|
سكولاريسم
|
سكولاريسم فلسفه ايست كه زادگاهش در اروپا و دين مسيحيت است، كه اين روزها در كشور ما هم هواداران بسياري پيدا كرده است، هر چند كه در زمان هاي گذشته هم تعدادي از روشنفكران ايران از آن هواخواهي و به آن ايمان قلبي داشته اند، اما همچون امروز كمتر جا افتاده بود و بيشتر آن را با ماده گرايي و انديشه هاي مادي اشتباه مي گرفتند.واژه سكولار به معناي «اين جهاني» «دنيوي» «گيتيانه» است و در برابر واژه ديني و يا روحانيست.امروزه روز سكولار را فلسفه اي غير ديني مي دانند نه ضد ديني، فلسفه اي كه متمركز بر نيازها و مشكلات اين جهان انسان باشد و نه جهان پس از مرگ.اينكه سكولاريسم در اروپا چگونه و به چه شكل جاي گرفته است و چگونه سبب پيشرفت زندگي مردم آن سامان شده است، چون آگاهي هاي من در اين مورد بسيار كم است بدان نمي پردازم، اما اين را مي دانم كه همچنانكه تفاوت هاي زيادي بين دو دين اسلام با مسيحيت وجود دارد بين ويژگي هاي اخلاقي و محيطي مردمان ايران و اروپا نيز تفاوت هاي بسياري وجود دارد،و دستكم در ديد من نمي توان آنچنان سكولاري را كه در اروپا پياده شده است را در ايران به همان شكل بوجودآورد،در درازاي تاريخ ايران كمتر گواه سكولاريسم بوده ايم و مي توان گفت تجربه ي روشنفكران ما از سكولاريسم ايراني بسيار اندك است.در تاريخ مشروطه در 75 سال پيش از انقلاب 57 مي بينيم كه بزرگترين مجتهد تهران به گناه اينكه در برابر دولت سكولار مشروطه شورش و بلوا به پا كرد، به امر دادگاه انقلابي در ميدان توپخانه به دار آويخته شد، اما پس از آن يعني با گذشت 75 سال به جاي پيشرفت در سكولاريسم ،در انقلاب 57 شهروندان ايراني در يكي از پيشرفته ترين كشورهاي خاورميانه،به دنبال تصوير امام در ماه مي گردند.و با دل و جان، نهادهاي شهروندي را به امر گروهي از نو رسيدگان روحاني، آجر به آجر ويران مي كنند و همان ميدان را به ياد شيخ شهيد ميدان شيخ فضل الله نوري مي خوانند.در سازمان ديني(البته شيعه) هميشه يك يا چند تن از مجتهدين كه پيشرو تر از روحانيون ديگر هستند، در ايران و عراق مستقر مي شدند و از آنجا مردم را رهبري كرده و رقيبي بودند براي دربار قاجار در پاره اي از برهه هاي تاريخي مانند قرارداد رژي و فتواي ميرزاي شيرازي در تحريم تنباكو،رودر روي اختيارات شاه مي ايستادند، در زمان مشروطه هم پس از تن در دادن مجتهدين بزرگ به اختيارات دولت مشروطه و پزيرش جدايي دين و دولت، آن هم از براي رفتار كم يا بيش يكپارچه مردم در برابر دولت ياري رساندند.اما جريان به همين جا پايان نگرفت و نارضايتي و مخالفت روحانيون جوانتر كه شور سياسي در سر داشتند برانگيخت كه دست به اصلاح حوزه زده و شيعه علوي را در برابر شيعه صفوي و به تازگي پروتستانيسم اسلامي بزنند.شيعه يك دين تماميت خواه است، و نمي توان حتا اگر در اقليت باشد او را كنار گذارد،قوانيني كه در مذهب شيعه آمده است،با هيچ كجاي سكولار جور در نمي آيد« تصور من اينست که تشيع از اوايل دورة صفويه و حتی قبل از دوره صفويه در طلب حکومت بود. میشود به مشعشعيان و به سربداران اشاره کرد. صفويه هم با علَم دين وارد ميدان شدند و مدعی بودند که دارند حکومت دين را برقرار میکنند. و از همان اوائل حکومتشان منتظر ظهور امام غايب بودند. مردم مثل خيلی از دورههای ديگر فکر میکردند که البته خيلی زود امام غايب ظاهر خواهد شد و دنيا پر از عدل و داد خواهد شد و غيره و غيره. از اواخر دورة شاه طهماسب است ظاهراً، که کم کم مسئله ظهور امام غايب مسکوت میماند و حکومت صفويه به عنوان يک دستگاه سلطنت جا میافتد. شاه مقامش مشخص میشود و اگر چه در رأس مذهب باقی میماند ولی وظايف مذهبی محول میشود به علما. از کمی پيشتر مستشار علمايی وارد کرده بوديم از جبل عامل و از بحرين بطور عمده. کم کم تشيـّع سازمان و شکل تازه و خاصی پيدا میکند. اما از همان دوره يعنی از دوره صفويه به بعد علما سازمان اقتصادی و مذهبیشان شکل میگيرد. بعدها جنگ اخباری و اصولی تمام میشود. از همان وقت علما خواستار قدرت هستند، منتهی گاه آشکار و گاه پنهان. آنها عملاً بدل به قدرتی میشوند که هم قدرت سياسی است هم قدرت اقتصادی. در ضمن اين قدرت به بيرون از ايران منتقل میشود در نتيجه از دسترس دولت مرکزی هم خارج میشود. میرود به کربلا و نجف. فقط در دورة نادرشاه کوششی میشود برای تعديل قدرت تشيع که ناموفق میماند. در دورة قاجاريه بخصوص از دوره فتحعليشاه به بعد علما خواستار قدرت سياسی هستند. با استبداد سلاطين قاجار هم مخالف هستند برای اينکه استبداد خودشان را میخواهند نه برای اينکه آزادی میخواهند. منتهی در آن زمينه تاريخی قدرت اصلی چون در دست پادشاه است مخالفت با پادشاه تعبير میشود به يک نوع آزاديخواهی که البته خودشان هيچوقت مدعی آن نبودند. به قول بهبهانی آمده بودند سرکه بيندازند شراب از آب درآمد و بعد هم پشيمان شدند و کنار کشيدند. علما برای آزادی وارد نهضت مشروطه نشدند برای تقسيم قدرت و برای کم کردن استبداد سلطنتی به نهضت پيوستند. البته میشود گفت که در سياست يا در امور اجتماعی نتيجه عمل است که به حساب میآيد نه قصد آدمها. بنا بر اين کاستن از استبداد سلطنت به هر قصدی باشد در نهايت به سود آزادی است.»(شاهرخ مسكوب رضا شاه خلف صدق انقلاب مشروطيت براي ايجاد تجدد و حكومت قانون)
در زمان رضا شاه سكولاريسم پيشرفتش بسيار سريعتر شد به طوريكه روحانيت دگم تا بخود بجنبد شالوده ي محكم يك دولت سكولار گذاشته شد،نويسندگاني چون دهخدا و استاد پورداود،ميرزا محمد خان قزويني،تقي زاده در واقع در زمان رضا شاه پا گرفتند. تيره بختانه پس از رضا شاه ناتواني روشنفكران سكولار ما در تشخيص بين رويدادها و روندهاي حوزه ي سياست با گفتمان در حوزه ي انديشه ي ديني كار را به ناكجا آبادها كشانيد.و در دوره ي محمدرضا شاه است كه روحانيت دو باره سر برمي آورد و قد علم مي كند و خود را رودر روي شاه قرار مي دهد و باز با رفتن به عراق و رهبري مردم و شايد ساده انگاري شاه در پايبندي به اصولي كه پدرش بنيان گذاشته بود و خرافاتي كه هميشه و هميشه حتا با روشنفكران بي خداي ماست سبب شد كه تقدس، اين دشمن هميشگي سكولاريسم بر ايران نه تنها سايه بيافكند بلكه همچون عنكبوتي تارهايش را بر افكار و انديشه ي ايراني بتند.در اينجا بايد به تكرار هميشگي اين داستان بپردازم كه سياست هاي حزب توده مانند پشتيباني از كاشاني در برابر دولت سكولار مصدق، و سياست هاي امريكا از آغاز دهه 1960 بر تشويق گرايشات مذهبي براي جلوگيري از گسترش كمونيزم و كشف اسنادي كه انديشه ي نزديكي با روحانيون از سوي متفكران وزارت خارجه ايالات متحده به دربار و دولت ايران القا شده بود و همين موجب شد كه دولت ايران نزديكي با روحانيون را آغاز كرد و به گسترش انديشه هاي مذهبي دست زد.و باز از همه بدتر نزديك شدن و تن در دادن و به نوعي ائتلاف گروه ها و روشنفكران سكولار با مذهبيون در آغاز انقلاب 57 بود كه تير خلاص را به سكولار ايران زد.اينكه پگاهي چشم بگشايم و خورشيد گيتي فروز را در بالاي سرزمين ببينم و بدانم از امروز مي توانم اگر خواستم به آتشگاه و يا كليسا و يا به كنيسه و يا مسجد و يا به بالاي كوهي بروم و در كنار آفتاب و آب و گياه نماز بگذارم، و هيچكس نپرسد كه تو چه مي كني؟،بهترين و بزرگترين آرزوي من است. از كودكي همواره اينطور مي انديشيدم كه انسان ها مانند لباسي كه بوي تن را مي گيرد، بوي دينشان را مي دهند و مي توان از فاصله دوري فهميد كه چه كسي چه ديني دارد، فكر مي كردم كه در صورتم نوشته شده كه شيعه دوازده امامي دين من است، نمي توانم به هيچ راهي آن را پاك كنم. در زمان هاي پس از آن هربار كه سر و كارم به اين دولت مي افتاد چه براي درس و چه براي كار از من مي پرسيدند كه چه ديني دارم و من با خود مي گفتم كه اين دين كي دست از سرم بر مي دارد؟آرزو داشتم كه در كنار دوستان يهوديم بنشينم و كسي زير چشمي مرا نپايد، از اينكه هر روز در انجمن زرتشتيان گواه اين باشم كه مسلماني مي خواهد به آن ها بپيوندد و نمي گذارند روح و روانم آزرده مي شد، سكولاريسم مي تواند بزرگترين آرزوي هر ايراني باشد، اما براستي در مورد سكولاريسم ايراني چقدر مي دانيم؟ آيا براي داشتن آن هم مانند دمكراسي نيازمند تمرين هستيم؟در بين دوستان خود چند دوست صميمي داريد كه از اديان ديگري هستند؟ آيا اين كه آن ها داراي دين ديگري هستند برايتان مهم است؟
|
|
لینک نوشته |
|
|
|
|