|
|
مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی یابم کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد به امید دمی با دوست و ان دم هم نمی بینمما را چو آفتاب مساويست مرگ و زيست، گر شام مرده ايم سحر زنده گشته ايم...(حلاج ص238 «علي ميرفطروس») اين شير تن زخمي و مجروح، از پا ننشسته چرا كه مي داند تا خانه ي امن آسودگي ها، راه بسياري مانده است، و اين كشتي به گل نشسته در ساحل بيگانه، چشم براه موجيست توفنده، كه او را از جا بركند و در اقيانوس ژرف و بي پايان شناورش سازد.هنوز نفس هاي تند و پي در پي اسب سركش و مغرور، گرم و توفنده است، سم هاي آهنينش نه بر اين خاك كه بر قلب من مي كوبد،هر چند فاصله ها تا البرز كوه بسيار است، اما چه باك كه هنوزمهر و نويد در دلم موج مي زند.«جوان ها» بازهم مشكل ساز شده اند هر كس از هر جا كم مي آورد رو به سوي جوان ها مي آورد،«حتا آن هايي كه از نظر سني در گروه جوان ها جاي دارند»، بي آنكه لحظه اي بيانديشند كه مشكل او با جوانست يا با جواني از دست رفته ي خود.پدران امروزين ما كه جوانان ديروزي بودند، تا توانستند جواني كردند، زماني اتوبوس دانشگاه را با خشم زير و زبر كردند كه اي داد پسرها و دخترها نبايد در يك اتوبوس بنشينند، و زماني ديگر بر كلاس هاي درس حاضر نمي شدند از سر خدمت سربازي فرار مي كردند و زماني با سنگ شيشه هاي بانك ها فروشگاه ها و اصلن هر چه شيشه بود خرد مي كردند و بر زمين ريختند،شبنامه و روزنامه پخش مي كردند، براي بدست آوردن پول نفت و آوردن آن بر سر سفره هايشان، البته سخن هاي زيبا يي همچون، آزادي، استقلال،جمهوري آن هم از نوع اسلاميش،هم زده مي شد. و اين سخنان زيبا با گفتمان و بيان نقدهاي روشنفكرانه نبود، براي همين در سال هاي نخست انقلاب، هزاران نفر بدون دادگاه هاي قانوني و آشكار، در خفا به مرگي بي صدا درگذشتند بدون اينكه ما جوانان امروز بدانيم، چرا؟! .آنها تنها با اسلحه هايي كه اينك در دستشان بود به ديوانه اي دگرگون شده بودند كه راه نجات را زدن تير خلاص بر مغز مخالفانشان مي دانستند.نه محاكمه اي منصفانه، آيا خودشان مي دانستند كه چرا مي كشند چرا مي كوبند و اين همه خرابي، از براي چيست؟اين مبتكران افسار گسيخته با خود لحظه اي نيانديشيدند، خراب كردن بسيار آسانتر از آباد كردن است.نسل گذشته به خيال خود نيكي كرد و در دجله انداخت، تا ايزد در بيابانشان دهد باز! اما هنوز هم نمي دانند چرا لنگه كفش كهنه اي در بيابان نصيبشان شد كه تيره بختانه آن را هم غنيمت مي شمارنند!! مي گفتند چرا گفته اند كورش بخواب كه ما بيداريم؟!، من كه ياد ملانصرالدين افتادم، چرا كه اين جمله به هر صورت ديگري هم كه گفته مي شد در آن اشكالي را پيدا مي كردند مانند: 1- كورش نخواب كه ما خوابيديم 2- كورش بخواب كه ما هم خوابيديم 3- كورش نخواب تا ما هم نخوابيم!!! آنها نمي دانستند همين سخن بظاهر بسيار ساده چگونه پشت ايران ستيزان را لرزاند، آن زمان پدرران و استادان ما نقد كردن را در همين جمله ي بظاهر ساده هم نمي پذيرفتند، آنها هيچگاه جمله هايي مانند دست ارتجاع سياه از آستين سرخ بيرون آمد يا وارون بر آن، دست سرخ از آستين ارتجاع سياه بيرون آمدرا نقد نكردند، هنوز هم نمي كنند چون بيرحمانه هر كدام گوش مفت جواني را گير آورده اند، آن هم نه براي نصيحت كردن، بلكه براي پيچاندن، اكنون اين پيچاندن مي خواهد به چپ باشد با چپ دستي يا به راست باشد باز هم با چپ دستي، چون آنها چپ دستند.پي در پي مي گويند جوان بايد گوش شنوا داشته باشد، و من منظور آنها را درك نمي كردم چرا كه گوش هايم خوب مي شنوند، با خود مي گفتم گوش شنوا چگونه گوشي است؟ شايد منظورشان گوش فيل است كه هم بسيار پهن است و هم بزرگ، فيل قدرت شنوايي بالايي دارد اما قدرت بيناييش بسيار كم است، حتا مي توان گفت صفر است، او بيناييش را داده و در برابر شنوايي بسيار زيادي بدست آورده، شايد آنها هم مي خواستند كه جوانها كور باشند تا تنها صداي آنها را بشنوند؟!نزديك به 30 سال است كه به آن ها فرصت داديم، تا خرابي هاي ايجاد شده را كه خود هم در آن دست داشتند چه با حضورشان در ايران چه با بي حضوريشان در برون مرزها، دست به كاري بزنند كارستان، البته ما هم به ياريشان بر مي خيزيم، چرا كه اشتباهات نسل گذشته، بيشترين سنگينيش بر روي شانه هاي جوانان است، يكي از آن كارها تايين روزي مناسب براي بزرگداشت كورش بزرگ بود و ديگري دگرگوني تاريخ تازي به تاريخي ايرانيست،اما آنها آردشان را مدت هاست كه بيخته اند و الكشان هم بالاترين جاي ديوار تاريخ آويزان كرده اند كه هيچ جواني دستش به آن نرسد.تا سرانجام جوانان ايرانزمين خود برآمدند، تا دست به چنين كار بزرگ و ارزشمندي بزنند، و از آنجاييكه در تمامي اين سال ها به جاي پند و اندرز تنها سرزنش شنيده بودند اندكي پايشان سست و لرزان بود، و درست در همين مواقع است كه دروغ و فريب با راستي ها مي آميزد و هر چيز درستي لكه دار مي شود، سال گذشته در 7آبان چنين رخدادي در گرفت كه با هوشياري تلاش كرديم، يكسال ديگر نيز به پژوهشگرانمان فرصت دهيم تا به ياري آنها بهترين روز را برگزينيم، كه چنين كرديم و روز 7آبان(29اكتبر) به صورت جرياني خودجوش از داخل ايران برگزيده شد، و بسياري از پژوهشگران ما با آن موافقت كردند.اما در نهايت شگفتي بازهم ديديم،كساني با آن به مخالفت نشسته، و با آوردن نقدهاي بسيار منطقي!! چون بچه بازيست،برويد پدر پدرتان را بشناسيد، يا اينكه( نسل جوان، در ربودگی و خلسۀ «مد» میهنپرستی، ندانسته تسلیم فرهنگ «کونخیزک کونخیزک» شده است... و حتی گمان هم نمیکند که انباشت چالهچولولههای نامرئی میتواند راه را برای بولدُزِر هم صعبالعبور کند...)آنها فراموش كردند كه ديگران كاشتند و همه ي ما آن را خورديم، اما براي فرزندان و نوه هاي خود چه چيز كاشته ايم؟آيا آنها كه از ما مي خواهند پدران خود و پدران پدران خود را بشناسيم خود تا چه اندازه از پسران خود و نوه هاي خود و نبيره ها و نديده هايشان شناخت دارند كه پيشا پيش به جاي آنها تصميم مي گيرند؟ چگونه پاسخ گوي آنها هستند؟ تا جواني به سوي شاهنامه روي مي آورد، و از فردوسي مي پرسد، مثنوي 70من كاغذ را روبروي او گذاشته، و آنچنان او را در دست انداز مي اندازند كه راه نياموخته در چاه مي افتد،او را بارها به گناه ميهن دوستي به صليب ارتداد مي كشانند، هنگامي كه مي خواهد بياد بياورد ادامه ي بخواب رفتن كورش بزرگ را، بر سرش مي كوبند كه نخست برو ببين پدر، پدرت چه كسي بوده، زماني نگذشته بر مي گردد و مي گويد پدر پدرم چنين كسي بوده، او مي گويد: برو ببين پدر پدر پدرت چه كسي بوده...و اين داستان به همين شكل ادامه پيدا مي كند تا تو از ياد ببري كه پدر بزرگت چه كسي بوده است، تا از تاريخ 2500 ساله ي شاهنشاهي سخن مي گويي، تاريخ كمونيسم را در ايران به 8000 سال مي رسانند، زهاك مي شود رهبر زحمتكشان جهان، و فريدون هم كه تكليفش مشخص است!اما با خود فكر نمي كنند كه زهاك اگر مي فهميد كه زماني او را با استالين برابر مي كنند مغز سرش را دو دستي به مارها مي داد، اكنون كسي همچون من كه نه پدربزرگ پدري را ديده ام و نه پدر بزرگ مادري را تكليفم مشخص است، چون از نظر پدر پدري و پدر مادري يتيم هستم و نه شجره نامه ام مشخص است نبايد نام پدربزرگ ايرانيان كورش بزرگ را بياورم.سال پيش گذشت و ما چشم براه اين بوديم كه پژوهشگران ايراني فكري براي تاريخ تازي ما و بزرگداشتي براي كورش بزرگ كنند، كه در نهايت شگفتي ديديم، همچنان اندر خم يك كوچه اند، تلاش كرديم خودمان اقدامي كنيم، كه دوباره سرزنش هاي خار مغيلان آغاز گشت كه تو برو پدرت و...بشناس چيكار به پدربزرگت داري!! نمي دانم اين ناسيوناليسم ايراني چگونه بوجود مي آيد؟ اگر ما به شاهنامه و فردوسي كاري نداشته باشيم به پاسارگاد و كورش بزرگ نباليم و سد سيوند را رها كنيم تا آب تمام دشت تنگه بلاغي را فرا بگيرد،درياي كاسپين را سخاوتمندانه ببخشيم،و نمادهاي مليمان، را مانند پرچم شير و خورشيد نشان و همچنين 2500 سال شاهنشاهي را دور بريزيم، چه ناسيوناليسم بي سر و تهي خواهد بود درست مانند شير بي يال و دم مولانا؟! شما با كورش بزرگ، داريوش و ... از زماني مشكل پيدا مي كنيد كه آنها خود را شاه شاهان (شاهنشاه) مي نامند، نمي خواهيد باور كنيد كه شاهنشاهي هم با تمام خوبي ها و بدي هايش نماد ملي ماست، همنطور كه تاريخ ايران را بايد پذيرفت با تمام خوبي ها و بدي هايش، من جوان گذشته را با تمام خوي ها و بدي هايش پزيرفته ام، اما مشكل حل نمي شود تا اينكه شما هم بپزيريد آينده ي ايران را و اعتراف كنيد به تمام اشتباهاتتان.و در اين بين اين پيران كار آزموده نگاهي به آمار و ارقام روزنامه ها نمي اندازند كه ببيند چه بر سر جوان ايراني مي رود، از آنجاييكه روزنامه هاي درون مرزي آمارها را هميشه بسيار كمتر از آن چيزي كه هست نشان مي دهد، بنابراين با ديدن چنين آماري به گستردگي فاجعه در حال شكل گرفتن پي مي بريم، كه هر جواني با هر روش فكري، دردسرش كمتر از جوان ناسيوناليست است، ايكاش بجاي درگيري و سپس كناره گيري هاي كودكانه متوجه مي شديد كه اگر همينگونه پيش برود جوانان ما نه تنها ارق ملي نخواهند داشت، بلكه عرق ملي هم نخواهند داشت:30000 دانش آموز معتاد بين سنين 14 تا 20سال در كشور وجود دارد...رتبه اول ترياك در دنيا براي ايران... |
|
لینک نوشته |
|
|
|
|