|
تنهايي راه رسيدن به دانايي
|
تنهايي راه رسيدن به دانايي«اگر روزنامه ها و نامه هاي بيرون از شمار نبودند، به زحمت آگاه مي شدم كه در زماني زندگي مي كنم، كه نارسايي بشري و بي رحمي، بعدهاي دهشتناكي پيدا كرده است. شايد روزي برسد كه تنهايي به درستي شناخته و به عنوان معلم شخصيت گرامي داشته شود. شرقيان از دير باز به اين مطلب پي برده اند. فردي كه تنهايي و انزوا را آزموده باشد به آساني قرباني تلقينات توده ها نخواهد شد.»(البرت انيشتين)در نگاه ويژه ي ما به زندگي، در تنهايي، نوعي اندوه و رنج ديده مي شود،كه گاه براي رهايي از آن به هرسو كشيده مي شويم، و يا به هر مسلكي كه بتواند ما را «در خور» و يا خواستني كند، مي آويزيم.و اين انديشه از آنروست كه برخي اديان و يا آيين ها پيوسته سفارش براين دارند،كه از تنهايي دوري كنيد و گاهي خرافات تا بدانجا پيش رفته اند كه براي تنهايي انسان پاي اهريمن و جن و پري را هم به ميان مي آورند. آيا براستي چنين است؟اگر اينگونه است،چرا انسان هاي انديشمند و بسياري از فرزانگان گوشه ي تنهايي را با بهشت خدا هم داد و ستد نمي كنند؟ در فرهنگ جامعه ي ما تنهايي را گناهي بزرگ مي دانند، و انساني كه تنهاست سرچشمه ي تمام بدي هاي جامعه است و باور ندارند كه انساني بتواند به تنهايي زندگي كند بدون اينكه دست به گناه يا فسادي بزند،براي همين او اگر به آن سوي دنيا هم كه برود مهم نيست كه از نظر علمي و انساني به چه مراتبي رسيده است، او را بايد يافت و سپس از تنهايي رهانيد، و اين تنهايي را بصورت غول بي شاخ و دمي درآورده اند كه همه ي گناهان از آن سرچشمه مي گيرد و اين موضوع آنچنان خود را در فرهنگ ما جاي داده است، كه جاي هيچ چون و چرايي نگذاشته است.. به هرسو كه نظر مي اندازي، از هنر(نقاشي، فيلم سازي،تئاتر،شعر،موسيقي،ترانه سرايي،رمان و نويسندگي...)تا مذهب (عرف و شرع) و آيين و سياست و كياست و مجلس و رهبريت و...همه و همه مي خواهند به راه و روشي، اين انسان افسار گسيخته ي ايراني را كه در اين دوره و زمان تاحدي هم زير اثرات مخرب فرهنگ غرب قرار گرفته است، افسار زده و مهار كنند و از تنهايي برهانند، و در اين راه از هيچ جان فشاني دريغ نورزند.!و نمي دانم،از براي اثرات كيهاني بوده و يا جهش هاي ژنتيكي، و يا باز هم تهاجم فرهنگي غرب و شرق با هم، و يا همه ي اين ها با هم،سبب شده كه به تازه گي انديشه ها تا اندازه اي باز شود،اما نه روشن روشن، تا آن اندازه اي كه دست از سر مردان ما برداشته شود،اما باز هم تا اندازه اي، نه بيشتر.در شهرهاي بزرگ، بويژه تهران ، به تنهايي انسان ها باز هم، تا يك مرزي احترام گذاشته مي شود.اين بسيار خوبست،اما چرا در مورد زنان ايراني اگرهم در تهران باشند، چنين نيست؟چرا مردان مي توانند هيچگاه ، تن به ازدواج ندهند ولي در مورد زنان، تنها شرايط سنيشان دگرگونه شده است؟مي دانم برخي از شما با شگفتي و دهان باز به نوشتارهاي من مي نگريد و مي گوييد مگر مي شود يك زن« تنها» باشد؟! آخر براي چه؟!زن مي تواند تا آخر عمر ازدواج نكند،البته اگر سمبه ي پر زوري داشته باشد كه ابتدا در برابر پدر و پس از آن برادر و پس از آن عمو و ...برآيد، مي تواند به زندگي با خانواده ي خود آن هم در گورستاني به نام خانه ادامه دهد، چرا كه زماني خانه بهشت است كه تو اگر نقاشي مي كني تنها تصورات از پيش تعيين شده را بكشي، كوهي،جنگلي،آهويي آن هم بدون جفتش، اگر تير خورده باشد كه چه بهتر، اما تصوراتي كه از پيامبر روياييت داري را هيچگاه نمي تواني به روي بوم نقاشي بياوري يا اينكه هيچگاه نمي تواني جامعه ي آزادي را كه در انديشه داري به صورت نقاشي نشان دهي ،اگر موسيقي كار مي كني نبايد با صداي بلند بخواني زيرا ديوار موش داره موشم گوش داره،و نمي تواني سازي را بنوازي كه تنها خودت مي تواني با آن برقصي،نه ديگران.بنابراين مي بينيد كه هيچگونه احترام و ارزشي براي تنهايي هاي يك زن وجود ندارد،آن ها ازدواج كردن را براي زنان يكي از راه هاي خوشبختي مي دانند،چرا كه نه؟اصلن دليلي براي اينكه او نخواهد ازدواج كند نيست،مهريه اي معلوم كه او با آن فروخته مي شود تا تنهايي هايش را با تنهايي هاي بيشتري تقسيم شايد هم ضرب كند،با جاي خوابي آماده و راحت،نه دغدغه ي خوراك دارد و نه نگران پوشاك است،مي تواند بخورد و بخوابد و هيچ مسئوليتي نداشته باشد، ديگه از اين بهتر چه مي خواهد مرگ مي خواهد برود گورستان!!براي همين گروهي به دور هم گرد آمده اند تا به او بفهمانند كه تو نخست سرچشمه ي فسادي و شريك شيطان، بويژه اگر ازدواج نكني، و گروه ديگر كه كمي روشن فكر هم هستند مي گويند تو نيمه ي گمشده اي داري كه بايد از سن 9 سالگي و به تازه گي 15 سالگي( اگر هم كمي روشنفكر باشند، از 20 هم بالاتر مي روند باز هم بسته به آن سمبه ي پر زور دارد) به دنبال پيدا كردنش باشي، وگرنه براي هميشه نصفه ونيمه مي ماني، البته هيچ نشان و سندي هم براي اين سخنشان ارائه نمي دهند، تنها زماني متوجه مي شوي اين نيمه آن نيمه ي گمشده نيست، كه آب از سرت گذشته است... آيا زنان به اين جهان آمده اند كه به هرنوع و در هرجا نيمه ي گمشده ي خود را بيابند و ديگر هيچ؟ آيا براي آن ها گردش جهان و چرخش ستارگان تنها براي يافتن اين نيمه ي گمشده است؟ آيا دنياي سياست و به پيش بردن اين دنياي وارونه، تنها و تنها از آن مردان است؟و زنان هيچ نقشي در آن ندارند؟زماني كه در دنياي غرب،زنان فرماندهي حزب هاي بزرگ سياسي را در دست مي گيرند، و بر جهان فرمان مي رانند، ما به دنبال گمشده اي مي گرديم كه خودمان هم نمي دانيم چيست؟ تمام هراسمان از اين است كه تاريخ مصرفمان تمام شود،اينكه تنها بمانيم،يعني خبر نداريم كه همين حالا هم تنها هستيم؟براي اينكه آن نيمه گمشده ي ما خيلي وقت است كه كامل شده است،او قانون مي نويسد قانون مي خواند،و ما ساده لوحانه به او تازيانه اي داده ايم،تازيانه اي از براي حكومت بر تنهايي مان...اما تا به حال هيچ انديشيده ايم كه آن نيمه ي گمشده را در وجود خودمان بيابيم؟ اين خود منم كه بايد در جستجوي خود باشم چون دير زمانيست كه آن نيمه ي وجودي خود را گم كرده ام، از همان زمان كه اهريمن همزاد هرمزد شد،شايد همه ي ما همزادي داشته ايم،چگونه ممكن است كه هرمز و اهريمن بتوانند حتا براي لحظه اي كنار هم باشند؟! ما ساليان سال بدنبال نيمه ي گمشده ي خود مي گرديم تا خود را فريب دهيم ما به دنبال خودخواهي هاي خود هستيم،به دنبال نيمه ي اهريمني كه بتواند فريبمان دهد و بر ما بتازد، مزه ي نيرنگ ستم را به ما بچشاند و يا وارون برآن به دنبال نيمه ي نيك انديش و نيك كرداريم تا بتوانيم خردش كنيم و به او بتازيم و به بندش كشيم و هر بار كه او را رنج مي دهيم قهقه هاي مستانه سر دهيم...نيكي هاي ما جلوه گري نخواهد كرد و خودخواهي هاي ما ارضا نخواهد شد،نيكي تنها با بدي هاست كه جلوه گر مي شود مانند زشتي و زيبايي،براي همين نيمه هاي گمشده ي ما هيچگاه مانند خود ما نيستند، يا بهترند يا بدتر، و اين بستگي به نوع و جنس انديشه ي ما دارد كه چگونه ايم و چه مي خواهيم.و اين نيمه ي گمشده در درازناي تاريخ در من بوجود آمده مانند يك همزاد و اينگونه است كه جنايات و خونريزي در تاريخ شكل مي گيرد، چرا كه اين نيمه ي وجودي من چه نيك باشد و چه بد كششي ست براي نيمه ي ديگر.براي همين بايد ياد بگيريم كه چگونه تنها و رها باشيم،نه اينكه نيمه اي را بدنبال خود بكشيم كه نه خود را مي شناسد،و نه گامي براي شناختن بيشتر بر مي دارد.انديشه ي ما مي تواند روي پاي خودش بايستد و ما مي توانيم خود را بيابيم و نيكي هاي فطري و ذاتي خود را پرورش دهيم، اين كار براي زنان بمراتب سخت تر و پيچيده تر است،به گفته ي دوبووار:«يك فرد زن به دنيا نمي آيد،زن مي شود.تمدن خالق آفريده اي است كه او زن نام مي گيرد،همچنان كه مرد را فعال، سلطه جو،ماجراجو و خلاق مي خوانند.» ما زنان ابتدا بايد خود را بيابيم كه همزادي جز نيكي درون مانيست،ما بايد نخست در ديد و نگاه خودمان خواستني باشيم،خواسته هاي خود را فداي آنچه ديگران مي خواهند نبايد كرد،دست از پوچي گري و دلسوزي هاي عوامفريبانه،كه زنجيري بر دست و پاي ما هستند برداريم، بدانيم كجاي راه هستيم، و از هيچ اهريمني نهراسيم، حتا در تنهايي هايمان، از ترس و بخاطر تنهايي به هيچ نيمه ي گمشده اي دل نسپريم، هرگاه توانستيم تنها باشيم و نترسيم، آنگاه متوجه مي شويم كه دلسپردن ابتدا شجاعت مي خواهد.
|
|
لینک نوشته |
|
|
|
|