جستاری در گیتی
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
 

در بعداز ظهر آخرين روزهاي بهار شيراز،در ترافيك و شلوغي و درگيري خودروها در خيابان و درگيري انسان ها هم در پياده رو و هم درخيابان سخت چشم براه تاكسي بودم، تا مرا از اين وضع رهايي بخشد،خود را درون اولين تاكسي تقريبا پرتاب كردم،نمي دانم با خود مي انديشيدم يا با خود غرغر مي كردم:شيراز هم دستكمي از تهران ندارد ،يك طرح ترافيك با يك دگرگوني اساسي در قانون راهنمايي و رانندگي مي تواند چاره ساز باشد، ديگه كم كم وقت آن رسيده كه شيرازي ها هم ياد بگيرند كه قانون مند باشند،يعني چه؟!هر كاري دلشان مي خوهد انجام مي دهند،در خيابان هاي يك طرفه،در ورود ممنوع ها با خونسردي، هي ميروند، هي مي آيند.بدون بستن كمربندايمني هي ترمز مي گيرند،بدون اينكه لحظه اي فكر كنند ممكن است با سر بروند تو قانون، ببخشيد منظورم شيشه بود،آخر ما شيرازي ها تا كي مي خواهيم اينقدر خونسرد و بي خيال باشيم،28 ساله كه نام خيابان داريوش،دگرگوني يافته و تبديل شده است به نام با مسماي توحيد!! نام بيمارستان سعدي تبديل شده به شهيد فقيهي،سينما پرسيا به آسيا و از اين قبيل: فلكه ي مصدق،خيابان شهناز،سه راه پهلوي،پارك وليعهدو...اما اين شيرازي ها انگار نه انگار هرچه مي گويند ايران دگرگون شده است بايد پيرو زمانه بود مگر به خرجشان مي رود،مي گويند در گويش شيرازي دو چيز را خيلي سخت مي توانيم بيان كنيم،يكي دروغ و ديگري واژه هاي بيگانه و القاب كش دار كه وزن و قافيه خاصي ندارد، مثلن در شيراز محله ايست بسيار قديمي كه پس از اينكه خلفاي عرب در پيگرد شيعيان در ايران برآمدند درشيراز محله اي بوجود آمد و آن محله  نام « گود عربان»به خود گرفت، اما من تا به حال نشنيدم يك شيرازي آن را درست تلفظ كند و همه آن را «گو دربان»مي خوانند و اگر كسي پيدا شود و بخواهد آن را با گويشي درست ادا كند چنان به او مي نگرند كه گويي مسخره ترين سخن دنيا را زده است،واز همه بدتر واژگان تازيست كه ادا كردن آن براي مردم كوچه و بازار بسيار سخت است،مثلن خيابان «صاحب ديواني»را مي گويند:«ساب ديوونه»! من يكي كه فكر مي كنم امام جمعه شيراز  در هنگام نماز هم نمي تواند واژگان تازي را درست اداكند! هر تازه واردي كه براي نخستين بار پا به شيراز مي گذارد از آرامش و خونسردي اين مردم بسيار شگفت زده مي شود، در اين افكار بودم كه صداي گوش خراش بوق خودرو كنار دستيم مرا از جا پراند،به سمت او نگريستم ديدم همانطور كه با تلفن همراهش سخن مي گويد يك دستش را هم بر روي بوق گذاشته است راننده تاكسي كه من درونش بودم با لبخندي كه گوشه ي لبش بود با خونسردي رو به او كرد و گفت:ماشينت رو با بوقش خريدي؟! و راننده كمي سرخ شد و دستش را از روي بوق برداشت.چراغ راهنما براي بار دوم بود، كه سبز مي شد و سرخ مي شد اما ما همچنان در پشت سر خودروهاي ديگر ايستاده بوديم،خواستم سخني از سر نارضايتي بزنم كه راننده شيشه را بالا كشيد و كولر ماشين را روشن كرد و موسيقي ملايم كه پخش شد آرامشي همراه با رخوتي در زبانم سبب شد دوباره به انديشه هايم بپردازم،ياد گرفته ام كه در انتظار،« انديشيدن» آرامش مي آورد و تو با اين كار زمان را نمي كشي،بلكه براي خودت نگهش مي داري، 1400سال پيش اسلام آمد،با اسلام آوردنمان تلاش كرديم كه بهترين باشيم، پس از آن با ساختن شيعه، و شيعه گري خواستيم بهتر يا بهترين باشيم،هميشه خانواده ها به گونه اي فرزندانشان را پند و اندرز مي دهند كه بهترين باشند،هيچ از خود پرسيده ايم كه بهتر بودن يا بهترين بودن چگونه است؟چرا پدر بگونه اي مي خواهد پسر يا دخترش بهتر با بهترين باشد،و مادر به گونه اي ديگر؟ ما در درازناي زندگي هي تلاش مي كنيم،مي دويم كه بهترين باشيم،اما نمي دانيم كه ما حتا نمي توانيم يراي خودمان هم بهترين باشيم،همانطوريكه نمي توان معياري براي زشتي و يا زيبايي، يا ترس و شجاعت آورد، مثلن بگوييم از اين عدد تا اين عدد كسي شجاعست يا ترسوست، به همين گونه،هيچ معياري براي سنجش بهتر بودن وجود ندارد. ما به پرورش انديشه و خلاقيت ذهنمان كمك مي كنيم، با ورزش و فعاليت هاي بدني جسم را پرورش مي دهيم، اما اين از آن رو نيست كه براي سالم زندگي كردن بدان نيازمنديم،بلكه از آن روست كه مي خواهيم بهترين باشيم،چرا فرهنگ ما بدين گونه، چنان رقابت هاي سخت و بيهوده اي را به ما تحميل مي كند،تمام كودكي و جواني خود را بر سر آن مي گذاريم،بطوريكه رقابت هدف مي شود،خود زندگي مي گردد، از براي آن بدنيا مي آييم،بازي هاي كودكانه مان از رقابت پر است،كسب علم و دانش از رقابتمان سرشار است،و در عشق و ازدواج اين رقابت اوج مي گيرد،زماني كه به سال هاي آخر عمر نزديك مي شويم كم كم دست از سرمان بر مي دارد،چون به مرگ نزديك مي شويم و انسان ها تنها در مرگ با هم رقابتي ندارند، و در پيريست كه جاي اين دشمن دوست نما را خالي مي بينيم و از براي همين است كه پيران در آرامش بسر مي برند. به اين سروده ي دو پهلوي رند شيراز مي انديشيدم:آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است / بادوستان مروت با دشمنان مدارا  استادان عاشق يا بهتر بگويم، عاشقان استاد مي گويند كه دشمنانتان را دوست بداريد،و من شگفت زده بدان ها مي نگرم كه دوست چه معنايي دارد؟ و دشمن كيست؟!فرهنگ ايراني در هزاران سال پيش به ما مي گويد كه بزرگترين و تنها دشمن ما دروغ است،حالا چگونه مي شود با دروغ مدارا كرد و آن را دوست داشت؟!آيا سازشي بين راستي و كژي وجود دارد؟شاهنامه را مي گشايم،كنكاش را شروع مي كنم،مي خواهم ردي از سازش راستي با دروغ در اين نوشتارها كه بزرگترين سند هويت و مليت ماست بيابم،از انديشه ي خود نه تنها شرمنده مي شوم، بلكه با صداي بلند به خودم مي خندم. چندين عشق باشكوه، پويا و ماندگار را مي بينم،به سروده هاي زال و رودابه،رستم و تهمينه، فرهاد و شيرين و ...گوش دل مي سپارم هيچ كژي و ناراستي نيست،همه آرامش است و شكوه، در هيچ كدام حتا براي اندك زماني عاشقي به معشوق دروغ نمي گويد، همينگونه معشوق به عاشق، در هيچ كجاي شاهنامه نديدم كه كسي بگويد:«سخن راست را از بچه بشنو!» بلكه راستي از آن زنان و مردان بزرگ است آنها راستي را مانند هوا تنفس مي كنند،راستي پيش از آنكه در چشمانشان باشد بر روي لبانشان جاريست،چرا كه از انديشه يك راست به لب و زبان منتقل مي گردد.ايرانيان چنان عشق را مقدس مي دانستند كه در مهرابه ها به آن سوگند مي خوردند پس از چه روست كه اين رند شيراز به ما اندرز مي دهد كه با دشمن مدارا كنيم،بدون شك او دانسته بوده كه راستي چنان بي ارزش مي شود كه در برابر رقابت هاي زندگي يا زندگي رقابتي به پولي سياه نمي ارزد، ديگر در چشمان كسي نمي توان راستي را تجربه كرد، چه برسد بر روي لب ها،سوگندها همه براي پاسداشت دروغ است همه به دروغ عاشق مي شوند براي همين زمان آن به كوتاهي صبحي است كه درودش زود به بدرود مي انجامد،تا سخن از راستي مي گويي روي از تو برمي گردانند چون در راستي حقيقت نهفته است و حقيقت تلخ تر از زهر،در دروغ شيريني مصلحت آشكار است،دروغ شتاب دارد و پرش،يك گام از رقيب جلو افتادن، و بدست آوردن عشق پوشالي، زمستان دروغ چه ماندگار مي شود هنگاميكه مي داني بهار راستي هيچگاه نمي آيد.رندشيراز با اين سروده پند نمي دهد هشدار مي دهد يك نوع آژير،زنگ خطر...زنان ما كه روزگاري براي ديدن راستي كافي بود كه به دهان و چشمان عاشق خود بنگرند اكنون براي رقابت بيشتر با چشماني حريص به دستانش نگاه مي كنند و عاشق كه با دهاني فرسنگ ها دور از قلب و انديشه به سراغ او آمده عشق را با اعداد و ارقام نشان مي دهد هر عددي،سكه اي زر...و دوست چه كسي ست كه بايد با او مروت داشت بدون شك خرد است كه هميشه در هزاران سال پيش ستوده مي شده است خردي كه بايد همواره با ما باشد وهمه جا آن را با خود ببريم اما ما به او بي مروتي كرديم آن را تنها در مقابل حريف و رقيب بكار مي برديم آنجايي كه بخواهيم برتري خود را ثابت كنيم، اما در پاي منبر روضه خوان ها چه؟ هر سخني را شنيديم بدون خرد پزيرفتيم،و چنان بدون همراهي خرد دست بدامان خشم، كينه، حسد شديم كه نامروتي با دوست را حتا احساس هم نكرديم وچنان سرانجاممان شد كه بي  مروتي با دوست،سبب شد با دشمن مدارا كنيم...

پروردگارا! گواهي مي دهيم كه تو هستي را با انديشه و خرد پاك آفريدي و ما هستي را با خرد و تو را با دل مي نگريم.

اهورامزدا! گواهي مي دهيم كه تو شكنجه گر و آزار رسان نيستي و كسي را عذاب نمي دهي و آتش براي سوزاندن ما فراهم نكرده اي.

يزدان پر مهر گواهي مي دهيم كه تو هيچ نيازي به ما و نيايش ما و آزمايش ما نداري.

 مهربانترين مهربانان!گواهي مي دهيم كه تو بدي،ناپاكي،شرارت و اهريمن را فرا راه ما نگذاشتي و تو جز پاكي و نيكي و مهر نيافريدي.

پروردگار بزرگ! گواهي مي دهيم كه تو خشم را نمي شناسي و به ما و زمين هرگز خشم نمي كني و هرگز عذابمان نمي دهي.

پروردگارا!تو زن و مرد را يكسان و آزاد آفريدي تا هر يك در جايگاه خود قرار گرفته و همتا و همراه و همسان در بهسازي جهانت كوشا باشند.

پروردگارا! انسان آفريده ي تو هر روز بر دانش خود مي افزايد و هر جواني داناتر از پير ديروز، و هر پيري پر تجربه تر از جوان امروز است،ياري كن تا دانايي تازه را با تجربه ديروز پيوند دهيم و با دل هايي جوان همواره پيرانمان تازه و نو باشند و جوانان پر تجربه.

خداوندبزرگ! راستي و مهر ورزي با ياران دوستي پايدار مي دارد، ما را ياري كن تا دشمنان دوست نما را بشناسيم و ياران خود را پاس داريم و پند ياران را بشنويم و از پند دشمنان بگريزيم هر چند به آن ها گوش دهيم.

پروردگارا! ما را از عشق هاي كور كه چشمانمان را در برابر عيب هاي معشوق كور مي كند رهايي بخش.

يزدان پاك!مي دانيم كه جهنم وجدان ماست پس وجدان ما را همواره آسوده بدار.

لینک نوشته

نازنین متین-

وبلاگ من
آرشيو
  • فروهر
  • سيزده به در
  • هفت سين
  • جشن نوروز
  • سوشيانت
  • جشن سده
  • چهارشنبه سوری
  • جشن اسفندگان
  • حکومت در دوره هخامنشيان
  • جشن تيرگان
  • زن هخامنشی
  • زرتشت
  • ازدواج در دين زرتشتی
  • سنگ نبشته خشايار شاه در موزه تخت جمشيد
  • آتش خاموش
  • فرهنگ ايرانی
  • ابومسلم خراسانی
  • جهان بينی زرتشت
  • فرانک
  • چرا ايران ايران ماند؟
  • 2فرانک
  • دنیا به کجا می رود؟
  • زن در دوره ساسانی
  • و امروز ما برای ايران فردا می پرسيم چرا؟
  • جشن مهرگان
  • پايان فرانک
  • کورش بزرگ
  • افت اخلاقی
  • آرش
  • افت اخلاقی ۲
  • عارف قزوينی
  • گاتها وتأ ثير آن بر دانش در ايران باستان وجهان
  • آيين زرتشت
  • تهاجم فرهنگي،آن هم از نوع داخلي
  • يك دين با دو خدا
  • يک دين و دو خدا ۲
  • لينكستان
    رتبه گوگل من