|
رستم يا اسفنديار؟! كداميك؟!!
|
رستم يا اسفنديار؟! كداميك؟!! "برداشتي نوين از شاهنامه"چنين گفت با رستم اسفنديار / كه از تو نديدم بد روزگارزمانه چنين بود و بود آنچه بود / سخن هر چه گويم ببايد شنودكنون بهمن، اين نامور پور من / خردمند و بيدار دستور منبميرم، پدروارش اندرپذير / همه هرچه گويم تو را يادگيردر ستيز بين رستم و اسفنديار، تنها صداي چكاچك شمشيرها را نمي شنويم بيشتر نبرد كلام است تا عمل، آنها دو دشمني نيستند كه با هم و از هم بيگانه باشند. رستم پيريست سرد و گرم چشيده مي تواند همچون بازي شكاري بر سر اسفنديار بنشيند و از انديشه و توانايي هايش آگاه شود، نماد و سنبل تمام پيران آگاه و كارآزموده اي كه نيازي نيست هر احساس و انديشه اي را براي آنها توضيح و بيان كرد، آنچنان پخته وزيرك هستند كه از ظاهر به اسرار ضمير پي مي برند. و از آن سو اسفنديار داراي قلبيست تپنده و گرم و پر احساس و جوان، با پاهاي استوار و دستاني قدرتمند و اراده اي آهنين، مي تواند كوه را جابجا كند از آن دسته انسان هاييست كه مي تواند همراهي بسيار مناسب باشد براي هركسي كه مقصدي دور با راهي سخت و دشوار و ناهموار در پيش رو دارد و مي خواهد سقف را بشكافد و طرحي نو دراندازد، اسفنديار از درونش افكار و انديشه هاي نو مي جوشد و مانند همه ي نو انديشان و دگرانديشان تنهاي تنهاست.اكنون ميان اين دو چگونه مي توان به هواخواهي يكي برخواست و از ديگري چشم پوشيد؟...آيا وظيفه ي مااين است كه به جانب داري و هواخواهي يكي از شخصيت هاي شاهنامه برآمده و ديگري را به سرزمين ناراستي ها و كژي ها پرتاب كنيم؟ آيا اين درست است كه استوره هايي را كه فردوسي براي هر كدام از آنها، ذره ذره هاي جان خويش را مايه گذاشته است و عمر پربار و ارزشمند را براي شناساندن و پرداختن وبالنده ساختن آن ها سرف نموده است، با باورهاي خود و به تصوير كشيدن مغرضانه ي آنها در زمانه ي خود و در نگاه خود واداريم؟ هر بار كه شاهنامه را مي گشايم تا در آن به سير و سفر بپردازم به اين دريافت تلخ و دشوار مي رسم كه نمي توانم ديدي نو و تازه از شاهنامه داشته باشم چرا كه تحت تاثير تلقينات كساني قرار دارم كه شاهنامه را واكاوي كرده اند و براي من و به جاي من تصميم گرفته اند،و براي من جوان درك شاهنامه را چنان سخت و دشوار ساخته اند كه آرزو مي كنم از نو زاده شوم و براي نخستين بار نگاهم به شاهنامه اي بيفتد كه ديگران در آن دخل و تصرفي نداشته باشند.البته هيچگاه نمي توان نقش بزرگ مرداني را كه با ديدي ژرف و با افقي گسترده و انديشه اي نو و شگرف در اقيانوس فرهنگ و تاريخ ايران كه مي توان به حق يكي از بنيانگذارانش را فردوسي دانست به كنكاش پرداخته اند و تا اعماق آن اقيانوس به پيش رفته اند و از تاريكي ها و سختي راه نهراسيده اند را ناديده گرفت.من و نسل من خود را وامدار آن بزرگان مي دانيم، چرا كه بدون آنها شاهنامه ها درون گنجينه ها خاك مي خورد، و نسل من خود را آويخته ي حماسه سرايان غرب، چون هومر مي كردند. اما به گونه اي بسيار رنج آور است هنگاميكه مي بينم در تاريخ ايران هيچ چيز بكر و دست نخورده اي وجود ندارد، از شوش تا استخر و از هكمتانه تا تيسفون، هزاران گور باز شده مي بيني كه هركس به نوعي دست به نبش قبري عجولانه و سرسري زده است، هزاران جسد را بيرون كشيده كه هنوز گوشت هاي لهيده بر آن آويزان است و كركساني در پي درآوردن چشم ها بي قرار و منتظر،پي در پي چنگال هاي خود را تيز مي كنند، اين ماموران خستگي ناپذير پاكيزگي محيط زيست، پس از هزاران سال هنوز وظيفه ي خود را از ياد نبرده اند.شاهنامه براي ايران و ايراني تا آن زمان تنها گذر ساده ي تاريخ نبود،صندوقي قفل شده بود، با اينكه درون آن را نديده بودند، اما همه با اشاراتي كه از گذشته گان داشتند مي دانستند كه درون آن گنجينه ايست پر راز و رمز، نواي دلكش موسيقي كه از درون آن مي آمد چنان كشش و جذبه اي داشت، كه مي توانست بر انديشه اثر كند و احساس را درنوردد، اسرار و رمزهايي خيال انگيز كه گاه بگونه اي انسان ها را عاشق مي ساخت و زماني دلير و بردبار كه به گاه نبرد از هيچ چيز نهراسند و كليد دار آن فردوسي پاكزاد بوده و هست. بايد اعتراف كنم به اينكه زمانيست تراژدي رستم و اسفنديار دست از سرم بر نمي دارد، در خواب و بيداري با من است، باورم نمي شود كسي رويين تن باشد و اين همه درمانده مشت هاي خود را بر در و ديوار بكوبد. شايد در ميان پژوهش هاي ما كسي حق اسفنديار را خورده است، در تاريخ چند هزارساله ي ما هميشه كسي يا كساني تنها مي مانند تا گناه همه ي انسان ها را بر گردن بگيرند، براستي شاهنامه بدون اسفنديار چه خالي بود و چه تهي مي شد از درك احساس اسفنديارها...جمله معروف نمایشنامه ي هاملت که می گوید "بودن یا نبودن مسئله این است" بی آنکه جمله پس از آنرا بیاوریم بی معنا است هاملت ادامه می دهد "بودن یا نبودن مسئله اين است آیا شایسته تر این است كه در مقابل هجوم تیرهای سرنوشت بيدادگرانه سر فرود آوريم یا در مقابل دریای مشکلات سلاح بركشيم؟ تمامی نمایشنامه بر حول یک مسئله می گردد: آیا ما باید به دلیل خیانت دیگری انتقام بگيريم؟ این است که تراژدی را نیچه ذات زندگی خوانده است. جایی که هر انتخابی به یک حاصل فاجعه بار ختم می شود ما باید چه کنیم ؟وچه راهي برگزينيم؟ اصلن راهي داريم؟در بايگاني انديشه هايم بدنبال چنين ترداژديهايي در تاريخ ايران مي گردم و چه فراوان است از تاريخ باستان گرفته تا تاريخ معاصر، و براي اثباتش به شاهنامه روي مي آورم، اما چگونه مي توانم زبان شاهنامه را دريابم، چنان رمزآلود است كه تنها بتوان آن را احساس كرد اما نمي توانم به زبانش آورم، ویتگنشتاین در جایی گفته بود "زبان ما مرزهای دنیای ماست پس هرآنچه را نمی توان گفت خارج از دنیای ماست. اما آن چیست ؟ ویتگنشتاین می گفت و آن امر راز آلود است".آيا انتخابي كه رستم و اسفنديار در برابرش سر فرود آوردند، يك تراژدي پر شكوه نيست؟ هر راهي غير از آن كه برگزيدند اگر برمي گزيدند بهره اي جز فاجعه نداشت.در يك سو رستم است، پيري كارآزموده، كسي كه سال ها در گوشه گوشه ي سرزمين ايران به نبردها و ستيزها با ديوان و دشمنان سرزمين ايران پرداخته و در برابر فرمان پادشاهان ايران سر فرود آورده است و تمام وجودش پر از افكار پهلوانيست، او نماد پيري واقعيتگرا ست كه در بيشتر مواقع بر آرمان گرايي جوان تاريخ چيره مي گردد. او پسر زال است، استوره اي كه با همه ي پيري هميشه جوان است، به گونه اي نشانگر زروان و ابديت زمان و در دگر سو اسفنديار قرار دارد، جوان و آرمان گرا با افكار و انديشه هاي نو و ديني نو كه به راستي و درستي آن ايمان دارد، او همانند رستم پر از پهلوانيست و مانند او گوش به فرمان پادشاه و جان بر كف آماده ي جانبازي براي سرزمين بزرگ ايران است.نبرد بين رستم و اسفنديار نبرد بين راستي و نادرستي نيست، بلكه نبردي بين دو انديشه ي متفاوت است كه هر دو به حق و درست و راستين هستند و براي همين است كه يك تراژدي ساخته مي شود، ستيزآنها به مانند فريدون و زهاك و يا كيخسرو و افرسياب نيست، هر كدام از آنها مي خواهد از درستي انديشه ي خود دفاع كند « در تحول داستان "رستم و اسفندیار" به سوی یک حماسۀ دراماتیک، ناچار میبایست برای پدیدآوردن همسنگی میان حقانیتها، از حقانیت جبهۀ پادشاه کاسته و به رستم داده می شد. اگر این حقانیت از اسفندیار گرفته می شد، عملاً دیگر عنصر "درگیری" جای خود را به عنصر "حق و باطل" میداد و تراژیک داستان نیز از دست میرفت. اینجاست که تنها گشتاسپ و وزیر او جاماسپ میبایست به شاهِ پیمانشکن و وزیرِ فتنهگر تبدیل می شدند تا با صدور فرمان ناحق دو پهلوان را درگیر دو بینش گوناگون کنند و به جان یکدیگر اندازند. اکنون اگر به اهمیت بزرگ گشتاسپ و جاماسپ در گاهان و دیگر بخشهای اوستا و متون دینی پهلوی توجه کنیم، درمییابیم که با ساختن منش منفی و سرشت زیانکار از این دو تن در داستان، تا چه اندازه حماسههای پهلوانی از نفوذ دین و موبدان برکنار بودهاند. توجه به این مطلب از این بابت نیز اهمیت دارد که نشان میدهد که برخلاف نظر برخی ایرانشناسان جامعۀ ساسانی از گروهی بندگانِ شاهان و موبدانِ دین ساخته نشده بود، بلکه بجز دین، زندگی دیگر و ادبیات دیگری نیز وجود داشت و نباید سراسر کشور ساسانی را با شهر واتیکان یکسان گرفت. باری، این همسنگی حقانیتها باید در یکجای داستان می شکست تا داستان به سود یکی از دو سنگر بچرخد و پایان گیرد. با دست زدن رستم به نیرنگ، داستان به پیروزی صوری رستم و پیروزی معنوی اسفندیار می چرخد و با مرگ اسفندیار به پایان میرسد. با اینحال برای رهایی رستم از بدنامی عناصر چندی درون داستان شده است. یکی خواهشهای پیدرپی او از اسفندیار و التماس او به درگاه خداوند، دیگر پذیرفتن تربیت بهمن و وفاداری به قول خود، و بویژه جدا کردن روایت مرگ رستم از دنبالۀ داستان و پروراندن لحظۀ مرگ رستم به گونۀ یک رویداد بیمانند حماسی. همۀ این کارها از سقوط منش رستم که از لحظۀ دست زدن به نیرنگ آغاز میگردد کاسته، ولی آنرا بکلی ناپدید نکرده است.»(جلال خالقي مطلق)اسفنديار با همه ي جواني و با همه ي ناپختگي در برابر رستم اما چنان انديشه ي ژرف و با شكوهي دارد كه انسان را شگفت زده كرده او را مي شود با سياستمداران كارآمد و خردمندان زمانه ي خود مقايسه كرد كه چگونه منافع ميهن و مردم را از خطر نيستي مي رهاند و به هستي مي كشاند انسان هنگامي كه از خودگذشتگي ها و نيك انديشه ي او را مي بيند نمي تواند باور كند مردي جوان در سن او بدون هيچ دوره و دانشگاه و خواندن علوم و فنون سياسي به چنين انديشه ي نابي رسيده باشد، « اسفندیار بظاهر شاهزاده است، ولی در واقع سربازی پهلوان است. گره زندگی او در همین جاست که هم سرباز است و هم پهلوان. او از یکسو سربازی است جان در کف و سخت فرمانبردار که گویی شعار "المأمور معذور" را از الگوی او ساختهاند. اما فرماندهای که اسفندیار گوش به فرمان اوست، تنها یک فرماندۀ سپاه نیست، بلکه فرماندۀ کل کشور است که سرپیچی از فرمان او عملاً نابودی اوست و نابودی او نابودی یک تن نیست، بلکه شکست یک نظام، خیانت به کشور و آسیب به دین است. از اینرو با آنکه اسفندیار توانایی این را دارد که هردم اراده کند گشتاسپ را برکنار زند و بجای او نشیند، ولی نهتنها پیمانشکنیها و خوارداشتهای او را با شکیبایی فرومیخورد، بلکه حتی بیگناه بند و زندان او را میپذیرد و تا فرمان آزادی او از سوی پادشاه، آنهم به سبب تاختن دشمن و در خطر افتادن تاج و تخت، صادر نمیگردد، برای رهایی خود کوچکترین گامی برنمیدارد تا به گفتة خود "بند شهریار را خوار نکرده باشد". ولی اسفندیار در عین حال یک پهلوان هم هست. پهلوانی رنجدیده که همیشه در برابر بلاها سینه سپر کرده، ولی ارج رنجهای او را ندانستهاند. چنین کسی خوب میداند که رستم چه کشیده است و اکنون از فرمان به ناحق پادشاه چگونه رنج میبرد. او خوب میداند که پدرش دروغگو و رستم بیگناه است، ولی گشتاسپ به چشم او لاشهای است که در برابر رخنة یک سد عظیم گذاشته باشند. وظیفۀ عاجل سوزاندن این لاشه نیست، بلکه نشکستن سد است. ضرورت از این لاشۀ متعفن یک بت مقدس ساخته است. از اینرو اسفندیار میکوشد تا دو وظیفۀ ناسازگار، یکی وظیفۀ سربازی در فرمانبریِ بیچون و چرا از پادشاه را و دیگر وظیفۀ پهلوانی در نگهداشت حیثیت یک پهلوان بزرگ را با هم سازگار سازد. اسفندیار چه بهسبب نیروی تن خود و چه بهسبب پیروی لشکر از او اصلاً نیازی به نگهداشت یکی از این دو وظیفه و یا سازگارکردن آنها را باهم ندارد. از اینرو کوشش و پافشاری او در این کار، تنها از راه اعتقاد کامل است، تا آنجا که حتی پس از کشتهشدن فرزندانش در اثر پیمانشکنی سیستانیان و حتی پس از شکستدادن رستم در نبرد نخستین، باز کینهای به دل نمیگیرد و همچنان بر سر اعتقاد خود باقی میماند و به امید سازگار کردن دو کار ناسازگار چندان آگاهانه تعلل میورزد تا سرانجام جان خود را بر سر آن میگذارد. [...] رستم در شاهنامه همهجا یار و پشتیبان ایرانیان است و این حقیقتی است که در همین داستان نیز نهتنها از زبان او، بلکه از زبان مخالفان او نیز بارها شنیده میشود. آنجا که رستم در گفتگو با اسفندیار میگوید "از پی شاه فرزند خود را کشتم" دل خواننده از شکوۀ پهلوان به درد میاید. ولی این پهلوان برخلاف اسفندیار آیین بندگی را هیچگاه به معنی پیروی بیچون و چرا از فرمان پادشاه نگرفته است، بلکه همیشه میان بندگیِ بندگان و بندگیِ آزادگان فرق گذاشته است. از نگاه او بندگیِ آزادگان پیمانی است میان پادشاه و پهلوانان که در آن هریک از دوسوی پیمان دارای وظایفی هستند. وظیفۀ پادشاه جز دادن پاداش به پهلوانان در برابر جانفشانی آنها، یکی نیز احترام به آزادی و حیثیت پهلوانان در چارچوب آیین بندگیِ آزادگان است. رستم در این برداشت به همانگونه حساس است که بهرام چوبین در مثال تاریخی. [...] از سوی دیگر، رستم در همان حال که به حیثیت خود سخت پایبند است، آیین بندگی را نیز میشناسد و از آن ـ البته بدان برداشتی که او از آن دارد ـ سر نمیتابد. از اینرو اگر فرمان پادشاه تنها این بود که اسفندیار رستم را با خود به درگاه بیاورد، رستم با وجود بیگناهی، از فرمان پادشاه سرپیچی نمیکرد و این مطلبی است که او خود بارها به اسفندیار پیشنهاد میکند که با دست باز همراه او به درگاه رود. ولی فرمان گشتاسپ حیلهگر اینست که اسفندیار رستم را با دست بسته به درگاه ببرد تا رستم تن بدین ننگ ندهد و کار به جنگ کشد و اسفندیار چنانکه جاماسپ پیشگویی کرده است کشته شود. اینکه رستم با شنیدن چنین فرمان اهانتباری بیدرنگ دست به گرز نیا نمیبرد، نشان میدهد که او اینبار تا چه اندازه در دوراهۀ دفاع از حیثیت خود و نبرد با شاهزادۀ جوان سرگردان است. حتی پس از رفتار پرتحقیر اسفندیار با او در بزم، بدین هدف که رستم را به گزینش یکی از دوراه "بند" یا "نبرد" وادار کند، باز رستم خشم خود را فرومیخورد تا دامن خود را آلوده به ننگ نبرد با اسفندیار نکرده باشد. این سرگردانیِ رستم میان دفاع از نام و حیثیت خود از یکسو، و گریز از نبرد با یک پهلوان خودی از سوی دیگر، لابههای او که اسفندیار از موضوع "بند" چشمپوشی کند، شکوههای او از روزگار نو و بدآیین و گله از بخت ناسازگار که هر راه گریز را بر او بسته است، اینها همه نقطۀ اوج منش پهلوان پیر است که خواننده او را در گذشته هیچگاه بدینسان ندیده بود و بدین درماندگی نیافته بود..."»(جلال خالقي مطلق) اينكه در شاهنامه بارها و بارها مي بينيم پيران بر جوانان پيروز مي شوند، مانند پيروزي رستم بر اسفنديار و يا بر سهراب، يا كاوس بر سياوش، گشتاسب بر اسفنديار، احساسي را در من برمي انگيخت، احساسي كه با خود همواره پرسشي را به يدك مي كشيد، كه آيا شاهنامه به گونه اي پدرسالارانه در پي منافع پيران است و جوانان آرمان گرا هيچگاه در اين شب تاريك، ره به روشنايي نمي برند؟ آيا راز و رمز شاهنامه تنها بدست پيران رمز گشايي مي شود؟ و فردوسي شاهنامه را براي پيران به نظم كشيده است و كليد سندوق گنج را به دست آنها سپرده است؟«پيروزى پيران بر جوانان در شاهنامه - رستم بر سهراب، كاوس بر سياوش، گشتاسب براسفنديار - توجه و كنجكاوى كسانى از پژوهندگان را برانگيخته است تا آنجا كه در قياس باادبيات غرب و «كمپلكس اديپ»، آنرا «كمپلكس رستم» ناميدهاند و با تحقّق اقتدار شاهنامه،ارزشهاى نظام پدرسالارى و پايگان اجتماعى دانستهاند. هر يك از اين تفسيرها از ديدگاهىدرست مىنمايد. اما در ضمن بايد به خاطر داشت كه دوران بزرگترين بيدادگران، زهاك وافراسياب، به دست دو جوان فرهمند به سر مىرسد. آسمان نظر به جوانان دارد. فرزندان زرتشت،رستاخيزكنندگان آخر زمان - سوشيانسها - هر سه جوانند و در سى سالگى به نو كردن جهانبرانگيخته مىشوند. راه رستگارى - دين بهى - به نيروى اسفنديار جوان گشوده مىشد، نهگشتاسپ، و نطفه شكست او وقتى بسته شد كه، شيفته پادشاهى، فريب پدر را به جان خريد، وگرنه تا جوان بود كامروا بود و در ميانسالى نيز، كشنده او پيروزى بىدوامى داشت، زيرا خودپس از سالى كشته مىشد. و اما در ماجراى رستم و سهراب، پيرمرد پيروز از بيچارگى بسيار آرزومىكرد «كه گم باد نامش ز گردنگشان.» از اينها گذشته، ناكامى جوانها در بيشتر حالها پيروزىواقعيت تلخ زندگى - شرايط سياسى (پادشاهى و قدرت) و محدوديتهاى اجتماعى و فردى -است بر آرمانهاى والا؛ اما شكست حقيقت نيست، اگر «حقيقت» سرانجام همان پيروزى نيكىباشد بر بدى و داد بر بيداد!»(شاهرخ مسكوب)بناهاي آباد گردد خراب / ز باران و از تابش آفتابپي افكندم از نظم كاخي بلند / كه از باد و باران نيابد گزندبرين نامه بر عصرها بگذرد / همي خواندنش هر كه دارد خردپىافكندن در «نظم»، خود از همان آغاز «نظام» و سامان دادن، پراكنده (نثر) را به رشته كشيدن و از ريختن و گسيختن رهاندن است؛زبان بربنيانى نظام يافته (نظم)، بنا مىشود، آنهم به صورت «كاخى بلند». پيداست كه شاعر از كار خود تصوّرى بزرگ و «معمارانه» دارد:تصوّر نقشه داشتن، شالوده ريختن، برافراشتن در و ديوار و بام و بىگزند ماندن از باد و باران، پناه گرفتن در خانه زبان، در زبان زيستن! پس از فرو ريختن ساسانيان و درنگى دراز، در آخرهاى پادشاهى سامانيان، تاريخ ايران بار ديگر پىافكنى و بنا مىشود؛ البته اين بارنه به دست پادشاهى چون اردشير بابكان، بلكه به دست شاعرى چون فردوسى؛ و همچون كاخى بزرگ و با شكوه! براى همين پارهاى ازداستانها را كه شاهانه مىبيند برمىگزيند و پارهاى ديگر را به كنار مىنهد و تاريخ سزاوار ايران را مىسازد.و من بارها از خود پرسيده ام در زمانه اي كه در آن مي زيم،و نه زمانه اي پيش و نه زمانه اي پس، همين زمانه اي كه در آن گرفتار آمده ايم وبا تمام وجود نيازمنديم به داشتن پهلوان گونه اي كه به رهاندمان از ننگ و جور و بيداد زمانه اي چنين، به كدامين بايد دل بست و دستان را از براي نياز رو به سوي كدامين استوره دراز ساخت، كه از اين گرداب هول و هراس و جنون بيرونمان كشاند، رستم يا اسفنديار؟ من كه مي گويم نيازمند هر دوايم، تا نظر شما چه باشد؟ تاريك شبم را سحر آيد روزي از گم شده يارم خبر آيد روزي آن دَلو ِ تُهي كه در چَه انداخته ام نوميد نيَم كه پُر برآيد روزي . (اقبال لاهوري)
|
|
لینک نوشته |
|
|
|
|