به زير كاسه نيم كاسه يست... هر زمان نو مي شود دنيا و ما / بي خبر از نو شدن اندر بقا هربار تاريخ ايران را از ديدگاه تاريخ نگاراني،ايران نشناس مي نگريم،چنان به نظر مي آيد كه دگرگوني بسياري يافته است،گاهي واقعيت هاي تاريخي چنان كوتاه و دم بريده مي شود كه احساس مي كني چند صفحه از آن گمشده،براي همين به شماره بالاي آنها نگاه مي كني نكند اشتباهي در چاپ رخ داده باشد،و زماني موضوعي را به دلخواه آنقدر در باره اش قلمفرسايي مي كنند،كه شما ناخودآگاه به خميازه كشيدن مي افتيد،با خود مي انديشم تاريخ ايران چگونه قرباني، علم اين تاريخ نگاران شده كه همچون تختخواب، آن راهزن شده است،كه هرجا كه واقعيت ها كوتاه تر از تخت او هستند آنها را مي كشد و هر جا كه بلندتر از تخت اويند مقداري را مي برد، و در هر صورت تاريخ ايران قربانيست زيرا، اين راهزن چيره دست، پنهاني تختخواب را بزرگ و كوچك مي كند،چون او در كل با هويت ايراني سر ستيز دارد.زماني هويت ايراني را هويت اسلامي مي خوانند،و زماني نامداران ايراني را مورد حمله قرار داده و مرزهاي ايران را،مرزهايي استعماري مي خوانند،و تحت عنوان يك واقعيت علمي،!تمام ساكنان سرزمين پهناوري كه از سند تا شمال آفريقا را فرا گرفته، و از آمودريا و رودخانه هاي سيحون و جيحون تا جنوب خليج فارس را از 8هزار سال پيش هم ميهن مي خوانند، و شگفت آورتر اينست كه آنها را داراي فرهنگ يكساني مي دانند،! فرهنگي كه نشانه ي ويژه ي آن عدالتخوهي ست، ،فرهنگي برخاسته از مبارزه ي استعمارشوندگان و ضعفا عليه سلاطين و عليه كساني كه مردم را تحت سلطه قرار داده اند.!!اين روشنفكران تاريك انديش،بر كساني چون كورش بزرگ، داريوش بزرگ،و انوشيروان دادگر چنان مي تازند و آن ها را قلدر مي خوانند،چرا كه در ديد آن ها كسانيكه هواخواه آن ها هستند، دعوايي هم با سرمايه داري جهاني و امريكا ندارند،و در تضاد با استعمار سرمايه داري نيستند.! اين ها اعتقاد براين دارند كه« مبارزه طبقاتي در شرق 8000سال است كه ادامه دارد و تا كنون هم به سود طبقه ي حاكم بوده است...»در ديد آن ها بزرگان واقعي ايران آدمكشان و قلدراني مانند:كورش بزرگ و داريوش بزرگ و انوشيروان دادگر نيستند،از آنرو كه بزرگان واقعي فرهنگ مردم استثمار شده ي ايران كساني هستند مانند گوماتاي مغ كه سلطنت كمبوجيه را برهم زد و با كودتاي داريوش كشته شد و يا كساني مانند مزدك...اين ها حتا به وجود دو خدا در اين دوره هاي دراز معتقدند يكي خداي« مستضعفان» كه دادگر است و ظالم نيست،و ديگري خداي حاكمان و سلاطين!ديدگاه آنها در مورد مرزهاي كشورهاي مورد نظرشان اين است كه«خطوطي كه در داخل اين سرزمين بزرگ قرار دارند در دهه هاي گذشته رسم شده است،آنچه اقوام خويشاوند شرق را از هم جدا مي كند،مرزهايي هستند استعماري، مرزهايي هستند نظامي،اداري،نه فرهنگي،نه قومي و نه زباني،نه مذهبي و حتي نه جغرافيايي ...و شرقيان را همه هم ميهن مي دانند،! و تفاوتي ميان عرب،كرد،ترك و ايراني و...نيست.از ديد آن ها كشورهايي مانند ايران،هند و مصر، با چند هزار سال تاريخ و فرهنگ و آثار هنري و ادبي، تفاوتي با كشورهاي تازه بوجود آمده اي چون عراق و عربستان سعودي و سوريه و لبنان و اردن و كويت و قطر و امارات متحده ي عربي و عمان و بحرين و ...ندارند،زيرا مرزهاي همه ي اين كشورها،و از جمله ايران در چند دهه ي اخبر و توسط استعمار ترسيم گرديده است! آيا براستي چنين است؟ در اين ديدگاه ها مجموعه اي نامتجانس از عقايد ماركسيست ها و ولايت فقيه حاكم بر ايران به چشم مي خورد،كه با تصورات خيال پردازانه ي و غير علمي همراه شده است مانند اينكه ساكنان چنان منطقه پهناوري از 8000 سال پيش تا كنون هم ميهن بوده اند و نشانه ي ويژه ي فرهنگي شان هم عدالت خواهي بوده است! يعني مثلن ساكنان چين و روم و ديگر سرزمين هاي جهان كه بر ديگر سرزمين ها حكومت كرده اند به هيچ وجه ستمگر نبوده اند، و مهمتر از همه آن كه از نظر قومي و فرهنگي نيز ميان عرب و ترك و ايراني و هندي و مصري هيچ تفاوتي وجود ندارد! آنها آشكارا ايران و هويت ملي ايراني را نفي مي كنند،و نيز با توجه به كوششي كه در يكي دو سده اخير آمده از سوي برخي از دانشمندان اروپايي و امريكايي و شاگردان مكتب آنها در راه «ايران زدايي» انجام شده است،چنان كه دانشمندان ايراني را«عرب» ، هنر ايراني را «هنراسلامي» يا «هنرعربي»، آثار دانشمندان ايراني را در زمينه ي علوم پزشكي و نجوم و رياضي و غيره«علوم عربي»يا«علوم اسلامي» مي خوانندو در سال هاي اخير نيز از« خليج فارس» با نام هاي مجعول«خليج عربي» يا «خليج»نام مي برند- و همچنين با توجه به فعاليت هاي محسوسي كه در داخل و خارج ايران از سوي عناصر معدود تجزيه طلب صورت مي گيرد،به ويژه با توجه به احساسات كور تجزيه طلبي در جهان در سال هاي اخير،به اين نتيجه رسيده اند كه اينك به طور كلي، موجوديت ايران،تماميت ارضي ايران،وحدت و يك پارچگي سياسي و فرهنگي آن –بي توجه به آن كه چه كساني بر ايران حكومت كنند-به دقت هدف قرار گرفته است و در صددند با توجه به كشورهاي كوچكي كه در دو سه دهه ي اخير به ويژه در جنوب خليج فارس از نيست به هست آورده اند،ايران را پاره پاره كنند،زيرا كشور ايران كه امروز نزديك به 60ميليون جمعيت دارد وتا بيست سال ديگر جمعيتش،چه بخواهيم و چه نخوهيم، از مرز 100ميليون خواهد گذشت،با توجه به منابع بزرگ نفت و گاز و ديگر مواد زير زميني و نيز موقعيت ويژه سوق الجيشي و مهمتر از همه فرهنگ كهن و غني و گسترده ي آن،گرچه مسلمانان بنيادگرا نيز بر آن حكومت نكنند،و حكومتي صد در صد دموكرات در آن روي كار بيايد،باز به عنوان يك قدرت قابل ملاحظه در منطقه ، براي قدرتمندان قابل تحمل نخواهد بود.پس چه بهتر كه تا دير نشده است،براي تجزيه ي ايران ،ساكنان ايران را به جان هم بياندازند. ايرانياني را روي در روي هم قرار بدهند كه سده هاست با گويش ها و زبان ها و دين ها و آداب و رسوم متفاوت، با يكديگر در «ايران»همزيستي مسالمت آميز داشته اند و دارند،و زبان اداري و فرهنگي و ادبي همه ي ايشان پيوسته زبان فارسي بوده است، موضوع تجزيه ي ايران تز جديدي نيست، از زماني كه انگلستان براي حفظ منافع خود در منطقه ي خوزستان با شخصي به نام شيخ خزعل (سرداراقدس) طرف شد و نه با دولت ضعيف قاجار،و يكي از نشان هاي مهم دولت انگلستان را بدو ارزاني داشت، تا شيخ هم متقابلن از لوله هاي نفتي انگلستان در خوزستان حفاظت كند،و يا تشكيل حكومت كوتاه مدت شوروي در گيلان با همكاري نزديك كمونيست ها،و نيز كوشش براي تشكيل جمهوري خراسان به دست كلنل محمدتقي پسيان در اواخر دوره ي قاجار از همين موارد است.در زمان محمدرضاشاه نيز اقدامي جدي براي جدا ساختن آذربايجان و كردستان از ايران، با تاييد دولت شوروي،و بدست سيدجعفرپيشه وري و قاضي محمد و يارانشان به عمل آمد كه در نطفه خفه شد.امروز ما به ياد آن جمله ي معرف و مشهور مي افتيم كه آن ها چگونه و براي چه مي خواهند از ايران،« ايرانستاني» بسازند،و چگونه پس از 28امرداد 1332 كمونيست ها در اروپا نقشه اي از ايران منتشر كردند كه در آن، استان هاي ايران فعلي، منطقه اي در محدوده ي تهران و قم فعلي،منطقه اي در محدوده ي تهران و قم و كاشان و اصفهان و يزد باقي مانده بود كه به زبان فرانسه، از آن با واژه ي «ايران»ياد شده بود.و آنچه از آن به ايرانستان ياد شده است همين است و منظور و مفهوم آن همين است كه در ايران امروز مي گذرد،و مقدمه ي تجزيه ي ايران است،و از ايران تنها بخشي نا چيز«ايران»باقي خواهد ماند. و چون كشورهاي كوچك و جديدالتاسيس در خليج فارس كه تنها اراده ي سياست هاي مقتدر جهان آنها را بوجود آورده است و بدين جهت نيز بي اراده در دست قدرت حاكم بر جهانند، ايران مستقل و يكپارچه با آن سوابق فرهنگي و تاريخي كهن و جمعيت زياد هميشه مي تواند، به گونه اي منافع قدرت يا قدرت هاي بزرگ زمان را به خطر بيفكند.و آنها براي پيشگيري از روبرو شدن با چنين امريست كه در دوران حكومت اسلامي، آهنگ تجزيه ي ايران را تندتر كرده اند، و از جمله و جود اختلاف گويش و زبان و دين وآداب و رسوم را در ايران كه در ديگر كشورهاي بزرگ جهان نيز امري كاملن عاديست، زير ذره بين قرار داده اند و با تكيه بر فشار حكومت اسلامي، بر زنان و پيروان اديان مختلف و نابساماني هاي اقتصادي و غيره به آنها اين اميد را داده است كه در بخش هاي تجزيه شده به نوايي برسند، تجزيه شدن شبه قاره ي هند به دو كشور هند و پاكستان، و تجزيه ي پاكستان به دو كشور پاكستان و بنگلادش و نيز تكه تكه شدن قاره ي آفريقا،و تجزيه كشور كوچك يوگسلاوي به چند كشور مستقل بنگريد.از هم اكنون به روشني مي توان پيش بيني كرد كه هيچ يك از بخش هاي ايران كه در طرح«تجزيه»قرار داده شده اند، پس از تجزيه،وضعي بهتر از كويت و قطر و امارات متحده ي عربي و بنگلادش و بوسني و صربستان و غيره پيدا نخواهند داشت،آن هم در صورتي كه در منطقه ي تجزيه شده منابع قابل ملاحظه ي نفتي وجود داشته باشد. و اما در اين گونه ماجراها،درد بزرگ آن است كه اكثريت قريب به اتفاق توده هاي مردم در هريك از اين مناطق از آشي كه قدرت يا قدرت هاي بزرگ به دست معدودي درس خوانده و روشنفكر همولايتي براي آنان مي پزند خبري ندارند...براي آگاهي هاي بيشتر به تارنگار آذرگشسب مراجعه كنيد: http://azargoshnasp.net/recent_history/others/Ebrat/Ebrat1.htm
کهن ديارا ، دياره يارا. دل از تو کندم ولی ندانم که گر گريزم کجا گريزم واگر بمانم کجا بمانم آه ای دياره دور، ای سرزمين کودکی من؛ خورشيد سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب توست بر آفاق باورم. من نقش خويش در همه جا در تو ديده ام تا چشم در تو دارم بر خويش ننگرم. ای ملک بی غروب. ای مرزوبوم پير جوان بختی. ای آشيانه کهنه سيرق يک روز ناگهان چشم من افتد بر آسمان می بينم آفتاب تو را برابرم. کهن ديارا ، دياره يارا. دل از تو کندم ولی ندانم که گر گريزم کجا گريزم واگر بمانم کجا بمانم ازنادر نادرپور
|