|
ماهي هاي پرورشي
|
ماهي هاي پرورشيخدا را كم نشين با خرقه پوشان / رخ از رندان بي سامان بپوشان / تو نازك طبعي و طاقت نداري / گراني هاي مشتي دلق پوشان / در اين خرقه بسي آلودگي هست / خوشا وقت قباي مي فروشان / چو مستم كرده اي مستور منشين / چونوشم داده اي زهرم منوشان / بيا و ز غبن اين سالوسيان بين / صراحي خوندل و بربط خروشان / ز دلگرمي حافظ بر حذر باش / كه دارد سينه اي چون ديگ جوشاندر كودكي تمام افسانه ها رنگ واقعيت دارند،و هر افسانه اي كه بازگو مي شود، باور كردني و هيجان انگيز است. همه ي ما در كودكي كم و بيش افسانه ي خاله سوسكه را شنيده ايم،خاله سوسكه ي دلفريب، كه از سخن گزنده ي پدرش رنجيد و راه افتاد تا برود به همدان و شو كند به رمضان و وصف آرايش پر شكوه و ديدار شيرينش با خواستگارهاي ريز و درشتي كه سر انجام از ميان همه ي آنها،«آقاموشه» را بر مي گزيند و حكايات سوگوارانه ي پس از آن... كه شايد در ديدمان يك شوخي به نظر آيد.برخلاف افسانه، استوره شوخي بردار نبود و اگر بين اين دو به فرمان لغت نامه ي دهخدا، از گفته ي مولانا استناد بجوييم كه:اساتير است و افسانه ي نژند / نيست تعميقي بلند/ باز هم ناچاريم كه دستكم اين واقعيت را بپذيريم كه مادربزرگ هاي ما هرگاه مي خواستند ما را به دنياي خواب هاي شيرين بفرستند، از افسانه ي خاله سوسكه بهره مي بردند.اما استوره كجاها بود؟ چگونه بيان مي شد؟
زماني كه دلبندي بيمار و ناخوش مي شد آداب نذر كردن به ميان مي آمد، به استوره پناه مي بردند،در استوره هيجان و ناچاري و هراس موج مي زند،حال آنكه بطور اشتباه و ساختگي بر هر دو نام افسانه گذاشته اند. بايد يادمان باشد كه اين دو يكي نيست.شگفتي ها و داشتن خاستگاه ناشناخته و دور از دسترس و كشش ژرف و پنهاني، و نكاتي ديگر از اين دست در اين هردو پديده ي فرهنگي، يكي افسانه و قصه ي خاله سوسكه و ديگري استوره و باورها و آداب نذر كردن هست، اما واقعيت ديگر اين است كه اولي حرف است و سخن، و دومي با نيازهاي سخت و باورهاي ريشه دار و رفتارهاي معين اجتماعي پيوند مي خورد، استوره هاي ما روز بروز كمتر مي شوند و بر افسانه هايمان مي افزايد. به ياد مي آورم، در كودكي زماني كه يكي از مرغ هاي عشق ناگهان مرد، مادر با اندوه گفت:كه اين پرندگان بايد در جنگل هاي دور دست آزادانه به پرواز درآيند، وگرنه مي ميرند. ناباورانه به مادر نگريستم كه مگر مرغان عشق به جز قفس، جايي ديگر براي زندگي دارند؟!و حالا به درك اين احساس ساده اما دشوار رسيده ام كه نسل به نسل ناباوري هاي ما بيشتر و بيشتر مي شود،شايد چون همه ي ما روز بروز بيشتر و بيشتر از استوره هايمان فاصله مي گيريم.قهرمان هاي ما نيز دگرگون شده اند،از آن رو كه احساس ما با انديشه و خرد نيك در ارتباط نيست يعني اينكه نخست انديشه نمي كنيم و پس از آن احساس را پرواز دهيم،ابتدا با چشمان گشاد شده و تا حدي از حدقه درآمده به پرده ي جادويي سينما مي نگريم،قهرماني را مي بينيم كه نه به ياري اهورامزدا بلكه به كمك رايانه شكست ناپذير است، قهرماني كه استوره نمي سازد،تنها فيلمي اكشن را ساخته و پرداخته،كه بانام«جان سخت1تا 4»افسانه مي سازد، او تمام دشمنانش را مانند رستم از پاي درمي آورد و مانند اسفنديار رويين تن است،براستي اين دو چه تفاوتي با هم دارند؟به گمانم ما روز بروز پرورشي تر مي شويم.جايي در مورد زندگي ماهي هاي قزل آلا خواندم، آنها برخلاف جريان شديد آب كيلومترها شنا مي كنند تابه بالاي رودخانه و سرچشمه برسند و آنجا تخم گذاري كنند. با خود فكر مي كردم كه چگونه و براي چه با تحمل اين همه رنج و سختي به سرچشمه ي رودخانه مي روند؟ آنها مگر نمي توانند همان جا تخم ريزي كنند؟امروزه روز از شمار اين نوع ما هي هاي قزل آلا كاسته شده است،بطوريكه در حوضچه هاي پروش ماهي، آنها را به گونه اي پرورش مي دهند، كه هيچگاه ميل به سرچشمه نمي كنند،آنها راحت طلب و تنبل شده اند،هيچ عشقي درونشان نيست، تنها يك هدف دارند،خوردن و خورده شدن. بدون شك روزي نسل آن ماهيان سخت كوش و مقاوم قزل آلا كه عاشق سرچشمه بودند، نابود خواهد شد و فرزندان ما زندگي آنها را افسانه خواهند پنداشت و با دهان باز ناباورانه به سخنان ما گوش خواهند داد.فديه ي اين فراموشي ها چيست؟ چه چيزي را بايد نذر كنيم تا استوره ها هميشه واقعي باشند نه رايانه اي؟ شايد تخم مرغي براي ايزد ماه بتواند گره گشا باشد. به هر روي براي من استوره ها هميشه واقعي اند، چون باور دارم كه تخيل هم در خلاء روي نمي دهد. استوره و آيين در پيوند و وابستگي ست و گاه مقدس مي شود. از براي همين گاهي رفتار و توجيه آن عادي و معموليست و گاهي دور از ذهن و غريب به نظر مي آيد. با پوزش: برخي از واژگان دوباره بازسازي شده اند.
|
|
لینک نوشته |
|
|
|
|