|
|
زماني كه كودكي بيش نبودم، مادربزرگ با دستان مهربانش موهايم را شانه مي زد،و با نواي شادي بخشي سروده اي را زير لب زمزمه مي كرد:يه دختر دارم شاه نداره/ صورتي داره ماه نداره/ به كس كسونش نمي دم/ به همه كسونش نمي دم/ شاه بياد با لشكرش/ شاه زاده ها پشت سرش/ واسه پسر كوچيكترش آيا بدم، آيا ندم... و من بارها از او پرسيدم:مادربزرگ شاهزاده كيست؟ چرا مي خواهي مرا به او بدهي؟ و مادربزرگ بوسه اي بر گونه هايم مي زد و مي خنديد،و مي گفت: بزرگ كه شدي خودت مي فهمي. چند سالي گذشت و مادربزرگ اين سروده را بارها و بارها برايم خواند،و دوباره از او پرسيدم، مادربزرگ شاهزاده چه شكليه؟ مي دانيد ديگر نمي پرسيدم او كيست؟ چون دانسته بودم كه هر دختر يكي يكدانه اي كه زيبا و نيك نهاد و نيك گفتار و نيك كردار باشه، مال شاهزاده است،و چون مادربزرگ مرا بسيار دوست دارد،به كسي مي دهد كه بسيار نيك نهاد و نيك انديش باشد، پس بدنبال كيستي شاهزاده نبودم، بلكه درپي چيستي او بودم. مادربزرگ در پاسخ من مي گفت:«جونم واست بگه، شاهزاده زيباترين مرد جهان است، او بازواني ستبر و سينه اي گشوده همچون زال دارد، رنگ چشمانش به رنگ پرهاي سيمرغ است، موهايش مانند جويبارهاي جاري در البرز كوه، در دشت پشتش پراكنده است، در پهلواني چون رستم است، عاشق همچون آرش است، فروتن و بزرگ انديش چون سياوش است...» مادربزرگ مي گفت و مي گفت تا من به خواب مي رفتم، خواب هاي خوش كودكي و نوجوانيم با سخنان مادربزرگ شكل ديگري داشت،و من شيفته ي روياهاي مادربزرگ بودم،و شيفته ي شاهزاده. شاهزاده اي كه از هيچ چيز نمي هراسيد، نه از ديو سفيد و نه از اژدها، او زماني در كالبد گرشاسب دلير درمي آمد كه منهراس را در غاري به دام مي انداخت،و زماني زال مي شد، زال زيبا و نيرومند كه از البرز كوه به عشق دختري فرود مي آمد، آنچنان عاشق و آنچنان مشتاق كه تنها دختري ايراني درك مي كرد و تاب و توان فهميدنش را داشت. و باز مادربزرگ مي خواند و مي خواند:يه دختر دارم.../ صورتي داره.../ به كس كسونش.../ به همه كسونش.../... و حالا من كه دختري جوان و بزرگ شده بودم نه تنها نفهميدم شاهزاده كيست، بلكه در چيستي آن هم به شك افتاده بودم! اي كاش دختربچه ها هيچگاه بزرگ نمي شدند تا به سخنان مادربزرگ ها بخندند و آنها را به باد تمسخر بگيرند، من ديگر خواب هيچ شاهزاده اي را نمي ديدم، چرا كه فكر مي كردم، شاهزاده مال كتابها و قصه هاست، حالا ديگر تعداد نه گفتن هايم زياد شده بود و با غير هم جنسانم سر ستيز داشتم، احساس مي كردم آزادي هاي نداشته ام برگردن آن هاست، چرا بايد موهايم را بپوشانم و روپوش گشاد و بلندي برتن كنم، در گرماي تابستان بيشتر خشمگين مي شدم، هنگامي كه مي ديدم آنها پيراهن نازكي بر تن دارند، براي خود آواز مي خوانند و تا پاسي از شب بيرون از خانه مي گذرانند و براي دختران شكلك درمي آورنند. هربار كه به كسي نه مي گفتم، مادربزرگ به پشتيبانيم رويم را مي بوسيد و به افق دوري خيره مي شد و در پاسخ مي گفت:روزي شاهزاده اي با اسب سپيدش مي آيد و تو رو با خودش مي بره. هيچگاه روزي را كه با خشم به مادربزرگ گفتم:آخر مادربزرگ ايران ديگر شاهزاده اي ندارد چرا شما هنوز در گذشته ها سير مي كنيد، تازه مگر چند تا شاهزاده وجود دارد كه به هر دختر ايراني يك شاهزاده برسد، كشور ايران پرشده از دلقك ها و ترسوها، آنقدر كژ و كوژ و پلشت زياد شده كه به هر دختر ايراني سه،چهارتا مي رسه فراموش نمي كنم. اما در كمال شگفتي ديدم كه مادربزرگ خنده ي تلخي زد و گفت: زمانش كه برسد شاهزاده اي با اسب سپيد تو را با خود خواهد برد! چهره ي مادربزرگ همچون پيشگويي شده بود كه مي داند چه مي شود و مي داند چه نمي شودو من مبهوت بودم كه آخر چگونه؟ با خود مي گفتم: مادربزرگ روحش با گذشته ها پيوند خورده است، او هيچ نمي داند كه«اسب تازي شده مجروح به زير پالان/ طوق زرين همه بر گردن خر مي بينم» حالا ديگر تمام چيزهايي كه مادربزرگ سال ها به من ياد داده بود، به فراموشي سپرده بودم، مي انديشيدم كه شاهزاده يعني ثرتمندترين مرد جهان كسي كه حساب بانكيش يك شماره ي نجوميست، خانه اي دارد بزرگ، به بزرگي يك قفس طلايي و به جاي اسب سپيد ماشيني بزرگ و سياه دارد با شيشه هاي دودي كه برق آن چشم ها را خيره مي كند. از كابوسي كه در برابرم ساخته شد چنان نفرتي در دلم شكل گرفت، كه از هرچه شاهزاده بود بيزار شدم، آخر نه من، نه مادرم و نه مادربزرگ هيچكدام در قفس بدنيا نيامده بوديم، ما هيچكدام پرنده ي قفسي نبوديم، هميشه انتخاب مي كرديم تا انتخاب شويم. چگونه چنين چيزي را مي توانستم باور كنم؟! آن روزها مادربزرگ هم حال و هوايم را مي فهميد براي همين سكوتي بردبارانه داشت. دخترهاي پيرامونم، يكي يكي با ماشين هاي سياه رفتن تا در قفس طلايي، زندگي خود را آغاز كنند، دل كندن از قفسي و رفتن به قفس ديگر. زندگي پراز امنيت، پر از آب و دانه، نه سرماي زمستاني، نه گرماي تابستاني، ونه خيسي زير باران، نه لذت غلتيدن ميان برف ها، نه فرازي با شادي به قله اي، ونه فرودي با دلتنگي از قله اي، رفتند تا براي زندان بان هايشان جيك و جيك ي بكنند و تخم كوچكي بزارند. اما در تمام اين دوران ها من نتوانستم روياي مادربزرگ را فراموش كنم گويي شاهزاده ي مادربزرگ تمام جان و انديشه ام را به گرو خود برده بود، براي همين در يكي از نيمه شب هاي سرد زمستان هنگاميكه تاريكي و سكوتي مرگبار بر همه جا مستولي شده بود، در اثر كابوسي هراسناك بيدار شدم، و گريان به آغوش مادربزرگ پناه بردم، جواني و غرور نگذاشت كه براي او اعتراف كنم، كه سخت به روياهاي او نيازمندم، به دستان مهربانش و به انديشه ي بلندش و اين كه باز هم برايم بگويد، مي خواستم به دوران كودكي سفري كرده باشم. و مادربزرگ مانند هميشه از اسرار نهانم خبر داشت و برايم گفت:از نياكانم، از باورهايش از باورهايم، او گفت كه شاهزاده مفهومي بالاتر از قدرت و ثروت دارد، شاهزاده يعني اصل و نسب، او بزرگي و نام و نشان دارد، نيك سرشتي با او بدنيا مي آيد، نمي تواند راهي بجز نيكي برود، شاهزاده بودن، داشتن زر و زور نيست، داشتن اصالت است، او آبروي ديگران را چون آبروي خويش پرارزش و گرانبها مي داند، اسب سپيد هم يك نشانه است، نشانه ي پاكي روح و روان است نشانه ي شرافت و بزرگيست، براي همين ايرانيان شاهزاده اي با اسب سپيد را انساني اهورايي مي دانند انساني كه نجيب و شريف است و جز به نيكي نمي انديشد و راهي بجز راستي بر نمي گزيند... او گفت و گفت:تا من بازهم در روياي كودكي شناور شدم.اي ابر سپيد سبكبال كه ندانستم از كدامين افق آمديتا كي به انتظارم مي خواني؟تا به ترنم مهر رطوبتت به اين درخت خشك و بي برو باركه از قلب تافته ي كوير سوزناك و خاموشمسر بر آسمان تكيدهحياتي جاويد ارزاني كني؟چشم براه تو هستمتا كي بيايي و اين تك درخت خاموشو اين تك شاخه تا قعر دوزخ سوزان كويرسيراب چشمان تو شودبيا و آشيان خود را بگسترانبيا كه حسرت تاريك مناحساس وزن بال تو استو زندگي من، همان وزن بودن توست. «پوتين» |
|
لینک نوشته |
|
|
|
|