|
گاوها روزگاری اینچنین، " گاو" نبوده اند...
|
گاوها روزگاری اینچنین، " گاو" نبوده اند...در خود خروشها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم میجوشم از درون هر چند با هیچکس نمیجوشم گیرم به طعنهام خوانند: «ساز شکسته!» میدانند، هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم فردا به خون خورشیدم، عشق از غبار خواهم شست امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار میپوشم در پیشگاه فرمانش، دستی نهادهام بر چشم تا عشق حلقهای کرده است، با شکل رنج در گوشم این داستان که از خون گل بیرون دمد، خوش است، اما خوشتر که سر برون آرد، خون از گُلِ سیاووشم من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم بگذار تا کُند تقویم از یاد خود فراموشم مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟ با من که شوکرانم را با دست خویش مینوشم «حسین منزوی» در سرزمین کنونی ایران در درازای تاریخ همچنان که مرزهای جغرافیایی ایران دگرگون گشته، تاریخ و سیاست وفرهنگ و هنر و همچنین معانی واژگان و مفهوم آنها و تمام ابعاد ایران کهن دستخوش دگرگونی ها و گاه نابسامانی هایی گردید، همه ی راستی ها و درستی ها مفهومی دیگر یافتند، کژی ها و پلیدی ها که روزی چرک و ریمن شناخته می شدند با آب دهان، مقدس شدند، سلول های بنیادین دچار جهش های وارونه گشتند آنچنانکه گل های صحرایی سرخ و صورتی، زرد و کبود گشتند و به همراه خود بوی گس و گندیده ی لنجنزار را پراکندند از همینجا بود که زنبوران عسل که از گوشت مقدس گاوها درست می شدند، بی ملکه گشتند و از دود برخاسته از زور و ستم و نابخردی چنان بی جان و ناتوان بر زمین افتادند تا جای آنها را زنبورهای گاوی بگیرند و این زنبوران سرخ و پشمالو، لذت سرشارشان را با زدن نیش های گاوی به دخترکان مبهوت از این همه دگرگونی نشان دادند، چهره ی دخترکان از جای نیش ها که از شرم یا غرور آن را (غرور جوانی) نامیدند، پر شد. از آن روز تمام دخترکان جای نیش ها را با نفرت فشار می دادند تا شاید آب رفته را به جوی باز گردانند...گاوهای سرزمینم نخست اینگونه گاو نبودند، گاوی بودند سیاه با خالی بزرگ و سپید در پیشانی که موهای دمشان دو شاخه می شد، چنان زیبا و چموش و پرقدرت که به هیچ بی اصل و نسبی نه سواری ونه شیر می دادند، مادرانی چون « فرانک»، با اعتماد و اطمینان و آسودگی، گرامی ترین داشته اش را فریدون فرزند آبتین را بدو می سپارد تا در گرمای آغوشش، از شیر او بنوشد و برای او همچون مادری باشد، و چنین گاوهایی هستند که با قربانی کردن خود سرزمینم را از خشکسالی رهانیدند، خون آنها سبب شد که گل های سوری در تمام دشت های سرزمینم بروید سوسن و مریم و نرگس و بنفشه های خودرو با لادن و پونه وبابونه و نیلوفر و همیشه بهارهای خودرو در کنار یاسمن و نسترن و بیدمشک ها،...که امروزه دشت پاسارگاد و تنگه بلاغی را پوشانده است نشان از همان گاوهای چموش و مغرور دارند، نمی دانم چرا برای نخستین قربانیان تاریخ سرزمینم هیچ جشنی نمی گیریم؟ آیا تنها زرتشت و پیروان او بودند که می دانستند و احساس می کردند : روان او«گئوش اوروان» از کالبد گاو به درآمد و شکوه کنان به درگاه اورمزد از تباهی زمین بنالید و تا هنگامی که فروهر زرتشت را به عنوان مصلح به او ننمودند، آرام نگرفت. (گات ها، پورداود،ص 89 تا 91 و نیز بندهش هندی، ص 81، 86، 91،225) " اکنون اندکی متوجه پاسخم شده ام که چرا برخی از ما ایرانیان که تیره بختانه شمارشان هم روبفزونیست اینگونه پیشرفت وارونه دارند و از دست بوسی به پابوسی رسیده اند، بدون اینکه متوجه شوند همه ی آن چیزهایی را که بدست می آورند بسیار ناچیزتر و بی ارزش تر است در برابر آنچه که از دست می دهند و من هنوز در این اندیشه ام که چرا تاریکی ها با هم متفاوتند تاریکی زمان کودکیم در یک اتاق بسیار متفاوت تر بود با تاریکی که این زمان و در پیرامونم احساس می کنم در صورتی که روشنایی با روشنایی هیچ تفاوتی ندارد و ما می توانیم روشنایی را حتا با یک چراغ قوه و یا یک شمع به تاریکترین شب ها ببریم تا دستکم جلوی پایمان را ببینیم اما تاریکی را نمی توان از جایی به جایی برد چون تاریکی در صورت وجود نداشتن نور و روشنایی است که بوجود می آید.این روزها پی در پی احساس شیرینی با من است، و با تمام وجود به آن می اندیشم، که این آرزویی دست نیافتنی نیست که هر دختر ایرانی می تواند آنقدر خودشیفته باشد که روزی جنینی را در خود پرورش دهد که ژنی از فریدون و آن گاو برمایه داشته باشد آنچنان فریدونی که این پلید زادگان را در بند کشد. |
|
لینک نوشته |
|
|
|
|