در هر حال شک نیست که ابومسلم ایرانی بوده است. شاید هم به آیین دیرین خویش علاقه ای تمام می ورزیده است. اما در سرزمین خویش، همه جا با بیداد و آزار مروانیان روبرو بوده است که از بیداد و جفای تازیان عرضۀ ویرانی و پریشانی گشته است. آشفتگی و شوریدگی روزگاری را که در آن، مشتی فرومایه قدرت و شکوه خدایان یافته بوده اند به چشم خویش می دیده است و دریغ می خورده است. نومیدی و واماندگی مردم ایران را هر روز به بوی رهایی با هر حادثه جویی همراه می شده اند و به آرزوی خویش نمی رسیده اند، به دیدۀ عبرت می نگریسته است و متأثّ ر می شده است. حق آن است که تاریخ روزگار او از پریشانی ها و سرگشتگی ها و نیز از دروغها و تزویرها آگنده بود. دنیای او دنیایی بود که از آشوبها و دردها مشحون بود.
آرزوهای شریف مرده بود و آراء وعقاید، همه جا رنگ تزویر و ریا داشت. دین بهانه ای بود که زیان کسان از پی سود خویش بجویند. آن سادگی و آزادگی، که اسلام هدیه آورده بود، در دولت مروانیان جای خود را به ستمکاری و جهانجویی داده بود...
همۀ احزاب وهمۀ فرقه ها نیز که در این روزها پدید می آمدند و یا خود پدیدآمده بودند، جز به دست آوردن خلافت اندیشه ای نداشتند، خلافت مهمترین مسئله ای بود که در آن روزگار خوارج معتقد بودند که هر مسلمان پرهیزگاری می تواند به خلافت بنشیند از این مسلمانان پرهیزگار نیز هر روزی عده ای در هر گوشه از کشور مسلمانی پدید می آمدند در چنین روزگاری بود، که ابومسلم فرصت نهضت یافت...
مروان خلیفه، آخرین نیروی خود را جمع می آورد. در زاب واقع در سرزمین موصل، سیاه جامگان با مروانیان درافتادند. جنگی هولناک رخ داد. مروان گریخت و بسیاری از سپاهیانش هلاک شدند. نوشته اند که در این جنگ صدهزار شمشیرزن در رکاب مروان بود. با این همه، در دفاع از جان و ملک خلیفه کوششی نمی کردند. پیداست که با چنین سپاه از مروان چه کاری برمی آمد؟ فرار. اما در هنگام فرار نیز «موصلیان جسر بریدند تا مروان از آب نگذرد.» معهذا، از آب گذشت و به دمشق و مصر رفت و آنجا کشته شد. باری واقعه زاب که منتهی به شکست مروان گشت، حک.مت بنی امیه را در مشرق پایان داد و بدین گونه آوردگاه کنار «زاب»در سال 132 هجری نه همان شاهد سقوط بنی امیه بود، که نیز در پایان یک قرن، پیروزی ایرانیان را بر عرب معاینه دید...
دو قرن سکوت
عبالحسین زرین کوب
|