|
|
اكنون سال 205 ميلاديست،امپراتوري ايران تكه تكه و پاره پاره است،شيرازه ي امور كشور از هم پاشيده شده است، هر ايالتي در دست حاكمي مي چرخد و اسب تيزتك و نيرومند امپراتوري لگام پاره كرده است ياغي و سركش شده است، گذشته از دشمنان داخلي كه هر زمان در نقطه اي از خاك سرزمينمان سر به شورش و بلوا مي زدند و در پي قدرت، قدرت شكني مي كردند، بزرگ ترين دشمن خارجيمان، روم روز به روز قوي تر مي شد، شكوه و بزرگي پارتيان كم رنگ شده بود،ايران سخت نيازمند بود به وجود يك« شاهنشاه»، «شاه شاهان» كسي كه تكيه بر اهورامزدا داشت، و جان بر كف آماده ي هر گونه فداكاري براي ايران باشد، كسي كه وجودش سبب انسجام و پيوند همه ي ايرانيان بود.در شهر استخر در آتشكده آناهيتا موبدي در برابر آتش ايستاده است، و با نيايش در برابر نور آرامش يافته و رو به سوي جنگجويان و دلاور مردان پارس كرده و از دل نگراني هايش با آن ها سخن مي گويد، ايالت پارس اكنون زير تسلط ساسانيان است، و بدين گونه است كه شاهنشاهي ساساني شكل مي گيرد،يعني از شهر استخر و آتشكده ي آناهيتا...اردشير پور بابك همان شاهنشاهيست كه ايرانيان نيازمند به وجودش بودند،او با داشتن توانايي هاي مينوي و جسميش مي توانست امپراتوري ايران را بار ديگر از نابودي برهاند،او در سال 224 ميلادي در دشت هرمزگان اردوان پنجم را شكست مي دهد و شاهنشاهي ساساني را بنياد مي گذارد.اما موضوعي كه مرا سخت به خود سرگرم كرده است اين است كه چگونه مورخان و پژوهشگران ما داستان هايي كه در مورد اصل و نصب اردشير است افسانه و قصه مي خوانند و اينكه دودمان او به هخامنشيان برسد را همچون نقل هايي برآمده از قهوه خانه هاي شاه عباسي مي پندارند،اما چرا و چگونه در مورد شهبانوي ايران و مادر شاپور تنها به قصه ها بسنده مي كنند و گاه حد بي انصافي را بدان پايه مي رسانند كه او را نه تنها دختر اردوان پنجم نمي دانند بلكه او را تا حد كنيزي بي ارزش پايين مي آورند. و او را دختري سبكسر و هوس ران كه دل به اردشير باخته و بر ترك اسب او نشسته و با پشت پا زدن به همه چيز، خائنانه با دشمن مي گريزد. با خود مي انديشم كه چگونه از فرنگيس كه دل به سياوش مي بازد و راه پدر را رها مي كند، ويا ازتهمينه و يا رودابه چنين ياد نمي كنند؟ آيا دختر اردوان، شاهزاده خانم اشكاني، در بين برگزيدگان اشكاني هيچ جوان شايسته ديگري را نيافت كه چنين دل به اردشير بابكان، پور بابك، موبد و فرمانرواي شهر استخر مي بازد؟من نمي توانستم اين افسانه ها و سكوت هاي ساختگي را باور كنم،مي دانستم جامعه ي پدر سالار ممكن نيست ميترا(در كتابي خواندم كه نام او ميترا بوده است، بسيار امكانش است كه اشتباه كرده باشم) را ببخشايد كه پشت به آيين پدر كرده است، فرنگيس نيكو سرشت مي ماند زيرا كه افراسياب سر سياوش را با ناجوانمردي مي برد و درون تشت مي اندازد تا يك قطره خونش بر زمين نريزد، و فرنگيس تمام اندوه و كينه اش را به كيخسرو منتقل مي كند تا انتقام خون سياوش را بگيرد،و تمام كيخسرواني كه روزي مي آيند و نشان از پر سياوشان دارند.اما كار ميترا قابل بخشش نيست حتا اگر اردشير در ميدان نبرد و جوانمردانه اردوان را بكشد.جامعه ي پدر سالار در اينگونه موارد يا سكوت مي كند و يا تلاش بر اين دارد كه از ارزش و احترام فرزند به ويژه فرزند دختر بكاهد.بنابر اين بسيار مشتاق بودم كه اردشير را ببينم و احساسش كنم، چون اين را باور دارم كه مي توان ميزان بزرگي و ارزشمندي زن را از عشقش و معشوقش شناخت.براستي اردشير چه كسي بود كه ميترا تمام داشته هايش را به پايش ريخت؟ و نه تنها كوچك و خوار نشد، تمام ارزش هاي والاي خود را به شاپور منتقل مي كند و نسلي از او پاي مي گيرد كه يكي از با شكوه ترين دودمان هاي ايراني يعني ساساني را مي سازند.براي همين ارزيابي به شهر گور شتافتم، تا اردشير را بيابم و او را احساس كنم، مي دانستم كه هيچ رد و نشانه اي از ميترا نخواهم يافت هر چند در تمامي پارس به ويژه شهر گور حضورش را احساس مي كنم.دكتررجبي گرامي براي اولين بار بدون حضور استادش از دل مي گويد:«اين نگاره كه بايد پس از 226 ميلادي و پس از تاج گذاري اردشير فراهم آمده باشد، با7 متر پهنا و 70/3 بلندي، با همه ي آسيبي كه از گذر زمان و باد و باران ديده است،تاثير با شكوهي در بيننده مي گذارد.در اينجا اهورامزدا در سمت چپ مجلس با دست راست ديهيم(فر)شاهي را كه دو نوار پهن از آن آويخته است به اردشير مي بخشد.اهورامزدا برسم مقدس را كه در آيين زرتشت نقش مهمي دارد به دست چپ دارد، كه اغلب آن را دبوس انگاشته اند. اردشير با تاج ويژه ي خود و بالايي درست برابر اهورامزدا، در حال گرفتن ديهيم با دست راست،جلو او ايستاده است. اردشير دست چپ خود را نيز با سبابه ي خميده به رسم احترام بلند كرده است. اين شيوه از نگه داشتن دست در ديگر...اردشير، مانند نقش سكه اي از اوايل سلطنتش، با ريشي دراز و مربع شكل و گيسويي كوتاه، نواري پهن و زرين از گردن بر روي سينه آويخته است و دسته ي شمشير او در سمت چپ كمر او ديده مي شود. موي سر در بالاي سر مانند يك كره به دقت جمع شده است و نشان شاهي به صورت دو سر دستمالي شال مانند كه بر ديهيم او بسته شده در پشت سر مواج است...» دكتر رجبي،سن تقريبي اردشير را در اين سنگ نگاره 50 تا 55 ساله مي داند.(البته اينكه ايرانيان از اهورامزدا سنگ نگاره اي گذاشته باشند براي من غيرقابل باور است) بسياري از تاريخ نگاران ما اصرار بر اين دارند كه اردشير نسب از هخامنشيان دارد، در صورتي كه چنين هم نباشد اردشير فرزند موبديست و زندگي را در پيراموني مينوي آغاز مي كند و رشد و نمو مي يابد، و روح و روانش پر از نيكيست،وارون بر او ميترا در محيطي بزرگ مي شود كه كسي به ديني و آييني آنچنان محكم كه روان هر انساني نيازمند آن است، پايبند نيست،و آيين زرتشت در آن ميان پيدا نيست، از اين رو و به باور من شاهزاده خانم اشكاني ويژگي هايي در اردشير مي بيند، و چنان كششي در او ايجاد مي گردد كه آيين پدري را رها كرده و به آيين اردشير مي گرايد، اردشير آنچنان فرهيخته و با شكوه بود كه من او را درخور عشق با شكوه شاهزاده خانم اشكاني يافتم زماني پس از پيوند اين دو،شاپور پا به جهان گذارد كه سبب بزرگي و افتخار ايران و ايراني شد.يكي از ايزداني كه در سنگ نگاره ديده مي شود و بسيار مورد توجه ساسانيان است ايزد بهرام(ورثرغنه)است.بهرام وجوديست انتزاعي يا تجسمي است از يك انديشه، او تعبيري از نيروي پيشتاز و مقاومت ناپذير پيروزي ست.در سرودي كه بدو اختصاص دارد (يشت14) آمده است كه بهرام 10 تجسم يا صورت دارد كه هر كدام از آنها مبين نيروي پوياي اين ايزد است. نخستين تجسم او باد تند است، دومي صورتي از گاو نر زردگوش و زرين شاخي است، سومي اسب سفيدي است با ساز و برگ زرين،چهارم شتر باركش تيز دنداني است كه پاي برزمين مي كوبد و پيش مي رود،پنجم صورت گراز تيز دنداني است كه به يك حمله مي كشد هم خشمگين و هم زورمند، ششمي جواني است به سن آرماني 15 سالگي، هفتمي پرنده ي تيز پروازي است شايد كلاغ باشد، هشتمي قوچ دشتي است،نهمي بز نر جنگي است، و سرانجام دهمي مرديست كه شمشيري زرين تيغه در دست دارد. و من در آن هنگامه اي كه ماه بر روي كاخ اردشير نورافشاني مي كرد و شهر گور در خاموشي و سكوتي سنگين فرو رفته بود صداي شيهه ي اسبي را شنيدم ،اسب تيز تك سفيدي را ديدم كه با ساز و برگ زرين، سم بر زمين مي كوبيد و چشم براه بود... برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم به گوش من بادست گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادستدلا منال ز بیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
|
|
لینک نوشته |
|
|
|
|