|
|
به نام خداوند جان و خرد در درازاي تاريخ بارها گواه آن بوده ايم، كه هزاران كتاب و دست نوشته و يا اثرهاي هنري كه برآمده از انديشه ي خردمندان بوده است، به گناه انديشه سازي به آتش كشيده شده اند.آيا اين نشانه ي انديشه ي اهريمني انساني نبوده است، كه با خود مي پنداشته است، اينگونه مي تواند نا داني ها و كژروي هايش را پنهان سازد، از همان زمان ها انسان از ناداني خود بگونه اي در رنج بوده است، او از دانايي هاي ديگران شگفت زده مي شده است، براي همين به ستايش شخص خردمند و نه خرد و دانايي بر مي آمده است، شايد هم از اينكه انساني همچون او توانايي هايي دارد كه او ندارد، از حسادت و خشم به خود مي پيچيده است. نمي دانم چند هزار سال از نخستين باري كه انسان با چماق بي خردي و حسادت، بر سر انسان خردمندي كوبيده است مي گذرد، و يا اينكه چند هزار سال است كه استخوان هاي انسان هاي خردمند به گناه دگرانديشي به زير ارابه هاي خرافات و كژ باوري هاي اكثريت خرد و لهيده مي شود.آيا اين انديشه گرايي و ظهور خرد بزرگ بصورت خدا دادي! جايگاهش در غرب بوده است؟ و يا اينكه از شرق آغاز گشت و غرب بهره اش را در ربود؟ آنچه روشن و آشكار است،خورشيد انديشه نخستين بار بگونه اي گرم و درخشان از شرق درخشيدن گرفت، و صداي پر تنين گام هاي آن با بزرگ پيامبري خردمند همچون زرتشت در گوش جهانيان پيچيد. همو اوست كه از خرد بزرگ مي گويد از آن دانايي كه در خور ستايش است.اشوزرتشت با خرد خود اهورامزدا را شناخت، و در گات ها، خرد فزاينده به عنوان نخستين فروزه اهورامزدا آمده است. اهورامزدا در خرد خود، جهان را آفريده و آفرينش را هنجار داده است و اهورامزدا خود را در خرد زرتشت ظاهر كرد،اشو زرتشت از راه خرد، مردم را به همكاري و همگامي با اَهورامَزدا فرار ميخواند، خرد مقدس (منش نيك) رشتهاي است كه سراسر گاتها را به هم پيوند ميدهد. گاتها خداوند را همه دانا و سازنده ميخواند. (براي نمونه به يسنا 11/9/8/7-31 و يسنا 7/6/5/4/3-44 نگاه كنيد. همين انديشهاي كه افلاتون و مولوي را سخت تحت تأثير قرارداد تا خداوند و حقيقت نهايي را انديشه بدانند. (اي برادر تو همين انديشهاي ما بقي تو استخوان و ريشهاي گر بود انديشهات گل، گلشني ور بود خاري، تو همچون گلخني) در همه جاي گاتها به مردمان سفارش شده كه در هر كار نخست با خرد خود رايزني كنند.هيچ دين آسماني نميتواند به جلب اعتقاد و ارادت مردم خردمند و روشنفكر اميدوار باشد، مگر اينكه تعليماتش بتوانند در برابر آزمايش خرد بايستند.زرتشت بزر گ با خردمندي خود را آموزگار مي نامد و باز با خردمندي از آييني كه به مردم آموزش مي دهد به عنوان ديني كه از سوي خدا آمده باشد ياد نمي كند، چرا كه به خوبي مي داند ديني كه از سوي خداوند آمده باشد و رنگي از تقدس گرفته باشد به سادگي بي خردان آن رامي پزيرند چون نيازي به درك آن و انديشه كردن در مورد آن نيست، عده اي سود جو در گرد آن جمع مي شوند و تا زماني كه اكثريت با بي خردان است آن را به پيش مي برند، زرتشت نخست راه انديشيدن و نيك انديشي را به انسان ها مي آموزد وسپس آيينش را براي روشنگري به آنها عرضه مي دارد.از همين روست كه آموزش هاي او براي يك قوم و نژاد ويژه نيست، و در يك مكان و زمان خاص هم نمي گنجد، هيچگاه رنگ كهنه گي به خود نمي گيرد و در زمان شناور است.هر بار به خرد و انديشه ي نيك بنگريم آيين زرتشت را مي توانيم ببينيم.مردم خردمند آيين زرتشت را با خرد خود و با چشماني باز پذيرفتند و پس از او آيين زرتشت به دين مزديسنا تبديل شد كه مي توان گفت يكي از كهن سالترين اديان بزرگ يكتاپرست جهان است.نياكان ما هزاران سال پيش با خردمندي اين دين را پذيرفتند، يعني آنكه انديشه ي نيك را پزيرا شدند و به ستايش خرد همت گماردند. تا پيش از رنسانس بسياري از غربيان به داشتن دين به خود مي باليدند و داشتن دين را نشانه ي تمدن مي دانستند، و بي ديني را بي تمدني مي پنداشتند، و شايد از اين روست كه ايرانيان را بربر مي ناميدند. آنها پيام آوران شرقي را پيامبر خدا نمي دانستند، و همين موضوع سبب شده است كه به خود حق رهبري بدهند و مدعيان جانشيني اين پيامبران، حق رهبري كردن پيدا كنند و سازماني مسئوليت اداره و تنظيم زيارتگاه ها و معابد و مراسم را حق ويژه خود بدانند.ادياني كه اكنون بر انديشه ي انسان هاي غرب و شرق فرمان مي رانند، و بيشترين پيروان را دارند همان دين هاي سامي بويژه مسيحيت و اسلام است. اين دين ها كه ريشه در غرب و تفكر غربي دارند،و خود را جهان شمول مي دانند و بر اكثريت مردم دنيا حاكم هستند بويژه مسيحيت و اسلام كه تمام جهان را در محدوده ي قدرت خود مي دانند. اين دو دين هستند كه مدعي داشتن پيام رستگاري براي همه انسانها و در تمامي دوران ها هستند و راه خود را نه فقط جهان شمول بلكه تنها راه درست مي دانند و بر آن هستند كه تنها با عبور از دروازه آنان است كه مي توان به حقيقت مطلق راه يافت. مسيح مي گويد: "من تنها راه رسيدن به پدر هستم." و اسلام مي گويد: "اناالدين عندالله الاسلام" (تنها دين نزد خداوند اسلام است) و چون چنين است پس باور به دين ديگر در خوش بينانه ترين وجه ممكن روشن كردن چراغ است در پرتو آفتاب كه امري است خلاف عقل!!. مسيحيت در سده هاي پي در پي با جنگ هاي خونبار و كشت و كشتار فجيعي كه در قرون وسطي درجهان انجام داد و با بردن مسيحيت با زور و جنايت به سرزمين هاي بي تمدن نه تنها راه رستگاري را نشان نداد بلكه آن را مسدود ساخت. بطوريكه هر زمان تاريخ به ياد آن سال هاي وحشتناك مي افتد انسان از انسانيت خود شرمنده مي شود. تازه مسيح خود را آورنده ي صلح و ضد جنگ مي دانست و اين شد، اسلام كه كه در همان نخستين روزها با جنگ و خون ريزي آغاز گشت و هنوز كه هنوز است با جنگ و جنايت و ترور تلاش بر آن دارد كه دروازه هاي رستگاري را به مردم جهان نشان دهد!سال هاست كه كشورهاي غرب متوجه شده اند كه با دين مداري نمي توانند به تمدن بزرگ دست يابند، از آن روست كه آزادي اديان در امريكا و اروپا جزيي از قانون است و و هيچكس نبايد از براي دين خاصي اعمال نظر كند، و آن را يكي از حقوق انسان مي دانند.كاري كه كورش بزرگ در 2500سال پيش انجام داد. اما اسلام به هيچ روي حاضر نيست مواضع خود را دگرگون كند. اين دين كه پس از درگذشت پيامبر اسلام به سلاحي برنده در دست اعراب بدل شد و هركس را كه عرب نبود به خواري و حقارت در او نظر مي شد و كافيست ما نگاهي به تاريخ و زندگي موالي بياندازيم تا متوجه عمق فاجعه در جاي جاي تاريخ بشويم.برخي از اسلام گراها و كمونيست ها كه در خيلي موارد با اسلام گراها مشترك هستند، چون نمي توانند خود را در اندازه و ابعاد كارهاي بزرگ كورش قرار دهند تلاش دارند تا او را اندازه ي خود كنند،مي گويند در زمان او اديان جهان شمولي چون اسلام و مسيحيت وجود نداشته است و آن آيين ها بيشتر قومي و قبيله اي بوده است، و فراموش مي كنند كه اين مردم آيين ها و اديان مختلف هستند كه انسان گرايي كورش را ستوده اند، و فراموش كرده اند كه در آن زمان لشكركشي ها و تصرف كردن سرزمين ها آن هم بصورت پي در پي چنان زياد و سهمگين بوده است كه مردم هر سرزميني تلاش بر آن مي نموده است كه دين و آيين خود را به قيمت جان و مال خود نگهدارد چون موجوديت و مانايي خود را در آيينش مي دانسته است بنابر اين هر حاكم قدرتمندي كه سرزميني را متصرف مي شد نخست به براندازي دين و نابودي روحانيان آن اديان مي پرداخته است و آيين و دين خود را بر آنها حاكم مي ساخته است تا بدين وسيله آن ها را مغلوب خود كند، تنها كورش بزرگ است كه انسانيت را پاس مي دارد و به پاسداري ارزش هاي انساني مي ايستد و اين بزرگترين دگر انديشي تاريخ جهان بوده است.جهان غرب در اثر تجربه ي سخت و تاقت فرسايي كه از دين محوري و حكومت ديني داشت، در رنسانسي بزرگ خود را به آهستگي از يوغ دين رهانيد، چنانكه هم اكنون جهان مسيحيت را مي توان در كشوري كوچك و آرام در واتيكان ملاحظه كرد، غرب نخستين گام هايش را به كمك مدرنيسم آغاز ساخت.گرفته شده است و مدرنيته پس از دوره (modernus)واژه مدرن از واژه لاتين ي روشنگري در اروپا گسترش يافت. همين دوران بود كه انسان غربي به عقل خود بيشتر اعتماد پيدا كرد.مدرنيسم يعني پيشرفت علم و صنعت، و به گونه اي نوين مي توان گفت: زماني كه علم و دانش و صنعت پيشرفت پيدا مي كند، دين، قدرت سلطه پذيريش كاهش مي يابد و خرافه گرايي از رونق مي افتد. مهمترين ويژگي ها و پايههاي اساسي مدرنيسم،( اومانيسم، سكولاريسم، پوزيتيويسم و راسيوناليسم) كه بيشترين نقش را در تكوين و تكامل ايدئولوژي مدرنيسم داشتهاند، مي باشد.تو اي همراه: بينديش به انديشه ي نيك، بيندوز به گفتار نيك، و بيانگيز به كردار نيك
|
|
لینک نوشته |
|
|
|
|