جستاری در گیتی
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
آمورزگار بد

               آموزگار بد... (مرزهای ناپیدا)

 

 

آموزگار بد، واگویه کند گفتار ایزدی را                                                       

تباه کند خرد زندگی را                                              

باز دارد مردمان را از گرانبها ترین ها:                

از راستی واز اندیشه ی نیک

ای مزدا

پناه ما تویی                    

                                 گاتها- زرتشت

 

زمانی که خیلی کوچک بودم از گلدسته های بزرگ میهنم، گلدسته هایی که نمودار هنر و نبوغ، واز همه پرارزش تر عرفان ایرانیست، گلدسته هایی که همیشه سرفراز براین سرزمین بوده اند، نوایی را می شنیدم که مرا به ژرف ترین دوران تاریخ می برد، آنچنانکه گویی روان یکی از نیاکانم در جسم کوچک و خرد من دمیده شده است و یادمانهایی بسیار دور و مبهم را به یاد من می آورد، یادمانهایی که اکنون تنها از آنها همین نوای خوش عرفانی مانده است. از مادر بزرگ می پرسیدم این چه آهنگی ست که اینچنین ترا در خود فرو می برد، من چیزی از این واژه ها نمی فهمم. او می گفت: این واژه ها به زبان مانیست، ولی به ما می گوید: که خدا یکی ست و همتایی ندارد. با شگفتی به مادر بزرگ می نگریستم، و با خود می گفتم: چگونه او معنی این واژه ها را می فهمد؟ چرا این واژه ها از زبان مادر بزرگ زیباتر و رساترهستند؟! گردش گردونه روزگار به من فرصتی نداد تا بیشتر به سخن های مادر بزرگ اندیشه کنم، پرتاب شدم به سرکلاس و درس و مدرسه، و کسی که سایه اش همیشه در زندگیم حضور ناحضور داشت. گفتم او چیست؟ گفتند: چیست نه، کیست؟ او آموزگار است! آموزگار کیست؟ کسی ست که زیاد چیز می داند. «یعنی از مادربزرگ هم بیشتر می داند؟» با پوزخندی گفتند: مادر بزرگ پیش او عددی نیست. و باز من با شگفتی به سخنان آموزگار گوش فرا می دادم. نجاست بر چند نوع است؟ (بول، مدفوع، مردار و خون انسان یا حیوانی که جهنده است... کافرو مشرک دوباره پرسش ها؟! «کافر یعنی کسی که خدا را قبول ندارد و مشرک، کسی است که برای خدا شریک می گیرد.» دوباره پرسش! مادر بزرگ من می گه انسانها همه خدا رو در دلشان می شناسند، وهمه یک خدا را پرستش می کنند. چون خدا شکلی ندارد و در قالب نمی گنجد. تنها تفاوت انسانها در ظاهرشان است. آموزگار پوزخندی زد، ونگاه عاقل اندر سفیه به من کرد، وگفت: مادر بزرگ، قدیمی ست، یعنی اودر گذشته های دور زندگی کرده و بیسواد و عامیست! گفتم: پس چگونه فهمیده که خداوند بی همتاست؟ او گفت: وقت کلاس رو نگیر، بزرگ که شدی خودت می فهمی. من بزرگ و بزرگتر شدم، وباز از این چیزها سر در نیاوردم، دیگر می ترسیدم، از آموزگار چیزی بپرسم، چون تنها من بودم که نمی فهمیدم،! همه می دانستند!!! و من در شگفت بودم که چرا تنها من نمی فهمم!؟ و از نفهمی خود شرمسار!!! به دنبال چیزهای کم دردسرتر رفتم. «معادلات دو مجهولی، اقلیدس، ویافتم، یافتم ارشمیدس» ولی بازچیزی نفهمیدم. مادر بزرگ به من اعتماد به نفس می داد او می گفت: تو این هوشت را از نیاکانت به ارث برده ای! در دل به او می خندیدم، شاید من هم به نوعی باورم شده بود که او نمی داند، باورم شده بود که همه، همه چیز می دانند، تنها من  ومادر بزرگ نمی دانیم!!! آن روزها گویی او هم به درون من پی برده بود، چون مدام می گفت: شتاب نکن، برای یاد گرفتن هیچگاه دیر نیست. از کوچکی خود شرمسار مباش، انسان کوچک اشتباه های کوچک می کند، ندانستن گناه و زشت نیست، زشتی در نادانی ماندن است. سالها گذشت و من چشم براه دانایی ، سر کلاسهای درس با آموزگار، هی خواندم و خواندم... دیگر نپرسیدم، چون می ترسیدم، می ترسیدم ازنادانی! اکنون دیگربچه نبودم، دختری جوان بودم، که در سکوت می اندیشید، اندیشیدن به نادانی های خود ولی هنوز در ته ته دلم، آنجایی که آموزگار به آن دسترسی نداشت، ندایی بود که می گفت:«مادر بزرگ می داند» آموزگار می گفت: جهان خیلی بزرگ ما، پراز انسان است با مرزها! و از دیدگاه من از همه خطرناک تر، مرزهای اندیشه ای بود. چون ناپیدا و محدود بود. آنروزها یاد گرفتم که انسان ها دیگر با خون نجس نمی شوند، با مردار نجس نمی شوند، آموزگار می گفت: با برخی از اندیشه ها ما نجس می شویم (چرا هم ندارد!) چون مرزها این را می گویند چون ما می گوییم! چون آنها مشرکند! چون برخی از آنها دو خدایی اند (زرتشتیان)، و برخی دیگرسه خدایی (مسیحی ها) وبرخی دیگر...

زمان پرسش برای من به پایان رسیده بود. چون در آن سال وحشتناک تنها باید می خواندم و می خواندم، حفظ کردن، حفظ کردن و حفظ کردن. آنقدرخواندم تا غول کنکور که نه، غولی را که ساخته ی اندیشه ی خودم و آموزگارم بود زمین زدم اکنون من هم مانند آنها فکر می کردم که می دانم. تا اینکه برای دوباره ها پرسش ها آغاز شدند. ومن تشنه ی دانستن، تا اینکه یکی دوسال پیش با استادی آشنا شدم که ادعایی نداشت او می گفت: من نمی دانم، ولی اگر تاریخ سرزمینت را براستی بخوانی شاید روزی پاسخ پرسش هایت را بیابی. اینبار من پوزخندی زدم، و در دل گفتم: تاریخ! پس من این چندین سال چه می خواندم؟ دوباره بروم صفویه را بخوانم یا قاجاریه را؟ چندین هزارنفر را به گناه، شیعه گری، سنی گری، وهابی و یا بهایی و... کشتند، و ندایی از کسی در نیامد چون دیگر خون نجس نیست! شگفت انگیز است! ممکن است باور نکنید او اندیشه های مرا خواند! دست مرا گرفت وبه مکانی برد که هنوز هم جواب خیلی از پرسش های آینده من در آنجاست. آری! در پاسارگاد، مردی بزرگ آرمیده است، با اندیشه ای ژرف، آنقدر بزرگ که مادر گیتی، مانند او دیگر نزایید و نخواهد زایید. هنوز هرگاه دل تنگ، از مرزها به آن دشت بزرگ نیاکانم می روم، آوای دل انگیز کورش بزرگ را می شنوم. او آموزگار راستین من وهمه ی انسان هایی است که، خسته از مرزهای ناپیدا به دنبال دانایی می گردند:

منم کورش، شاه جهان، شاه توانمند... آنگاه که بدون جنگ وپیکار وارد بابل شدم همه ی مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند... ارتش من با صلح وآرامی وارد بابل شد... من همه شهرهایی که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند وآنان را نیازارند...    (منشور کورش بزرگ آقای غیاث آبادی)

و من هی چرخیدم وچرخیدم، ولی نه به دور خود نه به دورخودخواهی های برخواسته از یک دروغ بزرگ!

می چرخیدم، به دور آرمگاه کورش بزرگ و تشنه برای بالا رفتن از پله ها و رفتن به درون خود، خودی را که تنها در درون این آرامگاه می توانستم بیابم.

در میان بوی سروها و نیلوفرها گام برمی داشتم، هنوز پیمانه ی مهر را سر نکشیده بودم، که حضور نا حضور آموزگاران بد پیدا شد، چنان نگران و چنان وحشت زده بودم که تو گویی بعد ازهزاران سال ضحاک و مارهایش از زندان خود آزاد ساخته اند. مارهایی که باز هم از مغز و اندیشه ی جوانان، خوراک می ساختند واینبار به سوی مقدس ترین زمین ایران، پاسارگاد روی آورده بودند. تو ای اهورامزدا، ای دانای بزرگ هستی بخش یاری کن سپاه فریدون ها و کاوه ها را تا برهانند، این دشت بزرگ تاریخ ایران را، و تو ای آناهیتا، ای ایزد بانوی، آب نگذار که این کژاندیشان آبروی آب را بریزند. تا ما جوانان، سبز ایرانی یک بار دیگر قربانی مارهای ضحاک نشویم.

تا ریشه های خود را که نا زک و تردند، برسانیم به ریشه های ستبر نیاکان مان.

آنها که آیین، نیک راستگویی و بشردوستی را برای ما در این آرمگاه بجای گذاشتند.

به امید روزی که همه ی ما به آن دانایی بزرگ برسیم، به آنجایی که بدانیم هیچ نمی دانیم.

هان خورشید مرا ویران مکن

نور امید مرا ویران مکن

سروها را ریشه کن کردی دریغ

سایه بید مرا ویران مکن

بر درفشی که رشای انداختی

شیروخورشید مرا ویران مکن

نقشه می بوسم، بجای خاک خویش

بوسه ی عید مرا ویران مکن

من به دیداری خوشم ازراه دور

دولت دید مرا ویران مکن

آب بر گور نیاکانم مبند

کاخ جاوید مرا ویران مکن

اب روی، آب را اینسان مریز

مهر وناهید مرا ویران مکن

بشکن این سد هراس انگیز را

تخت جمشید مرا ویران مکن

 

لینک نوشته

نازنین متین-

وبلاگ من
آرشيو
  • فروهر
  • سيزده به در
  • هفت سين
  • جشن نوروز
  • سوشيانت
  • جشن سده
  • چهارشنبه سوری
  • جشن اسفندگان
  • حکومت در دوره هخامنشيان
  • جشن تيرگان
  • زن هخامنشی
  • زرتشت
  • ازدواج در دين زرتشتی
  • سنگ نبشته خشايار شاه در موزه تخت جمشيد
  • آتش خاموش
  • فرهنگ ايرانی
  • ابومسلم خراسانی
  • جهان بينی زرتشت
  • فرانک
  • چرا ايران ايران ماند؟
  • 2فرانک
  • دنیا به کجا می رود؟
  • زن در دوره ساسانی
  • و امروز ما برای ايران فردا می پرسيم چرا؟
  • جشن مهرگان
  • پايان فرانک
  • کورش بزرگ
  • افت اخلاقی
  • آرش
  • افت اخلاقی ۲
  • عارف قزوينی
  • گاتها وتأ ثير آن بر دانش در ايران باستان وجهان
  • آيين زرتشت
  • تهاجم فرهنگي،آن هم از نوع داخلي
  • يك دين با دو خدا
  • يک دين و دو خدا ۲
  • لينكستان
    رتبه گوگل من