|
حافظ
|
در نظر بازي ما بيخبران حيرانند/من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانندعاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي/عشق داند كه در اين دايره سرگرداننددر شيراز،شهرعشق، شهرمهر،شهر حافظ، نخستين فراگيري يم اين بود كه چگونه با حافظ انس بگيرم و دمي از او جدا نباشم هنگاميكه مي ديدم، بزرگترها با رويداد هر حادثه ي نابهنگامي،چه تلخ چه شيرين،چشم ها را بسته و كتابش را چون جامي مقدس در دست مي گيرند با خود مي گفتم اين يكي از روموز عشق است كه بايد آن را فراگيرم،و عادتي شد كه تا كنون آن را ترك نگفته ام.هربار كه خسته از رنج روزگار اندوه بردلم چنگ مي زند، با كتابش رو بسوي آرامگاهش مي گذارم تا غبار غم از دل بزدايم،چند روز پيش در برابر آرامگاهش روي سكويي چمباتمه زده بودم ديگر از شلوغي و ازدحام روزهاي نوروز خبري نبود آرامشي سكرآور بر آن مكان مستولي بود،شميم گل ها فضا را پر كرده بود،نواي خوش بلبلان از هر سو بگوش مي رسيد،و من خسته دل را با خود مي برد به ناكجاها،كتابش را باز كردم،اما به يكباره احساس حضوري گرم دل و جانم را تكان داد،آن رند شيرازي در گوشم به نجوا مي خواند: پيوند عمر بسته به مويست هوش دار/غمخوار خويش باش غم روزگار چيستمعني آب زندگي و روضه ي ارم/جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيستمستور مست هر دو چو از يك قبيله اند/ما دل بعشوه ي كه دهيم اختيار چيستراز درون پرده چه داند فلك خموش/اي مدعي نزاع تو با پرده دار چيستنزديك به 700سال پيش در محله ي رندان شهر زيباي شيراز، شمس الدين محمد كه بعدها القاب لسان الغيب و حافظ را گرفت، چشم به جهان گشود.شمس الدين محمدشيرازي از كودكي زيرك و باهوش و رند و عاشق و انديشمند بود،نخستين آموزش ها را در دامان پدر و مادرش فراگرفت و در كودكي پدر را از دست داد اما مادر اين سومين فرزند زيرك خود را به نزد بزرگترين دانشمند شيراز نهاد تا همه چيز را بياموزد،او در هشت سالگي همه ي قرآن را حفظ كرد،و چون زبان عربي را به مانند پارسي به خوبي مي دانست،به پايه و اساس تفكر قرآني نيز پي برد. شمس الدين محمد كتاب هاي بسياري را كه در تفسير قرآن بود به خوبي ياد گرفته بود و حكمت را از نوشته هاي زي تابي و منطق را در آثار قطب الدين رازي درك كرده بود،شمس الدين محمد از همان كودكي چكامه سرايي را نيز آغاز كرده بود،و نخستين سروده اش را به ياد و براي استادش مولاناقوام الدين عبدالله سروده بود،در آن زمان ها بيشتر كودكان درسنين 12،10،8 سالگي عادت براين داشتند كه تمامي قرآن را حفظ كنند،و اين رسم معمول آن زمانه بود.و اين را وظيفه مي دانستند و تمامي قرآن را از بر مي خواندند،و به ديگران آموزش مي دادند.شمس الدين محمد در كودكي همراه با فراگيري علم و دانش و آموزش قرآن، شب ها در يك نانوايي هم كار مي كرد و به كار خمير گيري مشغول بود.حافظ از همان نوجواني به عنوان رند شيراز مشهور شد،و از براي اين بود كه بسيار باهوش و زيرك بود،«رند» واژه اي ست به معناي زيرك،هوشيار،آگاه به اسرار پنهان و واقف به علوم بسيار است و نيز به كسي گفته مي شود كه درونش پاكتر و پرهيزگارتر از ظاهرش باشد.چنانچه برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برمي آيد،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام«شاخه نبات»مي شود كه دختر پيشنماز محل بود و در همين هنگامه عاشقي، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند ولي شوربختانه پيشنماز دختر خودر را عروس مي كند و شمس الدين محمد در عشق نوجواني خود شكست مي خورد.از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان جهان پارسي زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق از غزليات زيباي حافظ موجب بروز حسادت ملاها و فقها عليه حافظ مي شود و آنان را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل او سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير «رندشيراز» سلطان احمد جلاير حاكم بغداد كه با غزليات« رند شيراز» آشنا گشته بود از وي دعوت مي كند تا به دربار او رفته و شب شعري به پا كند حافظ كه چون سعدي اهل مسافرت و راه دراز نيست در خواست او را رد مي كند،هرچه نفوذ كلامي حافظ در جهان آن دوران بالاتر مي رفت حسادت فقها نسبت به رند شيراز بيشتر مي شد:حسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ؟/ قبول خاطر و لطف سخن خدا داد استاز سوي ديگر حافظ نيز پيش از پيش به ناداني و تزوير و بي پايه بودن افكار فقها پي مي برد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پردازد:دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي/ من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنمحافظا مي خور و رندي كن و خوش باش و ولي/ دام تزوير مكن چون دگران قرآن راهمانطور كه آرام آرام شمس الدين محمد«رندشيراز» از افكار و عقايد فقها و ملايان دوران خود جدا و دور مي شود، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك مي شود،و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هايي ديگر در معني براو گشوده شده است: اول از تحت و فوق وجودم خبر نبود/ در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم آن روز بردلم در معني گشوده شد / كز ساكنان درگه پير مغان شدم از آن زمان كه فتنه چشمت به من رسيد/ ايمن ز شر فتنه آخر زمان شدم در پي توطئه هاي ملايان، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند. اگر از اين منزل غربت به سوي خانه روم/ دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم اما پس از بازگشت از تبعيد باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور مي شود.«مغ»در لغت به معناي انسان اوستايي و يا پيشواي آيين اوستا گفته و مي گويندو«پيرمغان»به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود.حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري و فاداري خود را به پير مغان و «آيين مهر» اعلام مي كند: جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم/ يعني از اهل جهان پاك دلي بگزينم بردلم گرد ستم هاست خدايا مپسند/ كه مكدر شود آيينه« مهر آيينم » غزل به معناي عشق و عشق بازيست،و تمام سروده هاي اين رندشيرازي لبريز از عشق است،و شايد از براي همين است كه هركس با هر انديشه اي مي تواند به سوي او بيايد و پاسخش را بگيرد،برخي اينگونه مي انديشند كه رندشيراز سخن در لفافه مي گويد،اما در ديد من خود اين لفافه را بر گرد آن مي پيچنند تا منظور خود را القا كنند چگونه مي توان سخن عشق را نزد عشق باز دوپهلو گفت هنگاميكه او سرضمير را از واكنشي ظريفتر از مو مي فهمد:بزير دلق ملمع كمندها دارند/ دراز دستي اين كوته آستينان بين بخرمن دو جهان سر فرو نمي آرند/دماغ كبر گدايان و خوشه چينان بين بهاي نيم كرشمه هزار جان طلبند/ نياز اهل دل و ناز نازنينان بينحقوق صحبت ما را بباد داد و برفت/ وفاي صحبت ياران و همنشينان بيناسير عشق شدن چاره ي خلاص منست/ ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين كم كم آفتاب غروب مي كرد و من هنوز در تمناي نگاهش حيران بودم،چگونه مي توانستم دل از او بركنم؟كه عاشق آمده بودم و شيدا باز مي گشتم،هر نفس اين رند شيراز درسي به من مي داد از عشق و عشق بازي و من مبهوت در چگونگي او بودم:آشنايان ره عشق گرم خون بخورند/ ناكسم گر بشكايت سوي بيگانه روم بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار/ چند و چند از پي كام دل ديوانه روم |
|
لینک نوشته |
|
|
|
|