سرود گلبا همین دیدگان اشک آلوداز همین روزن گشوده به دودبه پرستو به گل به سبزه درودبه شکوفه به صبحدم به نسیمبه بهاری که می رسد از راه چندروز دگر به ساز و سرودما که دلهایمان زمستان استما که خورشیدمان نمی خندد ما که باغ و بهارمان پژمردما که پای امیدمان فرسود ما که در پیش چشم مان رقصیداین همه دود زیر چرخ کبود سر راه شکوفه های بهار گر به سر می دهیم با دل شادگریه شوق با تمام وجودسال ها می رود که از این دشتبوی گل یا پرنده ای نگذشتماه ، دیگر دریچه ای نگشودمهر، دیگر تبسمی ننموداهرمن می گذشت و هر قدمشنیز به هول و مرگ و وحشت بودبانگ مهمیزهای آتش ریز رقص شمشیرهای خون آلوداژدها می گذشت و نعره زنانخشم و قهر و عتاب می فرمودوز نفس های تند زهرآگینباد هم رنگ شعله بر می خاستدود بر روی دود می افزودهرگز از یاد دشتبان نرودآنچه را اژدها فکند و ربوداشک در چشم برگ ها نگذاشتمرگ نیلوفران ساحل روددشمنی کرد با جهان پیونددوستی گفت با زمین بدرودشاید ای خستگان وحشت دشتشاید ای ماندگان ظلمت شبدر بهاری که می رسد از راهگل خورشید آرزوهامانسر زد از لای ابرهای حسودشاید اکنون کبوتران امیدبال در بال آمدند فرودپیش پای سحر بیفشان گلسر راه صبا بسوزان عود به پرستو به گل به سبزه درود «فریدون مشیری» |