ را مي داد ،ابتدا او را درست نمي شناختم ، هنگامي او را شناختم ،كه بسيار دير بود.شب گذشته او بدون بال پرواز كرده بود.يك روز او از من پرسيد:پدربزرگ را مي شناسي؟ گفتم: آره،از هزار سال پيش به اينور. گفت:چرا اينقدر دير؟ گفتم:مگر تو او را از كي مي شناسي ؟گفت:زمان درازيست! از هنگامي كه جنيني كوچك بودم ،از زماني كه تپش قلب مادرم را شنيدم ،من با شيفتگي به او نگريستم ، تا آن روز صبح هميشه فكر مي كردم ،او به هر چه مي خواهد رسيده است.ولي اكنون بعد از دوسال واندي كه از آن رويداد جان گداز مي گذرد،خاطره ي لبان بسته و چشمان بي فروغ او مرا به اين انديشه مي اندازد،كه چگونه مي شود، بي دهان خنديد، بي سر، سرخوش بود.تو مست،مست سرخوشي من مست، بي سر سرخوشم تو عاشق خندان لبي، من بي دهان خنديده امخيلي دلم مي خواست، بدانم شام آخر او چگونه گذشت؟ چرا يكي از دوستانش پيش او نبودند،تا جلوي پرواز روان پاكش را بگيرند؟آيا باز هم جام شوكران بايد نوشيده مي شد؟ بازهم حقيقت به مسلخ مصلحت رفت، تا تاريخ يك بار ديگر تكرار شود. چرا جلوي تكرار تاريخ گرفته نشد؟چرا؟چرا؟...احساس مي كنم در چرخ و فلك نشسته ام هي مي چرخم ومي چرخم، صداي او را مي شنوم:رعدش بغرد از دل ،جانش زابر قالب چون برق بجهد از تن يك لحظه اي نپايدهرگز چنين سري را تيغ اجل نبرد كاين سر ز سر بلندي بر ساق عرش سايدهرگز چنين دلي را غصه فرو نگيرد غم هاي عالم او را شادي دل فزايدروانش شاد باد و بهشت برين جايگاهش باد
|
|
لینک نوشته |
|
|
|
|