راستي را فرياد كنخاك رنجور جهان،نفس تازه كشيد سبزه از خاك دميد و نسيم نوروزآن پيام آور شادي و اميدتازه از راه رسيد و ندا داد شقايق ها راعاشقان عاشقان،درد و غم از ياد بريدموقع آمد معشوق رسيد،چه خبر بود مگر؟راستي،چه خبر بود مگر؟جشن بود، در اين جشن پر از سبزه و نورماه فروردين شد،روز خورداد رسيد،در پگاهي روشنآن پيام آور نور،زرتشت به دنيا آمد،آفرينش خنديدغنچه وا شد،شبنم صبح بهار،نرم و آراماين چنين آغازيد، خشنو اتره اهوره مزدابدن ظالم دوران لرزيداشو مرد هميشه زنده تاريخبا عزمي چون كوه راستي نام رهش بود و ندا داد ائو پنتا و يواشههراه در جهان يكي است و آن راه راستي استو بنا شد راهش چون روز،در ظلمت شبهاي زمانكمر ظلم شكست،اهرمن مردديو ناداني و نآگاهي، در روشنايي افسردتو چرا؟تو چرا اي بهدين، اين چنين خاموشي؟بانگ برزن «راستي»فرياد كنو تو همكيش چو ره زرتشت مي پوييرهت نيك است و نيتت نيكاهورا را نيايش كن زرتشت را ستايش كنپيامش را شنو آنگاه بر گوش جهان برخوانبانگ برزن، راستي را فرياد كنفرياد كن «راستي» فرياد كن «خداد خنجري» |